|
پروانگی |
تقدیم به غربت شما!
روزهاست به این و آن در می زنید و دست هایتان پینه بسته از بسیاری کار و نگاهتان خسته است. پای را یارای قدم برداشتن نیست و نفس به شماره میافتد در همان پله ی اول. تمام تلاشتان را می کنید که همه چیز سر جای خودش باشد و زندگی سبز شود با قدم بهار، اما دوباره یادتان رفت دستی به سر ور وی این دل بکشید. کنج غبار روزمرگی نفس کم آورد و پوسید میان این همه زرق و برق پوشالی. به راستی خرسندید از آنچه دارید و هستید و یا ..... می دانم و یقین دارم که هنوز عطر گمشده ای در مشامتان جاریست و چشم در فراسوی راه ها و جاده ها در جستجوی اویید. در همین نزدیکی کسی هست که غربتش رنگ می برد از روی هرچه بهار و زندگی است. چگونه به تحویل روزها و سال ها و ثانیه ها دل خوشید بی نگاه مهربان او و چگونه قامت به نماز بندگی می برید بیآرزوی آمدنش. بیایید سبز شوید در امتداد دعاهای کوچکتان و بشویید این قلب های خسته را از این همه تنهایی و بی کسی. بیایید دست بالا برید برای خواستن او. به او بگویید که این همه شور و شوق شکفتن تنها در سایه ی حضور اوست که زیباست. بیایید اولین سلام بهاری مان نثار وجود نازنین او شود. [ ۱۳۸۸/۱٢/٢۸ ] [ ٩:٤٩ ب.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
به رسم همیشه سلام. میآیی از فاصله های دور و در همین نزدیکی ها مجاور میشوی تا برسد روزی که ظهور خواهی کرد. امروز دستهای کوچکم را قنوت می گیرم برای آمدنت و با چشمهای نگران می نشینم به تماشای آسمان گرفته. به گمانم هنوز وقتش نرسیده است . جمعه ها بیهیچ دغدغه ای صبورند و این منم که بیقرار رسیدن توام. آرزوهای کودکان سرزمینم را نثار نگاهت می کنم.آقا خوش آمدی!
[ ۱۳۸۸/۱٢/٢۸ ] [ ٩:٤٩ ب.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
السلام علیک یا اباصالح المهدی ... چون میسر نیست بر من کام او ... عشقبازی می کنم با نام او آقای شیعیان عاشق : از کدام مسیر بیائیم تا به کوی وصل تو برسیم ...؟ محبوب دلهای بیقرار : کدام زمان از سرچشمه محبت و وصل تو سیراب خواهیم شد ...؟ اشکبار قصه کربلا : ما را هم بر سفره اشکهای عاشقانه و ناله های دردمندانه خود میهمان کن ... امشب شب هشتم محرم الحرام حسینی است . دلدادگان زمزمه های الهی العفو امشب با اقتدا به علی اکبر علیه السلام همه ی ارادت خود را به راه شهدا ابراز خواهند کرد . اولین شهید از آل بنی هاشم . شبیه ترین خلق به رسول الله صلی الله و علیه و آله ... پدری پیر و درد کشیده با قدی برافراشته از عشق به خدا بالای سر نعش جوانش آمد و فرمود : مردم ز بسکه بر بدنت بوسه میزنم بر کام خشک خنده زنت بوسه میزنم بر زلف خون پر شکنت شانه می کشم بر زخمهای دل شکنت بوسه می زنم بوی تو میدهند دم دشنه ها ببین بر نیزه های زخم زنت بوسه میزنم شاید لبی گشوده و بابا بخوانیم قامت خمیده بر بدنت بوسه میزنم هر سو دویده و تن تو جمع می کنم بر تکه تکه های تنت بوسه میزنم ای خاک بر سرم که تو در خاک خفته ای مردم ز بسکه بر بدنت بوسه میزنم ... [ ۱۳۸۸/۱۱/٩ ] [ ۸:۱٥ ق.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
سلام آقا جون
[ ۱۳۸۸/۱۱/٧ ] [ ٦:٤٥ ب.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
بعد از یه غیبت طولانی باز هم تونستم بیام. بالاخره زن و زندگیه دیگه . . .
[ ۱۳۸۸/۱۱/٧ ] [ ٦:۳٥ ب.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
|
درباره وبلاگ
لینک های مفید
لینک دوستان
پيوندهای روزانه
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
لینک های مفید |
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] |

