
برای مشاهده ی بقیه عکسها به ادامه مطالب بروید:

|
پروانگی |
حافظ: [ ۱۳۸٩/٤/۱ ] [ ۱٠:٤٠ ق.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
تا کی ؟
من در این نقطه دور در بلا تکلیفی در کش و قوسی خیالی جانکاه به افق چشم بدوزم تا کی؟ بی سبب منتظر معجزه ام بی ثمر دیده بر این راه کبود می روم در پی تو سالها آمد و رفت بارها من دیدم کوچ مرغان غزل خوان چمن سفر چلچله ها کوچ برف از دل کوهسار بلند کوچ هر فصلی را لیک یاد تو ز دل کوچ نکرد
رفتن
نوبت من شده بود
که معلم پرسید
صرف کن رفتن را
و شروع کردم من
رفتم ، رفتی ، رفت ...
و سکوتی سرسخت
همه جا را پر کرد
سردی ِ احساسش
فاصله را رو کرد
آری رفت و رفت
و من اکنون تنها
مانده ام در اینجا
شادی ام غارت شد
من شکستم در خود
سهم من غربت شد
من دچارش بودم
بغض یک عادت شد
خاطرات سبزش
روی قلبم حک شد
رفت و در شکوه شب
با خدا تنها شد
و حضورش در من
آسمانی تر شد
اشک من جاری شد
صرف ِ فعل ِ رفتن
بین غم ها گم شد
و معلم آرام
روی دفترم نوشت
تلخ ترین فعل جهان است رفتن
معراج حقیقت
بر آر از آستین معرفت دست دعا اینجا
که جان را مى دهد آیینه لطفش جلا، اینجا
به چشم دل نظر کن بر حریم دختر موسى
اگردرمان درد خویش مى خواهى، بیا اینجا
مجو از خیل بی دردان دواى درد بى درمان
که دردت را دوا اینجا، که رنجت را شفا اینجا
صداى قدسیان بشنو که مى آید به گوش جان
که نورآذین بود چون ساحت اُمُّ القُرا اینجا
حریم یثرب و بطحاست گویى مرقد پاکش
شب اَسرى، فروغ جاودان مصطفى اینجا
فضاى قدس، معراج حقیقت، بزم اَوْ اَدنى
که از او مى تراود عطر ِ جان ِ مرتضى اینجا
بنامْ ایزد، که خاک پاک او بوى نجف دارد
ز بام آشنایى ، زاده ی خیرالنّسا اینجا
تو را پرواز خواهد داد تا اوج خداجویى
به بوى چشمه سار زندگى بخش ِ بقا اینجا
بر آى از ظلمت هستى ، که خضر آمد به سر مستى
که مى جویم رضاى او به تسلیم و رضا اینجا
منم «مشفق» غبارى دامن افشان در هواى او
عباس مشفق کاشانى
درد عشق
یاد آن که جز به روی منش دیده وانبود
وان سست عهد جز سری از ماسوا نبود
امروز در میانه کدورت نهاده پای
آن روز در میان من و دوست جانبود
کس دل نمی دهد به حبیبی که بی وفاست
اول حبیب من به خدا بی وفا نبود
دل با امید وصل به جان خواست درد عشق
آن روز درد عشق چنین بی دوا نبود
تا آشنای ما سر بیگانگان نداشت
غم با دل رمیده ما آشنا نبود
از من گذشت و من هم از او بگذرم ولی
با چون منی بغیر محبت روا نبود
گر نای دل نبود و دم آه سرد ما
بازار شوق و گرمی شور و نوا نبود
سوزی نداشت شعر دل انگیز شهریار
گر همره ترانه ساز صبا نبود
شهریار
دوباره باز خواهم گشت
نمی دانم چه هنگام?از کدامین راه
ولی یکبار دیگر باز خواهم گشت
و چشمان تو را با نور خواهم شست
به دیوار حریم عشق یکبار دیگر من تکیه خواهم کرد
رسوم عشق ورزی را دوباره زنده خواهم کرد
به نام عشق و زیبایی دوباره خطبه خواهم خواند
من خواهش پرنده ام.....
زیبا ! چرا ادامه ندادی سخن بگو
این چیست در نگاه عجیبت به من بگو
زیبا! تمام آنچه که زیباست مال تو
حتی به جای سهم من از خویشتن بگو
زیبا! تمام پنجره ها روبروی توست
اما تو رو به که ای؟ جان من بگو
این حرفها گدازه روح مذاب ماست
این لهجه من است تو با سوختن بگو
با جویبار گمشده در شوره زار عمر
باری یکی دو چشمه ز دریا شدن بگو
آه ای زبان بی ضربان با زبان برگ
شعری اگر چه زرد!برای چمن بگو
عاشق شدی غریب مسافر دلت کجاست!؟
دلتنگ کوچه های که ای!بی وطن بگو
زیبا ! چرا ادامه ندادی درخت را؟
من خواهش پرنده ام از نارون بگو.
نشد
به خدا حافظی تلخ تو سوگند نشد
که تو رفتی ودلم ثانیه ای بند نشد
لب تو میوه ممنوع ولی لبهایم
هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد
با چراغی همه جا گشتم وگشتم در شهر
هیچ کس هیچ کس اینجا به تو مانند نشد
هر کسی در دل من جای خودش را دارد
جانشین تو در این سینه خداوند نشد
خواستند از تو بگویند شبی شاعرها
عاقبت با قلم شرم نوشتند:نشد!
روزه دارم
روزه دارم من و افطارم از آن لعل لب است
آری افطار رطب در رمضان مستحب است
روز ماه رمضان زلف میفشان که فقیه
بخورد روزه خود را به گمانش که شب است
زیر لب وقت نوشتن همه کس نقطه نهند
این عجب نقطه خال تو به بالای لب است
یارب این نقطه که بالا بنهاد؟
نقطه هرجا غلط افتاده مکیدن ادب است
شحنه اندر عقب است و من از آن میترسم
که لب لعل تو آلوده به ماء العنب است
منعم از عشق کند زاهد و آگه نبود
شهرت عشق من از ملک عجم تا عرب است
عشق آنست که از روی حقیقت باشد
هرکه را عشق مجازیست حمال الحطب است
گر صبوحی به وصال رخ جانان جان داد
سودن چهره به خاک سر کویش ادب است
صبوحی
کوچه
از کو چه ی زیبای تو امروز گذشتم
دیدم که همان عاشق معشوقه پرستم
یک لحظه به یاد تو در آن کوچه نشستم
دیدم که ز سر تا به قدم شوق و امیدم
هر چند گل از خرمن عشق تو نچیدم
آن شور جوانی نرود لحظه ای از یاد
ای راحت جان و دل من خانه ات آباد
با یاد رخت این دل افسرده شود شاد
هرگز نشود مهر تو ای شوخ فراموش
کی آتش عشق تو شود یک سره خاموش
هر جا که نشستم سخن از عشق تو گفتم
با اشک جگر سوز ، دل سخت تو سفتم
خاک ره این کوچه به خار مژه رفتم
دل می تپد از شوق که امروز کجایی
شاید که دگر باره از این کوچه بیایی
دکتر مشایخی -در استقبال از شعر به یاد ماندنی « کوچه »
صنم
پیش رخ تو ای صنم ، کعبه سجود می کند
در طلب تو آسمان سینه کبود می کند
حسن ملائک و بشر جلوه نداشت اینقدر
روی تو می زند در او حسن نمود می کند
ناز نشسته با طرب ،چهره به چهره ،لب به لب
گوشه چشم مست تو گفت و شنود می کند
ای تو فروغ کوکبم ، تیره مخواه چون شبم
دل به هوای آتشت این همه دود می کند
آن که به بحر می دهد صبر نشستن ابد
شوق سیاحت و سفر همره رود می کند
عطر دهد به سوختن ، نغمه زند به ساختن
دل به هوای آتشت این همه دود می کند
بیمارم
من به اندازه نادیدن تو بیمارم و به شوق نگهت شب همه شب بیدارم ثانیه.روز.زمان.ساعت و من دلتنگم دیگر از هرچه دروغ است و کلک بیزارم خسته از هرچه که بی تو به سرانجام رسید خسته از شعر و ز هر صحبت طوطی وارم گرمی و هرم حضورت بدنم را سوزاند نکند خوابم و یارب نکند تب دارم؟ گرم صحبت شدم و هیچ نمی دانستم ساعتی هست که همصحبت این دیوارم
آقا اجازه
آقا اجازه ! این دو سه خط رو خودت بخوان
قبل از هجوم سرزنش و حرف دیگران
آقا اجازه ! پشت به من کرده قلبتان
بار دیگر نمی دهد به دلم روی خوش نشان
قصدم گلایه نیست ، اجازه ! نه به خدا
اصلا به این نوشته بگویید داستان
من خسته ام از آتش و از خاک ، از زمین
از احتمال فاجعه ، از آخرالزمان
آقا اجازه ! سنگ شدم مانده در کویر
باران بیار و باز بباران از آسمان
اهل بهشت یا که جهنم ؟ خودت بگو
آقا اجازه ! ما نه در این و نه در آن
یک پای در جهنم و یک پای در بهشت
یا زیر دستهای نجیب تو در امان
.................... آقا اجازه
باشد ! صبور می شوم امّا تو لااقل
....دستی برای من بده از دورها تکان...
ماه عشق
کوله بارت بربند !
شاید این چند سحر فرصت آخر باشد
که به مقصد برسیم...!
بشناسیم خدا را......
و بفهمیم که یک عمر چه غافل بودیم
می شود آسان رفت
می شود کاری کرد که رضا باشد او
ای سبکبال در این راه شگرف
در دعای سحرت
در مناجات خدایی شدنت
هرگز از یاد نبر
من جامانده بسی محتاجم..............
من که تسبیح نبودم
من که تسبیح نبودم،تو مرا چرخاندی
مشت بر مهره تنهایی من پیچاندی
مهر دستان تو دنبال دعایی میگشت
بارها دور زدی ذهن مرا گرداندی
ذکرها گفتی و بر گفته خود خندیدی
از همین نغمه تاریک مرا ترساندی
بر لبت نام خدا بود-خدا شاهد ماست
بر لبت نام خدا بود و مرا رقصاندی
دست ویرانگر تو عادت چرخیدن داشت
عادتت را به غلط چرخه ایمان خواندی
قلب صد پاره من مهره صد دانه نبود
تو ولی گشتی و این گمشده را لرزاندی
جمع کن:رشته ایمان دلم پاره شدست
منکه تسبیح نبودم،تو مرا چرخاندی
کوچه سار شب
درین سرای بی کسی کسی به در نمی زند به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی زند یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمی کند کسی به کوچه سار شب در سحر نمی زند نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند گذر گهی ست پر ستم که اندر او به غیر غم یکی صلای آشنا به رهگذر نمی زند دل خراب من دگر خراب تر نمی شود که خنجر غمت ازین خراب تر نمی زند چه چشم پاسخ است ازین دریچه های بسته ات ؟ برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمی زند نه سایه دارم و نه بر ، بیفکنندم و سزاست اگر نه بر درخت تر کسی تبر نمی زند
من شما را دوست...
آقا گمانم من شما را دوست...
حسی غریب و آشنا را دوست...
نه نه! چه می گویم فقط این که
آیا شما یک لحظه ما را دوست؟
منظور من این که شما با من...
من با شما این قصه ها را دوست...
ای وای! حرفم این نبود اما
سردم شده آب و هوا را دوست...
حس عجیب پیشتان بودن
نه! فکر بد نه! من خدا را دوست...
از دور می آید صدای پا
حتی همین پا و صدا را دوست...
این بار دیگر حرف خواهم زد
آقا گمانم من شما را دوست...
نیمه شعبان بر همه شما مبارک باد
سلامتی و تعجیل در ظهورش صلوات
بیا باران !
این جمعه , رنگ و بویی دیگه داره , چون صاحبش داره می آد.
این جمعه , عاشق تر می شم... این جمعه , بیشتر چشم انتظارم...این جمعه , دیگه دل تنگ نیستم.
این جمعه , دلواپسی هامو بگیر از من ! بعدش هم , غمهامو تو ای آیینه حاشا کن !
این جمعه , اول همه شروع هاست; اول وصل , اول آرامش , اول راه عاشقی و اول هر چه خوبیه...
این جمعه , می تونه آخر همه پایان ها باشه ; پایان هجر , پایان بی قراری , پایان غصه و پایان هر چه دلواپسیه...
این جمعه , خود خودشه...اصل همه آدینه ها !
این جمعه , دردشو نمی گه چون اصل درمان داره می آد.
این جمعه , آفتاب هم یه جور دیگه گرما می بخشه...گرمایی به رنگ زندگی.
این جمعه , خبریه ؟! خبر که چه عرض کنم ! وعده است...مژده است !
این جمعه , " اذا جاء نصر الله والفتح "...این جمعه " وان یکاد الذین کفروا لیز لقونک بابصارهم..."
این جمعه " و من شر حاسد اذا حسد " و این جمعه " امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء "
این جمعه , این جمعه قراره چشم های یعقوب وار منتظر , با اومدنش , نور بگیرن...
این جمعه , زمین نه تنها ; آسمون ها چراغونیه و پر از طاق نصرت.
این جمعه , " بر سر آنم که گر زدست برآید دست به کاری زنم که غصه سرآید "
این جمعه , " هرآن کسی که در حلقه نیست زنده به عشق بر او نمرده به فتوای من نماز کنید "
این جمعه , تورو خدا بیا ! این جمعه به خاطر همه چشم به راه دوختن ها , بیا !
بیا تا من احساس غرور کنم...احساس تورو داشتن...احساس مهمان خدا بودن...
این جمعه , یار می آد ; یار غمخوار دلدار می آد...
این جمعه , مهربونی ها تقسیم می شه...عجله کنید...جا نمونید...این جمعه , همون جمعه ست...
این جمعه , به همه دنیا می ارزه , مگه نه ؟! این جمعه , مژدگانی ! بهار است...
این جمعه , کسی جز تو از دلم خبر نداره...از دل بی تابم که تاب و قرارش داره می آد !
این جمعه , پا به پای من بیا و دست به دست من بده ! از نگار بخوان ; از نگار جان , بهار ایمان و قرار جانان...
این جمعه , حرفی برای گفتن ندارم...ترانه ای برای سرودن ندارم...غزلی برای خواندن ندارم ; فقط نیمه جانی مانده که دو دستی , پیشکش آمدنت می کنم...چه کند بی نوا ندارد بیش !
بیا که خوش می آیی...بیا که عطر دل انگیز جان می آوری...بیا که با آمدنت , عالم هستی , طراوت دوباره می گیرد...بیا فدایت شوم...بیا که تر شوم...بیا باران ! بیا.
هزار گل صلوات نذر قدومت...
امید معنوی
اگر باران نبارد
اگر باران نبارد، آسمان دلگیر خواهد ماند زمین چون کودکی در انتظار شیر خواهد ماند اگر باران نبارد دشت، بی سجّاده خواهد شد اگر باران نبارد رود، بی تفسیر خواهد ماند اگر باران نبارد، از عطش جنگل چه خواهد کرد؟ یقین همچون کویری تفته از تبخیر خواهد ماند اگر باران نبارد، سعی خورشید و صفای آب به گِرد کعبة این خاک، بی تأثیر خواهد ماند اگر باران نبارد ریشه ها ـ این بیشه های سبز! به زندان سیاهِ خاک، در زنجیر خواهد ماند اگر باران نبارد ـ گرچه میدانم که میبارد ـ مدار فصلها در امتداد تیر خواهد ماند اگر باران نبارد، بر شب ـ آن باران نورانی ـ پی تثبیت خود این شام، بی شبگیر خواهد ماند ببار ای جاری همواره! ای باران نورانی! به دیدار تو تا کی این زمین پیر، خواهد ماند؟
از حمید واحدی
[ ۱۳۸٩/۱/٢٧ ] [ ۱۱:٥۸ ب.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
من تورا آسان نیاوردم بدست
ای از عشق پاک من همیشه مست
من تورا آسان نیاوردم بدست
بار ها این کودک احساس من
زیر بارانهای اشک من نشست
من تورا آسان نیاوردم بدست
در دل آتش نشستن کار آسانی نبود
راه را بر اشک بستن کار آسانی نبود
با غروری هم قد بالای بام آسمان
بارها در خود شکستن کار آسانی نبود
بارها این دل به جرم عاشقی
زیر سنگینی بار غم شکست
من تورا آسان نیاوردم به دست
در بدست آوردنت برد باریها شده
بی قراریهاشده شب زنده داریها شده
در بدست آوردنت پایداریها شده
با ظلم و جر روزگار سازگاری ها شده....
بی تو
قصد جان می کند این عید و بهارم بی تو این چه عیدی و بهاری است که دارم بی تو گیرم این باغ ، گلاگل بشکوفد رنگین به چه کار ایدم ای گل ! به چه کارم بی تو ؟ با تو ترسم به جنونم بکشد کار ، ای یار من که در عشق چنین شیفته وارم بی تو به گل روی تواش در بگشایم ورنه نکند رخنه بهاری به حصارم بی تو گیرم از هیمه زمرد به نفس رویانده است بازهم باز بهارش نشمارم بی تو با غمت صبر سپردم به قراری که اگر هم به دادم نرسی ، جان بسپارم بی تو بی بهار است مرا شعر بهاری ،آری نه همیه نقش گل و مرغ نیارم بی تو دل تنگم نگذارد که به الهام لبت غنچه ای نیز به دفتر بنگارم بی تو
بهار
بوی باران ، بوی سبزه ، بوی خاک
شاخه های شسته ، باران ورده ، پاک
آسمان آبی و ابر سفید
برگهای سبز بید
عطر نرگس ، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک می رسد اینک بهار
خوش بحال روزگار
می رفت
دیدمش دوش که سرمست وخرامان می رفت
جام می بر کف و در مجلس رندان می رفت
چون همی گفتمش: ای مونس دیرینه ی من
سخت میگفت و دل آزرده پریشان می رفت
نقش خوارزم وخیال لب جیهون میبست
با هزاران گله از ملک سلیمان می رفت
می شد آن کس که چو اوجان سخن کس نشناخت
من همی دیدم و از کالبدم جان می رفت
گفتم اکنون سخن خوش که بگوید با ما ؟
کان شکر لحجه ی خوشگوی سخندان می رفت
لابه بسیار نمودم که مرو سود نداشت
زآن که او از نظر رحمت سلطان می رفت
پادشاها ز کرم از سر جورمش بگذر
چه کند سوخته؟ از غایت حرمان می رفت
چون بشد آن صنم از دیده حافظ غایب
اشک همواره ز رخساره به دامان میرفت
بـــاران
عـشـق را با آب چـشم و شیـره جان مینویسم
زیـربـاران میـنشیـنم زیـربــاران مـیـنویـسـم
مصلحـت درعـاشقی را از دل دریـا بـجـویـم
جـلوه ی معـصومیـت را ازغـزالان مینویسم
لای اوراق گـلی با رنـگ اشـک ارغــوانـی
نـالـه را آهـسـتـه با پـرکارمـژگان میـنـویـسم
نـامه را با آب انگوری طهارت می دهـم من
نسـخـه ی مشکل کشای رد هـجران مینویسم
عاقـبت یک روزنه یک روزبا تومی نشینم
روز را تا شـب بـرایت شعـر باران مینویسم
خوشه ی گـندم می آرم پیش رویت میگذارم
روبـرویــت مینشینم بـاتـو پـیـمان مـیـنـویسم
درسـماع ِعـاشـقـی غـرق تـلاوت بـانـگاهـت
باتـو پـیـونـد عـمـیق رشـتـه ی جان مینویسم
لحظه ی کوتـاه دستـت را به دستم می گـذارم
ازخطوط دسـت هـایـت شـعـرایمان مینویسم
نیست پـروایـم بـه دل از طعنه بـیجـای مردم
آنچه دردیـدار بینم پـیـش یـاران می نـویسم
عـطرآغـوشـت نبویم چـاره وصلت نـجـویـم
لـیک چـشـمـان ِتـورا تـاسـطـرپایان مینویسم
عـاشـقی عـیـبـی ندارد، لیک بهـرخـاطـرتـو
جای نامت را دو..(نقطه) یا بهاران مینویسم
لیلی و مجنون
یک شبی مجنون نمازش را شکست بی وضو در کوچه لیلا نشست
عشق آن شب مست مستش کرده بود فارغ از جام الستش کرده بود
سجده ای زد بر لب درگاه او پر زلیلا شد دل پر آه او
گفت یا رب از چه خوارم کرده ای بر صلیب عشق دارم کرده ای
جام لیلا را به دستم داده ای وندر این بازی شکستم داده ای
نشتر عشقش به جانم می زنی دردم از لیلاست آنم می زنی
خسته ام زین عشق، دل خونم مکن من که مجنونم تو مجنونم مکن
مرد این بازیچه دیگر نیستم این تو و لیلای تو ... من نیستم
گفت: ای دیوانه لیلایت منم در رگ پیدا و پنهانت منم
سال ها با جور لیلا ساختی من کنارت بودم و نشناختی
عشق لیلا در دلت انداختم صد قمار عشق یک جا باختم
کردمت آوارهء صحرا نشد گفتم عاقل می شوی اما نشد
سوختم در حسرت یک یا ربت غیر لیلا برنیامد از لبت
روز و شب او را صدا کردی ولی دیدم امشب با منی گفتم بلی
مطمئن بودم به من سرمیزنی در حریم خانه ام در میزنی
حال این لیلا که خوارت کرده بود درس عشقش بیقرارت کرده بود
مرد راهش باش تا شاهت کنم صد چو لیلا کشته در راهت کنم
تو کرده ای تو
تو کرده ای تو،من اینگونه بی قرارم اگر
که مثل لاله دلم خون و داغدارم اگر
هنوز بوی تو دارد اتاق کوچک من
که سر به کوه و بیابان نمی گذارم اگر
به یمن عشق هنوز ایستاده ام سر پا
مرا پرنده بخوان بال و پر ندارم اگر
من آفتاب تو را در دلم نهان دارم
که دل به وسوسه شب نمی سپارم اگر
بدل به دود و تل خاک می شود دنیا
بخواهم آتش عشق تو را ببارم اگر
سیاه کرده به تن واژه واژه شعرم
مگیر از من دیوانه، سوگوارم اگر
نه هفتخوان که من از هرچه هست می گذرم
اگر که داشته باشم تو را کنارم،اگر
مرا جدا نکن از خود که هستی ام با توست
همان حکایت آیینه و غبارم اگر...
سید جعفر عزیزی
یاد قلبت باشد
یاد قـلـبـت باشـد,یک نفر هـسـت که بـین آدمهـایی که هـمه غریـبـنـد
به تو می انـدیـشـد و دلـش از دوری تو دلـگـیـر اسـت...
یاد قـلبـت باشد، یک نفرهـست که شـب و روز دعایـش این است
زیر این سـقـف بلـنـد، هر کجا هستی، به سـلامت باشی
و دلـت همواره، محو شادی و تبسم باشد...
یاد قـلبت باشد، یک نفر هـست که دنـیـایـش و رویایش را
به شکـوفـایی احـسـاس تـو پـیـوند زده...
دلـش می خواهـد لحـظه ها را بـا تـو بـه خـدا بـسـپـارد...
یـادت بـاشد یـک نفر هـسـت که بـا یـادت هـر صـبـح گونـه سـبـز اقـاقـی ها را
از تـه قـلـب و دلـش می بـوســد...
مجلس ماتم
با اشکهاش دفتر خود را نمور کرد
ذهنش ز روضه های مجسم عبور کرد
در خود تمام مرثیه ها را مرور کرد
شاعر بساط سینه زدن را که جور کرد
احساس کرد از همه عالم جدا شده است
در بیت هاش مجلس ماتم به پا شده است
در اوج روضه خوب دلش را که غم گرفت
وقتی که میز و دفتر و خودکار دم گرفت
وقتش رسیده بود به دستش قلم گرفت
مثل همیشه رخصتی از محتشم گرفت
باز این چه شورش است....
که در جان واژه هاست
شاعر شکست خورده ی طوفان واژه هاست
بی اختیار شد قلمش را رها گذاشت
دستی ز غیر قافیه را کربلا گذاشت
یک بیت بعد واژه لب تشنه را گذاشت
تن را جدا گذاشت و سر را جدا گذاشت
حس کرد پا به پاش جهان گریه می کند
دارد غروب فرشچیان گریه می کند
من عاشق تو هستم
رنگ و بویت ای گل رنگ و بو ندارد
با لعلت آب حیوان آبی به جو ندارد
از عشق من به هر سو در شهر گفتگوئی است
من عاشق تو هستم این گفتگو ندارد
دارد متاع عفت از چار سو خریدار
بازار خودفروشی این چار سو ندارد
جز وصف پیش رویت در پشت سر نگویم
رو کن به هر که خواهی گل پشت و رو ندارد
گر آرزوی وصلش پیرم کند مکن عیب
عیب است از جوانی کاین آرزو ندارد
خورشید روی من چون رخساره برفروزد
رخ برفروختن را خورشید رو ندارد
سوزن ز تیر مژگان وز تار زلف نخ کن
هر چند رخنهی دل تاب رفو ندارد
او صبر خواهد از من بختی که من ندارم
من وصل خواهم از وی قصدی که او ندارد
با شهریار بیدل ساقی به سرگرانی است
چشمش مگر حریفان می در سبو ندارد
شهریار
معما
مرا بازیچه خود ساخت چون موسی که دریا را فراموشش نخواهم کرد چون دریا که موسی را
خیانت قصه تلخی است اما از که می نالم خودم پرورده بودم در حواریون یهودا را
نسیم وصل وقتی بوی گل می داد حس کردم
که این دیوانه پرپر می کند یک روز گل ها را
خیانت غیرت عشق است وقتی وصل ممکن نیست نباید بی وفایی دید نیرنگ زلیخا را
کسی را تاب دیدار سر زلف پریشان نیست چرا آشفته می خواهی خدایا خاطر ما را
نمی دانم چه افسونی گریبان گیر مجنون است که وحشی می کند چشمانش آهوان صحرا را
چه خواهد کرد با ما عشق,پرسیدیم و خندیدی فقط با پاسخت پیچیدهتر کردی معما را
خاطراتت را بیاور تا بگویم کیستم
از سخن چینان شنیدم آشنایت نیستم
خاطراتت را بیاور تا بگویم کیستم
سیلی هم صحبتی از موج خوردن سخت نیست
صخره ام هر قدر بی مهری کنی می ایستم
تا نگویی اشک های شمع ازکم طاقتی است
در خودم آتش به پا کردم ولی نگریستم
چون شکست آینه، حیرت صد برابر می شود
بی سبب خود را شکستم تا بیننم کیستم
زندگی در برزخ وصل و جدایی ساده نیست
کاش قدری پیش از این یا بعد از آن می زیستم
برای خوشبخت بودن، فرش قرمز لازم نیست.
دفتری پر ز ورق، نمره بیست، یا اسکناس های دویست، لازم نیست. لباسی پر ز طلا، لازم نیست. به خدا، لازم نیست! نیازی به فریاد حوادث نیست. موسیقی باران، برای دلخوشی کافیست. سلامی به پدر، نگاهی به خواهر کافیست. برای خوشبخت بودن، آغوش گرم یک مادر کافیست. سواری روی موج خیال، نشستن کنار یادگاریها، رفتن میان خاطره ها کافیست. برای خوشبخت بودن، یک احساس کوچک خوشبختی کافیست
تفاوت پس شاخههای یاس و مریم فرق دارند آری! اگر بسیار اگر کم فرق دارند شادم تصور میکنی وقتی ندانی لبخندهای شادی و غم فرق دارند برعکس میگردم طواف خانهات را دیوانهها آدم به آدم فرق دارند من با یقین کافر، جهان با شک مسلمان با این حساب اهل جهنم فرق دارند بر من به چشم کشتة عشقت نظر کن پروانههای مرده با هم فرق دارند
فراموش تر از من
کس نیست در این گوشه فراموشتر از من
وز گوشه نشینان توخاموشتر از من
هر کس به خیالیست هم آغوش و کسی نیست
ای گل به خیال تو هم آغوشتر از من
می نوشد از آن لعل شفقگون همه آفاق
اما که در این میکده غم نوشتر از من
افتاده جهانی همه مدهوش تو لیکن
افتاده تر از من نه و مدهوشتر از من
بی ماه رخ تو شب من هست سیه پوش
اما شب من هم نه سیه پوشتر از من
گفتی تو نه گوشی که سخن گویمت از عشق
ای نادره گفتار کجا گوشتر از من
بیژن تر از آنم که بچاهم کنی ای ترک
خونم بفشان کیست سیاوشتر از من
با لعل تو گفتم که علاجم لب نوشی است
بشکفت که یارب چه لبی نوشتر از من
آخر چه گلابی است به از اشک من ای گل
دیگی نه در این بادیه پرجوشتر از من
شهریار
قبولم نمی کند
خورشیدم و شهاب قبولم نمی کند سیمرغم و عقاب قبولم نمی کند
عریان ترم ز شیشه و مطلوب سنگسار این شهر، بی نقاب قبولم نمی کند
ای روح بی قرار چه با طالعت گذشت عکسی شدم که قاب قبولم نمی کند
این چندمین شب است که بیدار مانده ام آنگونه ام که خواب قبولم نمی کند
بیتاب از تو گفتنم و آخ که قرنهاست آن لحظه های ناب قبولم نمی کند
گفتم که با خیال تو دلی خوش کنم ولی با این عطش سراب قبولم نمی کند
بی سایه تر ز خویش حضوری ندیده ام حق دارد آفتاب قبولم نمی کند
محمد علی بهمنی
بی تو هوای خیمه ی ما سرد می شود
بی تو هوای خیمه ی ما سرد می شود
رنگ رُخ سه ساله ی من زرد می شود
خورشید انعکاس وجود نجیب توست
این دایره نباشی اگر سرد می شود
این حلقه های گریه ی سردرگم و غریب
زنجیر آهنی و پر از درد می شود
دامان کودکانه ی یک دختر نجیب
بی تو اسیر آتش نامرد می شود
بر گِرد توست گردش سیاره ی زمین
هر جاذبه بدون تو ولگرد می شود
رفتی و روز روشن ما در مسیر شام
دنبال صبح ِ روی تو شبگرد می شود
رضا جعفری
[ ۱۳۸٩/۱/٢٧ ] [ ۱۱:٤٧ ب.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
نبود در تار و پودش دیدی گفت عاشقه عاشق [ ۱۳۸٩/۱/٢٥ ] [ ٤:٥٥ ب.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
عاشقانه می نویسم برای تو همراه همیشگی من
عشق گلی است که اگر آنرا به قصد تجزیه و تحلیل پرپر کنید هرگز قادر نخواهید بود که آنرا دوباره جمع کنید
زندگی مثل پیانو است... دکمه های سیاه برای غم ها و دکمه های سفید برای شادی ها. اما زمانی می توان آهنگ زیبایی نواخت که دکمه های سیاه و سفید را با هم فشار دهی...../ من به یک هراس همیشه طرحهای ساده و سایه های باران خورده ام را بی دلیل بر باد داده ام بعد از این دیگر نه به خواب قاصدکی تعبیر خواهم شد و نه به اعتبار چند خیال رنگ و رو رفته [ ۱۳۸٩/۱/۱۸ ] [ ۱٠:٥۳ ق.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
باز هم خواب ریاضی دیده ام
[ ۱۳۸٩/۱/۱٥ ] [ ٦:۱۳ ب.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
عید اومد و باز جوونه زد تو باغچه گل نرگس ، ماست موسیر و پیازچه هی نگو شعرت وزن و قافیه نداره شاعر منم ، وزن و قافیه اش به تو چه فصل آجیل رسیده ، صبح بهار دمیده پر شده جنس بنجول ، بازارچه و مغازه یکی خیار می خره ، اون یکی قند و سبزه ماهی ریزه میزه هر چی بگی می ارزه! لباسهاشون نو می شه ، مهمونی برپا می شه بچه ها عیدی میخوان ، چند تا هزاری می خوان یه پیکان لکنته ، بدون گاز و دنده شونصد نفر سوارن ، همه بجز راننده رادیو رو وشن کردن ، شعرشو از بر کردن همه با هم می خونن ، انگار یه کم دیوونن : بوی عیدی ، بوی توت ، بوی جااااااارو برقی با اینها زمستون رو در می کنم ، با اینها زمستون رو سر می کنم بوی قلک شکسته لای کتاب ترس کم شدن پول از شمردن زیاد جلوی چشم زن و بچه ها با اینها زمستون رو سر می کنم ... [ ۱۳۸٩/۱/۱٥ ] [ ٥:٥٩ ب.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
[ ۱۳۸۸/۱٢/۱٩ ] [ ٩:٥۳ ب.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
سخنی با خدا خدایا من اگر با تو بد کنم تو را بنده ی دیگر بسیار است تو اگر با من مدارا نکنی مرا خدایی دیگر کجاست همیشه عشق همیشه عشق پیش از انکه تو را به اوج ببرد هر دوپایت را میشکند! بعد تو می مانی و تنهایی وبعد به میهمانی ابرها می ایی تو دوری یعنی فراق، فراق یعنی دلتنگی، دلتنگی یعنی تو، تو یعنی همه ی دنیای من عشق عاشقی را شرط اول ناله وفریاد نیست تا کسی از جان شیرین نگذرد فرهاد نیست عاشقی مقدورهر عیاش نیست غم کشیدن صنعت نقاش نیست اتش عشق یک عشق عروج است و رسیدن به کمال ، یک عشق غوغای درون است و تمنای وصال ، یک عشق سکوت است و سخن گفت ن چشم ، یک عشق خیال است و....خیال است و....خیال سخن دل آدما نمی تونن تغییر کنن رابطه ها نمی تونن عوض بشن دنیا نمی تونه ثابت بمونه ولی یه دوست میتونه تا ابد یه دوست بمونه دوستت دارم تا ابد عشق شوخی شوخی به من خندیدی ولی من جدی جدی گرفتارت شدم تو شاید شوخی شوخی منو فراموش کنی ولی من بی تو جدی جدی میمیرم ... فریاد میخواهم زندگیم را با رنگ سیاه بنویسم با خط دل بنگارم و با کلام عشق آغاز کنم که شاید اینبار در این جاده ی تاریک سیاه بتوانم تنها با نور عشق زندگی کنم عشق افلاطون می گه: " اگه با دلت چیزی یا کسی رو دوست داری زیاد جدی نگیرش، چون ارزشی نداره، چون کار دل دوست داشتنه، مثل کار چشم که دیدنه، اما اگه یه روز با عقلت کسی رو دوست داشتی ، اگه عقلت عاشق شد، بدون که داری چیزی رو تجربه می کنی که اسمش عشق واقعیست آتش عشق از آتش عشق هر که افروخته نیست با او سر سوزنی دلم دوخته نیست گر سوخته دل نه ای زما دور که ما آتش به دلی زنیم کو سوخته نیست واقعیت عشق ور زیدن ضمانت تنها نشدن نیست شبی از شبها شبی از شبها تو به من گفتی که شب باش: من که شب بودم و شب هستم و شب خواهم بود به امیدی که تو فانوس شب من به او بگویید به او بگویید دوستش دارم، به او که قلبش به وسعت دریاییست که قایق کوچک دل من درآن غرق شده، به او که مرا از این زمین خاکی به سرزمین نور و شعر و ترانه برد، و چشمهایم را به دنیایی پر از زیبایی باز کرد عشق عشق آلوچه نیست که بهش نمک بزنی، دختر همسایه نیست که بهش چشمک بزنی، غذا نیست که بهش ناخونک بزنی، رفیق نیست که بهش کلک بزنی عشق مقدسه , باید جلوش زانو بزنی!!!! ای کاش کودک بودم ای کاش کودک بودم ،تا بزرگ ترین شیطنت زندگیم نقاشی روی دیوار بود. ای کاش کودک بودم ، تا از ته دل می خندیدم، نه اینکه مجبور باشم همواره تبسمی تلخ بر لب داشته باشم. ای کاش کودک بودم ، تا در اوج ناراحتی و درد با یک بوسه تو، همه چیز را فراموش می کردم کاش .............. کاش می شد باردیگر سرنوشت از سر نوشت کاش می شد هر چه هست بر دفتر خوبی نوشت کاش می شد از قلمهایی که بر عالم رواست با محبت, با وفا, با مهربانیها نوشت کاش می شد اشتباه هرگز نبودش در جهان داستان زندگانی بی غلط حتی نوشت کاش دلها از ازل مهمور حسرتها نبود کاین همه ای کاشها بر دفتر دلها نوشت
[ ۱۳۸۸/۱۱/۱٧ ] [ ٢:۱٧ ب.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
نام من عشق است آیا میشناسیدم؟
زخمی ام زخمی سرا پا میشناسیدم ؟
با شما طی کرده ام راه درازی را
خسته هستم ، خسته ، آیا میشناسیدم؟
راه ششصدســالهای از دفتر "حــافظ"
تا غزلهای شما، ها! میشناسیدم؟
این زمانم گــــرچه ابر تیره پوشیدهاست
من همان خورشیدم اما، میشناسیدم
پای ره وارش شکسته سنگلاخ دهر
اینک این افتاده از پا، میشناسیدم؟
میشناسد چشمهایم چهرههاتان را
همچنانی که شماها میشناسیدم
اینچنین بیگــــانه از من رو مگردانید
در مبندیدم به حاشا!، میشناسیدم!
من همان دریایتان ای رهروان عشق
رودهای رو به دریـــا! میشنـاسیدم
اصل من بــــودم , بهــانه بود و فرعی بود
عشق"قیس"و حسن"لیلا" میشناسیدم؟
در کف "فرهـاد" تیشه من نهادم، من!
من بریدم "بیستون" را میشناسیدم
مسخ کرده چهرهام را گرچه این ایام
با همین دیدار حتی میشنـاسیدم
من همانم, آَشنــای سالهـای دور
رفتهام از یادتان!؟ یا میشناسیدم!؟
« حسین منزوی »
[ ۱۳۸۸/۱۱/۱٥ ] [ ۸:٤٥ ب.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
السلام علیک یا اباصالح المهدی ... چون میسر نیست بر من کام او ... عشقبازی می کنم با نام او آقای شیعیان عاشق : از کدام مسیر بیائیم تا به کوی وصل تو برسیم ...؟ محبوب دلهای بیقرار : کدام زمان از سرچشمه محبت و وصل تو سیراب خواهیم شد ...؟ اشکبار قصه کربلا : ما را هم بر سفره اشکهای عاشقانه و ناله های دردمندانه خود میهمان کن ... امشب شب هشتم محرم الحرام حسینی است . دلدادگان زمزمه های الهی العفو امشب با اقتدا به علی اکبر علیه السلام همه ی ارادت خود را به راه شهدا ابراز خواهند کرد . اولین شهید از آل بنی هاشم . شبیه ترین خلق به رسول الله صلی الله و علیه و آله ... پدری پیر و درد کشیده با قدی برافراشته از عشق به خدا بالای سر نعش جوانش آمد و فرمود : مردم ز بسکه بر بدنت بوسه میزنم بر کام خشک خنده زنت بوسه میزنم بر زلف خون پر شکنت شانه می کشم بر زخمهای دل شکنت بوسه می زنم بوی تو میدهند دم دشنه ها ببین بر نیزه های زخم زنت بوسه میزنم شاید لبی گشوده و بابا بخوانیم قامت خمیده بر بدنت بوسه میزنم هر سو دویده و تن تو جمع می کنم بر تکه تکه های تنت بوسه میزنم ای خاک بر سرم که تو در خاک خفته ای مردم ز بسکه بر بدنت بوسه میزنم ... [ ۱۳۸۸/۱۱/٩ ] [ ۸:۱٥ ق.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
عشق یعنی با تو خواندن از جنون عشق یعنی سوختنها از درون عشق یعنی سوختن تا ساختن عشق یعنی عقل و دین را باختن عشق یعنی دل تراشیدن ز گل عشق یعنی گم شدن در باغ دل عشق یعنی تو ملامت کن مرا عشق یعنی می ستایم من تو را عشق یعنی در پی تو در به در عشق یعنی یک بیابان درد سر عشق یعنی با تو آغاز سفر عشق یعنی قلبی آماج خطر عشق یعنی تو بران از خود مرا عشق یعنی باز می خوانم تو را عشق یعنی بگذری از آبرو عشق یعنی کلبه های آرزو عشق یعنی با تو گشتن هم کلام عشق یعنی انتظار یک سلام عشق یعنی دستهایی رو به دوست عشق یعنی مرگ در راهت نکوست عشق یعنی شاخه ای گل در سبد عشق یعنی دل سپردن تا ابد عشق یعنی سروهای سربلند عشق یعنی خارها هم گل کنند عشق یعنی تو بسوزانی مرا عشق یعنی سایه بانم من تو را عشق یعنی بشکنی قلب مرا عشق یعنی می پرستم من تو را عشق یعنی آن نخستین حرفها عشق یعنی در میان برفها عشق یعنی یاد آن روز نخست عشق یعنی هر چه در آن یاد توست عشق یعنی تک درختی در کویر عشق یعنی عاشقانی سر به زیر عشق یعنی بگذری از هفت خان عشق یعنی آرش و تیر و کمان [ ۱۳۸۸/۱۱/۸ ] [ ٥:٢٤ ق.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
تو به من خندیدی و نمیدانستی من به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدم باغبان از پی من تند دوید سیب را دست تو دید غضب آلود به من کرد نگاه سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک وتورفتی و هنوز سالهاست که در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم ومن اندیشه کنان غرق این پندارم که چرا خانه ی کوچک ما سیب نداشت (حمید مصدق) [ ۱۳۸۸/۱۱/۸ ] [ ٥:٢٥ ق.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
احساس سوختن به تماشا نمی شود
نخلی که شکسته ثمرش را مزنید از ما که گذشت مادری را دیگر آهای مردم دنیا غم عالم همینه بابام خونه نشینه مدینه یه پارچه اشکه ای خدا خودت میدونی غربت علی عجیبه مرد جنگ بدر و خیبر مرد جنگ بدر و خیبر دنبال حیدر می دوید ستاره غریب من [ ۱۳۸۸/۱۱/٧ ] [ ٦:٤٢ ب.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
ادامه مطلب [ ۱۳۸۸/۱۱/٧ ] [ ٦:٠٦ ب.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
شباهت بی اندازه این دختر به
دانیال عبادی
[ ۱۳۸۸/۱۱/٦ ] [ ۱:٢۳ ب.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
[ ۱۳۸۸/۱۱/۳ ] [ ۸:۳٩ ب.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
شب را دوست دارم به خاطر تاریکی ، تاریکی را دوست دارم به خاطر تنهایی ، تنهایی را دوست دارم به خاطر فکر کردن ، فکر کردن را دوست دارم به خاطر تو ، تو را دوست دارم به خاطر چشمانت ، چشمانت را دوست دارم به خاطر قطرات اشکی که می دانم بر سر مزارم خواهی ریخت . برای دیدن جملات عاشقانه بیشتر بر روی ادامه کلیک کنید . دیشب تو فکرت بودم که یه قطره اشک از چشمام جاری شد ، از اشک پرسیدم: چرا اومدی؟ گفت: آخه تو چشمات کسی هست که دیگه اونجا جای من نیست . ___________________________________________________________________________________ اگه چشمات پرسید بگو ندیدمش . اگه گوش هات پرسید بگو نشنیدمش . اگه دستت لرزید بگو مال سرما ست . اما اگه دلت لرزید به خودت دروغ نگو ، دوستش داری . ___________________________________________________________________________________ اگه تورو خواستن اشتباهه ، اگه با تو بودن اشتباهه ، اگه عاشق تو بودن اشتباهه ، اگه واسه تومردن اشتباهه پس تو بهترین و قشنگترین اشتباه زندگی من هستی . ___________________________________________________________________________________ می دونی فرق تو با عشق ، زندگی و گل چیه؟ عشق یک کلمه است اما تو معنیه اونی . زندگی اجباره اما تو دلیل اونی . گل یه گیاهه اما تو عطره اونی . ___________________________________________________________________________________ اگه یه روز نشه که دیگه با تو باشم ، برات می نویسم خدا نخواست ما با هم باشیم ، ولی بدون اون روز روزه مرگ عشق منه . ___________________________________________________________________________________ می خوام روی تمام سنگ های دنیا بنویسم دلم واست تنگ شده و آرزو می کنم یکی از اون سنگ ها به سرت بخوره ، تا بفهمی دل تنگی چه دردی داره . ___________________________________________________________________________________ آرزو دارم که قشنگترین گل سرخ دنیا را بچینم و بر برگ های آن قطره ایی از خون خود را بچکانم و آن را به محبوبم هدیه کنم تا زمانی که گل را می بوید نفسش خون مرا گرم کند . ___________________________________________________________________________________ ای کاش می دانستم چیست؟ آنچه از چشم تو تا عمقِ وجودم جاریست ___________________________________________________________________________________ با خودم عهد بستم باردیگرکه تورا دیدم ، بگویم از تو دلگیرم ولی باز تو را دیدم و گفتم: بی تو می میرم ... ___________________________________________________________________________________ بزرگترین آرزویم این بود که کوچیکترین آرزوی تو باشم . ___________________________________________________________________________________ از پشت شیشه های بزرگ دلتنگی گریه می کنم و آرزو می کنم که کاش برای یک لحظه فقط یک لحظه آغوش گرمت را احساس کنم ، می خواهم سر روی شانه های مهربانت بگذارم تا دیگر از گریه کم نشوم . ___________________________________________________________________________________ عاشق و مجنونت شدم ، نخونده مهمونت شدم ، کلی پریشونت شدم ، شمع تو شمدونت شدم ، خاک تو گلدونت شدم ، خادم دربونت شدم ، شعرای ارزونت شدم ، عمری غزل خونت شدم ، اما یه جوری مجنونت شدم . ___________________________________________________________________________________ می گریم در اشک هایم تو را می بینم ، اشک هایم را پاک می کنم کسی تو را نبیند . ___________________________________________________________________________________ برات می نویسم دوستت دارم . آخه می دونی آدما گاهی اوقات خیلی زود حرفاشونو از یاد می برن ولی یه نوشته ، به این سادگیا پاک شدنی نیست ، گرچه پاره کردن یک کاغذ از شکستن یک قلب هم ساده تره ولی من می نویسم ... من می نویسم ... دوست دارم . ___________________________________________________________________________________ میگن لبخند ربطی به مرگ نداره ولی تو بخند تا من برات بمیرم . ___________________________________________________________________________________ بچه بودیم دخترا عاشق عروسک بودن و پسرا عاشق مردای قوی . بزرگ شدیم دخترا عاشق مردای قوی شدن و پسرا عاشق عروسک . ___________________________________________________________________________________ خواستم عشق رو تو دستام بگیرم ، ولی جا نشد . پس گذاشتمش تو جیبم ، ولی جا نشد . در کیفمو باز کردم ، ولی جا نشد . تصمیم گرفتم ببرمش توی اتاق ، ولی جا نشد . بنابراین یه خونه براش گرفتم ، ولی جا نشد . با خودم گفتم: یه باغ ! آره ! ولی جا نشد . پس گذاشتمش توی قلبم ، حالا دیگه جاش خوبه خوبه ... تازه می فهمم این که می گن دل آدم می تونه از دنیا هم بزرگتر باشه یعنی چی . ___________________________________________________________________________________ زندگی چیست ؟ اگر خنده است چرا گریه میکنیم ؟ اگر گریه است چرا خنده میکنیم ؟ اگر مر گ است چرا زندگی می کنیم ؟ اگر زندگی است چرا می میریم ؟ اگه عشق است چرا به آن نمی رسیم ؟ اگه عشق نیست چرا عاشقیم ___________________________________________________________________________________ عشق رازی است مقدس ، برای کسانی که عاشقند . عشق برای همیشه بیکلام میماند . اما برای کسانی که عشق نمی ورزند ، عشق شوخی بیرحمانهای بیش نیست . ___________________________________________________________________________________ یادت باشه ... یادت باشه ... یادت باشه و بالاخره یادت باشه که ... دل تخته سیاه نیست که هر کی اومد روش بنویسه و هر کس هم رفت بشه اسمشو پاک کرد . ___________________________________________________________________________________ شبی غم با دل من گفتگو کرد مرا با چشمهایت روبرو کرد دلم می گفت هرگزعاشقت نیست ولی دست دلم را گریه روکرد ___________________________________________________________________________________ سخن از پیوند سست دو نام و هم آغوشی در اوراق کهنه ی یک دفتر نیست . سخن از گیسوی خوشبخت من است با شقایق های سوخته ی بوسه ی تو ... ___________________________________________________________________________________ می دونی که تا به حال در عمرم چیزی ازت نخواستم اما دوست دارم برای اینکه علاقه ات رو به هم ثابت کنی ، یک دقیقه ... فقط یک دقیقه ی ناقابل به خاطر من نفس نکش تنها چیزی که از تو می خوام . ___________________________________________________________________________________ هرگز برای عاشق شدن ، به دنبال باران و بهار و بابونه نباش . گاهی در انتهای خارهای یک کاکتوس به غنچه ای می رسی که ماه را بر لبانت می نشاند . ___________________________________________________________________________________ موقعی که می خواستمت می ترسیدم نگات کنم ، موقعی که نگات کردم ترسیدم باهات حرف بزنم . موقعی که باهات حرف زدم ترسیدم نازت کنم ، موقعی که نازت کردم ترسیدم عاشقت بشم . حالا که عاشقت شدم می ترسم از دستت بدم . ___________________________________________________________________________________ تو را برای وفای تو دوست می دارم وگرنه دلبر پیمانه شکن فراوان است ___________________________________________________________________________________ چه مغرورانه اشک ریختیم ... چه مغرورانه سکوت کردیم ... چه مغرورانه التماس کردیم ... چه مغرورانه از هم گریختیم ... غرور هدیه شیطان بود و عشق هدیه خداوند ... هدیه شیطان را به هم تقدیم کردیم و هدیه خداوند را از هم پنهان کردیم . ___________________________________________________________________________________ میخواهم آنقدر پیر شوم تا مرا نشناسی . آن روز شاید به درد دل پیرمردی گوش دهی . ___________________________________________________________________________________ در گذری از شهر عشق رسمی این چنین دیدم ، مجنون ها به دار آویخته شده بودند و لیلی ها به چهارپایه های زیر پای آنها لگد می زدند . ___________________________________________________________________________________ خدایا ... به من رفیقی بده که با من گریه کند . دوستی که با من بخندد را خودم پیدا خواهم کرد . ___________________________________________________________________________________ تنهایی ام را با تو قسمت می کنم ، سهم کمی نیست . گسترده تر از عالم تنهایی من ، عالمی نیست . غم آنقدر دارم ، که می خواهم تمام فصلها بر سفره رنگین خود بنشانمت . بنشین ، غمی نیست . ___________________________________________________________________________________ یکی را دوست می دارم ، ولی افسوس که او هرگز نمی داند . نگاهش می کنم شاید بخواند از نگاه من که او را دوست دارم ، ولی افسوس ... ___________________________________________________________________________________ یکی از سکوت صدایم کرد و با صدایش سکوتم را شکست . این صدای تنهایی بود ، که غم را برایم هدیه آورده بود . او چه می دانست که غم من تنهایی است ، نه غم تنهایی ولی اگر غم هم مرا تنها می گذاشت ، در سکوت تنها می ماندم . ای سکوت صدایم کن . ___________________________________________________________________________________ هر روز پسرکی فقیر برای سیر کردن قلبش سر کوچه ای به گدایی نگاهی می نشست و دختری نجیب برای دفع هفتاد بلا صدقه ای می انداخت در کاسه ی چشمانش . ___________________________________________________________________________________ چه زیباست در اوج تنهایی دست انسانی را گرفتن به بهانه اینکه نگذارم تنها بماند . چه زیباست در اوج ناامیدی انسانی را همراهی کردن به بهانه امیدوار کردنش و چه نامردمانه است انسانی را دنبال خود کشیدن ، عاشق کردنش و در اوج تنهاییش رها کردن و گفتنِ اینکه دیگر تو را نمی خواهم . ___________________________________________________________________________________ عاشقونه نگام نکن ... نذار دوباره بشکنم ... نذار تو این غروب تلخ ... از همه چی دل بکنم ... نذار صدای قدمات ... سکوتو بشکنه ... که این سکوت لعنتی ... قشنگترین حرف منه ... با عاشقونه نگات ... چشامو بارونی نکن ...واسه یه حس بی دلیل ... قلبمو قربونی نکن ... نگاه سردمو ببین ... دل از کسی نمیبره ... هیشکی واسه عاشق شدن ... قلب یخی نمی خره ... دیگه رو خاک تن من ... بذر محبت رو نپاش . ___________________________________________________________________________________ پلی که بود بین ما اگر چه بی صدا شکست ، محالِ عهد بسته را به غیر مرگ بشکنم . ___________________________________________________________________________________ در این هجوم بی کسی ، پروانه بودن اشتباس ، عاشقی اشتباس ، عشق دروغ است ، ولی زندگی هنوز زیباست . ___________________________________________________________________________________ میدونی این چیه؟ ( ) ( ) ( ) ( ) ( ) () این دلِ منه که روز به روز برات تنگ تر می شه . ___________________________________________________________________________________ در همه ی عالم گشتم و عاشق نشدم تو چه بودی که تو را دیدم و دیوانه شدم [ ۱۳۸۸/۱۱/۳ ] [ ۸:٤٦ ب.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
[ ۱۳۸۸/۱۱/۳ ] [ ٧:٤٦ ب.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
گفتمش نقاش را نقشی بکش از زندگی با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید ************************ هر کسی هم نفسم شد دست اخر قفسم شد منه ساده.بیخیالم که همه کارو کسم شد ************************* گر چه میدانم نمی اید.ولی هر دم از شوق سوی در می ایم و هر سو نگاهی میکنم [ ۱۳۸۸/۱۱/۳ ] [ ٦:٤۳ ب.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
درد آشـنـای دردم ، فـریـاد درگـلـو نـیـسـت او در تـسـلـی دل ، افـسـوس پـیـش او نیست دل درهـوای گـریـه ، بـر چهـره سـیلی غـم دیده به حسرت اشگ،افسوس نم به اونیست ایـن دل بـه هـای هـایـی ، در آرزو نشـسته کـو خـلـوتـی کـه گـریـد ،غم در گلو نشـسته در بـنـد ِبـنـدِ خـویـشـم ، بالـم به عشق بسته راه رهـایـیـم نـیسـت ، دل در گـرُو نـشـسته خواهـم گـریزم از بند، دل دربریدنم نیسـت دارم شــوق پـرواز، بـال پـریـد نـم نـیـسـت دل گـر به دسـت آرم ، بـالـی بـرای پـرواز درعـرصـه مـروت،پیـمان شکسـتنم نیسـت ای سنگ دل مروت،این دل چو شیشه ماند کِی سـنگ و شیـشه باهـم،یک جا توان بماند آوای شیشه درد است،آواز سنـگ را شوق آهنـگِ شـیشـه و سـنگ،آوای خوش نخواند این دل کـبوتـر مـن ، صـیاد هسـت دل تـو صـیـاد از دلِِ صـیـد ،غـم را کـجـا بـخـواند [ ۱۳۸۸/۱۱/٢ ] [ ٩:٢٦ ق.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
زندگی کوتاه است قوانین را زیر پا بگذار بسرعت ببخش با صداقت عاشق شو و با حرارت ببوس همیشه بخند هیچ وقت لبخند را از لب هایت دریغ نکن مهم نیست زندگی چقدر عجیب است زندگی همیشه آنطور که ما فکر می کنیم پیش نمی رود اما تا زمانی که هستیم ، باید بخندیم و سپاسگذار باشیم [ ۱۳۸۸/۱٠/٢۸ ] [ ٦:٢٢ ب.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
|
کفشهایم کو
چه کسی بود صدا زد: سهراب؟
آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ.
مادرم در خواب است
شب خرداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه ها
می گذرد
و نسیمی خنک از حاشیه ی سبز پتو خواب مرا می روبد.
بوی هجرت می آید:
بالش من پر آواز پر چلچله هاست.
صبح خواهد شد
و به این کاسه ی آب
آسمان هجرت خواهد کرد.
باید امشب بروم.
من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم
حرفی از جنس زمان نشنیدم.
هیچ چشمی٬ عاشقانه به زمین خیره نبود.
کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد.
هیچکس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت.
من به اندازه ی یک ابر دلم می گیرد
وقتی می بینم حوری
پای کم یابترین نارون روی زمین
فقه می خواند
چیزهایی هم هست٬ لحظه هایی پر اوج
(مثلا شاعره ای را دیدم
آنچنان محو تماشای فضا بود که در چشمانش
آسمان تخم گذاشت.
و شبی از شبها مردی از من پرسید
تا طلوع انگور٬ چند ساعت راه است؟)
باید امشب بروم
باید چمدانی را
که به اندازه ی پیراهن تنهایی من جا دارد٬ بردارم
و به سمتی بروم
که درختان حماسی پیدا است٬
رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند.
یک نفر باز صدا زد:سهراب!
کفش هایم کو؟
((سهراب سپهری))
|
شنبه بیست و ششم دی 1388 توسط علیرضا | |
[ ۱۳۸۸/۱٠/٢٦ ] [ ۱۱:۳٠ ب.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
عاشق عاشق تر نبود در تار و پودش دیدی گفت عاشقه عاشق @@@@@@@ نبودش @@@@@@@ امشب همه جا حرف از آسمون و مهتابه ، تموم خونه دیدار این خونه فقط خوابه ، تو که رفتی هوای خونه تب داره ، داره از درو دیوارش غم عشق تو می باره ، دارم می میرم از بس غصه خوردم ، بیا بر گرد تا ازعشقت نمردم، همون که فکر نمی کردی نمونده پیشت، دیدی رفت ودل ما رو سوزوندش حیات خونه دل می گه درخت ها همه خاموشن، به جای کفتر و گنجشک کلاغای سیاه پوشن ، چراغ خونه خوابیده توی دنیای خاموشی ، دیگه ساعت رو طاقچه شده کارش فراموشی ، شده کارش فراموشی ، دیگه بارون نمی باره اگر چه ابر سیاه ، تو که نیستی توی این خونه ، دیگه آشفته بازاریست ، تموم گل ها خشکیدن مثل خار بیابون ها ، دیگه از رنگ و رو رفته ، کوچه و خیابون ها ،،، من گفتم و یارم گفت گفتیم و سفر کردیم،از دشت شقایق ها،با عشق گذرکردیم گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداری، عشقو به فراموشی ،چند روزه تو می سپاری گفتم که تو می دونی،سرخاک تو می میرم ، ولی تا لحظه مردن نمی گیرم دل از توادامه مطلب [ ۱۳۸۸/۱٠/٢٥ ] [ ٧:٠٢ ب.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
ای روزهای خوب که در راهید
...........
از پشت لحظه ها بدر آئید
قیصر امین پور [ ۱۳۸۸/۱٠/٢٤ ] [ ۱:۳٧ ب.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
مردم هنوز آینه تکثیر می کنند [ ۱۳۸۸/۱٠/٢٤ ] [ ۱:٢٥ ب.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
[ ۱۳۸۸/۱٠/٢٤ ] [ ۱٢:۳٦ ب.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
نه شرم و حیا، نه عار داریم از تو
امّا گِله بیشمار داریم از تو [ ۱۳۸۸/۱٠/٢۳ ] [ ٥:٤٥ ب.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
[ ۱۳۸۸/۱٠/٢۳ ] [ ٥:٢٠ ب.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
دلم می گیره وقتی که بدون عشق می خندم
قسم خوردم به لبخندت، نه دیگه دل نمی بندم شبیه جادّه ای کورم یه کوره راه پر تردید که می سوزه تنم توو این بیابونِ پر از خورشید می خوام خورشید چشماتو با هرچی شب بپوشونم آره تقصیر چشمات بود ؛ همینه که پریشونم یه روزی باغچه ی قلبم فقط اردیبهشتی بود ببین با رفتنت چی شد ! چه پیشونی نوشتی بود ... ؟! مثِ آفت ، یه نیمه شب گُلای قلبمو بردی تو ویرونی رهام کردی منو یادت نیاوردی هزار بار با نگام گفتم :« واسه این باغچه امّیدی ... » نخواستی گل کنه عشقم ، نمی دیدی ، نفهمیدی
[ ۱۳۸۸/۱٠/٢۳ ] [ ٥:٠۳ ب.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
افلاطون می گه: " اگه با دلت چیزی یا کسی رو دوست داری زیاد جدی نگیرش، چون ارزشی نداره، چون کار دل دوست داشتنه، مثل کار چشم که دیدنه، اما اگه یه روز با عقلت کسی رو دوست داشتی ، اگه عقلت عاشق شد، بدون که داری چیزی رو تجربه می کنی که اسمش عشق واقعیست
خدایا من اگر با تو بد کنم تو را بنده ی دیگر بسیار است تو اگر با من مدارا نکنی مرا خدایی دیگر کجاست
ادامه مطلب [ ۱۳۸۸/۱٠/۱٩ ] [ ٦:۱٥ ب.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
چهار فصل عشق......!
در عالم عشق اولین دیدار
در خاطره چون بهار میماند
تابستان گرمی تمنا هاست
پاییز به انتظار میماند
آن سوز که سردی زمستان است
ما را به فراق یار می ماند
و ز ما چون زمان عاشقی بگذشت
افسانه به روزگار می ماند [ ۱۳۸۸/۱٠/۱٩ ] [ ٥:٤٧ ب.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
به شانه ام تکیه نکن من از تو افتاده ترم
ما که به هم نمی رسیم
گریه نکن بذار برم
چه دردی است در میان جمع بودن
ولی در گوشه ای تنها نشستن
به رسم دوستی دستی فشردن
ولی با هر سخن قلبی شکستن
در دل شب دعای من
گریه ی بی صدای من
بانگ خدا خدای من
به خاطر تو بود و بس [ ۱۳۸۸/۱٠/۱٩ ] [ ٥:٤٥ ب.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
ای پناه قلب های بی پناه ای امید آسمان های غریب
ای به رنگ اشک های گرم شمع ای چنان لبخند میخک ها نجیب
کوچه ی دل با تو زیبا می شود تو شفا بخش نگاه عاشقی
مهربانی نازنینی مثل عشق با تمام شاپرک ها صادقی
ای تماشای تو یک حس لطیف بی تو فرش کوچه ها بارانی است
بی تو صد نیلوفر عاشق هنوز در حصار عاشقی زندانی است
قلب من تقدیم چشمان تو شد عشق یعنی تا ابد آبی شدن
عشق یعنی لحظه ای بارانی و لحظه ای شفاف و مهتابی شدن
عشق یعنی لذت یک آرزو عشق یعنی یک بلای ماندگار
عشق یعنی هدیه ای از آسمان عشق یعنی یک صفای سازگار
عشق یعنی با وجود زندگی دور از آداب مردم زیستن
عشق یعنی لحظه ای خندیدن و سال ها اشک ندامت ریختن
عشق یعنی زنگ تکرار نگاه عشق یعنی لحظه ای زیبا شدن
عشق یعنی قطره بودن سوختن عشق یعنی راهی دریا شدن
هر چه هست این عشق صد ها قلب صاف با حضورش آبی و بی کینه است
عشق یعنی سبز بودن تا ابد عشق رنگ نقره ی آیینه است
تو گل گلدان قلب من شدی عشق شد یک برگ از گلدان تو
در بهار آرزو ها می دهد میوه های عاطفه چشمان تو
چشم هایم باز بارانی شدند قلبم اما گشت دریایی ز عشق
دل گذشت از کوچه های خاطره روح شد مضمون و معنایی ز عشق
باید از آرمش دل ها گذشت شادمان چون لحظه ی دیدار شد
بهترین تسکین دل این جمله است باید از پیوند تو سرشار شد [ ۱۳۸۸/۱٠/۱٩ ] [ ٥:٤۱ ب.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
خواهم که شبی محو جمال تو شوم نظارگی بزم وصال تو شوم وانگاه به یاد شمع رویت همه عمر بنشینم و فانوس خیال تو شوم
تا کی به لبت ناله ی جانسوز بود یا بر لب تو شعر غم آموز بود بیهوده در انتظار فردا منشین کامروز تو فردای پریروز بود ادامه مطلب [ ۱۳۸۸/۱٠/۱۸ ] [ ٦:۳٦ ب.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
نمی دونست چیزی از عشق تکه ابر عشق ندیده/به کسی که عاشقش کرد مخمل دستاشو میده با خیالی عاشقونه زندگی از سر می گیره/می پره از روی ابرها با ستا ره پر می گیره اما اونی که دوستش داشت یه روزی می ذاره میره/آسمون دلش می سوزه ابرها رو گریه می گیره منم اون ابر گرفته می خونم بادل پر خون/توی تنهایی و غربت از غمم می باره بارون بارون امشب منو فهمیدبا غم من آشنا شد/قطره قطره واژه واژه با دل من هم صدا شد
_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _
کاشکی اون لحظه آخر ، اشکامو تو دیده بودی/که شاید دلت می سوختو حالا تو نرفته بودی [ ۱۳۸۸/۱٠/۱۱ ] [ ٧:٥٦ ب.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
|
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||||