پروانگی
قالب وبلاگ

دوارد ویلسون در کتاب سوشیوبیولوژی، در بحثی با عنوان اخلاق ژن می گوید خودشناسی در انسان محصول عملکرد هیپوتالاموس و بخشی موسوم به لیمبیک (دستگاه کناری) است. به عقیده ویلسون فلسفه مدت هاست برای درک معیارهای خوب و بد، از سیگنال هایی سود می­جوید که از این دو مرکز منشأ می گیرند. سیگنال هایی نظیر عشق، نفرت و ترس. ولی هیپوتالاموس و لیمبیک، خود از چه بوجود آمده اند؟ پاسخ روشن است از طریق انتخاب طبیعی. موجود زنده برای خود زیست نمی کند، حتی هدفش تولید مثل افرادی مشابه خود نیز نیست. بلکه صرفاً به تولید مثل "ژن ها" می پردازد؛ یک حمل کننده موقت ژن ها. فرآیند تکامل از طریق انتخاب طبیعی عبارت است از افزایش فراوانی برخی از ژن ها نسبت به ژن های مشابه (با موقعیت کروموزومی مشابه) در نسل (یا نسل های) آینده. هربار که سلول های جنسی در هرنسلی ساخته می شوند، ژن های پیروز (پیروز، هیچ گونه بار اخلاقی که هیپوتالاموس و لیمبیک ما بر آن صحه گذارد ندارد)، جدا شده و درمی آمیزند تا افراد زنده جدیدی را بسازند که از طریق آنها جمعیت خود را بیشتر کنند. این افراد زنده جدید، تنها حمل کننده ژن های پیروزند؛ یعنی بخشی از یک ابزار دقیق و پیشرفته که آنها را با کمترین آشوب بیوشیمیایی ممکن حفظ کند و انتشار دهد. به قول ساموئل باتلر، "جوجه تنها راهیست برای تخم مرغ در ساختن تخم مرغی دیگر". یا به عبارتی "موجود زنده صرفاً راهیست برای DNA در ساختن DNA بیشتر". حتی بوجود آمدن هیپوتالاموس و بخش لیمبیک نیز در جهت تداوم DNA بوده است. بنابراین در تکامل، هر نوع ابزاری و روشی که بتواند سهم بیشتری از ژن های پیروز را به نسل های بعد منتقل کند، به صورت مشخصه ی اصلی گونه در می آید. بدن ما خود نمونه ای از این تدابیر است. افزایش قدرت هوش در انسان، طول عمر زیاد در لاکپشت ها، جفتگیری سریع و بدون مغازله در برخی پرندگان و تدابیر بی انتهای دیگر همگی محملی اند برای بقا و انتشار ژن های پیروزمند. سوالی که دراین بین برای فیلسوف اخلاق پیش می آید این است که آیا فدارکاری هم نوعی از انواع این تدابیر است؟ فداکاری مسلما از شایستگی فردی می کاهد و قاعدتاً نباید در طی تکامل باقی بماند. پاسخ این است: اگر ژن های مسبب فداکاری بین دو فرد از یک نیای مشترک، مشترک باشند، و اگر شرایطی پیش بیاید که عمل فداکارانه فرد سهم اشتراک این ژن ها را در نسل بعد افزایش دهد، ژن های "فداکاری" پیروز خواهند بود و از تدابیر لازم برای انتقال به نسل بعد بهرمند می شوند. دراین صورت انبان ژنی (Gene Pool) که کل جامعه یک گونه مشخص را شامل می شود، مملو از ژن های فداکاری می شود. فداکاری رخ خواهد داد، حتی اگر فرد فداکار بخاطر هزینه فداکاری اش سهم کمتری را در انبان ژن برده باشد.

 

مجموعه هیپوتالاموس- لیمبیک در یک گونه بسیار اجتماعی مانند انسان، "می داند" یا به طور صحیح تر به گونه ای برنامه ریزی شده است که گویی "می داند". می داند که ژن های سازنده اش تنها درصورتی به حداکثر تکثیر می رسند که بتوانند واکنش های رفتاری اش را طوری سازماندهی کند که ترکیب بهینه ای از بقای فردی، فداکاری و تولید مثل به عمل آید. جالب اینجاست که هرگاه که فرد با استرس مواجه می­شود، مجموعه هیپوتالاموس- لیمبیک احساسات دوگانه ای در او بروز می دهند: عشق و نفرت، خشونت و ترس، ایمان و شک، و غیره. هدف تمام اینها نه شادکامی و بقای فردی و نه حتی شادکامی و بقای اجتماعی است، بلکه بیشینه سازی انتقال ژن ها کنترل گر یا پیروز است.

 

آنچه برای فرد خوب (تعریف خوب هم مشمول تعریف پیروز است) است، ممکن است برای خانواده اش مهلک باشد، آنچه به بقای خانواده کمک می کند، برای فرد و قبیله ی او بد باشد. آنچه برای قبیله خوب است شاید برای خانواده ی فرد مضر باشد. و همینطور در ترکیبات مختلف سطوح سلسله مراتبی جامعه. به طورکلی، از طریق انتخاب های "ضد و نقیض" صورت گرفته توسط هرکدام از این واحدهای سلسله مراتبی (فرد، خانواده، جامعه و ...)، برخی از ژن ها تثبیت می شوند و افزایش می یابند (ژن های پیروز)، برخی از ژن ها از بین می روند (ژن های بازنده) و برخی بدون تغییر باقی می مانند (ژن های بی طرف!). دراین صورت به طور مثال در جوامع انسانی، برخی ژن ها، حالات عاطفی را پدید می آورند که بیانگر توازن بین انتخاب های ضد و نقیض در سطوح مختلف باشد.

 

شاید بوجود آمدن منطق و استدلال نیز خود محصول بررسی "آگاهانه" این انتخاب های دودویی باشد. همچنان که آزمون Wason-Selection Task نشان می دهد، قدرت تفکر فوق العاده در گونه انسان صرفاً برای این تکامل یافته تا "متقلب" مشخص شود. متقلب کسی است که مانع جریان ژن های ما می شود. حتی در مقیاس بالاتر، مانع جریان مِم های ما، یا همان واحدهای فرهنگ ما!

 

برای مطالعه بیشتر در این زمینه من سه کتاب را پیشنهاد می کنم که به فارسی برگردانده شده اند:

 

روانشانسی تکاملی، نوشته Dylan Evans and Oscar Zarate

 

سوسیوبیولوژی: تلفیقی نوین، نوشته Edward Wilson

 

تکامل و رفتار انسان، نوشته John Cartwright

 

مطالعه در این زمینه ها تقریباً 20-30 سال است که در غرب آغاز شده است و تقریباً در آغاز راه است. درایران، در حد ترجمه، فعلاً چند سالی است که شاهد انتقال دانش این 20-30 سال هستیم. آنهم در همین دو سه اثر بالا، که دو اثر آخر همین چند ماه پیش به بازار کتاب راه یافته است و اثر اول فقط یک آشنایی کلی، آنهم برای مبتدیان بدست می دهد. هنوز هیچ محقق و نویسنده ای در ایران دست به تحقیقات میدانی در این زمینه بسیار پراهمیت نزده است. هرچند که در زمینه جامعه شناسی و روانشناسی سنتی نیز تحقیقات ایرانی صرفاً به عنوان ناقل تحقیقات غربی عمل کرده است و هیچ سهمی در پیشبرد آگاهی بشر نداشت است، یا حداقل کمترین سهم را داشته است. البته من به شدت مخالف بوجود آوردن یک گونه علم "ایرانی" هستم و با هرکسی هم که مخالف آن است حاضرم به گفتگو بنشینم...

 

از نظر من، عمده محققان و روشن فکران ایرانی، بیشتر از آنکه عینیت گرا باشند، به گونه ای ادبیات پرورند. بخصوص در حوزه هایی چون علوم اجتماعی و روانشانسی...

 

به نظر می رسد تلفین نوین جامعه شناسی و زیست شناسی به طور کلی و ترکیب روانشانسی و تکامل به طور اخص دانش ما را از روان انسان و عملکردهای اجتماعیش به شدت دچار تحول کند.

 

در انتها من یک نقل قول از کتاب "تکامل و رفتار انسان" می آورم که وقعاً آموزنده است:

 

دلیل اینکه روانشناسان در پیچاپیچ جریان های فکری بی شمار سرگردان شده اند، این نیست که بحث آنان سنخیتی با روش علمی ندارد، بلکه این است که به قدر کافی از ایده های انتخابگرایانه تکاملی بهره نگرفته اند. اگر فروید، داروین را بهتر درک کرده بود، جهان دیگر اندیشه های بی ترقی و موهومی چون لذت های اُدیبی و غرایز مرگ را به خود نمی دید."

[ ۱۳۸۸/۱۱/۸ ] [ ٥:۱٦ ‎ق.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

آخرين مطالب
لینک دوستان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
آرشيو مطالب
بک لينک