پروانگی
قالب وبلاگ

 

تا  کی ؟

 

من در این نقطه دور

در بلا تکلیفی

در کش و قوسی خیالی جانکاه

به افق چشم بدوزم تا کی؟

بی سبب منتظر معجزه ام

بی ثمر دیده بر این راه کبود

می روم در پی تو

سالها آمد و رفت

بارها من دیدم

کوچ مرغان غزل خوان چمن

سفر چلچله ها

کوچ برف از دل کوهسار بلند

کوچ هر فصلی را

لیک یاد تو ز دل کوچ نکرد

 

           

 

رفتن

 

نوبت من شده بود

 

که معلم پرسید

 

صرف کن رفتن را

 

و شروع کردم من

 

رفتم ، رفتی ، رفت ...

 

و سکوتی سرسخت

 

همه جا را پر کرد

 

سردی ِ احساسش

 

فاصله را رو کرد

 

آری رفت و رفت

 

و من اکنون تنها

 

مانده ام در اینجا

 

شادی ام غارت شد

 

من شکستم در خود

 

سهم من غربت شد

 

من دچارش بودم

 

بغض یک عادت شد

 

خاطرات سبزش

 

روی قلبم حک شد

 

رفت و در شکوه شب

 

با خدا تنها شد

 

و حضورش در من

 

آسمانی تر شد

 

اشک من جاری شد

 

صرف ِ فعل ِ رفتن

 

بین غم ها گم شد

 

و معلم آرام

 

روی دفترم نوشت

 

تلخ ترین فعل جهان است رفتن

 

 

 

            معراج حقیقت      

 

بر آر از آستین معرفت دست دعا اینجا

 

که جان را مى دهد آیینه لطفش جلا، اینجا

 

به چشم دل نظر کن بر حریم دختر موسى

 

اگردرمان درد خویش مى خواهى، بیا اینجا

 

مجو از خیل بی دردان دواى درد بى درمان

 

که دردت را دوا اینجا، که رنجت را شفا اینجا

 

صداى قدسیان بشنو که مى آید به گوش جان

 

که نورآذین بود چون ساحت اُمُّ القُرا اینجا

 

حریم یثرب و بطحاست گویى مرقد پاکش

 

شب اَسرى، فروغ جاودان مصطفى اینجا

 

فضاى قدس، معراج حقیقت، بزم اَوْ اَدنى

 

که از او مى تراود عطر ِ جان ِ مرتضى اینجا

 

بنامْ ایزد، که خاک پاک او بوى نجف دارد

 

ز بام آشنایى ، زاده ی خیرالنّسا اینجا

 

تو را پرواز خواهد داد تا اوج خداجویى

 

به بوى چشمه سار زندگى بخش ِ بقا اینجا

 

بر آى از ظلمت هستى ، که خضر آمد به سر مستى

 

که مى جویم رضاى او به تسلیم و رضا اینجا

 

منم «مشفق» غبارى دامن افشان در هواى او

 

عباس مشفق کاشانى

 

           

 

درد عشق

 

یاد آن که جز به روی منش دیده وانبود

 

وان سست عهد جز سری از ماسوا نبود

 

امروز در میانه کدورت نهاده پای

 

آن روز در میان من و دوست جانبود

 

کس دل نمی دهد به حبیبی که بی وفاست

 

اول حبیب من به خدا بی وفا نبود

 

دل با امید وصل به جان خواست درد عشق

 

آن روز درد عشق چنین بی دوا نبود

 

تا آشنای ما سر بیگانگان نداشت

 

غم با دل رمیده ما آشنا نبود

 

از من گذشت و من هم از او بگذرم ولی

 

با چون منی بغیر محبت روا نبود

 

گر نای دل نبود و دم آه سرد ما

 

بازار شوق و گرمی شور و نوا نبود

 

سوزی نداشت شعر دل انگیز شهریار

 

گر همره ترانه ساز صبا نبود

 

شهریار

 

 

 

دوباره باز خواهم گشت

 

نمی دانم چه هنگام?از کدامین راه

 

 

ولی یکبار دیگر باز خواهم گشت

 

و چشمان تو را با نور خواهم شست

 

به دیوار حریم عشق یکبار دیگر من تکیه خواهم کرد

 

رسوم عشق ورزی را دوباره زنده خواهم کرد

 

 

به نام عشق و زیبایی دوباره خطبه خواهم خواند

 

 

 

من خواهش پرنده ام.....

 

زیبا ! چرا ادامه ندادی سخن بگو

 

این چیست در نگاه عجیبت به من بگو

 

زیبا! تمام آنچه که زیباست مال تو

 

حتی به جای سهم من از خویشتن بگو

 

زیبا!  تمام پنجره ها روبروی  توست

 

اما تو رو به که ای؟ جان من بگو

 

این حرفها گدازه روح  مذاب  ماست

 

این لهجه من است تو با سوختن بگو

 

با جویبار گمشده در شوره زار عمر

 

باری یکی دو چشمه ز دریا شدن بگو

 

آه ای زبان بی ضربان با زبان برگ

 

شعری اگر چه زرد!برای چمن بگو

 

عاشق شدی غریب مسافر دلت کجاست!؟

 

دلتنگ کوچه های که ای!بی وطن بگو

 

زیبا ! چرا  ادامه  ندادی درخت را؟

 

من خواهش پرنده ام از نارون بگو.

 

           

 

نشد

 

 

 

به خدا حافظی تلخ تو سوگند نشد

 

که تو رفتی ودلم ثانیه ای بند نشد

 

لب تو میوه ممنوع ولی لبهایم

 

هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد

 

با چراغی همه جا گشتم وگشتم در شهر

 

هیچ کس هیچ کس اینجا به تو مانند نشد

 

هر کسی در دل من جای خودش را دارد

 

جانشین تو در این سینه خداوند نشد

 

خواستند از تو بگویند شبی شاعرها

 

عاقبت با قلم شرم نوشتند:نشد!

 

           

 

روزه دارم

 

روزه دارم من و افطارم از آن لعل لب است

 

آری افطار رطب در رمضان مستحب است

 

روز ماه رمضان زلف میفشان که فقیه

 

بخورد روزه خود را به گمانش که شب است

 

زیر لب وقت نوشتن همه کس نقطه نهند

 

این عجب نقطه خال تو به بالای لب است

 

یارب این نقطه که بالا بنهاد؟

 

نقطه هرجا غلط افتاده مکیدن ادب است

 

شحنه اندر عقب است و من از آن می­ترسم

 

که لب لعل تو آلوده به ماء العنب است

 

منعم از عشق کند زاهد و آگه نبود

 

شهرت عشق من از ملک عجم تا عرب است

 

عشق آنست که از روی حقیقت باشد

 

هرکه را عشق مجازی­ست حمال الحطب است

 

گر صبوحی به وصال رخ جانان جان داد

 

سودن چهره به خاک سر کویش ادب است

 

صبوحی

 

 

کوچه

 

از کو چه ی زیبای تو امروز گذشتم

 

دیدم که همان عاشق معشوقه پرستم

 

یک لحظه به یاد تو در آن کوچه نشستم

 

                                               دیدم که ز سر تا به قدم شوق و امیدم

 

                                              هر چند گل از خرمن عشق تو  نچیدم 

 

آن شور جوانی نرود لحظه ای از یاد

 

ای راحت جان و دل من خانه ات آباد

 

با یاد رخت این دل افسرده شود شاد

 

                                               هرگز نشود مهر تو ای شوخ  فراموش

 

                                               کی آتش عشق تو شود یک سره خاموش

 

هر جا که نشستم سخن از عشق تو گفتم

 

با اشک جگر سوز ، دل سخت تو سفتم

 

خاک ره این کوچه به خار مژه رفتم

 

                                                  دل می تپد از شوق که امروز کجایی

 

                                                 شاید که دگر باره از این کوچه بیایی

 

 دکتر مشایخی -در استقبال از شعر به یاد ماندنی « کوچه »

 

 

صنم

 

پیش رخ تو ای صنم ، کعبه سجود می کند

 

در طلب تو آسمان سینه کبود می کند

 

حسن ملائک و بشر جلوه نداشت اینقدر

 

روی تو  می زند در او حسن نمود می کند

 

ناز نشسته با طرب ،چهره به چهره ،لب به لب

 

گوشه چشم مست تو گفت و شنود می کند

 

ای تو فروغ کوکبم ، تیره مخواه چون شبم

 

دل به هوای آتشت این همه دود می کند

 

آن که به بحر می دهد صبر نشستن ابد

 

شوق سیاحت و سفر همره رود می کند

 

عطر دهد به سوختن ، نغمه زند به ساختن

 

دل به هوای آتشت این همه دود می کند

 

           

 

بیمارم

 

من به اندازه نادیدن تو بیمارم

و به شوق نگهت شب همه شب بیدارم

ثانیه.روز.زمان.ساعت و من دلتنگم

دیگر از هرچه دروغ است و کلک بیزارم

خسته از هرچه که بی تو به سرانجام رسید

خسته از شعر و ز هر صحبت طوطی وارم

گرمی و هرم حضورت بدنم را سوزاند

نکند خوابم و یارب نکند تب دارم؟

گرم صحبت شدم و هیچ نمی دانستم

ساعتی هست که همصحبت این دیوارم

 

 

 

 

آقا اجازه

 

آقا اجازه ! این دو سه خط رو خودت بخوان

 

قبل از هجوم سرزنش و حرف دیگران

 

آقا اجازه ! پشت به من کرده قلبتان

 

بار دیگر نمی دهد به دلم روی خوش نشان

 

قصدم گلایه نیست ، اجازه ! نه به خدا 

 

اصلا به این نوشته بگویید داستان

 

من خسته ام از آتش و از خاک ، از زمین

 

از احتمال فاجعه ، از آخرالزمان

 

آقا اجازه ! سنگ شدم مانده در کویر

 

باران بیار و باز بباران از آسمان

 

اهل بهشت یا که جهنم ؟ خودت بگو

 

آقا اجازه ! ما  نه در این و نه در آن

 

یک پای در جهنم و یک پای در بهشت

 

یا زیر دستهای نجیب تو در امان

 

....................  آقا اجازه

 

باشد ! صبور می شوم امّا تو لااقل

 

....دستی برای من بده از دورها تکان...

 

 

 

 

ماه عشق

 

کوله بارت بربند  !

 

شاید این چند سحر فرصت آخر باشد

 

که به مقصد برسیم...!

 

بشناسیم خدا را......

 

و بفهمیم که یک عمر چه غافل بودیم

 

می شود آسان رفت

 

می شود کاری کرد که رضا باشد او

 

ای سبکبال در این راه شگرف

 

در دعای سحرت

 

در مناجات خدایی شدنت

 

هرگز از یاد نبر

 

من جامانده بسی محتاجم..............

 

 

من که تسبیح نبودم

 

من که تسبیح نبودم،تو مرا چرخاندی

 

مشت بر مهره تنهایی من پیچاندی

 

 

مهر دستان تو دنبال دعایی میگشت

 

بارها دور زدی ذهن مرا گرداندی

 

 

ذکرها گفتی و بر گفته خود خندیدی

 

از همین نغمه تاریک مرا ترساندی

 

 

بر لبت نام خدا بود-خدا شاهد ماست

 

بر لبت نام خدا بود و مرا رقصاندی

 

 

دست ویرانگر تو عادت چرخیدن داشت

 

عادتت را به غلط چرخه ایمان خواندی

 

 

قلب صد پاره من مهره صد دانه نبود

 

تو ولی گشتی و این گمشده را لرزاندی

 

 

جمع کن:رشته ایمان دلم پاره شدست

 

منکه تسبیح نبودم،تو مرا چرخاندی

 

 

کوچه سار شب

 

درین سرای بی کسی کسی به در نمی زند

 به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی زند

 یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمی کند

 کسی به کوچه سار شب در سحر نمی زند

نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار

دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند

گذر گهی ست پر ستم که اندر او به غیر غم

 یکی صلای آشنا به رهگذر نمی زند

 دل خراب من دگر خراب تر نمی شود

 که خنجر غمت ازین خراب تر نمی زند

چه چشم پاسخ است ازین دریچه های بسته ات ؟

برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمی زند

 نه سایه دارم و نه بر ، بیفکنندم و سزاست

 اگر نه بر درخت تر کسی تبر نمی زند

 

 

 

 

من شما را دوست...

 

 

 

آقا گمانم من شما را دوست...

 

حسی غریب و آشنا را دوست...

 

نه نه! چه می گویم فقط این که

 

آیا شما یک لحظه ما را دوست؟

 

منظور من این که شما با من...

 

من با شما این قصه ها را دوست...

 

ای وای! حرفم این نبود اما

 

سردم شده آب و هوا را دوست...

 

حس عجیب پیشتان بودن

 

نه! فکر بد نه! من خدا را دوست...

 

از دور می آید صدای پا

 

حتی همین پا و صدا را دوست...

 

این بار دیگر حرف خواهم زد

 

آقا گمانم من شما را دوست...

 

نیمه شعبان بر همه شما مبارک باد

 

سلامتی و تعجیل در ظهورش صلوات

 

 

 

بیا باران !

 

این جمعه , رنگ و بویی دیگه داره , چون صاحبش داره می آد.

 

این جمعه , عاشق تر می شم... این جمعه , بیشتر چشم انتظارم...این جمعه , دیگه دل تنگ نیستم.

 

این جمعه , دلواپسی هامو بگیر از من ! بعدش هم , غمهامو تو ای آیینه حاشا کن !

 

این جمعه , اول همه شروع هاست; اول وصل , اول آرامش , اول راه عاشقی و اول هر چه خوبیه...

 

این جمعه , می تونه آخر همه پایان ها باشه ; پایان هجر , پایان بی قراری , پایان غصه و پایان هر چه دلواپسیه...

 

این جمعه , خود خودشه...اصل همه آدینه ها !

 

این جمعه , دردشو نمی گه چون اصل درمان داره می آد.

 

این جمعه , آفتاب هم یه جور دیگه گرما می بخشه...گرمایی به رنگ زندگی.

 

این جمعه , خبریه ؟! خبر که چه عرض کنم ! وعده است...مژده است !

 

این جمعه , " اذا جاء نصر الله والفتح "...این جمعه " وان یکاد الذین کفروا لیز لقونک بابصارهم..."

 

این جمعه " و من شر حاسد اذا حسد " و این جمعه " امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء "

 

این جمعه , این جمعه قراره چشم های یعقوب وار منتظر , با اومدنش , نور بگیرن...

 

این جمعه , زمین نه تنها ; آسمون ها چراغونیه و پر از طاق نصرت.

 

این جمعه ,   " بر سر آنم که گر زدست برآید                      دست به کاری زنم که غصه سرآید "

 

این جمعه ,   " هرآن کسی که در حلقه نیست زنده به عشق       بر او نمرده به فتوای من نماز کنید "

 

این جمعه , تورو خدا بیا ! این جمعه به خاطر همه چشم به راه دوختن ها , بیا !

 

بیا تا من احساس غرور کنم...احساس تورو داشتن...احساس مهمان خدا بودن...

 

این جمعه , یار می آد ; یار غمخوار دلدار می آد...

 

این جمعه , مهربونی ها تقسیم می شه...عجله کنید...جا نمونید...این جمعه , همون جمعه ست...

 

این جمعه , به همه دنیا می ارزه , مگه نه ؟! این جمعه , مژدگانی ! بهار است...

 

این جمعه , کسی جز تو از دلم خبر نداره...از دل بی تابم که تاب و قرارش داره می آد !

 

این جمعه , پا به پای من بیا و دست به دست من بده ! از نگار بخوان ; از نگار جان , بهار ایمان و قرار جانان...

 

این جمعه , حرفی برای گفتن ندارم...ترانه ای برای سرودن ندارم...غزلی برای خواندن ندارم ; فقط نیمه جانی مانده که دو دستی , پیشکش آمدنت می کنم...چه کند بی نوا ندارد بیش !

 

بیا که خوش می آیی...بیا که عطر دل انگیز جان می آوری...بیا که با آمدنت , عالم هستی , طراوت دوباره می گیرد...بیا فدایت شوم...بیا که تر شوم...بیا باران ! بیا.

 

هزار گل صلوات نذر قدومت...

 

امید معنوی

 

 

اگر باران نبارد

 

اگر باران نبارد، آسمان دلگیر خواهد ماند

زمین چون کودکی در انتظار شیر خواهد ماند

اگر باران نبارد دشت، بی سجّاده خواهد شد

اگر باران نبارد رود، بی تفسیر خواهد ماند

اگر باران نبارد، از عطش جنگل چه خواهد کرد؟

یقین همچون کویری تفته از تبخیر خواهد ماند

اگر باران نبارد، سعی خورشید و صفای آب

به گِرد کعبة این خاک، بی تأثیر خواهد ماند

اگر باران نبارد ریشه ها ـ این بیشه های سبز!

به زندان سیاهِ خاک، در زنجیر خواهد ماند

اگر باران نبارد ـ گرچه میدانم که میبارد ـ

مدار فصلها در امتداد تیر خواهد ماند

اگر باران نبارد، بر شب ـ آن باران نورانی ـ

پی تثبیت خود این شام، بی شبگیر خواهد ماند

ببار ای جاری همواره! ای باران نورانی!

به دیدار تو تا کی این زمین پیر، خواهد ماند؟

 

از حمید واحدی

 

[ ۱۳۸٩/۱/٢٧ ] [ ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

 

 

من تورا آسان نیاوردم بدست

 

 ای از عشق پاک من همیشه مست

 

من تورا آسان نیاوردم بدست

 

بار ها این کودک احساس من

 

زیر بارانهای اشک من نشست

 

 من تورا آسان نیاوردم بدست

 

در دل آتش نشستن کار آسانی نبود

 

راه را بر اشک بستن کار آسانی نبود

 

با غروری هم قد بالای بام آسمان

 

بارها در خود شکستن کار آسانی نبود

 

بارها این دل به جرم عاشقی

 

زیر سنگینی بار غم شکست

 

من تورا آسان نیاوردم به دست

 

در بدست آوردنت برد باریها شده

 

بی قراریهاشده شب زنده داریها شده

 

در بدست آوردنت پایداریها شده

 

با ظلم و جر روزگار سازگاری ها شده....

 

           

 

بی تو

 

قصد جان می کند این عید و بهارم بی تو

این چه عیدی و بهاری است که دارم بی تو

گیرم این باغ ، گلاگل بشکوفد رنگین

به چه کار ایدم ای گل ! به چه کارم بی تو ؟

با تو ترسم به جنونم بکشد کار ، ای یار

من که در عشق چنین شیفته وارم بی تو

به گل روی تواش در بگشایم ورنه

نکند رخنه بهاری به حصارم بی تو

گیرم از هیمه زمرد به نفس رویانده است

بازهم باز بهارش نشمارم بی تو

با غمت صبر سپردم به قراری که اگر

هم به دادم نرسی ، جان بسپارم بی تو

بی بهار است مرا شعر بهاری ،آری

نه همیه نقش گل و مرغ نیارم بی تو

دل تنگم نگذارد که به الهام لبت

غنچه ای نیز به دفتر بنگارم بی تو

 

 

بهار

 

بوی باران ، بوی سبزه ، بوی خاک

 

شاخه های شسته ، باران ورده ، پاک

 

آسمان آبی و ابر سفید

 

برگهای سبز بید

 

عطر نرگس ، رقص باد

 

نغمه شوق پرستوهای شاد

 

خلوت گرم کبوترهای مست

 

نرم نرمک می رسد اینک بهار

 

خوش بحال روزگار

 

 

می رفت

 

دیدمش دوش که سرمست وخرامان می رفت

 

جام می بر کف و در مجلس رندان می رفت

 

چون همی گفتمش: ای مونس دیرینه ی من

 

سخت میگفت و دل آزرده پریشان می رفت

 

نقش خوارزم وخیال لب جیهون میبست

 

با هزاران گله از ملک سلیمان می رفت

 

می شد آن کس که چو اوجان سخن کس نشناخت

 

من همی دیدم و از کالبدم جان می رفت

 

گفتم اکنون سخن خوش که بگوید با ما ؟

 

کان شکر لحجه ی خوشگوی سخندان می رفت

 

لابه بسیار نمودم که مرو سود نداشت

 

زآن که او از نظر رحمت سلطان می رفت

 

پادشاها ز کرم از سر جورمش بگذر

 

چه کند سوخته؟ از غایت حرمان می رفت

 

چون بشد آن صنم از دیده حافظ غایب

 

اشک همواره ز رخساره به دامان میرفت

 

           

 

بـــاران

 

عـشـق را با آب چـشم و شیـره جان مینویسم

 

زیـربـاران میـنشیـنم زیـربــاران مـیـنویـسـم

 

مصلحـت درعـاشقی را از دل دریـا بـجـویـم

 

جـلوه ی معـصومیـت را ازغـزالان مینویسم

 

لای اوراق گـلی با رنـگ اشـک ارغــوانـی

 

نـالـه را آهـسـتـه با پـرکارمـژگان میـنـویـسم

 

نـامه را با آب انگوری طهارت می دهـم من

 

نسـخـه ی مشکل کشای رد هـجران مینویسم

 

عاقـبت یک روزنه  یک روزبا تومی نشینم

 

روز را تا شـب بـرایت شعـر باران مینویسم

 

خوشه ی گـندم می آرم  پیش رویت میگذارم

 

روبـرویــت مینشینم بـاتـو پـیـمان مـیـنـویسم

 

درسـماع ِعـاشـقـی غـرق تـلاوت بـانـگاهـت

 

باتـو پـیـونـد عـمـیق رشـتـه ی جان مینویسم

 

لحظه ی کوتـاه دستـت را به دستم می گـذارم

 

ازخطوط  دسـت هـایـت شـعـرایمان مینویسم

 

نیست پـروایـم بـه دل از طعنه بـیجـای مردم

 

آنچه دردیـدار بینم  پـیـش یـاران می نـویسم

 

عـطرآغـوشـت نبویم چـاره وصلت نـجـویـم

 

لـیک چـشـمـان ِتـورا تـاسـطـرپایان مینویسم

 

عـاشـقی عـیـبـی ندارد، لیک بهـرخـاطـرتـو

 

جای نامت را دو..(نقطه) یا بهاران مینویسم

 

           

 

لیلی و مجنون

 

یک شبی مجنون نمازش را شکست

بی وضو در کوچه لیلا نشست

 

عشق آن شب مست مستش کرده بود

فارغ از جام الستش کرده بود

 

سجده ای زد بر لب درگاه او

پر زلیلا شد دل پر آه او

 

 

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای

بر صلیب عشق دارم کرده ای

 

جام لیلا را به دستم داده ای

وندر این بازی شکستم داده ای

 

نشتر عشقش به جانم می زنی

دردم از لیلاست آنم می زنی

 

خسته ام زین عشق، دل خونم مکن

من که مجنونم تو مجنونم مکن

 

مرد این بازیچه دیگر نیستم

این تو و لیلای تو ... من نیستم

 

گفت: ای دیوانه لیلایت منم

در رگ پیدا و پنهانت منم

 

سال ها با جور لیلا ساختی

من کنارت بودم و نشناختی

 

عشق لیلا در دلت انداختم

صد قمار عشق یک جا باختم

 

کردمت آوارهء صحرا نشد

گفتم عاقل می شوی اما نشد

 

سوختم در حسرت یک یا ربت

غیر لیلا برنیامد از لبت

 

روز و شب او را صدا کردی ولی

دیدم امشب با منی گفتم بلی

 

مطمئن بودم به من سرمیزنی

در حریم خانه ام در میزنی

 

حال این لیلا که خوارت کرده بود

درس عشقش بیقرارت کرده بود

 

مرد راهش باش تا شاهت کنم

صد چو لیلا کشته در راهت کنم

 

           

 

تو کرده ای تو

 

تو کرده ای تو،من اینگونه بی قرارم اگر

 

که مثل لاله دلم خون و داغدارم اگر

 

هنوز بوی تو دارد اتاق کوچک من

 

که سر به کوه و بیابان نمی گذارم اگر

 

به یمن عشق هنوز ایستاده ام سر پا

 

مرا پرنده بخوان بال و پر ندارم اگر

 

من آفتاب تو را در دلم نهان دارم

 

که دل به وسوسه شب نمی سپارم اگر

 

بدل به دود و تل خاک می شود دنیا

 

بخواهم آتش عشق تو را ببارم اگر

 

سیاه کرده به تن واژه واژه شعرم

 

مگیر از من دیوانه، سوگوارم اگر

 

نه هفتخوان که من از هرچه هست می گذرم

 

اگر که داشته باشم تو را کنارم،اگر

 

مرا جدا نکن از خود که هستی ام با توست

 

همان حکایت آیینه و غبارم اگر...

 

سید جعفر عزیزی

 

           

 

یاد قلبت باشد

 

یاد قـلـبـت باشـد,یک نفر هـسـت که بـین آدمهـایی که هـمه غریـبـنـد

 

به تو می انـدیـشـد و دلـش از دوری تو دلـگـیـر اسـت...

 

یاد قـلبـت باشد، یک نفرهـست که شـب و روز دعایـش این است

 

زیر این سـقـف بلـنـد، هر کجا هستی، به سـلامت باشی

 

 

و دلـت همواره، محو شادی و تبسم باشد...

 

یاد قـلبت باشد، یک نفر هـست که دنـیـایـش و رویایش را

 

به شکـوفـایی احـسـاس تـو پـیـوند زده...

 

 

 

دلـش می خواهـد لحـظه ها را بـا تـو بـه خـدا بـسـپـارد...

 

یـادت بـاشد یـک نفر هـسـت که بـا  یـادت هـر صـبـح گونـه سـبـز اقـاقـی ها را

 

از تـه قـلـب و دلـش می بـوســد...

 

 

 

           

 

مجلس ماتم

 

با اشکهاش دفتر خود را نمور کرد

 

ذهنش ز روضه های مجسم عبور کرد

 

در خود تمام مرثیه ها را مرور کرد

 

شاعر بساط سینه زدن را که جور کرد

 

احساس کرد از همه عالم جدا شده است

 

در بیت هاش مجلس ماتم به پا شده است

 

در اوج روضه خوب دلش را که غم گرفت

 

وقتی که میز و دفتر و خودکار دم گرفت

 

وقتش رسیده بود به دستش قلم گرفت

 

مثل همیشه رخصتی از محتشم گرفت

 

باز این چه شورش است....

 

که در جان واژه هاست

 

شاعر شکست خورده ی طوفان واژه هاست

 

بی اختیار شد قلمش را رها گذاشت

 

دستی ز غیر قافیه را کربلا گذاشت

 

یک بیت بعد واژه لب تشنه را گذاشت

 

تن را جدا گذاشت و سر را جدا گذاشت

 

حس کرد پا به پاش جهان گریه می کند

 

دارد غروب فرشچیان گریه می کند

 

 

من عاشق تو هستم

 

رنگ و بویت ای گل رنگ و بو ندارد

 

با لعلت آب حیوان آبی به جو ندارد

 

از عشق من به هر سو در شهر گفتگوئی است

 

من عاشق تو هستم این گفتگو ندارد

 

دارد متاع عفت از چار سو خریدار

 

بازار خودفروشی این چار سو ندارد

 

جز وصف پیش رویت در پشت سر نگویم

 

رو کن به هر که خواهی گل پشت و رو ندارد

 

گر آرزوی وصلش پیرم کند مکن عیب

 

عیب است از جوانی کاین آرزو ندارد

 

خورشید روی من چون رخساره برفروزد

 

رخ برفروختن را خورشید رو ندارد

 

سوزن ز تیر مژگان وز تار زلف نخ کن

 

هر چند رخنه‌ی دل تاب رفو ندارد

 

او صبر خواهد از من بختی که من ندارم

 

من وصل خواهم از وی قصدی که او ندارد

 

با شهریار بیدل ساقی به سرگرانی است

 

چشمش مگر حریفان می در سبو ندارد

 

شهریار

 

           

 

معما

 

مرا بازیچه خود ساخت چون موسی که دریا را

فراموشش نخواهم کرد چون دریا که موسی را

 

خیانت قصه تلخی است اما از که می نالم

خودم پرورده بودم در حواریون یهودا را

 

نسیم وصل وقتی بوی گل می داد حس کردم

 

که این دیوانه پرپر می کند یک روز گل ها را

 

خیانت غیرت عشق است وقتی وصل ممکن نیست

نباید بی وفایی دید نیرنگ زلیخا را 

 

کسی را تاب دیدار سر زلف پریشان نیست

چرا آشفته می خواهی خدایا خاطر ما را

 

نمی دانم چه افسونی گریبان گیر مجنون است

که وحشی می کند چشمانش آهوان صحرا را

 

چه خواهد کرد با ما عشق,پرسیدیم و خندیدی

فقط با پاسخت پیچیده‌تر کردی معما را

 

           

 

خاطراتت را بیاور تا بگویم کیستم

 

 

 

از سخن چینان شنیدم آشنایت نیستم

 

خاطراتت را بیاور تا بگویم کیستم

 

سیلی هم صحبتی از موج خوردن سخت نیست

 

صخره ام هر قدر بی مهری کنی می ایستم

 

تا نگویی اشک های شمع ازکم طاقتی است

 

در خودم آتش به پا کردم ولی نگریستم 

 

چون شکست آینه، حیرت صد برابر می شود

 

بی سبب خود را شکستم تا بیننم کیستم

 

زندگی در برزخ وصل و جدایی ساده نیست

 

کاش قدری پیش از این یا بعد از آن می زیستم

 

 

 

 

برای خوشبخت بودن، فرش قرمز لازم نیست.

 

 دفتری پر ز ورق، نمره بیست، یا اسکناس های دویست، لازم نیست.

 لباسی پر ز طلا، لازم نیست.

 به خدا، لازم نیست!

نیازی به فریاد حوادث نیست.

 موسیقی باران، برای دلخوشی کافیست.

 سلامی به پدر، نگاهی به خواهر کافیست.

برای خوشبخت بودن، آغوش گرم یک مادر کافیست.

 سواری روی موج خیال، نشستن کنار یادگاریها، رفتن میان خاطره ها کافیست.

 برای خوشبخت بودن، یک احساس کوچک خوشبختی کافیست

 

           

 

تفاوت

پس شاخه‌های یاس و مریم فرق دارند

آری! اگر بسیار اگر کم فرق دارند

شادم تصور می‌کنی وقتی ندانی

لبخندهای شادی و غم فرق دارند

برعکس می‌گردم طواف خانه‌ات را

دیوانه‌ها آدم به آدم فرق دارند

من با یقین کافر، جهان با شک مسلمان

با این حساب اهل جهنم فرق دارند

بر من به چشم کشتة عشقت نظر کن

پروانه‌های مرده با هم فرق دارند

 

           

 

فراموش تر از من

 

کس نیست در این گوشه فراموشتر از من

 

وز گوشه نشینان توخاموشتر از من

 

هر کس به خیالیست هم آغوش و کسی نیست

 

ای گل به خیال تو هم آغوشتر از من

 

می نوشد از آن لعل شفقگون همه آفاق

 

اما که در این میکده غم نوشتر از من

 

افتاده جهانی همه مدهوش تو لیکن

 

افتاده تر از من نه و مدهوشتر از من

 

بی ماه رخ تو شب من هست سیه پوش

 

اما شب من هم نه سیه پوشتر از من

 

گفتی تو نه گوشی که سخن گویمت از عشق

 

ای نادره گفتار کجا گوشتر از من

 

بیژن تر از آنم که بچاهم کنی ای ترک

 

خونم بفشان کیست سیاوشتر از من

 

با لعل تو گفتم که علاجم لب نوشی است

 

بشکفت که یارب چه لبی نوشتر از من

 

آخر چه گلابی است به از اشک من ای گل

 

دیگی نه در این بادیه پرجوشتر از من

 

شهریار

 

 

قبولم نمی کند

 

خورشیدم و شهاب قبولم نمی کند

سیمرغم و عقاب قبولم نمی کند

 

عریان ترم ز شیشه و مطلوب سنگسار

این شهر، بی نقاب قبولم نمی کند

 

ای روح بی قرار چه با طالعت گذشت

عکسی شدم که قاب قبولم نمی کند

 

این چندمین شب است که بیدار مانده ام

آنگونه ام که خواب قبولم نمی کند

 

بیتاب از تو گفتنم و آخ که قرنهاست

آن لحظه های ناب قبولم نمی کند

 

گفتم که با خیال تو دلی خوش کنم ولی

با این عطش سراب قبولم نمی کند

 

بی سایه تر ز خویش حضوری ندیده ام

حق دارد آفتاب قبولم نمی کند

 

محمد علی بهمنی

 

           

 

بی تو هوای خیمه ی ما سرد می شود

 

 

 

بی تو هوای خیمه ی ما سرد می شود

 

رنگ رُخ سه ساله ی من زرد می شود

 

خورشید انعکاس وجود نجیب توست

 

این دایره نباشی اگر سرد می شود

 

این حلقه های گریه ی سردرگم و غریب

 

زنجیر آهنی و پر از درد می شود

 

دامان کودکانه ی یک دختر نجیب

 

بی تو اسیر آتش نامرد می شود

 

بر گِرد توست گردش سیاره ی زمین

 

هر جاذبه بدون تو ولگرد می شود

 

رفتی و روز روشن ما در مسیر شام

 

دنبال صبح ِ روی تو شبگرد می شود

 

رضا جعفری

 

           

 

[ ۱۳۸٩/۱/٢٧ ] [ ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

نبود در تار و پودش              دیدی گفت عاشقه عاشق
@@@@@@@@       نبودش    @@@@@@@@@@
امشب همه جا حرف از آسمون و مهتابه ، تموم خونه دیدار این خونه
فقط خوابه ، تو که رفتی هوای خونه تب داره ، داره از درو دیوارش غم
عشق تو می باره ، دارم می میرم از بس غصه خوردم ، بیا بر گرد تا ازعشقت
نمردم، همون که فکر نمی کردی نمونده پیشت، دیدی رفت ودل ما رو سوزوندش
حیات خونه دل می گه درخت ها همه خاموشن، به جای کفتر و گنجشک کلاغای
سیاه پوشن ، چراغ خونه خوابیده توی دنیای خاموشی ، دیگه ساعت رو
طاقچه شده کارش فراموشی ، شده کارش فراموشی ، دیگه بارون نمی
باره اگر چه ابر سیاه ، تو که نیستی توی این خونه ، دیگه آشفته
بازاریست ، تموم گل ها خشکیدن مثل خار بیابون ها ، دیگه از
رنگ و رو رفته ، کوچه و خیابون ها ،،، من گفتم و یارم گفت
گفتیم و سفر کردیم،از دشت شقایق ها،با عشق گذرکردیم
گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداری، عشقو
به فراموشی ،چند روزه تو می سپاری
گفتم که تو می دونی،سرخاک
تو می میرم ، ولی
تا لحظه مردن
نمی گیرم
دل از
تو

[ ۱۳۸٩/۱/٢٥ ] [ ٤:٥٥ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

باز هم خواب ریاضی دیده ام

خواب خط های موازی دیده ام



خواب دیدم می خوانم اِیگرگ زِگوند

خنجر دیفرانسیل هم گشته کُند



از سر هر جایگشتی می پرم

دامن هر اتحادی می دِ رَم



دست وپای بازه ها رابسته ام

از کمند منحنی ها رسته ام



شیب هر خط را به تندی می دوم

گوش هر ایگرگ وشی را می جوم



گاه در زندان قدر مطلقم

گه اسیر زلف حد و مشتقم



گاه خط ها را موازی می کنم

با توانها نقطه بازی می کنم



لشکری تمرین دارم بی شمار

تیغی از فرمول دارم در کنار



ناگهان دیدم توابع مرده اند

پاره خط ها نقطه ها پژمرده اند



در ریاضی بحث انتگرال نیست

صحبت از تبدیل ورادیکال نیست



کاروان جذر ها کوچیده است

استخوان کسر ها پوسیده است



از لُگ وبسط و نِپر آثار نیست

ردپایی از خط و بردار نیست



هیچ کس را زین مصیبت غم نبود

صفر صفرُم هم دگر میهم نبود



آری آری خواب افسون می کند

عقده را از سینه بیرون می کند



مردم از این ایکس وایگرگ داد داد

روز های بی ریاضی یاد باد

 

شاعر: یک معلم ریاضی خوش ذوق - اکرامی

 

[ ۱۳۸٩/۱/۱٥ ] [ ٦:۱۳ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

عید اومد و باز جوونه زد تو باغچه

           گل نرگس ، ماست موسیر و پیازچه

هی نگو شعرت وزن و قافیه نداره

           شاعر منم ، وزن و قافیه اش به تو چه

فصل آجیل رسیده ، صبح بهار دمیده

             پر شده جنس بنجول ، بازارچه و مغازه

یکی خیار می خره ، اون یکی قند و سبزه

                 ماهی ریزه میزه هر چی بگی می ارزه!  

لباسهاشون نو می شه ، مهمونی برپا می شه

        بچه ها عیدی میخوان ، چند تا هزاری می خوان

یه پیکان لکنته ، بدون گاز و دنده

             شونصد نفر سوارن ، همه بجز راننده

رادیو رو وشن کردن ، شعرشو از بر کردن

    همه با هم می خونن ،‌ انگار یه کم دیوونن :

بوی عیدی ، بوی توت ، بوی جااااااارو برقی

با اینها زمستون رو در می کنم ،

با اینها زمستون رو سر می کنم

بوی قلک شکسته لای کتاب

ترس کم شدن پول از شمردن زیاد جلوی چشم زن و بچه ها

با اینها زمستون رو سر می کنم ...

[ ۱۳۸٩/۱/۱٥ ] [ ٥:٥٩ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]
halcyon-daze:  Refracted Daisy (via Steve took it)

بقیه عکس ها را در ادامه مطلب ببینید

ادامه مطلب
[ ۱۳۸۸/۱٢/٢۳ ] [ ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

 

 

 

یه کلوم ختم کلوم بنده فداتم، توپولف!

 

من هلاک تو و خاک زیر پاتم، توپولف!

 

من زمین خورده‌ی جعبه ی سیاتم، توپولف!

 

کشته‌ی تیپ زدن و قدّ و بالاتم، توپولف!

 

مرده‌ی ریپ زدن و ناز و اداتم، توپولف!

 

قربون اون نوسانات صداتم، توپولف!

 

یه کلوم ختم کلوم بنده فداتم، توپولف!

 

من هواپیما ندیدم اینجوری ناز و ملوس

 

می‌پری پر می زنی روی هوا عین خروس!

 

بذار ایرباس واست عشوه بیاد -دراز لوس-

 

بدگِلا چش ندارن ببیننت، خوشگل روس!

 

قربون چشات برم، محو نیگاتم، توپولف

 

یه کلوم ختم کلوم بنده فداتم، توپولف!

 

ما رو می‌بری نقاط دیدنی وقت فرود

 

گاهی وقتا سر کوه و گاهی وقتا ته رود

 

می فرستن همه تا سه روز به روحمون درود

 

می خونه مجری سیما واسمون شعر و سرود

 

چرا ماتم می گیرن، مبهوت و ماتم توپولف!

 

یه کلوم ختم کلوم بنده فداتم، توپولف!

 

وقتی عشقت می‌کشه گاهی با کلّه می شینی

 

به جای باند فرود، توی محلّه می شینی

 

یا می‌ری توی ده و رو سر گلّه می شینی

 

زودی مشهور می‌شی، رو جلد مجلّه می شینی

 

پیگیر عکسا و تیتر خبراتم توپولف!

 

یه کلوم ختم کلوم بنده فداتم، توپولف!

 

می خوام از خدا که یک لحظه نشم از تو جدا

 

چون که وقتی باهاتم هی می کنم یاد خدا

 

بدون نذر و نیاز، با تو پریدن، ابدا!

 

می کنم بعد فرود تموم نذرامو ادا

 

واسه جنّت بلیتت گشته براتم، توپولف!

 

یه کلوم ختم کلوم بنده فداتم، توپولف!

 

تو که هی رفیقای ایرونیتو یاد می کنی

 

کی می گه تو انبارای روسیه باد می کنی؟

 

ما رو پیک نیک می بری، سقوط آزاد می کنی

 

خدا شادت بکنه ، روحمونو شاد می کنی

 

بری تا اون سر اون دونیا(!) باهاتم، توپولف!

 

یه کلوم ختم کلوم بنده فداتم، توپولف!

 

[ ۱۳۸۸/۱۱/۱۸ ] [ ٩:۱٩ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

 خدا رو چه دیدی

خدا رو چه دیدی

شاید با تو باشم

شاید با نگاهت

ازاین غم رها شم

خدا رو چه دیدی

شاید غصه رد شد

دلم راه و رسم

این عشقو بلد شد

هنوز بیقرارم

به یاد نگاهـت

نشستم تو بارون

بازم چش براهت

تو ترسی نداری

از عشق و جدایی

میخوای پر بگیری

به سمت رهـایی

برای تو موندن

دلیلــی نداره

واست حرف رفتن

شده راه چاره

خدا رو چه دیدی

تو شاید بـمونی

شاید غصه هامو

تو چشمام بخونی

خدا رو چه دیدی

 شاید دل سپردی

شاید عشقمونو

تو از یاد نبردی

هنوز بیقرارم

به یاد نگاهـت

نشستم تو بارون

بازم چش براهت

[ ۱۳۸۸/۱۱/۱٦ ] [ ۳:٠٠ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

 

 

نام من عشق است آیا میشناسیدم؟

 

زخمی ام زخمی سرا پا میشناسیدم ؟

 

با شما طی کرده ام راه درازی را

 

خسته هستم ، خسته ، آیا میشناسیدم؟

 

راه ششصدســاله‌‏ای از دفتر "حــافظ"

 

تا غزل‌‏های شما، ها! می‌‏شناسیدم؟

 

این زمانم گــــرچه ابر تیره پوشیده‌است

 

من همان خورشیدم اما، می‌‏شناسیدم

 

پای ره وارش شکسته سنگلاخ دهر

 

اینک این افتاده از پا، می‌‏شناسیدم؟

 

می‌‏شناسد چشم‌‏هایم چهره‌‏هاتان را

 

همچنانی که شماها می‌‏شناسیدم

 

اینچنین بیگــــانه از من رو مگردانید

 

در مبندیدم به حاشا!، می‌‏شناسیدم!

 

من همان دریایتان ای رهروان عشق

 

رودهای رو به دریـــا! می‌شنـاسیدم

 

اصل من بــــودم , بهــانه بود و فرعی بود

 

عشق"قیس"و حسن"لیلا" می‌‏شناسیدم؟

 

در کف "فرهـاد" تیشه من نهادم، من!

 

من بریدم "بیستون" را می‌شناسیدم

 

مسخ کرده چهره‌‏ام را گرچه این ایام

 

با همین دیدار حتی می‌‏شنـاسیدم

 

من همانم, آَشنــای سال‌‏هـای دور

 

رفته‌‏ام از یادتان!؟ یا می‌‏شناسیدم!؟

 

 

 

« حسین منزوی »

 

[ ۱۳۸۸/۱۱/۱٥ ] [ ۸:٤٥ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

شبهای بلند و بی عبادت چه کنم

                 طبعم به گنه نموده عادت چه کنم

گویند کریمی هست گنه را می بخشد

           آییم او بخشید و من از خجالت چه کنم

[ ۱۳۸۸/۱۱/٩ ] [ ٧:۳٠ ‎ق.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

تو به من خندیدی

و نمیدانستی

من به چه دلهره از باغچه ی همسایه

سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلود به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به  خاک

وتورفتی و هنوز

سالهاست که در گوش من

آرام آرام

خش خش گام تو تکرار کنان

می دهد آزارم

ومن اندیشه کنان

غرق این پندارم

که چرا خانه ی کوچک ما سیب نداشت

(حمید مصدق)

http://eshghmaraghessekard.persianblog.ir

[ ۱۳۸۸/۱۱/۸ ] [ ٥:٢٥ ‎ق.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

 

 

یکی مست و یکی هست و یکی گفت و یکی خوانده
یکی رفت و یکی آمد، یکی بر جای جا مانده


یکی راهی، یکی واهی، یکی افتاده در چاهی
یکی از خویش بگریزد و یکی در خویش جامانده


یکی از گشنگی مرده، یکی تا آخرش خورده
یکی انبار هم کرده، یکی در خانه گندانده


یکی کرده درو رفته، یکی از بیخ برکنده
یکی هم دانه ها را یک به یک بر خاک افشانده


یکی آغوش بگشوده، یکی مهمان پذیرفته
یکی سنگی زده بر دیگری، او را ز خود رانده


یکی دختر ندارد دیگری در خانه شش دختر
یکی داماد را کشته، یکی بر صدر بنشانده


یکی با ببر می خوابد، یکی با گرگ می رقصد
یکی را مادرش یک عمر از لولو بترسانده


یکی را خانه از برف و یکی را خانه از سنگ است
یکی هم خون مردم را به سقف خانه مالانده


یکی بسته کمربند و یکی هم مست می راند
یکی هم بر سرش همسر، سحر اسپند گردانده


یکی دکتر شده دیشب، یکی در نوبت دکتر
یکی را روده بی تاب و یکی هم روده تابانده


یکی کوبیده و رفته، یکی پیچیده و خورده
یکی افتاده زیر پل، یکی در پارک مالانده

http://behroozh.persianblog.ir/

[ ۱۳۸۸/۱۱/۸ ] [ ٥:٠۱ ‎ق.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

 

امروزه بیشتر مردها به طرف زیبایی ظاهری زنان جذب می شوند، اما آیا چیزی که به چشم می بینید، زیبایی واقعیست؟

ما در جامعه ای زندگی می کنیم که بیشتر نگاهها بروی خانم های جذابتر است، تمامی تبلیغات تلویزیونی، فیلمها، مجله ها، ... برای جلب توجه، از چهره های زیبا و جذاب استفاده می کنند. هرروز شاهد زنان و مردهایی (به خصوص زنها) هستیم که با عمل های جراحی زیبایی، دوست دارند خود را زیباتر جلوه دهند. با وجود زیباپرستی جوامع امروزی، موضوع زیبایی و وسواس در بیشتر زنها، حس رقابت را به وجود آورده است.

اما سوال اینجاست که آیا مهمترین معیار برای زنان، زیباییی ظاهریست؟ چرا برخی حتی تا حد مرگ برای زیبا شدن پیش می روند؟! و سوال مهمتر اینکه، براستی چه معیارهایی یک زن را زیباتر جلوه می دهد؟

بطور ذاتی، خداوند، در یک زن، زیباییهای طبیعی را همچون، پوستی لطیف، موهایی نرم و زیبا، و اندامی ظریف تر نسبت به مردها بخشیده است. زنها زمینه ی جذابیت را در درون خود نهفته دارند، بنابراین بیشتر آنها همواره میل به زیبایی بیشتر از آنچه که هستند پیدا می کنند. اگرچه واقعیت این است که جذابیت و تناسب اندام، تنها بخشی از عوامل جذابیت است.

 

متأسفانه آنقدر جوامع، بروی زیبایی های جسمی تمرکز کرده اند که به کلی دیگر ارزشهای واقعی ارجحیت یک زن به دست فراموشی سپرده شده، در اینجا با تمرکز به دیگر معیارهای جذابیت یک زن در اجتماع، به کشف و توضیح دیگر ابعاد زیبایی در آنها می پردازیم.

زیبایی ظاهری

زیبایی ظاهری یکی از دلایل جذابیت زنان است، البته همه آنها از این موهبت برخوردار نیستند، امّا خوشبختانه جذابیت شرط لازم زیبایی نیست، آنها همیشه جلوی آیینه می ایستند و بر برتریها و کمبودهای ظاهری خود کنکاش می کنند و این سوال را در ذهن خود همواره مرور می کنند، "آیا آنقدر جذاب هستم که مردی به طرف من جذب شود؟" بنابراین دستیابی به زیبایی ظاهری، اولین هدف خانمها محسوب می شود.

یکی از مهم ترین پیش نیازهای زیبایی ظاهری در خانمها، سلامتی جسمانیست، چرا که اگر وی مشکل جسمی نداشته باشد و به سلامتی خود اهمیت دهد، همواره رنگ صورت و انرژیک بودن او، وی را جذاب تر نشان می دهد. رعایت یک رژیم غذایی مناسب به همراه ورزش های منظم، سلامتی و شادابی وی را تضمین می کند. علاوه بر این مانع از اضافه وزن و چاقی در اندام آنها می شود.

یکی دیگر از عوامل جذابیت، رفتار و ظاهری با ظرافت زنانه است که مردان را بسوی خود جذب میکند، نوع لباس، مدل مو، و... همواره باید زنانه باشد نه مردانه.

چرا که از قدیم الایام یکی از بارزترین تفاوتها بین زنان و مردان، بلند بودن موی آنهاست. موی بلند با پیرایش و رنگها و مدلهای متنوع در یک زن، می تواند هر مردی را بسوی وی جذب کند.

نوع پوشش در خانمها بسیار مهم است، متأسفانه امروزه بیشتر آنها تصور می کنند حتماً باید تنها طبق مدلهای عجیب و غریب و تبلیغاتی در مجلات و تلویزیون لباس بپوشند، در حالی که این طور نیست، یک زن با پوشیدن لباسهایی زنانه و ظریف که مدرن هم باشد، بسیار نزد مردها جذاب تر جلوه می کنند. درست است که جذابیت اندام یک زن، مرد را بسوی خود می کشد، ولی با پوشیدن لباسهای نیمه عریان و .. در جمع، ممکن است مورد سوء برداشت و گرایش های گذرا از طرف عدّه ای روبرو شود. در واقع پوشش، نشانه شخصیت یک خانم است.

زیبایی درونی

برتری رفتار و زیبایی درونی برای یک زن به همان میزان زییایی ظاهری وی مهم است، البته مبحث معیارهای درونی، خود، مقوله ای است بس عمیق، که در اینجا تنها به چند مورد از مهم ترین آنها اشاره می کنیم:

مهربانی و دلسوزی در زنان است که باعث شکوه و احترام آنها می شود. حقیقت این است که بیشتر مردان جذب مهربانی، فروتنی، و تفکرات عالی یک زن می شوند و همواره این گونه خانم ها از ارزش و جایگاه ویژه ای در ذهن همگی برخوردارند. در یک خانم محترم، پاکدامنی و نجابت در رفتار و کلامش موج می زند.

برای بیشتر زنان باور کردنی نیست که از نظر روانشناسی آن چیزی که هر مردی جدای از جذابیت ظاهری، بسوی او گرایش پیدا می کند، نیازهای عاطفیست، هر مردی دوست دارد در سایه ی مهر و محبت او، آرامش و نیازهای عاطفی خود را ارضا کند. آنان عاشق صفاتی چون، انعطاف پذیری، گذشت و فروتنی در زنان هستند و حقیقت این است که بیشتر مردها نمی توانند از جذابیت درونی یک خانم مهربان و عاطفی همراه با صفات فوق الذکر، براحتی بگذرند.

یکی دیگر از صفات شایسته ی درونی یک زن، خوشبینی است، یک زن جذاب با وجود تمام صفات فوق، حتی جذابیت ظاهری، اگر نسبت به مسائل بدبین و با نگاهی منفی بنگرد، تمام ارزشهای خود را نزد دیگران به تدریج از دست خواهد داد. یک زن خوشبین، با اطمینان به مرد خود، تکیه گاهی محکم برای وی محسوب می شود.

در ادامه ی مباحث فوق، تلاش برای تکامل رشد و رفتارهای معنوی، یکی دیگر از لازمه های برتری یک زن نسبت به دیگریست. او می تواند با تلاش در گسترش روابط اجتماعی، یافت توانایی های بالقوه خود و مطالعه کتب مذهب و روانشناسی به تداوم و توسعه ارزشهای خود بیافزاید.

زیبایی نزد خداوند

 

رابطه ی معنوی و نزدیکی به خداوند، خود مهم ترین پشتوانه برای ثبات جذابیت در زنان است. چرا که زیبایی ظاهری به مرور زمان از بین می رود و زیبایی درونی نیز خود با توکل و نزدیکی به خداوند ایجاد می شود، دیدگاه وی به خداوند و حالات روحی و معنوی نزد وی، در رأس زیبایی ها و جذابیت هاست.

خداوند در زنان ارزشهای نهفته ی معنوی بسیاری گذاشته است. بنابراین اجازه ندهید قلب و احساس و عاطفه ی شما با زیبایی های ظاهری، آراستن مو و آویختن زینت آلات، ... پوشیده بماند. زیبایی های معنوی، فناناپذیر است و همواره نزد خداوند، از ارزش والایی برخوردار است. البته این به این معنا نیست که یک زن حق حرف زدن و اظهار نظر ندارد و همیشه باید ساکت باشد! بلکه، وی می تواند با پرهیز از حس خشونت و مجادله و اعمال صبوری، همواره آرامش و صلح را در کانون خانواده رشد دهد. عصبانیت و پرخاشگری در برخی زنان، صفاتی منفی هستند که مانع جذب هر مردی بسوی آنان می شود.

برخی زنان نیز با حس طرفداری از حقوق زنان، مانع جذب مردها می شوند، آنان بر این باورند که خانم ها هیچ نیازی به توانایی های مردها و حضور آنها ندارند و می توانند به تنهایی از عهده ی تمام امور زندگی بر بیایند. البته که پافشاری در اثبات این موضوع در بعضی زنان، کاملاً با ارزشهای معنوی تاکید شده و نهفته توسط خداوند در آنها، مغایرت دارد.

اگر این گونه زنان بتوانند، برتری ها و لازمه های وجود مرد در زندگی را درک کنند و قدر وجود وی و حمایت های او را در زندگی بدانند، می توانند هر دو در زندگی مکمل یکدیگر و تضمینی برای خوشبختی باشند. شاید باورش برای خانم ها سخت باشد، ولی حقیقت این است که زیبایی روحی و معنوی نزد خداوند و دیگران مهم ترین عامل جذابیت یک زن محسوب می شود.

یکی از صفات ستوده نزد خداوند، متانت و صبوری یک زن در زندگی مشترک است، برخی این رفتار را نشانه ضعف در زنان می دانند، در حالی که خداوند نیز در کتابهای مقدس ( قرآن، انجیل، ...) همواره به مطیع بودن زن در برابر همسر خود تاکید کرده است و چنین زنی از ارزش خاصی نزد خداوند برخوردار است . به یاد داشته باشید این به این معنی نیست که زن هیچ نقشی در خانواده و اظهار عقیده در مورد مسائل را ندارد، حقیقت این است که هر مرد عاقلی، قدر چنین همسری را می داند و به او عشق می ورزد. ثمره ی این اخلاق نیکو به مرور زمان خود را در کانون خانواده و ثبات آن نشان خواهد داد. تسلیم پذیری در مقابل همسر، نه تنها نشانه ضعف نیست بلکه نشان مقاومت نفس و برتری نسبت به هرگونه خشونت و مهم تر از همه، اطاعت از دستورات خداوند است.

خداترسی، صفتی ارزنده نزد خداوند است. اگر یک زن، توجه و پیروی از دستورات الهی را محور اصلی زندگی خود قرار دهد، نزد خداوند عزیز است. چه قدر زیباست که وی هر روز بیش از پیش، ارزشهای معنوی و روحی خود را با ارتباطی نزدیک و صمیمی با خداوند، افزایش دهد. جذابیت ظاهری در زنان فریبنده و گذار است، در حالی که زنی که ارتباطی قوی و نزدیک با خدای خود دارد، همواره مورد ستایش است و ناخودآگاه دیگران جذب وی می شوند.

با مطالعه ی دقیق مباحث فوق، دقیقاً می بینید که امروزه در بیشتر جوامع، تنها به ظاهری زیبا و جذاب اهمیت می دهند، این درحالیست که تمامی این زیبایی ها بدون زیبایی معنوی و نزدیکی به خداوند، ارزشهایی تهی و توخالیست.

پس بیایید با شروع و در ادامه، پرورش حس نزدیکی به خدای خود و تکامل ارزشهای معنوی و اخلاقی، همواره نزد وی و دیگران زیباتر از قبل جلوه کنید. 

 

می شود جای تمام سنگ های روی خاک

ارغوان و یاسمین و لاله را تکثیر داد

کیمیاگر می شوی وقتی که عاشق می شوی

می شود مس را به آب دیده هم اکسیر داد

می شود صد حال گوناگون خدا را شکر کرد

می شود خندید ... یا رقصید ... یا تکبیر داد

می شود کابوس ها را خیر و خوش تعبیر کرد

می شود رخدادها را اندکی تاثیر داد

می شود تقدیر را بار دگر از نو نوشت

می شود یک سرنوشت تازه را تقریر داد

[ ۱۳۸۸/۱۱/٥ ] [ ٤:٥٦ ‎ق.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

گفتمش نقاش را نقشی بکش از زندگی     

                                          با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید

                          ************************

هر کسی هم نفسم شد دست اخر قفسم شد

                                         منه ساده.بیخیالم که همه کارو کسم شد

                         *************************

گر چه میدانم نمی اید.ولی هر دم از شوق

                                        سوی در می ایم و هر سو نگاهی میکنم

[ ۱۳۸۸/۱۱/۳ ] [ ٦:٤۳ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

درد آشـنـای دردم ، فـریـاد درگـلـو نـیـسـت  

                       او در تـسـلـی دل ، افـسـوس پـیـش او نیست

دل درهـوای گـریـه ، بـر چهـره سـیلی غـم   

                        دیده به حسرت اشگ،افسوس نم به اونیست

ایـن دل بـه هـای هـایـی ، در آرزو نشـسته   

                        کـو خـلـوتـی کـه گـریـد ،غم در گلو نشـسته

در بـنـد ِبـنـدِ خـویـشـم ، بالـم به عشق بسته    

                        راه رهـایـیـم نـیسـت ، دل در گـرُو نـشـسته

خواهـم گـریزم از بند، دل دربریدنم نیسـت    

                        دارم شــوق پـرواز، بـال پـریـد نـم نـیـسـت

دل گـر به دسـت آرم ، بـالـی بـرای پـرواز    

                        درعـرصـه مـروت،پیـمان شکسـتنم نیسـت

ای سنگ دل مروت،این دل چو شیشه ماند   

                       کِی سـنگ و شیـشه باهـم،یک جا توان بماند

آوای شیشه درد است،آواز سنـگ را شوق    

                        آهنـگِ شـیشـه و سـنگ،آوای خوش نخواند

این دل کـبوتـر مـن ، صـیاد هسـت دل تـو    

                        صـیـاد از دلِِ صـیـد ،غـم را کـجـا بـخـواند

[ ۱۳۸۸/۱۱/٢ ] [ ٩:٢٦ ‎ق.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

قصه های بچگی

نمیدونم چند ساله هستین 
ولی خیلی ها بچگی هاشون رو با نوار قصه هایی گذروندن که حالا نیست 
قصه هایی از شرکت 48 داستان. یادتونه ؟ 
گربه های اشرافی ، آوازه خان شهر قصه ، خانم حنا ، تیزچنگال ماهیچه دوست وخیلی های دیگه 
نوارکاست هایی که دیگه تولید نشد و یاد آنها در گوشه های ذهن ما خاطره شد 
بیایید این خاطرات رو زنده کنیم 
تونستم تعدادی از این قصه را جمع آوری کنم و بعد از مدتی طولانی سری به وبلاگ زده و ... 
تحفه ای ناقابل برای همه بچه های ایران 


ادامه مطلب
[ ۱۳۸۸/۱٠/٢٩ ] [ ٧:٠۸ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]


تفکـر ساعه خیر من عباده سبعین سنه

 

یک ساعت فکر کردن بهتر از هفتاد سال عبادت است
مستدرک الوسائل/ج2/ص105

عالم بزرگ ، عارف عاشق ، فقیه بى بدل مرحوم ملا احمد نراقى در کتاب پرنور « طاقدیس » داستانى را در محور نماز به مضمون زیر به صورت نظم نقل کرده :

 

در کنار شهرى خارکنى زندگى مى کرد ، که فقر و فاقه او را به شدت محاصره کرده بود .
روزها در بیابان گرم ، همراه با زحمت فراوان و بى دریغ خود مشغول خارکنى بود ، و پس از بدست آوردن مقدارى خار ، آن را با پشت خود به شهر مى آورد و به ثمن بخس به خریداران مى فروخت .
روزى در ضمن کار صداى دور شو کور شو شنید ، جمعیتى را با آرایش فوق العاده در حرکت دید ، براى تماشا به کنارى ایستاد ، دختر زیباى امیر شهر به شکار مى رفت و آن دستگاه و عظمت از آن او بود .
در گیر و دار حرکت دختر امیر چشم جوان خارکن به جمال خیره کننده او افتاد ، و به قول معروف دل و دین یکجا در برابر زیبائى خیره کننده او سودا کرد .
مأموران شاه سر رسیدند ، به او نهیب زدند که از سر راه کنارى برو ، اما جوان خارکن که طاقتش را از دست داده بود به حرف آنان توجهى نکرد .
قافله عبور کرد و جوان ساعت ها در سنگر اندوه و حسرت مى سوخت . توان کار کردن نداشت . لنگ لنگان به طرف شهر حرکت کرد .
آمد اندر شهر با صد درد و سوز *** روز آوردى به شب ، شب را به روز
یک دو روزى با غم و اندوه ساخت *** روزها مى سوخت شبها مى گداخت
عقلش از سر برگ رفتن ساز کرد *** صحتش از تن سفر آغاز کرد
پایش از رفتار و دست از کار ماند *** جاى سبحه بر کفش زنار ماند

به حال اضطراب افتاد ، دل خسته و افسرده شد ، راه بجائى نداشت ، میل داشت بدون هیچ شرطى ، وسیله ازدواج با دختر شاه برایش فراهم شود ، دانشورى آگاه او را دید ، از احوال درونش باخبر شد ، تا مى توانست او را نصیحت کرد ، پند دانشور بى فایده بود ، نصیحت آن آگاه اثر نداشت آنچه او را آرام مى کرد فقط رسیدن به وصال محبوب بود .
دانشور به او گفت باید چه کرد ، تو که از حسب و نسب ، جاه و مال ، شهوت و اعتبار و بخصوص جمال و زیبائى بهره اى ندارى ، این خواسته تو از جمله 
برنامه هائى است که تحققش محال است ، اکنون که راه به بن بست رسیده ، براى پیدا شدن فرج و چاره شدن دردت ، راهى جز رفتنت به مسجد و قرار گرفتن در محراب عبادت نمى بینم ، مقیم عبادت گاه شود ، شاید از این طریق به کسب اعتبار و شهرت نائل شوى و فرجى در کارت حاصل شود .
من نمى بینم غمت را چاره اى *** جز نماز و خلوت و سى پاره اى
رشته تسبیح در گردن فکن *** دست اندر دامن سجاده زن
خرقه صد وصله و تحت الحنک *** بوریاى کهنه و نان و نمک
تا مگر بفریبى از این عامه اى *** گرم سازى بهر خود هنگامه اى

خارکن فقیر پند دانشور را بکار بست ، کوه و دشت و کار و کسب خویش را رها کرد و به مسجدى که نزدیک شهر بود ، و از صورت آن جز ویرانه اى باقى نمانده بود آمد و بساط عبادت خود را جهت جلب انظار در آنجا پهن کرد .
روزها در روزه شبها در نماز *** در دعا گه آشکار و گه به راز
خرقه اش پشمینه و نانش جوین *** از سجودش داغ ها بس بر جبین
جز رکوع و جز سجودش کار نه *** جز ضرورت باکش پیکار نه

کثرت عبادت و بخصوص نمازهاى پى در پى بتدریج او را در میان مردم مشهور کرد ، آهسته آهسته ذکر خیرش دهان به دهان گشت و همه جا سخن از او به میان آمد .
ذکر خیرش آیه هر محفلى *** طالب او هر کجا اهل دلى
شد دعایش دردمندنان را دوا *** منزلش بیچارگان را مرتج
کلبه اش شد قبله حاجات خلق *** او همى خندید بر خود زیر دلق
مى شدى در کوى او غوغاى عام *** او نمى گفتى کلامى جز سلام
خاک پایش ارمغان عامه شد *** بهر آب دست او هنگامه شد
تا شد آگه پادشه از کار او *** شد زهر سو طالب دیدار او

آرى سخن از عبادت و پاکى و رکوع و سجود او در میان مردم آن چنان شهرت گرفت که آوازه مسئله به گوش شاه رسید ، و شاه با کمال اشتیاق قصد دیدار با او کرد ! !
شاه روزى از شکار بازمى گشت ، مسیرش به کلبه عابد افتاد ، براى دیدن او عزم خود را جزم کرد و بالاخره همراه با ندیمان ، با کوکبه شاهى قدم در مسجد خرابه گذاشت .
آمد و دید آن جوان را در نماز *** عالمى برگرد او با صد نیاز
محو طاعت گشته چون عشاق مست *** ملتفت نى که تا که رفت و گه نشست
بر سرش مو افسر و خاکش سریر *** نى خبر از شاه او را نى وزیر
جلوه کرد اندر بر شه حال او *** مرغ جانش شد اسیر چال او
گاه و بیگاهش زیارت مى نمود *** وز زیارت بر خلوصش مى فزود
پس سر صحبت بر او باز کرد *** گفتگو از هر طرف آغاز کرد
عاقبت گفتش که اى زیبا جوان *** اى ترا در قاف طاعت آشیان
هر چه آداب سنن شد از تو راست *** غیر یک سنت که تا اکنون بجاست
مصطفى گفت النکاح سنتى *** من رغب عن سنتى لا امتى

 
پادشاه در ضمن زیارت خارکن فقیر و دیدن وضع عبادتى او ، به ارادتش افزوده شد ، شاه تصور مى کرد به خدمت یکى از اولیاء بزرگ الهى رسیده ، تنها کسى که خبر داشت این همه عبادت و آه و ناله قلابى و تو خالى است خود خارکن بود .
در هر صورت سر سخن را با آن جوان عابد باز کرد ، و کلام را به مسئله ازدواج کشید ، سپس با یک دنیا اشتیاق داستان دختر خود را مطرح کرد ، که اى عابد شب زنده دار ، تو تمام سنت هاى اسلامى را رعایت کرده اى مگر یک سنت مهم و آن هم ازدواج است ، مى دانى که رسول اسلام بر مسئله ازدواج چه تأکید 
سختى داشت ، من از تو مى خواهم به اجراى این سنت هم برخیزى و فراهم آوردن وسیله آنهم با من ، علاوه بر این من میل دارم که تو را به دامادى خود بپذیرم ، زیرا در پرده خود دخترى دارم آراسته به کمالات و از لطف الهى از زیبائى خیره کننده اى هم برخوردار است ، من از تو مى خواهم به قبول پیشنهاد من تن در دهى ، تا من آن پرى روى را با تمام مخارج لازمه در اختیار تو قرار دهم ! !
چون جوان خارکن این را شنید *** هوشش از سر رفت و دل در پر طپید
آنچه دیدم آندم جوان خارکن *** من چه گویم چون تو مى دانى و من
آرى آن داند که بعد از انتظار *** مژده اى او را رسد از وصل یار
جوان پس از شنیدن سخنان شاه در یک دنیا حیرت فرو رفت ، در جواب شاه سکوت کرد ، شاه به تصور اینکه حجب و حیا و زهد و عفت مانع از جواب اوست چیزى نگفت ، از جوان خارکن خداحافظى کرد و به کاخ خود رفت .
ولى تمام شب را در این فکر بود ، که چگونه با این مرد الهى وصلت کند ، و چگونه این مرد راه را به ازدواج با دخترش حاضر نماید ؟ !
صبح شد ، شاه یکى از دانشوران تیزبین و با بصیرت را خواست داستان عابد را با او در میان گذاشت و گفت بخاطر خدا و براى اینکه از قدم او زندگى من غرق برکت شود نزد او رو و وى را به این ازدواج و وصلت حاضر کن .
عالم آمد و پس از گفتگوى بسیار و اقامه دلیل و برهان و خواندن آیه و خبر ، جوان را راضى به ازدواج کرد .
سپس نزد شاه آمد و قبولى عابد را به سلطان خبر داد ، سلطان از این مسئله آن چنان خوشحال شد که در پوست نمى گنجید .
با بشارت باز گردید آن رسول *** کرد آگه پادشه را از قبول
پس به امر شاه بزم آراستند *** هم خطیب و شیخ و قاضى خواستند
در زمانى از نحوستها برى *** عقد زهره بسته شد با مشترى
پس به خلوتگاه خاص از بهر سور *** زیب و زیور یافت کاخى از بلور
تخت زرین اندر آن بگذاشتند *** پرده هاى زرنگار افراشتند
شهر را بهر قدوم آن جوان *** داده زینت جمله بازار و دکان
شمع و مشعل هر قدم افروختند *** عود و صندل را بهر ره سوختند

 
مأموران شاه به مسجد آمدند ، و با خواهش و تمنا لباس شاهى به او پوشاندند ، و او را در محاصره مأموران با کبکبه و دبدبه شاهى به قصر آوردند ، در آنجا غلامان و کنیزان دست به سینه براى استقبال او صف کشیده بودند و امیران و دبیران و سپاهیان جهت احترام به داماد شاه گوش تا گوش ایستاده بودند !
وقتى قدم در بارگاه شاه گذاشت و چشمش به آن همه جلال و شکوه و سطوت و عظمت افتاد غرق در حیرت شد و ناگهان برق اندیشه درون جان تاریکش را روشن کرد ، و به این مسئله توجه نمود ، من همان جوان فقیر و بدبختم ، من همان خارکن مسکین و دردمندم ، من همانم که مردم عادى حاضر نبودند سلامم را جواب بدهند ، من همان گداى دل سوخته ام که از تهیه قرص نانى جوین و پارچه اى کهنه عاجز بودم ، من همان پریشان عاجز ، و بینواى مستمندم ! !
چون قدم در بارگاه شه نهاد *** آمدش از روزگار خویش یاد
روزگار ذلت و پستى خویش *** بینوائى و تهیدستى خویش
روزهاى گرم و آن هیزم کشى *** شامهاى سرد و آن بى آتشى
نکبت و ادبار بیش از پیش خود *** خاطر زار و دل پر ریش خود
آن پریشانى و آن بیچارگى *** از در هر خانه و آوارگى
از دل پر درد و دست کوتهش *** رنج بى اندازه سال و مهش
ناله شبها و درد روزها *** ساختن در روز و شب با سوزه
وآنچه مى خواهد زبهر خود کنون *** آنچه از وصف و بیان باشد فزون
پادشاهى از پس هیزم کشى *** از پس آن ناخوشیها این خوشى
شمع کافور و چراغ زرنگار *** از پس تاریکى و شبهاى تار
محفلى و گلستان در گلستان *** وصل جانانى چه جانان جان جان
قصر شاهنشاهى و وصل حبیب *** خلوتى خالى زاغیار و رقیب
زین تفکّر روزنى بر دل گشاد *** نورى از آن روزنش بر دل فتاد
فکرت آمد قفل دلها را کلید *** در گشاید چون کلید آمد پدید
فکرت آمد همچو باران بهار *** ساحت دلها بود چون کشت زار
زین سبب گفت آن رسول سرفراز *** فکر یک ساعت به از سالى نماز
بلکه باشد بهتر از هفتاد سال *** این سخن مهمل ندانى اى همال

 
آرى ، جوان بر اساس آیات الهى بفکر فرو رفت ، اندیشه در امور در درون انسان ایجاد قدرتى مى کند ، که آدمى با آن قدرت مى تواند از صفحه خاک به عالم پاک پرواز کند .
اندیشه در امور ، انسان را از ذلّت به عزّت ، از پستى به بلندى ، از مذلّت به رفعت ، از جهنّم به بهشت مى برد .
اندیشه در امور ، عالیترین حال الهى است که به انسان دست مى دهد ، و بهترین کمک براى انسان جهت رهائى از هلاکت و حرکت به سوى سعادت است .
آرى فکر کرد ، که من همان خارکنم که بر اثر عبادت میان تهى و طاعت ریائى به این مقام رسیدم ، آه بر من ، حسرت و اندوه از من ، اگر به عبادت حقیقى و طاعت خالص اقدام مى کردم چه مى شدم ؟ ! !
پس دل بیهوش او آمد به هوش *** گفت در گوش دلش آنگه سروش
کانچه مى بینى زعز و مال و جاه *** وصل معشوق و نیاز پادشاه
دستبوس شاه و پابوس امیر *** روى بوس آن نگار دلپذیر
سر بسر تأثیر رسم طاعتست *** رسم طاعت را چنین خاصیت است
خود نتیجه صورت طاعات تست *** مزد طاعتهاى بى نیات تست
قیمت کالاى روى اندود تست *** اجرت سعى غرض آلود تست
میوه بید و صنوبرهاى تست *** سود سوداهاى پر صفراى تست
آمدى این دستمزد پاى تست *** این جواب لفظ بى معناى تست
این بهاى آن مبارک مژده است *** این گلاب آن گل پژمرده است
هیچ کارى نزد ما بى اجرا نیست *** هیچ صبحى نه که او را فجر نیست
گرچه کالاى تو بس نابود بود *** لیک نزد ما کجا مردود بود
خویشتن را وانمودى آن ما *** آن ما کى رفته بى احسان ما
گر نه از ما بودى اما اى فتى *** پیش مردم خویش را خواندى زما
هین بگیر این مزد صورت کاریت *** این ثواب و اجر ظاهر داریت

 

در غوغاى پر از آرایش ظاهرى دربار ، چشم دیگر خارکن باز شد ، جمال دوست در آئینه دلش تجلى کرد ، با قدم اراده و عزم استوار ، پاى از دربار بیرون گذاشت و از کنار آغوش آن پرىوش کناره گرفت و براى آراستن وجودش به علم و عمل واقعى به سوى زیباى مطلق عالم بحرکت آمد .
وقتى نماز میان تهى ، و الفاظ بى معنا ، و نیت آمیخته با شائبه ریا ، اینگونه براى حل مشکل مدد کند ، نماز واقعى ، و عبادات خالصانه ، و طاعت بى ریا چه خواهد کرد ؟

منبع : عرفان اسلامی جلد 5 / استاد حسین انصاریان

[ ۱۳۸۸/۱٠/٢٩ ] [ ٦:۱۸ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

از عطر گل یاس بگو، ای دل من

 

از آیه ی احساس بگو، ای دل من

 

وقتی که به آب میرسی با لب خشک

 

یا حضرت عباس بگو، ای دل من

 

 

 

 

 

گرچه خود پرچم به دوش کربلاست
رایة العباس در دست خداست

[ ۱۳۸۸/۱٠/٢٥ ] [ ۸:۱٥ ‎ق.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

حسینیه امام خمینی (ره) محرم امسال نیز شاهد حضور دلسوختگان اهل بیت (علیهم السلام) و پیروان ولایت بود.

حضور چشمگیر جمعیت که علاوه بر حسینیه و حیاط ها به خیابان های اطراف نیز کشیده شده بود، علاوه بر ارادت مردم به خاندان عصمت، نشانگر حساسیت مردم ولایتمدار نسبت به حرمت شکنی های فتنه گران نسبت به ساحت امام راحل(ره) و ارزش های نظام بود.پس از اقامه نماز مغرب و عشا، پیش و پس از ورود مقام معظم رهبری در میان عزاداران شعارهایی نظیر «خونی که در رگ ماست، هدیه به رهبر ماست»، «ای رهبر آزاده، آماده ایم آماده»، «خامنه ای کوثر است، دشمن او ابتر است»، «حزب فقط حزب الله، سیدعلی روح الله»، «وای اگر خامنه ای حکم جهادم دهد، ارتش دنیا نتواند که جوابم دهد» و... زمزمه آشنای مردم بود.
هر یک از سخنرانان و ذاکرین اهل بیت نیز در لابه لای سخنان واشعار خود اشاره ای به فتنه اخیر دشمنان ولایت و انقلاب می کردند.
سخنران شب اول مراسم حجت الاسلام پناهیان با اشاره به اینکه برخی از قاتلان کربلا از جمله کسانی بودند که در رکاب امیرالمومنین علیه السلام شمشیر زده و حتی مجروح شده بودند و عده ای نیز از زمره »شرطه الخمیس» یعنی یاران قسم خورده علی(ع) بودند، بی بصیرتی را عامل مهمی در انحراف خواص دانست.
حاج منصور ارضی که غیبت دو ساله اش در مراسم های بیت رهبری حاشیه ساز شده بود، دلتنگی اش را اینگونه ابراز کرد
«این صاحبان کرم و جود و مغفرت/ مارا در این حسینیه مهمان نمی کنند» 
وی در ادامه با ا شاره به هتک حرمت های اخیر اینگونه ادامه داد که: 
«تا پرچم حسین روی بام خانه هاست/ باور کنید حمله به ایران نمی کنند 
یاد شهید یاد ولایت می آورد/ بیهوده نیست یاد شهیدان نمی کنند 
با نهضت حسینی دوران مخالفند/ حفظ حریم پیر جماران نمی کنند 
عکس امام نه، دل مردم دو پاره شد/ آیا حیا از این همه احسان نمی کنند؟ 
این گردبادها که به غیرت درآمده/ تسلیم رهبرند که توفان نمی کنند 
ای رهبرا به پای دفاع از حریمتان/ مردم دریغ از سر و از جان نمی کنند»
 
حسین سازور نیز در پایان مراسم در ابیاتی که به صورت حماسی قرائت می کرد و با استقبال شدید حاضران همراه بود از خجالت جریان فتنه درآمد!
«با اجانب کاسه لیسی تا به کی؟ / فتنه های انگلیسی تا به کی؟» 
در شب دوم مراسم، حضور سید حسن خمینی پس از حرف و حدیث های فراوانی که درباره او منتشر شده بود، جالب توجه بود. به طوری که بسیاری از سایت های خبری، تصاویر حضور وی در مراسم مذکور را در زمره اخبار مهم خود مخابره کردند. 
در شب دوم، آیت الله علم الهدی امام جمعه مشهد ضمن تبیین ریزش های انقلاب به عنوان عبرت و رویش های آن به عنوان تجربه، «مقام ولایت» را محور ریزش ها و رویش ها در اسلام دانست. 
محمدرضا طاهری نیز به ذکر مصایب اهل بیت پرداخت. وی نیز در مقدمه اشعار خود ضمن ابراز انزجار از یزیدیان زمان اینگونه خواند: 
«آری به رغم فتنه ها دل ما حسینی است/ آیینه حسین در اینجا خمینی است 
مردی که آشناست به محراب جان ما/ تصویر او نمی رود از قاب جان ما 
مردم همیشه عاقبت شب به خیر نیست/ امروز روز «طلحه» و روز «زبیر» نیست 
گاهی هوای نفس نفس گیر می شود/ آزاده ای دوباره به زنجیر می شود 
گاهی هوس خیال شب و روز می شود/ ملک دو روزه آش دهن سوز می شود 
آمد حسین تا شب ما را سحر کند/ ما را ز فتنه های زمانه خبر کند 
آمد حسین تا پر از احساس او شویم/ تا نافذالبصیره چو عباس او شویم» 

مراسم شب عاشورای حسینی در محضر رهبر معظم انقلاب با سخنرانی آیت الله سیداحمد خاتمی و مدیحه سرایی حاج مهدی میردامادی و حاج سعید حدادیان برگزار شد. 
امام جمعه موقت تهران، «حمایت از دین» به قرائت رسول اکرم (ص) و امیرالمومنین (ع) را شاه بیت شعارهای عاشورا دانست و انگیزه طرح قرائت های مختلف از دین را به حاشیه راندن قرائت ناب آن دانست. 
وی با اشاره به وجود قرائت های مختلف از «خط امام» در جامعه افزود: ما قرائتی از خط امام(ره) را درست می دانیم که مفسرش مقام معظم رهبری باشند... دفاع از دین با دفاع از ولایت گره خورده است. 
سپس حدادیان که اشعارش با تکبیرها و ابراز احساسات مکرر مردم قطع می شد، با این ابیات اشاره ای به مسائل روز کشور داشت: 
«با دشمنان خویشیم دمادم در جنگ/ او با دم تیغ آمده ما با دل تنگ 
ما رود مدامیم بگویید به تیغ/ ما شیشه عطریم بگویید به سنگ 
موجیم که بی اذن تلاطم نکنیم/ مستیم ز سیب و رو به گندم نکنیم 
والله که تا ماه ولا می تابد/ ما در شب فتنه نام خود گم نکنیم 

¤¤¤ 
وقتش رسیده یزید پلید را/ همچون زبان زینب کبری تشر شوم 
بر چشم دشمنان قسم خورده علی/ مانند تیر آمده ام کارگر شوم 
مرد خدا به غیر شهادت هنر نداشت / وقتش رسیده که اهل هنر شوم»

کنار هم نشستن احمدی نژاد و قالیباف و خوش و بش مختصر آن دو با هم را نیز می توان از حاشیه های این شب به شمار آورد. 
مراسم شام غریبان شهدای عاشورا به روال سال های گذشته با سخنرانی حجت الاسلام شیخ حسین انصاریان و ذکر مصیبت توسط حاج محمود کریمی برگزار شد. 
آخرین شب مراسم عزاداری در حسینیه امام خمینی (ره) در شب شهادت حضرت سیدالساجدین (ع) با سخنرانی حجت الاسلام شیخ کاظم صدیقی و ذکر مصیبت حاج علی انسانی برگزار شد. امام جمعه موقت تهران قدرت طلبی و ثروت طلبی را دو عامل انحراف خواص دانست و افزود: کسانی که هیچ نداشته و به برکت انقلاب به آلاف و الوف رسیدند، الان در مقابل انقلاب ایستاده اند. 
وی استقبال پرشور جوانان به ویژه دانشگاهیان از معنویت و از بین رفتن مظاهر فساد را بخشی از برکات ولایت و حکومت دینی دانست و افزود: این کار از مرجعیت ساخته نیست، بلکه کار ولایت است. 
حاج علی انسانی در حالی مدیحه سرایی خود را آغاز کرد که شعارهای پی درپی جمعیت در دفاع از ولایت اجازه شروع سخن به او نمی داد. 
این ذاکر اهل بیت (علیهم السلام) نیز با این شعر خواجه شیراز به فتنه گران اشاره کرد که: 
با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی / تا بی خبر بمیرد در عین خودپرستی 
آن روز دیده بودم این «فتنه ها» که برخاست / کز سرکشی زمانی با ما نمی نشستی 
در حلقه مغانم دوش آن صنم چه خوش گفت / با کافران چه کارت گر بت نمی پرستی؟! 

این شاعر اهل بیت یک شب پس از هتک حرمت عاشورای حسینی توسط خط نفاق، در میان استقبال حاضران اینگونه سرود: 
دست های سینه زن ها پرچم است/ هرچه پرچم پیش این پرچم خم است 
دست ها را برکشد تا آسمان/ در کفش دارد مفاتیح جنان 
سینه زن یعنی بسیجی حسین/ جان فدای رهبر و پیر خمین 
یعنی از راه یزیدی انزجار/ انزجار آبستن صد انفجار 
سینه یعنی ما یزیدی نیستیم/ سینه یعنی ما حسینی زیستیم 

عدم حضور هاشمی رفسنجانی و بیشتر چهره های برجسته اصلاح طلب در مراسم امسال به چشم می آمد. البته برخی از چهره های این جریان نظیر سیدمحمود دعایی در مراسم حضور یافته بودند.

[ ۱۳۸۸/۱٠/٢٤ ] [ ۱:۳۸ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

مردم هنوز آینه تکثیر می کنند        
        هر فتنه ای که هست به زنجیر می کنند
جایی برای فتنه گران، پاک و امن نیست
        نتوان دگر به فتنه گری ها نشست و زیست
قزوین ما به عامل بیگانه پشت کرد
        سوی کسی که ضد ولی بوده مشت کرد
فریاد زد که شیخ تو بیگانه ای برو
        رنگ دروغ بسته به این خانه ای برو
ای شیخ بی چراغ که بی پیر آمدی
        در بند نفس و فتنه به زنجیر آمدی
دارالعباده` است نه جای منافقان
        مینو در است شهر شهیدان و عاشقان
ای شیخ بی چراغ به اصلاح خود بکوش
        نابود می شوی ز دغلکاری سروش
چون گاو شاخ دار به ما حمله می کند
        بنگر که گاو با گل و ریحان چه می کند؟
جایی برای نخبه نادان نداشتیم
        او را به خاک برده و آنجا گذاشتیم
نخبه کسی بود که ولی باور است و بس
        با خلق دل شکسته ما یاور است و بس


[ ۱۳۸۸/۱٠/٢٤ ] [ ۱:٢٥ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]


 
 
«کوعمار»ها؟ 

علیرضا لطفی (حامد اصفهانی) - یادشان رفته غدیر آن نسل بد کردارها پشت پیغمبر شکست از مکر یار غارها آتش این فتنه را برخانه ی مولا زدند کشته شد محسن ز نار و سرخی مسمارها شد علی خانه نشین فتنه انگیزان...

  
یادشان رفته غدیر آن نسل بد کردارها
 
 پشت پیغمبر شکست از مکر یار غارها
  
 
آتش این فتنه را برخانه ی مولا زدند
 
کشته شد محسن ز نار و سرخی مسمارها
  
 
شد علی خانه نشین فتنه انگیزان قوم
 
فاطمه زد ناله ها بین در و دیوارها
  
 
شد جمل برپا و جنگ نهروان و هم صفین
 
تا علی درماند از اجرای عدل و کارها
  
 
قاسطین و ناکثین و مارقین در  صحنه اند
 
گو کجایند بوذر و مقداد و هم تمارها؟!
 
  
جنگ نرم قاسطین سبز پوش اجنبی
 
اشعری ها در سقوط از دام این مکارها
  
 
فتنه ی آخر زمان و مارقین و قاسطین
 
بین زبیر و طلحه و این جمع دنیا دارها
 
  
بانگ بردارید یاران ولیّ مسلمین
 
بانگ هل من ناصر است این بانگ «کوعمار»ها
  
 
کو کمیل و میثم و سلمان پاک ای یاوران
 
فتنه را رسوا کنید در کوچه و بازارها
  
 
گر بصیرت باشد و صبر و جوانمردی ما
 
کی حسین تنها شود در حلقه ی کفتارها؟
  
 
حامدم لبیک گوی رهبرم سید علی
 
جان من گردد فدای تارمویش بارها
  
 
علیرضا لطفی (حامد اصفهانی) 22/10/88 
/1001/ 

[ ۱۳۸۸/۱٠/٢۳ ] [ ٥:٢٠ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

شبی مجنون نمازش را شکست   

بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود              

فارغ از جام الستش کرده بود

گفت یا رب از چه خارم کرده ای        

بر صلیب عشق دارم کرده ای

خسته ام زین عشق دلخونم مکن

من که مجنونم تو مجنونم مکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم

این تو و لیلای تو ، من نیستم

گفت دیوانه؛ لیلایت منم                

در رگت پیدا و پنهانت منم

سالها با جور لیلا ساختی                       

من کنارت بودم و نشناختی


[ ۱۳۸۸/۱٠/٢٢ ] [ ٥:٥٧ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

 

در خواب ناز بودم شبی          دیدم کسی در می زند

در را گشودم روی او          دیدم غم است در می زند

ای دوستان بی وفا          از غم بیاموزید وفا

غم با آن همه بیگانگی          هر شب به من سر می زند

[ ۱۳۸۸/٩/۱ ] [ ۳:۳٤ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟
از کجا وز که خبر آوردی ؟
 خوش خبر باشی ، اما ،‌اما
گرد بام و در من
 بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
 نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
 برو آنجا که تو را منتظرند
 قاصدک
در دل من همه کورند و کرند
 دست بردار ازین در وطن خویش غریب
 قاصد تجربه های همه تلخ
 با دلم می گوید
 که دروغی تو ، دروغ
 که فریبی تو. ، فریب
 قاصدک! هان ، ولی ... آخر ... ای وای
 راستی آیا رفتی با باد ؟
با توام ، آی! کجا رفتی ؟ آی
راستی آیا جایی خبری هست هنوز ؟
مانده خاکستر گرمی ، جایی ؟
 در اجاقی طمع شعله نمی بندم خردک شرری هست هنوز ؟
 قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز
 در دلم می گریند

                                     مهدی اخوان ثالث

[ ۱۳۸۸/٧/٢٦ ] [ ۱:٢٤ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

آخرين مطالب
لینک دوستان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
آرشيو مطالب
بک لينک