|
پروانگی |
مردی خری دید به گل در نشسته و صاحب خر از بیرون کشیدن آن درمانده. مساعدت را ( برای کمک کردن ) دست در دُم خر زده قُوَت کرد ( زور زد ). دُم از جای کنده آمد. فغان از صاحب خر برخاست که ” تاوان بده !” مرد به قصد فرار به کوچه یی دوید، بن بست یافت. خود را به خانه ایی درافکند. زنی آن جا کنار حوض خانه چیزی می شست و بار حمل داشت ( حامله بود ). از آن هیاهو و آواز در بترسید، بار بگذاشت ( سِقط کرد ). خانه خدا ( صاحبِ خانه ) نیز با صاحب خر هم آواز شد. [ ۱۳۸٩/٦/۱۱ ] [ ۱٠:٤٩ ق.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
خبٌ: این کلمهای است که زنان برای پایان دادن به مکالمه هایی استفاده میکنند که در آن حق با آنهاست و شما باید خفه بشوید. پنج دقیقه: اگر مشغول لباسپوشیدن است یعنی حداقل نیم ساعت. هرچند پنج دقیقه دقیقاً معادل پنج دقیقه است اگر به شما پنج دقیقه بیشتر زمان جهت تماشای فوتبال داده شده باشد. هیچٌی: این آرامش قبل از توفان است. معنی و مفهوم آن این است که باید به شدت گوش به زنگ باشید. بحثهایی که با هیچی شروع میشوند، غالباً با خبٌ تمام میشوند. بفرمایید: این کلمه اصلاً ربطی به اجازه دادن انجام کاری ندارد. “اگه جرئت داری” در آن مستتر است. آه بلند: این در حقیقت یک کلمه محسوب میشود که معمولاً درست فهمیده نمیشود. آه بلند یعنی او فکر میکند شما یک احمق به دردنخور هستید و او نمیداند چرا دارد وقتش را با ماندن و بحث با شما سر هیچٌی تلف میکند. اشکال نداره: این یکی از خطرناکترین جملاتی است که زن شما ممکن است به شما بگوید. اشکال نداره یعنی اون به زمان طولانیتری احتیاج دارد که تصمیم بگیرد شما چگونه باید تاوان این اشتباهتان را پس بدهید. ممنون: از شما تشکر میکند. فقط بگویید خواهش میکنم. هیچ حرف اضافهای نزنید. خیلی ممنون میتواند نشان دهنده یک خطر بالقوٌه باشد. اصلاً هرچی: این ترکیب برای گفتن دهنت سرویسه یا رو ببرن استفاده میشود. نگرانش نباش عزیزم، خودم انجام میدم: یک جمله بسیار خطرناک دیگر. به معنی آنکه این کار به دفعات متعدد به شما محول شده و حالا تصمیم گرفته خودش دست به کار شود. این حالت معمولاً منجر به حالتی خواهد شد که شما بپرسید چی شده؟ [ ۱۳۸٩/٦/۱۱ ] [ ۱٠:۳٧ ق.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
۲۱ الی ۲۴ سالگی: حداقل فوق دیپلم داشته باشد،قد متوسط هم اشکال ندارد، قیافه چندان مهم نیست، تیپ معقولانه، بداخلاق نباشد،دارای ماشین(حداقل پراید)، خارج رفته نرفته فرقی ندارد. ۲۵ الی ۲۹ سالگی: مدرک تحصیلی چندان مهم نیست،کار داشته باشد کافیست، قدش خیلی کوتاه نباشد ترجیحا، مهم سیرت است نه صورت!، آدم نباید ظاهربین باشد، دست بزن نداشته باشد همین، ماشین نداشت اشکال ندارد ولی قول بدهد بعدا بخرد. ۳۰ الی ۳۵ سالگی: مدرک اصلا مهم نیست فقط سواد خواندن و نوشتن داشته باشد کفایت میکند، کار داشته باشد، قدش اصلا اهمیت ندارد،مهم فهم و شعور است. ۳۶ الی ۴۰ سالگی: کار داشته باشد کافیست،فهم و شعور هم ترجیحا داشته باشد ۴۱ الی ۵۰ سالگی: مذکر باشد کفایت میکند! ۵۰ الی آخر: در حال حاضر مشترک مورد نظر در دسترس نمیباشد/ نو ریسپانس تو پیجینگ! - در پایان به پسران محترم و عزیز توصیه میشود: با توجه به بالا رفتن سن ازدواج دختران که میانگین آن نزدیک به سی سال است ، زیاد خودشان را برای ادامهی تحصیل، مشکل سربازی،خرید منزل،ماشین،موبایل و غیره اذیت نکنند؛ چرا که هم عجله کار شیطان است و هم طبق آمار فوق،طرف همینجوری از شما راضی است و نیازی به زحمت اضافه نمیباشد! [ ۱۳۸٩/٤/۱ ] [ ۱٢:٠۱ ب.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
حافظ: [ ۱۳۸٩/٤/۱ ] [ ۱٠:٤٠ ق.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
فقط در ایرانه که بعد از مراسم ازدواج به عروس و داماد به جای آرزوی خوشبختی انواع راههای کشتن گربه دم حجله را آموزش میدهند. فقط در سریالهای ایرانیه که آدم خوباش فقیرند و نماز شب میخونند و به مسجد میرند و آدم بداش پولدارند و دزدند و به هیچ وجه آدمها نمیتونند هر دو خصلت را داشته باشند [ ۱۳۸٩/۳/٢٦ ] [ ٩:۱٢ ق.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
[ ۱۳۸٩/٢/٢٦ ] [ ٤:٢۸ ب.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() [ ۱۳۸٩/٢/۱٦ ] [ ۱٢:٠٧ ب.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
[ ۱۳۸٩/۱/٢٩ ] [ ۱:٢٢ ب.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
در صورتی که هر یک از عکس ها باز نشد بر روی آن راست کلیک کرده و گزینه show picture را بزنید
بقیه عکس ها در ادامه مطلب... ادامه مطلب [ ۱۳۸٩/۱/٢۸ ] [ ۱:٢٦ ب.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
چرا حلقه ازدواج باید در انگشت چهارم قرار بگیرد ؟
مراحل زیر را به ترتیب انجام دهید.
تا معجزه ای شگفت انگیز را متوجه شوید.
(این مطلب برگرفته از اساطیر چینی است)
1. ابتدا کف دو دستتان را روبروی هم قرار دهید و دو انگشت میانی دست های چپ
و راستتان را پشت به پشت هم بچسبانید.
2. چهار انگشت باقی مانده را از نوک آنها به هم متصل کنید
3. به این ترتیب تمامی پنج انگشت به قرینه شان در دست دیگر متصل هستند .
4. سعی کنید انگشتان شصت را از هم جدا کنید.
انگشت شصت نمایانگر والدین است.
انگشت های شصت می توانند از هم جدا شوند زیرا تمام انسان ها روزی می میرند .
به این صورت والدین ما روزی ما را ترک خواهند کرد.
5. لطفا مجددا انگشت های شصت را به هم متصل کنید .
سپس سعی کنید انگشت های دوم را از هم جدا نمائید.
انگشت دوم (انگشت اشاره) نمایانگر خواهران و برادران هستند.
آنها هم برای خودشان همسر و فرزندانی دارند .
این هم دلیلی است که انها ما را ترک کنند.
6. اکنون انگشت های اشاره را روی هم بگذارید و انگشت های کوچک را از هم جدا کنید.
انگشت کوچک نماد فرزندان شما است.
دیر یا زود آنها ما را ترک می کنند تا به دنبال زندگی خودشان بروند.
7. انگشت های کوچک را هم به روی هم بگذارید. سعی کنید انگشت های چهارم
(همان ها که در آن حلقه ازدواج را قرار می دهیم) را از هم باز کنید.
احتمالا متعجب خواهید شد که می بینید به هیچ عنوان نمی توانید آنها را از هم باز کنید.
به این دلیل که آنها نماد زن و شوهرهای عاشق هستند که برای تمام عمر با هم می مانند.
عشق های واقعی همیشه و همه جا به هم متصل باقی می مانند.
انگشت شصت نشانه والدین است .
انگشت دوم خواهر و برادر .
انگشت وسط خود شما .
انگشت چهارم همسر شما .
و انگشت آخر هم نماد فرزندان شما است.
[ ۱۳۸٩/۱/٢٢ ] [ ۱۱:٥٢ ب.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
میان عاشق و ومعشوق رمزیست چه داند آنکه اشتر می چراند تا که از جانب معشوق نباشد کششی کوشش عاشق بی چاره به جایی نرسد [ ۱۳۸٩/۱/٢٢ ] [ ۱۱:٤٤ ب.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
[ ۱۳۸٩/۱/٢٢ ] [ ۱٢:۱۳ ق.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
[ ۱۳۸٩/۱/٢۱ ] [ ۱۱:۳۸ ب.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
به نظر من دلیل اینکه بسیاری از روابط به بن بست می رسد، این است که تقریبا تمام افراد به دنبال همسری هستند که بتوانند به او افتخار کنند و قابل تحسین باشد. آنها کسی را می خواهند که برتر از سایرین ( و حتی خودشان) باشد و بتواند آنها را نیز در نظر دیگران بهتر جلوه دهد. هر دو به هم افتخار کنید تا رابطه خوبی داشته باشید مشکل اصلی اینجاست که اگر فقط شما با دیده افتخار به شریک زندگی خود نگاه کنید، آنگاه این امکان وجود دارد که او به دیده حقارت به شما بنگرد؛ و تا آنجایی که من اطلاع دارم هیچ گاه رابطه ای که یکی از طرفین در آن به چشم حقارت به دیگری نگاه کند به موفقیت نخواهد رسید. بنابراین به این نتیجه می رسیم که راز داشتن یک رابطه متعارف این است که هر دو طرف به داشتن یکدیگر افتخار کنند. اگر هر یک از طرفین در ذهن خود تصور کند که دیگری "بهتر" از اوست و لایق داشتن او می باشد، در نتیجه ارتباط فوق العاده ای به وجود خواهد آمد. یک ارتباط متعارف و طولانی مدت چگونه است؟ بهترین ارتباط آن است که هر دو طرف نوعی حس برتری دو طرفه نسبت به یکدیگر داشته باشند. این مطلب مرا به یاد یک نقل قول زیبا می اندازد: "عشق آن زمان متبلور نمی شود که دو نفر به چشم های هم نگاه کنند، بلکه عشق زمانی می روید که هر دو نفر به یک نقطه خیره شوند." به نظر من تنها نتیجه ای که می توان از این عبارت گرفت این است که ... هر کس شریکی می خواهد که به داشتن او افتخار کند. تا اینجا می توان گفت که همه ما به دنبال یک شریک زندگی هستیم که ما را "کامل" کند. شاید کامل بودن را بتوان در جملات مختلفی تعریف کرد، اما همه این جملات حامل یک نوع معنای یکسان هستند. ما به یک شخص دیگر "نیاز" داریم و رابطه تا جایی که او بتواند نیازهای ما را به طور کافی مرتفع سازد، ادامه پیدا می کند. رابطه ای که در ما حس "کمال" ایجاد می کند تاسف خوردن در مورد یک رابطه زمانی بروز نمی کند که نیازهای زوجین براورده نشوند، بلکه زمانی باید ناراحت بود که طرفین دچار عدم شایستگی شخصی بوده و نتوانند خواست های بالقوه خود را آشکار سازند. ما قبل از شروع هر نوع رابطه ای باید یاد بگیریم که نیازهایمان را درک کنیم و به شخصه مسئولیت رسیدن به آنها را قبول کنیم. به همین دلیل یک رابطه "ایده آل" زمانی شکل می گیرد که زوجین یکدیگر را برای رفع نیازهای فردیشان نخواهند. آنها به این دلیل باید دیگری را بخواهند؛ چرا که او نیز به همان نقطه ای می نگرد که شخص اول خیره شده. شاید این نوع نگرش همسو، دائمی نباشد اما در بیشتر مواقع در مورد دو نفر صدق می کند. روابط دارای ضوابطی هستند که هر یک از طرفین ملزم به داشتن آن هستند ارتباط ها به دلایلی مختلفی شکل می گیرند و اهداف متفاوتی را دنبال می کنند. اغلب بدون داشتن آگاهی کامل قوانین و ضوابطی را وضع می نماییم و انتظار داریم که طرف مقابل از آنها پیروی کند. ما نه تنها دوست داریم بلکه توقع هم داریم که دوست، معشوقه، و همسرمان مطابق فکر، احساس و رفتار ما عمل کند. همسری که مجذوب زندگی ما شود شاید کمی عجیب باشد، اما همه افراد قصد دارند تا با افرادی ارتباط برقرار کنند که مجذوب و شیفته زندگی شخصی شان شوند. به همین دلیل است که در بیشتر موارد با افرادی برخورد می کنیم که عینا شبیه به خودمان هستند یا 180 درجه با ما تفاوت دارند. باید تصمم بگیرید که کمی دقیق تر به این مسائل نگاه کنید. دلیل اینکه دو نفر جذب هم می شوند و یا از هم جدا می شوند را درک کنید. این کار می تواند شما را با رابطه و خود حقیقیتان بیشتر آشنا کند. حفظ و رشد یک ارتباط سالم نیازمند وجود وجوه اشتراک است این امر برای من کاملا به اثبات رسیده است که انسان ها برای اینکه بتوانند ارتباط سالمی را با یکدیگر برقرار کنند، باید یک سری وجوه اشتراک را با هم تقسیم کنند. برای به وجود آوردن چنین اتصالاتی می توانید کارهایی گروهی را با کمک هم انجام دهید، ورزش های متفاوت انجام دهید، و یا اهداف مشابهی را دنبال کنید. این موارد را می توانید در شباهت های خارجی مثل داشتن موقعیت های شغلی یکسان و یا شباهت ها داخلی مانند داشتن خلق و خو و رفتار یکسان ترویج دهید. در هر حالت باید یکسری شباهت های اساسی و اولیه وجود داشته باشد که بتوانید بر پایه آن ساختمان وجوه اشتراک خود را بنا سازید. بدون توجه به این مطلب که دلیل جذب شما دو نفر نسبت به یکدیگر چه بوده، شباهت های موجود مانند ریسمانی هستند که هر چه پیش می روید در هم تنیده تر شده و ارتباط محکم تری را برایتان به ارمغان می آورند. ارتباط رویایی- ما خواستار پیوندهای بیشتر هستیم من الان متوجه می شوم که چرا دیگران ( و همینطور خودم) دوست دارند که همچنان در یک رابطه باقی بمانند. همه ما به دنبال اتصال هر چه بیشتر پیوندهایمان هستیم. رابطه ما درست مثل یک آینه است. تمام خوبی ها و بدی هایی که از ما سر می زند را می توانیم دقیقا در رفتارهایی که از سوی همسرمان انجام میشود، مشاهده کنیم... اگر با خودمان رو راست باشیم و نسبت به نیازها و خواست های درونیمان آگاهی کامل داشته باشیم به راحتی می توانیم ارتباط متناسبی را با شخص مقابل برقرار کنیم. رسیدن به ارتباط ایده آل چه بتوانیم به فرد مورد علاقه خود دست پیدا کنیم چه او را از دست دهیم، در هر دو حالت همه چیز مربوط می شود به خودمان؛ اینکه واقعا به دنبال چه چیز هستیم، هم درونی و هم بیرونی. [ ۱۳۸٩/۱/٢۱ ] [ ۱٢:٤۱ ب.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
[ ۱۳۸٩/۱/۱٧ ] [ ۱:٥۱ ب.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
[ ۱۳۸٩/۱/۱٧ ] [ ۱:٤٩ ب.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
[ ۱۳۸٩/۱/۱٥ ] [ ٦:۳٠ ب.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
پسرها [ ۱۳۸٩/۱/۱٥ ] [ ٦:٢٧ ب.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
باز هم خواب ریاضی دیده ام
[ ۱۳۸٩/۱/۱٥ ] [ ٦:۱۳ ب.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
"ماستمالی کردن" اصطلاحی ضرب المثل گونه است که در زبان رایج ما بسیار به کار می رود. استاد محمد علی جمال زاده در کتاب فرهنگ لغات عامیانه آن را چنین معنا می کند: امری که ممکن است موجب مرافعه و نزاع شود لاپوشانی کردن و آنرا مورد توجیه و تأویل قرار دادن، رفع و رجوع کردن، سروته کاری را بهم آوردن و ظاهر قضایا را به نحوی درست کردن است. علامه دهخدا نیز بیان می دارد: از ماستمالی معانی و مفاهیم مداهنه و اغماض و بالاخره ندیده گرفتن مسائلی که موجب خشم یا اختلاف گردد نیز افاده می شود. و شادروان محمد مسعود این حادثه را در یکی از شماره های روزنامۀ مرد امروز به این صورت نقل کرده است: میهمانان مصری و همراهان عروس به وسیلۀ راه آهن جنوب تهران وارد شوند از طرف دربار و شهربانی دستور اکید صادر شده بود که دیوارهای تمام دهات طول راه و خانه های دهقانی مجاور خط آهن را سفید کنند. در یکی از دهات چون گچ در دسترس نبود بخشدار دستور می دهد که با کشک و ماست که در آن ده فراوان بود دیوارها را موقتاً سفید نمایند، و به این منظور متجاوز از یکهزار و دویست ریال از کدخدای ده گرفتند و با خرید مقدار زیادی ماست کلیه ی دیوارها را ماستمالی کردند.» مثل سایر از هفتاد سال نمی گذرد، زیرا عروسی مزبور در سال ۱۳۱۷ شمسی برگذار گردید و مدتها موضوع اصلی شوخیهای محافل و مجالس بود و در عصر حاضر نیز در موارد لازم و مقتضی بازار رایجی دارد. آری، ماستمالی کردن یعنی قضیه را به صورت ظاهر خاتمه دادن، از آن موقع ورد زبان گردید و در موارد لازم و بالمناسبه مورد استفاده و استناد قرار می گیرد. [ ۱۳۸٩/۱/۱٥ ] [ ٦:٠۸ ب.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
[ ۱۳۸٩/۱/۱٠ ] [ ۱٢:٥۳ ق.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
[ ۱۳۸٩/۱/۱٠ ] [ ۱٢:٥٠ ق.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
اتومبیل مردی که به تنهایی سفر می کرد در نزدیکی صومعه ای خراب شد. مرد به سمت صومعه حرکت کرد و به رئیس صومعه گفت : «ماشین من خراب شده. آیا می توانم شب را اینجا بمانم؟ » رئیس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت کرد. شب به او شام دادند و حتی ماشین او را تعمیر کردند. شب هنگام وقتی مرد می خواست بخوابد صدای عجیبی شنید. صدای که تا قبل از آن هرگز نشنیده بود .. صبح فردا از راهبان صومعه پرسید که صدای دیشب چه بوده اما آنها به وی گفتند :« ما نمی توانیم این را به تو بگوییم . چون تو یک راهب نیستی»
مرد با نا امیدی از آنها تشکر کرد و آنجا را ترک کرد. چند سال بعد ماشین همان مرد بازهم در مقابل همان صومعه خراب شد . راهبان صومعه بازهم وی را به صومعه دعوت کردند ، از وی پذیرایی کردند و ماشینش را تعمیر کردند. آن شب بازهم او آن صدای مبهوت کننده عجیب را که چند سال قبل شنیده بود ، شنید. صبح فردا پرسید که آن صدا چیست اما راهبان بازهم گفتند: :« ما نمی توانیم این را به تو بگوییم . چون تو یک راهب نیستی» این بار مرد گفت «بسیار خوب ، بسیار خوب ، من حاضرم حتی زندگی ام را برای دانستن فدا کنم. اگر تنها راهی که من می توانم پاسخ این سوال را بدانم این است که راهب باشم ، من حاضرم . بگوئید چگونه می توانم راهب بشوم؟» راهبان پاسخ دادند « تو باید به تمام نقاط کره زمین سفر کنی و به ما بگویی چه تعدادی برگ گیاه روی زمین وجود دارد و همینطور باید تعداد دقیق سنگ های روی زمین را به ما بگویی. وقتی توانستی پاسخ این دو سوال را بدهی تو یک راهب خواهی شد.» مرد تصمیمش را گرفته بود... او رفت و 45 سال بعد برگشت و در صومعه را زد. مرد گفت :« من به تمام نقاط کرده زمین سفر کردم و عمر خودم را وقف کاری که از من خواسته بودید کردم . تعداد برگ های گیاه دنیا 371,145,236, 284,232 عدد است. و 231,281,219, 999,129,382 سنگ روی زمین وجود دارد» راهبان پاسخ دادند :« تبریک می گوییم . پاسخ های تو کاملا صحیح است . اکنون تو یک راهب هستی . ما اکنون می توانیم منبع آن صدا را به تو نشان بدهیم.» رئیس راهب های صومعه مرد را به سمت یک در چوبی راهنمایی کرد و به مرد گفت : «صدا از پشت آن در بود» مرد دستگیره در را چرخاند ولی در قفل بود . مرد گفت :« ممکن است کلید این در را به من بدهید؟» راهب ها کلید را به او دادند و او در را باز کرد. پشت در چوبی یک در سنگی بود . مرد درخواست کرد تا کلید در سنگی را هم به او بدهند. راهب ها کلید را به او دادند و او در سنگی را هم باز کرد. پشت در سنگی هم دری از یاقوت سرخ قرار داشت. او بازهم درخواست کلید کرد . پشت آن در نیز در دیگری از جنس یاقوت کبود قرار داشت. و همینطور پشت هر دری در دیگر از جنس زمرد سبز ، نقره ، یاقوت زرد و لعل بنفش قرار داشت. در نهایت رئیس راهب ها گفت:« این کلید آخرین در است » . مرد که از در های بی پایان خلاص شده بود قدری تسلی یافت... او قفل در را باز کرد. دستگیره را چرخاند و در را باز کرد . وقتی پشت در را دید و متوجه شد که منبع صدا چه بوده است متحیر شد. چیزی که او دید واقعا شگفت انگیز و باور نکردنی بود. . .بقیه در ادامه مطلب ادامه مطلب [ ۱۳۸٩/۱/٩ ] [ ۱:۱٢ ب.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
[ ۱۳۸۸/۱٢/٢٧ ] [ ۱٢:٢٩ ب.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
[ ۱۳۸۸/۱٢/٢٧ ] [ ۱۱:۱٤ ق.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
[ ۱۳۸۸/۱٢/٢٦ ] [ ۱:٤٢ ب.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
[ ۱۳۸۸/۱٢/٢٥ ] [ ۱۱:۱٦ ق.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
[ ۱۳۸۸/۱٢/٢۳ ] [ ۱٢:٠۸ ب.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
[ ۱۳۸۸/۱٢/٢۳ ] [ ۱٢:٠٤ ب.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
[ ۱۳۸۸/۱٢/٢۳ ] [ ۱۱:٥٦ ق.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
کودکی ده ساله که دست چپش به دلیل یک حادثه رانندگی از بازو قطع شده بود، برای تعلیم فنون رزمی جودو به یک استاد سپرده شد… پدر کودک اصرار داشت استاد از فرزندش یک قهرمان جودو بسازد! استاد پذیرفت و به پدر کودک قول داد که یک سال بعد می تواند فرزندش را در مقام قهرمانی کل باشگاهها ببیند. در طول شش ماه استاد فقط روی بدن سازی کودک کار کرد و در عرض این شش ماه حتی یک فن جودو را به او تعلیم نداد. بعد از شش ماه خبر رسید که یک ماه بعد مسابقات محلی در شهر برگزار می شود. استاد به کودک ده ساله فقط یک فن آموزش داد و تا زمان برگزاری مسابقات فقط روی آن تک فن کار کرد. سر انجام مسابقات انجام شد و کودک توانست در میان اعجاب همگان ، با آن تک فن همه حریفان خود را شکست دهد! سه ماه بعد کودک توانست در مسابقات بین باشگاهها نیز با استفاده از همان تک فن برنده شود. وقتی مسابقات به پایان رسید، در راه بازگشت به منزل، کودک از استاد راز پیروزی اش را پرسید. استاد گفت: “دلیل پیروزی تو این بود که اولا به همان یک فن به خوبی مسلط بودی. ثانیا تنها امیدت همان یک فن بود و سوم اینکه تنها راه شناخته شده برای مقابله با این فن، گرفتن دست چپ حریف بود، که تو چنین دستی نداشتی! یاد بگیر که در زندگی، از نقاط ضعف خود به عنوان نقاط قوت استفاده کنی. [ ۱۳۸۸/۱٢/٩ ] [ ۱:٥٦ ب.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
[ ۱۳۸۸/۱٢/٧ ] [ ۱٠:٤٤ ق.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
[ ۱۳۸۸/۱٢/٧ ] [ ۱٠:٤۱ ق.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
![]() در پرواز دوبی به قرقیزستان
عبدالمالک ریگی در یک عملیات جسورانه اطلاعاتی دستگیر شد
صبح امروز عبدالمالک ریگی تروریست معروف شرق کشور که عامل ایجاد رعب و ناامنی و قتل دهها تن از شهروندان بیگناه کشور در شرق کشور بود، به دست سربازان گمنام امام زمان (عج) در پروار دوبی به قرقیزستان دستگیر شد. ریگی 27 ساله در اولین اقدامات تروریستی گروه خود که با عقاید سلفی و وهابی شکل گرفته بود، سبب شهادت تعدادی از شهروندان بمی در سال 85 در محور ترانزیتی کرمان به زاهدان در منطقه دارزین شد. گروهک وی همچنین با قتل عام مردم در محور تاسوکی، منفجر کردن اتوبوس حامل پاسداران زاهدان، گروگانگیری تعدادی از نیروهای وظیفه در مرز و به شهادت رساندن آنها، عامل ایجاد ناامنی در شرق کشور بود. گروه ریگی در آخرین عملیات خود با حمله به سردار نور علی شوشتری فرمانده قرارگاه شرق و تعدادی از سران قبایل بلوچ باعث شهادت این فرمانده مردمی سپاه شد. عبدالمالک ریگی سرکرده گروهک تروریستی موسوم به جندالله در راستای اهداف گروهکی خود اقدام به تاسیس مدرسهای در پاکستان کرده بود. ریگی با هدف آموزش عملیات انتحاری اقدام به راهاندازی چنین مدرسهای کرده بود. در این مدرسه افراد معتاد و فقیر از شهرهای ایالت بلوچستان پاکستان جمعآوری شده و به آنها آموزش عملیات انتحاری داده میشد. تعدادی از این افراد آموزش دیده به کمربند انتحاری مجهز شده و با پشتیبانی گروهک تروریستی جندالله و به منظور انجام عملیات خرابکاری (انتحاری) وارد خاک ایران شدند. در ماههای گذشته عبدالحمید ریگی برادر عبدالمالک، نیز دستگیر شده و هم اکنون مراحل تحقیقات و محاکمه وی در حال پیگیری است. دستگیری عبدالمالک ریگی با برنامه ریزی اطلاعاتی و امنیتی بود محمد مرزیه دادستان عمومی و انقلاب زاهدان در گفتگو با فارس با اشاره به دستگیری "عبدالمالک ریگی " سرکرده گروهک تروریستی موسوم به جندالله گفت: دستگیری ریگی با برنامهریزی اطلاعاتی و امنیتی در اوایل صبح امروز سهشنبه صورت گرفت. وی افزود: دستگیری ریگی با اقدامات اطلاعاتی که مدتها در حال انجام بود، به سرانجام رسید و در حال حاضر نیز وی وارد خاک ایران شده است و تحویل مقامات امنیتی و قضایی خواهد شد. دادستان عمومی و انقلاب زاهدان در ادامه تاکید کرد: عملیات دستگیری عبدالمالک ریگی عملیاتی غافلگیرانه بود و وی در حال حاضر در اختیار نیروهای اطلاعاتی است. ریگی کیست؟ عبدالمالک ریگی احتمالا متولد سال 1358 است. "ریگی " یکی از قبایل بلوچستان است، مانند قبایلی چون براهوئی، مری، ناروئی، شهنوازی، کهرازهی، گمشادزهی، بارکزهی. او یکی از اعضای طایفه ریگی است. زیستگاه و محل فعالیت گروه جندالله در حال حاضر گروه ریگی و جندالله در مناطق بدون کنترل افغانستان، پاکستان و بلوچستان ایران رفت و آمد می کنند. وی می گوید: "من انکار نمی کنم. بسیاری از افراد ما در خاک پاکستان هستند. خانواده ها و کسانی که مجبور به فرار شده اند. با زن و بچه ها. ولی افرادی که کار عملیاتی می کنند در خاک ایران هستند. " ریگی گفته است که حتی یک بار هم در نزدیکی تهران اشتباها بازداشت شده، اما چون شناسایی نشده، رهایش کرده اند. بنا به گفته یکی از گروگانهایی که اسیر جندالله بود، نیروهای جندالله افرادی متعصب هستند و شعائر دینی را بسیار دقیق بجا می آورند. گفته می شود ریگی هرگز یک شب بیشتر در مکانی اقامت نمی کند و حتی با دستکش با دیگران دست می دهد. ویژگی های ریگی 1) ریگی و گروهش هرگز از اینکه قاچاق یکی از مشاغل آنهاست انکار نکرده اند. "انکار نمی کنم در بین قوم ما قاچاقچی هم هست، اما باید ببینند چرا این مردم قاچاق می کنند. " وی در مورد طبیعی بودن قاچاق در منطقه می گوید: "الان وضعیت اقتصادی بسته است، مردم نمی توانند کار وبار کنند. 50 هزار 60 هزار نفر از مردم بلوچستان طریق ارتزاق شان فقط مرزهای پاکستان و افغانستان بوده که آنها را مسدود کرده اند. " 2) ریگی میل دارد به عنوان رهبر دانای گروهش شناخته شود، اما گروه وی که توسط افرادی مزدور اداره می شوند، در عملیات نظامی به توحش دست می زنند. به همین دلیل جندالله معمولا عملیاتی را با افتخار اعلام می کند و سپس شرکت خود را در آن نفی می کند. مثلا در ترور جاده کرمان ـ بم اول اعلام شد که این عملیات تروریستی کار این گروه بوده است و بعد از چند روز این گروه آن عملیات را محکوم کرد. 3) شیوه عمل گروه ریگی براساس گروگانگیری و معامله است، اما آنها در بسیاری موارد گروگانها را اصلا نمی شناسند. ریگی می گوید: "بعضی گروگان ها را شناسایی کرده بودیم. البته هدف فرماندار و استاندار بودند که فرار کردند. " وی در مورد شیوه گروگانگیری می گوید: "اگر حل نشد دست به اقدام دیگری می زنیم و افراد بزرگ تری را می گیریم. از آدم های اصلی شان می گیریم. آن وقت معامله می کنند. " آنها معمولا برای گرفتن گروگان تور می گذارند، تعداد زیادی را در مسیر حرکت جمعی (اتوبوس و مینی بوس) دستگیر می کنند و بعد گروگانها را تا زمان تعیین تکلیف به کوههای پاکستان یا بلوچستان می برند. 4) گروه ریگی قصد دارد با جنگ نظامی در منطقه ای پر از بحران فضای بازی برای خودش ایجاد کند تا هم از طریق فروش گروگان، هم قاچاق در منطقه، هم باج گیری از قاچاقچیان و هم از طریق کمک های مالی دولتهای خارجی قدرت و ثروت کسب کنند و در نهایت خود را به منطقه تحمیل کنند. برخی ناظران معتقدند در گذشته معمولا این سیستم باج دادن جواب می داد، اما با ورود خارجی ها به معادله دیگر جواب نخواهد داد. 5) بر اساس آنچه تا کنون به دست آمده است، محل آموزش نیروهای تروریست "جندالله " در پاکستان است. آموزش ها به زبان فارسی و انگلیسی صورت می گیرد و اکثر افراد مانند نیروهای الزرقاوی و بسیاری از جریانهای وابسته به القاعده برای عملیات پول می گیرند و باید مدارک انجام عملیات، مانند فیلم و عکس را تحویل بدهند تا پول شان را دریافت کنند، تقریبا این شیوه در کل سیستم جرم و جنایت منطقه وجود دارد. عملیات این گروه جز در حالت گروگانگیری کور، به صورت عملیات انفجاری انجام می گیرد، این گروه در شب 23 آذر 85 عملیاتی علیه استاندار طراحی کرد که ماشین بمب گذاری شده به دلیل نقص فنی قبل از وقت معین و رسیدن استاندار منفجر شد و تعدادی از افرادی که مقابل در استانداری تجمع کرده بودند کشته شدند. عملیات مهم جندالله عملیات مهم گروه شامل این موارد بوده است: وقایع 24 اسفند 1384 در جاده زابل به زاهدان در منطقه تاسوکی. واقعه 23 اردیبهشت 1385 درمحور بم به کرمان در منطقه ی دارزین که با بستن راه خودروهای عبوری 34 نفر را کشته و تعدادی را زخمی کرده یا به اسارت بردند. در روز 13بهمن 85 مقارن ساعت 19 و 45 دقیقه چند فرد مسلح چهار مأمور گشت نیروی انتظامی را که در خیابان بزرگمهر مشغول گشت زنی بودند به رگبار بستند و به شهادت رساندند. در این حمله دو افسر انتظامی به نام سرهنگ خواجه و سرهنگ شیبک و یک سرباز وظیفه شهید شدند. و انفجار اتوبوس حامل پاسداران در بامداد 25 بهمن ماه 85 در زاهدان که باعث شهادت 11 و زخمی شدن 18 پاسدار نیروی زمینی سپاه شد. و جدیدترین این عملیات تروریستی انفجار بمب صوتی در جلو ی مدرسه دختران معرفت در زاهدان در شامگاه جمعه 27بهمن ماه است. پس از شروع سال جاری کیهان خبر کشته شدن عبدالمالک ریگی را اعلام کرد، اما بلافاصله عبدالمالک با تلویزیون العربیه مصاحبه کرد و خبر کشته شدنش را تکذیب کرد. حامیان ریگی چه کسی هستند؟ طالبان و بخشی از دولت پاکستان و سازمان اطلاعات ارتش پاکستان از وی حمایت می کنند. در یک اقدام اطلاعاتی به ماموران امنیتی جمهوری اسلامی خبر می رسد که برادر عبدالمالک توسط دولت پاکستان دستگیر شده است بلافاصله اکیپی برای صحت مطلب فوق به زندان نگهداری برادر عبدالمالک می روند و حتی بعد از اهراز هویت وی اقدام به نمونه گیری خون و اثر انگشت از وی می نمایند و بعد از آمدن به ایران مقامات جمهوری اسلامی رسما از دولت پاکستان در خواست استرداد برادر مالک را می نمایند که اما مقامات محلی پاکستان تلاش می کنند از تحویل برادر عبدالمالک جلوگیری کنند. آن ها با عوض کردن برادر عبدالمالک با شخص دیگری قصد داشتند تا گروه ایرانی را دور بزنند ولی از آنجایی که گروه قبلی از برادر عبدالمالک اثر انگشت و آزمایش خون گرفته بودن و عدم طبیق آنها با مشخصات شخص قلابی باعث شد تا مقامات پاکستانی برادر عبدالمالک را تحویل گروه ایرانی کنند و آنها با یک هواپیمای اختصاصی برادر عبدالمالک و تعدادی دیگر این گروه را به ایران بیاورند.
[ ۱۳۸۸/۱٢/٤ ] [ ٤:٢٥ ب.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
نیمه شبِ پریشب ،گشتم دچار کابوس بقیه شعر در ادامه مطلب... نیمه شبِ پریشب ،گشتم دچار کابوس شاعر: محمد رضا عالی پیام تخلص: هالو
نرم افزار کسب درآمد
[ ۱۳۸۸/۱٢/۱ ] [ ۱۱:٥٠ ب.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
اس ام اس مخصوص خوشه بندی ، سری جدید
متلک جدید :خوشه تو بخورم ! . . . متلک روز: خوشگله خوشه چندی ؟ فــــحش روز: مرتیکه ی بی خوشه . . . میدونی تو رو چقدر دوس دارم؟اونقدر که حاضرم واست برم تو خوشه سه! . . . زین پس بجای واژه غریب و بیگانه (های کلاس) بگویید خوشه سه ای ! . . . ای که در خوشه یک سر میبری/اگاه باش که دنیای منی بگردم من به دور خوشه تو/که در ایران تک است اون خوشه تو !
. . . بنی آدم از یک ریشه اند /که در خوشه بندی زیک خوشه اند چوفرمی برآرند ز آمار/ دیگر فرمها نیاید به کار . . . دعای خیر جدید ! : الهی خوشه یکی بشی ! . . . مادر عروس: داماد چه کاره هستند ماد داماد: والله کار که ندارند ولی الحمدالله تو خوشه یک هستند ! . . . خوشه مثل مهریه است کی داده کی گرفته . . . ثوابت باشد ای در خوشه ی یک/اگر رحمی کنی بر خوشه ی سه . . . جمله جدید برای سر سفره عقد : عروس رفته خوشه بچینه!!! . . .
کارمند خوش شانس به همکاران: آقایون خوشه سومی، حاجی تون تو خوشه یک رفته، خلاصه تعارف نکنین، پول مول خواستین درخدمتیم ! . . . در آرایشگاه زنانه شمسی خانم: شوهرم به اداره آمار اس ام اس زده، گفتن شما تو خوشه چهارین! فخری خانم: این که چیزی نیس. شوهر من اس ام اس زده به اداره آمار که اگه واسه یارانه پول کم آوردین، عددشو بفرستین تا چکشو بکشم! . . .
من این خوشه چین سر خرمنم / که در خوشه ۳ به سر می برم . . . فاش می گویم و از گفته خود دلشادم / توی آمار که از خوشه یک افتادم خوشه دو نتوانست نگه داشت مرا / بردم از فقر توی خوشه سه جا دادم توپ توپ بود مرا وضع و نمی دانستم / حال دانستم و از شوق به حوض افتادم گر به تدبیر کنون حذف شده یارانه / از سر صبر به سجده و به شکر افتادم گر توکل کنی و قانع و شاکر باشی / خود کفایت کند او ، گفت چنین استادم . . . در مراسم خواستگاری مادر دختر: خوب آقا زاده به سلامی تو خوشه چندن؟ مادر پسر: راستش اس ام اس زده گفتن خوشه۳ ولی قراره اعتراض کنه بذارنش توخوشه۲ مادر دختر: ما اصلا رسم نداریم داماد تو خوشه پایین تر از سه باشه، از الان گفته باشم . . . مرکز آمار ایران !
.
.
.
یک سوال به سوال های اول قبر اضافه شد :
در کدام خوشه عدالت قرار داشتی !؟
.
.
.
بنی آدم از یک ریشه اند /که در خوشه بندی زیک خوشه اند
چوفرمی برآرند ز آمار/ دیگر فرمها نیاید به کار
.
.
.
دعای خیر جدید ! : الهی خوشه یکی بشی !
.
.
.
مادر عروس: داماد چه کاره هستند
ماد داماد: والله کار که ندارند ولی الحمدالله تو خوشه یک هستند !
.
.
.
خوشه مثل مهریه است کی داده کی گرفته
.
.
.
ثوابت باشد ای در خوشه ی یک/اگر رحمی کنی بر خوشه ی سه
.
.
.
جمله جدید برای سر سفره عقد : عروس رفته خوشه بچینه!!!
[ ۱۳۸۸/۱۱/۱٩ ] [ ٢:۳٦ ب.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
خدا رو چه دیدی خدا رو چه دیدی شاید با تو باشم شاید با نگاهت ازاین غم رها شم خدا رو چه دیدی شاید غصه رد شد دلم راه و رسم این عشقو بلد شد هنوز بیقرارم به یاد نگاهـت نشستم تو بارون بازم چش براهت تو ترسی نداری از عشق و جدایی میخوای پر بگیری به سمت رهـایی برای تو موندن دلیلــی نداره واست حرف رفتن شده راه چاره خدا رو چه دیدی تو شاید بـمونی شاید غصه هامو تو چشمام بخونی خدا رو چه دیدی شاید دل سپردی شاید عشقمونو تو از یاد نبردی هنوز بیقرارم به یاد نگاهـت نشستم تو بارون بازم چش براهت [ ۱۳۸۸/۱۱/۱٦ ] [ ۳:٠٠ ب.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
یک داستان عجیب اما واقعی
چند وقتی بود در بخش مراقبت های ویژه یک بیمارستان معروف ، بیماران یک تخت بخصوص در حدود ساعت ?? صبح روزهای یکشنبه جان می سپردند و این موضوع ربطی به نوع بیماری و شدت وضعف مرض آنان نداشت.
این مسئله باعث شگفتی پزشکان آن بخش شده بود به طوری که بعضی آن را با مسائل ماورای طبیعی و بعضی دیگر با خرافات و ارواح و اجنه و موارد دیگر در ارتباط می دانستند.کسی قادر به حل این مسئله نبود ...
که چرا بیمار آن تخت درست در ساعت ?? صبح روزهای یکشنبه می میرد.به همین دلیل گروهی از پزشکان متخصص بین المللی برای بررسی موضوع تشکیل جلسه دادند و پس از ساعت ها بحث و تبادل نظر بالاخره تصمیم بر این شد که در اولین یکشنبه ماه ، چند دقیقه قبل از ساعت ?? در محل مذکور برای مشاهده این پدیده عجیب و غریب حاضر شوند.
در محل و ساعت موعود ، بعضی صلیب کوچکی در دست گرفته و در حال دعا بودند، بعضی دوربین فیلمبرداری با خود آورده و ...
دو دقیقه به ساعت ?? مانده بود که « پوکی جانسون » نظافتچی پاره وقت روزهای یکشنبه وارد اتاق شد. دوشاخه برق دستگاه حفظ حیات ( Life support system ) را از پریز برق درآورد و دوشاخه جاروبرقی خود را به پریز زد و مشغول کار شد ..!! [ ۱۳۸۸/۱۱/۱٥ ] [ ۸:۱۱ ب.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
راننده کامیونی وارد رستوران شد. دقایقی پس از این که او شروع به غذا خوردن کرد، سه جوان موتورسیکلت سوار هم به رستوران آمدند و یک راست به سراغ میز راننده کامیون رفتند. بعد از چند دقیقه پچ پچ کردن، اولی سیگارش را در استکان چای راننده خاموش کرد. راننده به او چیزی نگفت. دومی شیشه نوشابه را روی سر راننده خالی کرد و باز هم راننده سکوت کرد. وقتی راننده بلند شد تا صورتحساب رستوران را پرداخت کند، نفر سوم به پشت او پا زد و راننده محکم به زمین خورد، ولی باز هم ساکت ماند. دقایقی بعد از خروج راننده از رستوران یکی از جوان ها به صاحب رستوران گفت: چه آدم بی خاصیتی بود، نه غذا خوردن بلد بود، نه حرف زدن و نه دعوا! رستورانچی جواب داد: از همه بدتر رانندگی بلد نبود، چون وقتی داشت می رفت دنده عقب، 3 تا موتور نازنین را له کرد و رفت [ ۱۳۸۸/۱۱/۱٥ ] [ ۸:٠٦ ب.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
روزی مردی به سفر میرود و به محض ورود به اتاق هتل ، متوجه میشود که هتل به
.
کامپیوتر مجهز است . تصمیم میگیرد به همسرش ایمیل بزند . نامه را مینویسد
.
اما در تایپ ادرس دچار اشتباه میشود و بدون اینکه متوجه شود نامه را میفرستد .
.
در این ضمن در گوشه ای دیگر از این کره خاکی ، زنی که تازه از مراسم خاک
.
سپاری همسرش به خانه باز گشته بود با این فکر که شاید تسلیتی از دوستان یا
.
اشنایان داشته باشه به سراغ کامپیوتر میرود تا ایمیل های خود را چک کند . اما
.
پس از خواندن اولین نامه غش میکند و بر زمین می افتد . پسر او با هول و هراس
.
به سمت اتاق مادرش میرود و مادرش را بر نقش زمین میبیند و در همان حال
.
چشمش به صفحه مانیتور می افتد: . گیرنده : همسر عزیزم
کسب درآمد 500 هزار تومان در ماه آسان و تضمینی
[ ۱۳۸۸/۱۱/۱٥ ] [ ٧:٥۱ ب.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
1- سر قبر شخصی نوشته شده بود : کودک که بودم می خواستم دنیا را تغییر بدهم وقتی بزرگتر شدم متوجه شدم که دنیا خیلی بزرگ است من باید کشورم را تغییر بدم بعد ها کشورم را هم بزرگ دیدم و تصمیم گرفتم شهرم را تغییر دهم . در سالخوردگی تصمیم گرفتم خانواده ام را متحول کنم . اینک من در آستانه مرگ هستم می فهمم که اگر روز اول خودم را تغییر داده بودم شاید می توانستم دنیا را هم تغییر دهم.
2- آنگاه که غرور کسی را له می کنی، آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی، آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی، آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ، آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی، آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ، می خواهم بدانم، دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟ . بسوی کدام قبله نماز می گزاری که دیگران نگزارده اند.
3- هر وقت خواستی بدونی کسی دوستت داره تو چشاش نگاه کن تا عشقو تو چشاش ببینی اگه نگات کرد عاشقه، اگه خجالت کشید برات میمیره اگه سرشو انداخت پایین ویه لحظه رفت توی فکر بدون که بدون تو میمیره اگه سرشو انداخت و خندید و حرفو عوض کرد بدون که دوستت نداره.
4- زنی می رفت ، مردی او را دید و دنبال او روان شد . زن پرسید که چرا پس من می آیی ؟ مرد گفت : برتو عاشق شده ام . زن گفت : برمن چه عاشق شده ای ، خواهر من از من خوبتر است و از پس من می آید ، برو و بر او عاشق شو . مرد از آنجا برگشت و زنی بدصورت دید ، بسیار ناخوش گردید و باز نزد زن رفت و گفت : چرا دروغ گفتی ؟ زن گفت : تو راست نگفتی . اگر عاشق من بودی ، پیش دیگری چرا می رفتی ؟ مرد شرمنده شد و رفت.
5- ساعت 3 شب بود که صدای تلفن , پسری را از خواب بیدار کرد. پشت خط مادرش بود .پسر با عصبانیت گفت: چرا این وقت شب مرا از خواب بیدار کردی؟مادر گفت:25 سال قبل در همین موقع ش تو مرا از خواب بیدار کردی؟ فقط خواستم بگویم تولدت مبارک. پسر از اینکه دل مادرش را شکسته بود تا صبح خوابش نبرد , صبح سراغ مادرش رفت . وقتی داخل خانه شد مادرش را پشت میز تلفن با شمع نیمه سوخته یافت ولی مادر دیگر در این دنیا نبود.
6- روزگاریست همه عرض بدن می خواهند / همه از دوست فقط چشم و دهن می خواهند // دیو هستند ولی مثل پری می پوشند / گرگ هایی که لباس پدری می پوشند // آنچه دیدند به مقیاس نظر می سنجند / عشق ها را همه با دور کمر می سنجند // خوب طبیعیست که یکروزه به پایان برسد / عشق هایی که سر پیچ خیابان برسد.
7- غم را بخاطر خودم آفریدم , فرشتگان روزی از خدا پرسیدند : بار خدایا تو که بشر را اینقدر دوست داری غم را دیگر چرا آفریدی؟ خداوند گفت : غم را بخاطر خودم آفریدم چون این مخلوق من که خوب می شناسمش تا غمگین نباشد به یاد خالق نمی افتد.
8- گفت : می خوام برات یه یادگاری بنویسم . گفتم:کجا ؟ گفت : رو قلبت . گفتم مگه می تونی ؟ گفت : آره سخت نیست ، آسونه. گفتم باشه .بنویس تا همیشه یادگاری بمونه. یه خنجر برداشت . گفتم این چیه ؟ گفت : سیسسسسس. ساکت شدم . گفتم : بنویس دیگه ، چرا معطلی . خنجرو برداشت و با تیزی خنجر نوشت . دوست دارم دیوونه. اون رفته ، خیلی وقته ، کجا ؟ نمی دونم . اما هنوز زخم خنجرش یادگاری رو قلبم مونده. دوست دارم دیوونه.
9- آنکه در تاریکی غمناک فلبم باورم کرد ناگهان به دست آتشی خاکسترم کرد آنکه در اوان خود کشی سایه سرم بود عاقبت در سایه غم بی چاره ام کرد آنکه زخم کهنه ام را مرحمی بود عاقبت درد زخمهایم را فزون کرد.
10- آخر از عشق تو , ساکن کلیسا میشوم . میکشم دست از مسلمانی مسیحا میشوم .آنقدر بر کشتی عشقت نشینم همچو نوح . یا به عشقت میرسم یا غرق دریا میشوم.
11- آبی تر از آنیم که بی رنگ بمیریم از شیشه نبودیم که با سنگ بمیریم تقصیر کسی نیست که اینگونه غریبیم شاید که خدا خواست که دلتنگ بمیرم.
[ ۱۳۸۸/۱۱/۱٥ ] [ ٧:۱٧ ب.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
[ ۱۳۸۸/۱۱/۱۱ ] [ ٥:۳٧ ب.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
روزی سقراط حکیم مردی را دید که خیلی ناراحت و متآثر است. علت ناراحتی اش را پرسید.پاسخ داد: در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم.سلام کردم. جواب نداد و با بی اعتنایی و خود خواهی گذشت و رفت و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم. سقراط گفت: چرا رنجیدی؟ مرد با تعجب گفت: خوب معلوم است که چنین رفتاری ناراحت کننده است. سقراط پرسید: اگر درراه کسی را می دیدی که به زمین افتاده و از درد و بیماری به خود می پیچد ایا از دست او دلخور و رنجیده می شدی؟ مرد گفت: مسلم است که هرگز دلخور نمی شدم . آدم از بیمار بودن کسی دلخور نمی شود. سقراط پرسید: به جای دلخوری چه احساسی می یافتی و چه می کردی؟ مرد جواب داد: احساس دلسوزی و شفقت و سعی می کردم طبیب یا دارویی به او برسانم. سقراط گفت: همه این کارها را به خاطر آن می کردی که او را بیمار می دانستی آیا انسان تنها جسمش بیمارمی شود؟ و آیا کسی که رفتارش نا درست است روانش بیمار نیست؟ اگر کسی فکر و روانش سالم باشد هرگز رفتار بدی از او دیده نمی شود؟ بیماری فکری و روان نامش غفلت است و باید به جای دلخوری و رنجش نسبت به کسی که بدی می کند و غافل است دل سوزاند و کمک کرد و به او طبیب روح و داروی جان رساند. پس از دست هیچ کس دلخور مشو و کینه به دل مگیر و آرامش خود را هرگز از دست مده بدان که هروقت کسی بدی می کند در آن لحظه بیماراست.
[ ۱۳۸۸/۱۱/۱۱ ] [ ٥:۳٢ ب.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
یه روزی یه مرده نشسته بود و داشت روزنامه اش رو می خوند که زنش یهو ماهی تابه رو می کوبه سرش. مرده میگه: برا چی این کارو کردی؟ زنش جواب میده به خاطر این زدمت که تو جیب شلوارت یه تیکه کاغذ پیدا کردم که توش اسم جنى (یه دختر) نوشته شده بود ...
مرده میگه وقتی هفته پیش برای تماشای مسابقه اسب دوانی رفته بودم اسبی که روش شرط بندی کردم اسمش جنی بود. زنش معذرت خواهی می کنه و میره به کارای خونه برسه. سه روز بعدش مرد داشت تلویزین تماشا می کرد که زنش این بار با یه قابلمه ی بزرگتر کوبید رو سر مرده که تقریبا بیهوش شد. وقتی به خودش اومد پرسید این بار برا چی منو زدی زنش جواب داد آخه اسبت زنگ زده بود [ ۱۳۸۸/۱۱/۱۱ ] [ ٤:٥٠ ب.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
داستانی در مورد اولین دیدار «امت فاکس»، نویسنده و فیلسوف معاصر، از رستوران سلف سرویس؛ هنگامی که برای نخستین بار به آمریکا رفت. وی که تا آن زمان، هرگز به چنین رستورانی نرفته بود در گوشه ای به انتظار نشست با این نیت که از او پذیرایی شود. اما هرچه لحظات بیشتری سپری می شد ناشکیبایی او از اینکه می دید پیشخدمتها کوچکترین توجهی به او ندارند، شدت گرفت. از همه بدتر اینکه مشاهده می کرد کسانی پس از او وارد شده بودند و در مقابل بشقاب های پر از غذا نشسته و مشغول خوردن بودند. وی با ناراحتی به مردی که بر سر میز مجاور نشسته بود، نزدیک شد و گفت: «من حدود بیست دقیقه است که در اینجا نشسته ام بدون آنکه کسی کوچکترین توجهی به من نشان دهد. حالا می بینم شما که پنج دقیقه پیش وارد شدید با بشقابی پر از غذا در مقابلتان اینجا نشسته اید! موضوع چیست؟ مردم این کشور چگونه پذیرایی می شوند؟ »مرد با تعجب گفت:« ولی اینجا سلف سرویس است.» سپس به قسمت انتهایی رستوران جایی که غذاها به مقدار فراوان چیده شده بود، اشاره کرد و ادامه داد:« به آنجا بروید، یک سینی بردارید و هر چه می خواهید، انتخاب کنید، پول آن را بپردازید، بعد اینجا بنشینید و آن را میل کنید!» امت فاکس، که قدری احساس حماقت می کرد، دستورات مرد را پی گرفت. اما وقتی غذا را روی میز گذاشت ناگهان به ذهنش رسید که زندگی هم در حکم سلف سرویس است. همه نوع رخدادها، فرصت ها، موقعیتها، شادیها، سرورها و غم ها در برابر ما قرار دارد. در حالی که اغلب ما بی حرکت به صندلی خود چسبیده ایم و آن چنان محو این هستیم که دیگران در بشقاب خود چه دارند و دچار شگفتی شده ایم که چرا او سهم بیشتری دارد؟ هرگز به ذهنمان نمی رسد خیلی ساده از جای خود برخیزیم و ببینیم چه چیزهایی فراهم است، سپس آنچه می خواهیم، برگزینیم. [ ۱۳۸۸/۱۱/۱۱ ] [ ٢:٢۱ ب.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد حرکتی کرد که دورش کند اما کاغذی را در دهان سگ دید. کاغذ را گرفت. روی کاغذ نوشته بود "لطفا ?? سوسیس و یک ران گوشت بدین" ?? دلار همراه کاغذ بود. قصاب که تعجب کرده بود سوسیس و گوشت را در کیسه و در دهان سگ گذاشت. سگ هم کیسه را گرفت و رفت. قصاب که کنجکاو شده بود و از طرفی وقت بستن مغازه بود تعطیل کرد و بدنبال سگ راه افتاد. سگ در خیابان حرکت کرد تا به محل خط کشی رسید. با حوصله ایستاد تا چراغ سبز شد و بعد از خیابان رد شد. قصاب به دنبالش راه افتاد. سگ رفت تا به ایستگاه اتوبوس رسید نگاهی به تابلو حرکت اتوبوس ها کرد و ایستاد. قصاب متحیر از حرکت سگ منتظر ماند. اتوبوس آمد، سگ جلوی اتوبوس آمد و شماره آنرا نگاه کرد و به ایستگاه برگشت. صبر کرد تا اتوبوس بعدی آمد دوباره شماره آنرا چک کرد اتوبوس درست بود سوار شد. قصاب هم در حالی که دهانش از حیرت باز بود سوار شد. اتوبوس در حال حرکت به سمت حومه شهر بود و سگ منظره بیرون را تماشا می کرد. پس از چند خیابان سگ روی پنجه بلند شد و زنگ اتوبوس را زد. اتوبوس ایستاد و سگ با کیسه پیاده شد. قصاب هم به دنبالش. سگ در خیابان حرکت کرد تا به خانه ای رسید. گوشت را روی پله گذاشت و کمی عقب رفت و خودش را به در کوبید. اینکار را بازم تکرار کرد اما کسی در را باز نکرد. سگ به طرف محوطه باغ رفت و روی دیواری باریک پرید و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پایین پرید و به پشت در برگشت. مردی در را باز کرد و شروع به فحش دادن و تنبیه سگ کرد. قصاب با عجله به مرد نزدیک شد و داد زد :چه کار می کنی دیوانه؟ این سگ یه نابغه است. این باهوش ترین سگی هست که من تا بحال دیدم. مرد نگاهی عاقل اندر صفی به قصاب کرد و گفت: تو به این میگی باهوش؟ این دومین بار تو این هفته است که این احمق کلیدش را فراموش می کنه !!! نتیجه اخلاقی : اول اینکه مردم هرگز از چیزهایی که دارند راضی نخواهند بود. دوم اینکه چیزی که شما انرا بی ارزش می دانید بطور قطع برای کسانی دیگر ارزشمند و غنیمت است. سوم اینکه بدانیم دنیا پر از این تناقضات است. پس سعی کنیم ارزش واقعی هر چیزی را درک کنیم و مهمتر اینکه قدر داشته های مان را بدانیم [ ۱۳۸۸/۱۱/۱۱ ] [ ٢:٠٧ ب.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
خانمی با لباس کتان راه راه وشوهرش با کت وشلوار دست دوز و کهنه در شهر بوستن از قطار پایین آمدند و بدون هیچ قرار قبلی راهی دفتر رییس دانشگاه هاروارد شدند. منشی فوراً متوجه شد این زوج روستایی هیچ کاری در هاروارد ندارند و احتمالاً اشتباهی وارد دانشگاه شده اند. مرد به آرامی گفت: «مایل هستیم رییس را ببینیم.» منشی با بی حوصلگی گفت: «ایشان امروز گرفتارند.» خانم جواب داد: « ما منتظر خواهیم شد.» منشی ساعتها آنها را نادیده گرفت و به این امید بود که بالاخره دلسرد شوند و پی کارشان بروند، اما این طور نشد. منشی که دید زوج روستایی پی کارشان نمی روند سرانجام تصمیم گرفت برای ملاقات با رییس از او اجازه بگیرد و رییس نیز بالاجبار پذیرفت. رییس با اوقات تلخی آهی کشید و از دل رضایت نداشت که با آنها ملاقات کند. به علاوه از اینکه اشخاصی با لباس کتان و راه راه وکت وشلواری دست دوز و کهنه وارد دفترش شده، خوشش نمی آمد. خانم به او گفت: «ما پسری داشتیم که یک سال در هاروارد درس خواند. وی اینجا راضی بود. اما حدود یک سال پیش در حادثه ای کشته شد. شوهرم و من دوست داریم بنایی به یادبود او در دانشگاه بنا کنیم.» رییس با غیظ گفت :« خانم محترم ما نمی توانیم برای هرکسی که به هاروارد می آید و می میرد، بنایی برپا کنیم. اگر این کار را بکنیم، اینجا مثل قبرستان می شود.» خانم به سرعت توضیح داد: «آه... نه... نمی خواهیم مجسمه بسازیم. فکر کردیم بهتر باشد ساختمانی به هاروارد بدهیم.» رییس لباس کتان راه راه و کت و شلوار دست دوز و کهنه آن دو را برانداز کرد و گفت: «یک ساختمان! می دانید هزینه ی یک ساختمان چقدر است؟ ارزش ساختمان های موجود در هاروارد هفت و نیم میلیون دلار است.» خانم یک لحظه سکوت کرد. رییس خشنود بود. شاید حالا می توانست از شرشان خلاص شود. زن رو به شوهرش کرد و آرام گفت: «آیا هزینه راه اندازی دانشگاه همین قدر است؟ پس چرا خودمان دانشگاه راه نیندازیم؟» شوهرش سر تکان داد. رییس سردرگم بود. آقا و خانمِ "لیلاند استنفورد" بلند شدند و راهی کالیفرنیا شدند، یعنی جایی که دانشگاهی ساختند که تا ابد نام آنها را برخود دارد: دانشگاه استنفورد از بزرگترین دانشگاههای جهان، یادبود پسری که هاروارد به او اهمیت نداد
تن آدمی شریف است به جان آدمیت / نه همین لباس زیباست نشان آدمیت
[ ۱۳۸۸/۱۱/۱۱ ] [ ٢:٠٩ ب.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
چرچیل (نخست وزیر سابق بریتانیا) روزی سوار تاکسی شده بود و به دفتر BBC برای مصاحبه میرفت. هنگامی که به آن جا رسید به راننده تاکسی گفت آقا لطفاً نیم ساعت صبر کنید تا من برگردم. راننده گفت: "نه آقا! من می خواهم سریعاً به خانه بروم تا سخنرانی چرچیل را از رادیو گوش دهم" چرچیل از علاقهی این فرد به خودش خوشحال و ذوقزده شد و یک اسکناس ده پوندی به او داد. راننده تاکسی با دیدن اسکناس گفت: "گور بابای چرچیل! اگربخواهید، تا فردا هم اینجا منتظر میمانم
[ ۱۳۸۸/۱۱/۱۱ ] [ ۱:٤٦ ب.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
چرچیل (نخست وزیر سابق بریتانیا) روزی سوار تاکسی شده بود و به دفتر BBC برای مصاحبه میرفت. هنگامی که به آن جا رسید به راننده تاکسی گفت آقا لطفاً نیم ساعت صبر کنید تا من برگردم. راننده گفت: "نه آقا! من می خواهم سریعاً به خانه بروم تا سخنرانی چرچیل را از رادیو گوش دهم" چرچیل از علاقهی این فرد به خودش خوشحال و ذوقزده شد و یک اسکناس ده پوندی به او داد. راننده تاکسی با دیدن اسکناس گفت: "گور بابای چرچیل! اگربخواهید، تا فردا هم اینجا منتظر میمانم [ ۱۳۸۸/۱۱/۱۱ ] [ ٥:٥٤ ق.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
1-حدودا یک قرن قبل قند از کشور بلژیک به ایران صادر می شد . به دلیل مسائلی که میان روحانیون و یکی از اتباع بلژیک پیش آمده بود فتوای حرام بودن قند صادر شده بود و کسی قند نمی خورد. یکی از تجار که قندهایش رو دستش مانده بود به سراغ یکی از مراجع رفت و با تقدیم خمس و زکات مشکل را برای وی مطرح کرد. بعد از آن بر فتوای قبلی تبصره ای صادر شد که حرام بودن قند وقتی است که مستقیما در دهان گذاشته شود ، اگر قند را پیش از گذاشتن در دهان در چای بزنید حلال می شود . ……. هنوز هم بسیاری از افراد مسن بدون آنکه دلیل آن را بدانند ،قبل از آنکه قند را در هان بگذارند آن را در استکان چای فرو می برندادامه مطلب [ ۱۳۸۸/۱۱/۱٠ ] [ ٥:٠٩ ب.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
نام : کمال هر وقت من یک کار خوب می کنم مامانم به من می گوید بزرگ که شدی برایت یک زن خوب می گیرم. ادامه مطلب [ ۱۳۸۸/۱۱/۱٠ ] [ ٥:٠٦ ب.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
[ ۱۳۸۸/۱۱/۱٠ ] [ ٤:٥۳ ب.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
امریکا: شما خلاف می کنید.پلیس شما را دستگیر میکند.احیاناً آن وسط مقادیری مشت و لگد توسط افسر پلیس دریافت میدارید. یک نفر از این صحنه فیلم میگیرید و در اینترنت پخش می کند. صحنه ضرب و شتم شما از 222 کانال خبری و سیاسی پخش می شود. پلیس رسوا می شود.پلیس از مردم امریکا عذرخواهی می کند.پلیس 15 میلیون دلار به شما غرامت می دهد.شما نیز به خاطر جرمی که مرتکب شده اید مجازات می شوید. ایتالیا: شما خلاف می کنید. پلیس شما را دستگیر می کند. شما به پلیس رشوه می دهید. شما آزاد می شوید!
کسب درآمد 500 هزار تومان در ماه آسان و تضمینی ادامه مطلب [ ۱۳۸۸/۱۱/۱٠ ] [ ٤:٤٦ ب.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
چند روز پیش سالروز کشف قاره امریکا بود. اگر کریستوفر کلمبوس ازدواج کرده بود، ممکن بود هیچگاه قاره امریکا را کشف نکند، چون بجای برنامه ریزی و تمرکز در مورد یک چنین سفر ماجراجویانه ای، باید وقتش را به جواب دادن به همسرش، در مورد سوالات ذیل می گذراند : -کجا داری میری؟
کسب درآمد 500 هزار تومان در ماه آسان و تضمینی
ادامه مطلب [ ۱۳۸۸/۱۱/۱٠ ] [ ٤:٢٢ ب.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
1-تمام القاب خوب متعلق به شماست (خورشید خانوم ،طلا خانوم ،مهتاب خانوم و......) 2-توانایی بسیار بالا در خرید کردن دارید .
ادامه مطلب [ ۱۳۸۸/۱۱/۱٠ ] [ ٤:٤۸ ب.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
[ ۱۳۸۸/۱۱/٩ ] [ ٧:۳٩ ق.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
[ ۱۳۸۸/۱۱/٩ ] [ ٧:۳۸ ق.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
ادامه مطلب [ ۱۳۸۸/۱۱/۸ ] [ ٤:۳٩ ق.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
پادشاه بیدار است! مردی به دربار خان زند می رود و با ناله و فریاد می خواهد تا کریمخان را ملاقات کند. سربازان مانع ورودش می شوند. خان زند در حال کشیدن قلیان ناله و فریاد مردی را می شنود و می پرسد ماجرا چیست؟ پس از گزارش سربازان به خان ؛ وی دستور می دهد که مرد را به حضورش ببرند. ادامه مطلب [ ۱۳۸۸/۱۱/٧ ] [ ٦:٠۱ ب.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
تا سوأل هستش. باید اونها رو سریع جواب بدی. حق فکر کردن نداری، حالا بزار ببینیم، چقدر باهوش هستی. [ ۱۳۸۸/۱۱/٧ ] [ ٥:٥٥ ب.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
مردی در کنار ساحل دورافتاده ای قدم میزد. مردی را در فاصله دور می بیند که مدام خم میشود و چیزی را از روی زمین بر میدارد و توی اقیانوس پرت میکند. نزدیک تر می شود، میبیند مردی بومی صدفهایی را که به ساحل می افتد در آب میاندازد. [ ۱۳۸۸/۱۱/٧ ] [ ٥:٠٦ ب.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
[ ۱۳۸۸/۱۱/٥ ] [ ٤:٥۸ ب.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
یکی از دوستان ما که مرد نکته سنجی است، یک تعبیر بسیار لطیف داشت که اسمش را گذاشته بود: « منطق ماشین دودی». می گفتیم منطق ماشین دودی چیست؟ می گفت من یک درسی را از قدیم آموخته ام و جامعه را روی منطق ماشین دودی می شناسم. وقتی بچه بودم، منزلمان در حضرت عبدالعظیم بود و آن وقتها قطار راه آهن به صورت امروز نبود و فقط همین قطار تهران-شاه عبدالعظیم بود. من می دیدم که قطار وقتی در ایستگاه بود، بچه ها دورش جمع می شوند و آن را تماشا می کنند و به زبان حال می گویند: « ببین چه موجود عجیبی است!» معلوم بود که یک احترام و عظمتی برای آن قائل هستند. تا قطار ایستاده بود، با یک نظر تعظیم و تکریم و احترام و اعجاب به او نگاه می کردند تا کم کم ساعت حرکت قطار می رسید و قطار راه می افتاد. همین که راه می افتاد، بچه ها می دویدند، سنگ بر می داشتند و قطار را مورد حمله قرار می دادند. من تعجب می کردم که اگر به این قطار باید سنگ زد، چرا وقتی که ایستاده یک ریگ کوچک هم به آن نمی زنند و اگر باید برایش اعجاب قائل بود، اعجاب بیشتر در وقتی است که حرکت می کند.این معما برایم بود تا وقتی که بزرگ شدم و وارد اجتماع شدم. دیدم این قانون کلی زندگی ما ایرانیان است که هر کسی و هر چیزی تا وقتی که ساکن است، مورد احترام است. تا ساکت است، مورد تعظیم و تجلیل است. اما همین که به راه افتاد و یک قدم برداشت، نه تنها کسی کمکش نمی کند، بلکه سنگ است که به طرف او پرتاب می شود و این نشانه یک جامعه مرده است. ولی یک جامعه زنده فقط برای کسانی احترام قائل است که متکلم هستند نه ساکت؛ متحرکند نه ساکن؛ باخبرترند نه بی خبرتر». شهید مرتضی مطهری(ره) [ ۱۳۸۸/۱۱/٥ ] [ ٤:٤٤ ب.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
![]() [ ۱۳۸۸/۱۱/٥ ] [ ٥:۱٩ ق.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
سوء تفاهم مرد از زن که به شدت احساس زیبایی میکرد، پرسید: ببخشید، شما "شارون استون" نیستین؟ زن با عشوه گفت: نه... ولی... و پیش از آنکه ادامه بدهد، مرد گفت: بله، فکر میکردم. چون... زن حرفش را برید، ولی همه میگن خیلی شبیهشم. اینطور نیست؟ ....
ادامه مطلب [ ۱۳۸۸/۱۱/٤ ] [ ٦:٠٤ ب.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
ضدحال یعنی وقتی منتظر فیلم مورد علاقت هستی برق بره ضدحال یعنی بعد از کلی مصیبت که بابات برات موبایل ثبت نام کرده همه سیمکارتا بیاد جز مال تو ضدحال یعنی یه جلسه سر کلاس نری فقط همون یه جلسه استاد حضور غیاب کنه ضدحال یعنی با شکم گرسنه بری تو صف ژتون تموم کرده باشن ضدحال یعنی یه هفته قبل از اینکه جشن تولد بگیری خاله مامانت فوت کنه ضدحال یعنی قبض تلفن بیاد ....... تومن ضدحال یعنی بعد از کلی مخ زدن تو اینترنت همینکه بیای به نتیجه برسی اشتراکت تموم بشه ضدحال یعنی با افتادن با 9.99 ضد حال یعنی یه مانتو خوشگل بخری همون روز اول گیر کنه به صندلی پاره بشه ضدحال یعنی صبح ساعت ۷ بری سر کلاس استاد نیاد ضدحال یعنی بعد اینکه کلی افه زبان اوومدی نمره زبانت بشه 10 ضدحال یعنی داداش کوچیکت ۲شاخه مودمو اشتباهن بزنه تو پریز برق ضد حال یعنی بری عروسی خانمها و اقایون جدا باشن ضدحال یعنی تو اتاقت فیلم نگاه میکنی همینکه میرسه جای.........مامان بیاد تو ضدحال یعنی گل خوردن دقیقه ۹6 ضدحال یعنی صبح روزی که با دوستات میخوای بری کوه بارون بیاد ضدحال یعنی از سرویس دانشگاه جا موندن ضدحال یعنی با ماشین بابا جریمه شدن ضدحال یعنی سلام کنی جوابتو ندن ضدحال یعنی عینکت سر جلسه امتحان بیفته زمین بشکنه ضد حال یعنی سر جلسه امتحان خودکارت تموم بشه ضدحال یعنی تاکسی سوار شی وسط راه بنزین تموم کنه ضد حال یعنی اونیکه خیلی دوستش داری رو نتونی ببینی ضدحال یعنی پنج دقیقه مونده به زنگ تفریح استاد اسمتو صدا کنه درس رو بلد نباشی به زمین بیفتی و آخر بشی ضدحال یعنی یک قدمی خط پایان مسابقه دو ضدحال یعنی روز آخر خدمت سربازی اضافه خدمت بخوری ضدحال یعنی سر سفره عقد عروس خانوم بگه نه [ ۱۳۸۸/۱۱/٤ ] [ ٢:۳٥ ب.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
سلام... نمیتونم بگم آدم آرومی هستم یا نه.همیشه در ظاهر شلوغ بودم .اما درونم سکوت مطلق.. البته خیلی با خودم حرف میزنم و بیشتر درد و دلما که فقط خودمو ودلم میدونیم رو برای خودم میگم(اوووووه!!!!چی شد..کسی فهمید؟؟نه والله..) بیشتر وقتا تا اونجایی که بتونم تو بحثی شرکت نمیکنم.چون بیشتر بحثا هدف و موضوع خاصی رو دنبال نمیکن و بعضی از اونها اصلا بحث نیست..بعضی وقتا هم طرفای بحث آدمای بی منطقی هستن و مرغشون یه پا داره.. این چند وقته که وبلاگ گردی میکردم..اصولا خواننده خاموش بودم یا اگر تو وبلاگی شعر قشنگی و احساس لطیفی بود یه جمله ای مینوشتم .. چند روز پیش تو یه وبلاگ یه مطلب نقدی نوشته شده بود به نظرمنم اصلا درست نبود و یه جورایی خاله زنک بازی بود.. قسمت نظرات رو باز کردم دیدم به به چقدر نظرات موافق/چقدر تشویق/چقدر احسنت..به خودم گفتم انگار فقط من مخالفم!! خلاصه ما نظر خودمون رو نوشتیم..نون و آبدار هم بود..چند تا پرسش هم از نویسنده گرامی پرسیدیم و گفتیم بعدا خدمت میرسیم تا بیشتر و بهتر با هم بحث کنیم..بعد چند روز رفتم دیدم اصلا نظر من پاک شده !!!اما به جاش تهداد به به چه چه زیاد شده... حالا فهمیدم چرا این همه موافق داشت..واصلا مخالفی نداشت. بابا این قسمت نظرات رو تغییر بده بگو :بیا تعریف تمجدیدتو بکن تشریفتو ببر..!! چرا ما آدما انقدر قدرت نقد پذیریمون کمه؟؟چرا به خودمون اجازه میدیم هر کسی رو نقد کنیم اما خودمون این اجازه رو به کسی نمیدیم؟؟ این فقط یه نمونه کوچیک بود...تو دنیای واقعی زیاده... مگه نگفنم دوست واقعی کسیه که عیبتو بهت بگه؟؟پس چرا اگه کسی این کار رو با ما بکنه دورش یه خط قرمز میکشیم؟؟ [ ۱۳۸۸/۱۱/٤ ] [ ٢:٢٠ ب.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
عکس : استخدام یک نگهبان عالی !!!
[ ۱۳۸۸/۱٠/٢٩ ] [ ٧:٠٧ ب.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
اس ام اس (پیامک) قشنگ منتظر کسی باش که اگه حتی در ساده ترین لباس بودی، حاضر باشه تو رو به همه دنیا نشون بده وبگه که: “این دنیای منه”
شعر اس ام اس (پیامک)ی قشنگ قلب من در هر زمان خواهان توست / این دو چشمان عاشقم مهمان توست / گرچه لبریز از غمی درمانده ام / این نگاهم در پی درمان توست …!
sms farsi یک بوسه تمام شیرینی عسل از بوسه است پاسخ هر بوسه ای یک بوسه است بهترین هدیه پس از یک انتظار بشنوید از من فقط یک بوسه است
اس ام اس (پیامک) جدید قشنگ شعله گفت کاش روزی به شمعدان میرسیدم شمع بدون اینکه حرفی بزند ذره ذره آب شد تا شعله به آرزویش برسد!
اس ام اس (پیامک)sms farsi یارو میره توی یه طویله که پر از خر و الاغ، با خودش گفت:عجب آینه کاری قشنگی هااا
اس ام اس (پیامک) ضد حال . قشنگ تو رو به قیمت جون ؛ به همین یه لقمه نون تو رو به ماه آسمون ؛ به عاشقای بی نشون تو رو به حرمت چشمهات ؛ به همه ی مقدسات ؛ تو رو به خود خدا ؛ به هق هق شبونه هات ؛ قسمت میدم، جوراب هاتو بشو خفمون کردی
اس ام اس (پیامک) ضد عشق نفرین به اون کسایی که روی دلها پا میزارن تا که میبینن عاشقی میرن و تنهات میزارن نفرین به آدمهایی که تو سینه دل ندارن عاشق،عاشق کشی اند رحم و مروت ندارن
جوک اس ام اس (پیامک) قشنگ . کوتاه اگه یکی با گاری دنبالت کرد اصلا نترس ؛ نون خشکیه اونم فهمیده با نمکی!
جوک شعر اس ام اس (پیامک) قشنگ غبار از چهره ی نازت بگیرم یک شب پرده از رازت بگیرم تو در چشمان من یک سیب سرخی خدا قسمت کند گازت بگیرم!!!
اس ام اس (پیامک) خوشگل sms farsi هر وقت توی زندگی به یه در بزرگ رسیدی که روش یه قفل بزرگ بود نترس و نا امید نشو!!! چون اگه قرار بود باز نشه جاش یه دیوار میذاشتن [ ۱۳۸۸/۱٠/٢٩ ] [ ٦:۳۳ ب.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
آیا تا به حال به ریشه کلمات فکر کردید ؟ هر اسم و کلمه ای به دلیل خاصی بوجود اومده که بعضی از این دلایل رو می دونیم و بعضی هاش رو نمی دونیم . داشتم به ریشه بعضی کلمه ها و علت نامگذاریشون فکر می کردم که به موضوع جالبی برخوردم . نمی دونم تو کشورهای دیگه دنیا هم همینطوره یا نه ولی ما ایرانی ها عادت جالبی داریم . شاید عادت واژه مناسبی نباشه ولی من عبارت مناسبتری پیدا نکردم . این عادت ما ایرانی ها اینه که ما خیلی از کلمات را یا بهتره بگم خیلی از محصولات مصرفی رو به نام اولین تولید کنندش می شناسیم . به همین خاطر با حاج کاظم نشستیم و چند مثال جالب رو پیدا کردیم که براتون می نویسم . بعضی از این کلمه ها کاملاً واضحه که اسم شرکت سازنده اون محصول هستند ولی بعضی از این اسمها انقدر توی فرهنگ ما جا افتاده اند که معادلی براشون وجود نداره . ادامه مطلب رو بخونید تا بهتر متوجه بشید .
ادامه مطلب [ ۱۳۸۸/۱٠/٢٩ ] [ ٦:۱۱ ب.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
یکشنبه پیش بود شام مهمان یک خانواده آلمانی بودم، چند نفر غیر ایرانی هم حضور داشتند. این خانواده آلمانی کمی با ایران آشنایی داشتند و با خانواده های ایرانی دیگری نیز رفت و آمد داشتند و دو بار هم به ایران آمده بودند و خود من هم چند بار آنها را به صرف غذای ایرانی دعوت کرده بودم. صحبت از غذای ایرانی شد و یکی از خانمها گفت: "شما ایرانیها از غذا خوردن هیچ لذتی نمی برید.". پرسیدم: "چرا؟" یاد حرف پدربزرگم افتادم که همیشه میگفت: "کاشکی وقتی یک بنّا یا کارگر ساختمان، پتک را برمیدارد تا یک ساختمان را خراب کند، برای لحظه ای درنگ کند و فکر کند که روزی که این ساختمان بنا میشده است، برایش چه زحمتها کشیده شده و چه امیدها و آرزوهای بزرگی در کنار بالا آمدن و ساخته شدن این ساختمان به وجود آمده است و حداقل با احترام به کسانی که این ساختمان را بنا کردند و یا آرزوهایشان را در پی آن قرار داده اند، پتک را محکم بر آن ساختمان بکوبد."
کسی که زحمت ساختن چیزی را کشیده باشد و برای ساختنش، خون دل خورده باشد یا صبر کرده باشد، به راحتی حاضر به خراب کردن آن نمی شود. [ ۱۳۸۸/۱٠/٢۸ ] [ ٢:٤۱ ب.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
چرا در تعطیلات و اوقات فراغت آن طور که باید نمی توانیم خوش بگذرانیم؟ شما ممکن است نبود پول و امکانات را در صدر دلایل ذکر کنید اما خیلی وقت ها با وجود مهیا بودن این دو، باز هم یک جای کار می لنگد. [ ۱۳۸۸/۱٠/٢۸ ] [ ٢:۳٥ ب.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
روز اول پسرک مجبور شد 37 میخ به دیوار روبرو بکوبد. در روزها و هفته ها ی بعد که پسرک توانست خلق و خوی خود را کنترل کند و کمتر عصبانی شود، تعداد میخهایی که به دیوار کوفته بود رفته رفته کمتر شد.. پسرک متوجه شد که آسانتر آنست که عصبانی شدن خودش را کنترل کند تا آنکه میخها را در دیوار سخت بکوبد بالأخره به این ترتیب روزی رسید که پسرک دیگر عادت عصبانی شدن را ترک کرده بود و موضوع را به پدرش یادآوری کرد. پدر به او پیشنهاد کرد که حالا به ازاء هر روزی که عصبانی نشود، یکی از میخهایی را که در طول مدت گذشته به دیوار کوبیده بوده است را از دیوار بیرون بکشد روزها گذشت تا بالأخره یک روز پسر جوان به پدرش روکرد و گفت همه میخها را از دیوار درآورده است. پدر، دست پسرش را گرفت و به آن طرف دیواری که میخها بر روی آن کوبیده شده و سپس درآورده بود، برد پدر رو به پسر کرد و گفت: « دستت درد نکند، کار خوبی انجام دادی ولی به سوراخهایی که در دیوار به وجود آورده ای نگاه کن !! این دیوار دیگر هیچوقت دیوار قبلی نخواهد بود پسرم وقتی تو در حال عصبانیت چیزی را می گوئی مانند میخی است که بر دیوار دل طرف مقابل می کوبی. تو می توانی چاقوئی را به شخصی بزنی و آن را درآوری، مهم نیست تو چند مرتبه به شخص روبرو خواهی گفت معذرت می خواهم که آن کار را کرده ام، زخم چاقو کماکان بر بدن شخص روبرو خواهد ماند. یک زخم فیزکی به همان بدی یک زخم شفاهی است. دوست ها واقعاً جواهر های کمیابی هستند ، آنها می توانند تو را بخندانند و تو را تشویق به دستیابی به موفقیت نمایند. آنها گوش جان به تو می سپارند و انتظار احترام متقابل دارند و آنها همیشه مایل هستند قلبشان را به روی ما بگشایند»
[ ۱۳۸۸/۱٠/٢۸ ] [ ٢:۳٦ ب.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
اس ام اس احساساتی.اس ام اس امروز.اس ام اس باحال.اس ام اس برای دوست اس ام اس برای معشوق.اس ام اس برای همه.اس ام اس بسیار زیبا.اس ام اس بهمن ماه 88 اس ام اس تاثیر گذار.اس ام اس تولد.اس ام اس جدید.اس ام اس خیانت.اس ام اس خیلی جدید
مهربانی تزئین لحظه هاست برای مهربانیت جوابی جز دوست داشتن ندارم . . . خدایا وقتی ازم گرفتی و بهم بخشیدی ، فهمیدم که معادله زندگی ، نه غصه خوردن برای نداشته هاست و نه شاد بودن برای داشته ها . . . اگه ما کنار هم باشیم خوشیم / پس خوبه از هم دیگه جدا نشیم من کنار تو ، تو کنار من / پس نگاه با هر غریبه قدغن این سخن در آسمان باید نوشت: با تو در دوزخ مداوم ، بی تو هرگز در بهشت . . . بقیه در ادامه مطلب تنهایی آدم ها به عمق دریاست ، ولی پر کردنش با یک لیوان محبت کافیه . . . MARAb-T920b این طوری نمی تونی بخونیش، برو بگیرش جلوی آینه ! خواستم توی قلبت خونه کنم دیدم زمینش خیلی گرونه ! ما که فقیریم ، توی چشات چادر میزنیم . . . فرقی نمیکنه که به اندازه دل یک گنجشک دوستت داشته باشم یا به اندازه دل فیل مهم اینه که به اندازه یک دل دوستت دارم . . . اگر روزی مقدر شد که با اشکت وضو سازم / خدا داند که با چشمت هزاران قبله می سازم . . . دانم و دانی که جانم عاقبت از آن توست / پس نزن آتش به جانم چون که جانم جان توست گر زنی آتش به جانم من بسوزم در رهت / پس از آن هر ذره خاکسترم خواهان توست . . . نازی که ز لبخند گل یاس هویداست / زیبائی عشق است که در چشم تو پیداست . . . هر آنکه از رفاقت دم میزد / ولی ناخوداگاه از خیانت دم میزد تو رویاهام که با هر یک رفیقو / که با هر یک غم و شادی شریکو به وقت خوش همه با تو رفیقو / به مشکل میرسی هر یک غریب توی گفنار خویش دم از رفاقت / ولی بوئی نبردند از صداقت [ ۱۳۸۸/۱٠/٢٧ ] [ ٥:٢٥ ب.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
وقتی من یک کاری را دیر تمام میکنم، من کند هستم. وقتی رئیسم کار را طول دهد، او دقیق و کامل است. وقتی من کاری را انجام ندهم، من تنبل هستم. وقتی رئیسم کاری را انجام ندهد، او مشغول است. وقتی کاری را بدون اینکه از من خواسته شود انجام دهم، من قصد دارم خودم را زرنگ جلوه دهم. وقتی رئیسم این کار را کند، او ابتکار عمل به خرج داده است. وقتی من سعی در جلب رضایت رئیسم داشته باشم، من چاپلوسم. وقتی رئیسم، رئیسش را راضی نگاه دارد، او همکاری میکند. وقتی من اشتباهی کنم، من نادان هستم. وقتی رئیسم اشتباه کند، او مانند دیگران یک انسان است.
وقتی من در محل کارم نباشم، من در گشتزدن هستم. وقتی رئیسم در دفترش نباشد، او مشغول انجام امور سازمان است. وقتی یک روز مرخصی استعلاجی داشته باشم، من همیشه مریض هستم. وقتی رئیسم در مرخصی استعلاجی باشد، او حتماً خیلی بیمار است. وقتی من مرخصی بخواهم، باید یک جلسه دلیل و توجیه بیاورم. وقتی رئیسم به مرخصی برود، باید میرفت چون خیلی کار کرده است. وقتی من کار خوبی انجام میدهم، رئیسم هرگز به خاطر نمیآورد. وقتی من کاراشتباهی انجام دهم،رئیسم هرگز فراموش نمی کند [ ۱۳۸۸/۱٠/٢٧ ] [ ٤:٤٦ ب.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
|
کفشهایم کو
چه کسی بود صدا زد: سهراب؟
آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ.
مادرم در خواب است
شب خرداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه ها
می گذرد
و نسیمی خنک از حاشیه ی سبز پتو خواب مرا می روبد.
بوی هجرت می آید:
بالش من پر آواز پر چلچله هاست.
صبح خواهد شد
و به این کاسه ی آب
آسمان هجرت خواهد کرد.
باید امشب بروم.
من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم
حرفی از جنس زمان نشنیدم.
هیچ چشمی٬ عاشقانه به زمین خیره نبود.
کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد.
هیچکس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت.
من به اندازه ی یک ابر دلم می گیرد
وقتی می بینم حوری
پای کم یابترین نارون روی زمین
فقه می خواند
چیزهایی هم هست٬ لحظه هایی پر اوج
(مثلا شاعره ای را دیدم
آنچنان محو تماشای فضا بود که در چشمانش
آسمان تخم گذاشت.
و شبی از شبها مردی از من پرسید
تا طلوع انگور٬ چند ساعت راه است؟)
باید امشب بروم
باید چمدانی را
که به اندازه ی پیراهن تنهایی من جا دارد٬ بردارم
و به سمتی بروم
که درختان حماسی پیدا است٬
رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند.
یک نفر باز صدا زد:سهراب!
کفش هایم کو؟
((سهراب سپهری))
|
شنبه بیست و ششم دی 1388 توسط علیرضا | |
[ ۱۳۸۸/۱٠/٢٦ ] [ ۱۱:۳٠ ب.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
ای روزهای خوب که در راهید
...........
از پشت لحظه ها بدر آئید
قیصر امین پور [ ۱۳۸۸/۱٠/٢٤ ] [ ۱:۳٧ ب.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
به شعار های انتخاباتی بیشتر بیاندیشید!!!!
[ ۱۳۸۸/۱٠/٢٤ ] [ ۱:۱٦ ب.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
به هنگام بازدید از یک بیمارستان روانى، از روانپزشک پرسیدم شما چطور میفهمید که یک بیمار روانى به بسترى شدن در بیمارستان نیاز روانپزشک گفت: ما وان حمام را پر از آب میکنیم و یک قاشق چایخورى، یک فنجان و یک سطل جلوى بیمارمیگذاریم و از او میخواهیم که وان را خالى کند. من گفتم: آهان! فهمیدم. آدم عادى باید سطل را بردارد چون بزرگتراست. روانپزشک گفت: نه! آدم عادى در پوش زیرآب وان را بر میدارد .شما میخواهید تختتان کنارپنجره باشد ؟! ؟!؟ [ ۱۳۸۸/۱٠/٢٤ ] [ ۱:٠٧ ب.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
وارد داروخانه می شه و به دکتر داروساز میگه که به سیانور احتیاج داره! داروسازه میگه واسه چی سیانور میخوای؟ خانمه توضیح می ده که لازمه شوهرش را مسموم کنه. چشمهای داروسازه چهارتا می شه و میگه: خدا رحم کنه، خانوم من نمیتونم به شما سیانور بدم که برید و شوهرتان را بکُشید! این بر خلاف قوانینه! من مجوز کارم را از دست خواهم داد... هر دوی ما را زندانی خواهند کرد و دیگه بدتر از این نمی شه! نه خانوم، نـــه! شما حق ندارید سیانور داشته باشید و حداقل من به شما سیانور نخواهم داد. بعد از این حرف خانمه دستش رو می بره داخل کیفش و از اون یه عکس میاره بیرون؛ عکسی که در اون شوهرش و زن داروسازه توی یه رستوران داشتند شام میخوردند. داروسازه به عکسه نگاه می کنه و می گه: چرا به من نگفته بودید که نسخه دارید؟! [ ۱۳۸۸/۱٠/٢٤ ] [ ۱:۱٠ ب.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
دوروز مانده به پایان جهان تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است .
تقویمش پر شده بود و تنها دوروز خط نخورده باقی مانده بود . پریشان
شده و آشفته وعصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد . داد
زد وبیراه گفت خدا سکوت کرد . آسمان و زمین را به هم ریخت خدا
سکوت کرد . جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت . خدا سکوت کرد . به پرو
پای فرشته و انسان پیچید خدا سکوت کرد کفرگفت و سجاده دور انداخت
خدا سکوت کرد دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد و خدا را
سکوتش را شکست و گفت عزیزم اما یکروز دیگر هم رفت . تمام روز را
به بد وبیراه و جارو جنجال از دست دادی تنها یک روز دیگر باقی است بیا و
لااقل این یک روز را زندگی کن . لابه لای هق هقش گفت : اما با یکروز ...
چکار میتوان کرد ... خدا گفت : آنکس که لذت یکروز زیستن را تجربه کند
گوئی که هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را در نمیابد هزار سال هم
به کارش نمی آید . و آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و
گفت حالا برو و زندگی کن . او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در
گودی دستانش میدرخشید . اما ترسید حرکت کند میترسید راه برود
میترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد . قدری ایستاد ... بعد با خودش
گفت : وقتی فردائی ندارم نگه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد . بگذار
این یک مشت زندگی را هم مصرف کنم آنوقت شروع بدویدن کرد .
زندگی را به سرو رویش پاشید زندگی را نوشید و زندگی را بوئید و چنان به
وجد آمد که دید میتواندپا روی خورشید بگذارد میتواند ... او در آن یکروز
آسمانخراشی بنا نکرد زمینی را مالک نشد مقامی را بدست نیاورد اما در
همان یکروز دست بر پوست درخت کشید روی چمن خوابید کفشدوزی را
تماشا کرد سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهائیکه نمیشتناختنش
سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد او در همان
یکروز آشتی کرد و خندید و سبک شد لذت برد و سرشار شد و بخشید
عاشق شد و عبور کرد و تمام شد .
او در همان روز زندگی کرد اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند امروز او در
گذشت کسی که هزار سال زیسته بود. [ ۱۳۸۸/۱٠/٢۳ ] [ ٤:٤٥ ب.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
کنون که فصل زمستان است در قاره همیشه سرد اروپا . انگلیس این روز ها وضعش از همه بد تر است و خیابانهایش پوشیده از برف و برفهائیکه به یخ تبدیل شده و ماشین ها در حال لیز خوردن بالاخره یک کناری می ایستند و قادر به ادامه مسیر نمیباشند و سرما بیداد میکند بخصوص شبها و بخصوص برای بی خانمانها که جای گرمی برای بسر بردن ندارند و در همان کنار خیابان روی زمین های یخ زده شب را به صبح میرسانند و چه بسا که بعضی هاشان دیگر روی صبح را نمیبینند . همین چند روز قبل پسر پرنس چارلز وارث تاج و تخت ملکه انگلیس تصمیم گرفت که در این شبهای یخبندان یک شب را در میان بی خانمانها در کنار خیابان بخوابد .کسیکه شاهزاده هست و در کاخ پادشاهی بزرگ شده با آن نازو نعمت و با آن رختخواب پر قو حالا میآید روی زمین یخ زده در میان بی خانمانها میخوابد . کسیکه ثانیه ای روی سختی و ناراحتی را ندیده و اصلا نمیداند سختی چیست . نه سرما و نه گرما بدن او را لمس نکرده آنچنان در ناز و نعمت بزرگ شده که تا به آنشب هیچ چیز آزارش نداده . بالاخره تصمیمش را عملی کرد و رفت در یکی از خیابانهای لندن و میان بی خانمانها تا صبح خوابید تا صبح مثل آنها روی زمین یخ زده بدون بالا پوشی گرم و یا غذائی گرم .میخواست زندگی آنها را احساس و لمس کند . حیرت آور است نه ؟ اما من حیرت نکردم چون او فرزند مادری همچو پرنسس دیانا هست که در تمام طول عمر کوتاه خود به تمام نیازمندان سرکشی میکرد و به آنان کمک و خدمت مینمود حتی مدتها با مادر ترزا کار کرد و به بینوایان خدمت نمود روحش شاد . به هرصورت آنشب که فرزند دیانا و پرنس چارلز در میان بی خانمانها خوابید . شب را به صبح رساند و عمرش به دنیا بود و زنده ماند و خبرنگاران ریختند دورش و او در جمع خبرنگاران گفت . نمیدانید آنشب به من چه گذشت و چقدر سخت بود هرگز آنشب را فراموش نمیکنم و تصمیم گرفت که برای این مردم بی خانمان جا و مکانی درست کند تا هم غذای کافی داشته باشند و هم جای گرمی برای خوابیدن ............... [ ۱۳۸۸/۱٠/٢۳ ] [ ٥:٥٥ ق.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
ابلیس وقتی نزد فرعون آمد وی خوشه ای انگور در دست داشت و تناول میکرد . ابلیس گفت : هیچکس تواند که این خوشه انگور را مروارید ساختن ؟ فرعون گفت نه . ابلیس به لطافت سحر آن خوشه انگور را مروارید ساخت . فرعون بسیار تعجب کرد و گفت : اینک استاد مردی توئی . ابلیس سیلی بر گردن او زد و گفت : مرا با این استادی حتی به بندگی قبول نکردند . تو با این حماقت چگونه دعوی خدائی کنی؟................. [ ۱۳۸۸/۱٠/٢۳ ] [ ٥:٤٦ ق.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
شبی مجنون نمازش را شکست بی وضو در کوچه لیلا نشست عشق آن شب مست مستش کرده بود فارغ از جام الستش کرده بود گفت یا رب از چه خارم کرده ای بر صلیب عشق دارم کرده ای خسته ام زین عشق دلخونم مکن من که مجنونم تو مجنونم مکن مرد این بازیچه دیگر نیستم این تو و لیلای تو ، من نیستم گفت دیوانه؛ لیلایت منم در رگت پیدا و پنهانت منم سالها با جور لیلا ساختی من کنارت بودم و نشناختی [ ۱۳۸۸/۱٠/٢٢ ] [ ٥:٥٧ ب.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
[ ۱۳۸۸/۱٠/٢٢ ] [ ٥:٤۳ ب.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
[ ۱۳۸۸/۱٠/٢٢ ] [ ٥:۳٩ ب.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
[ ۱۳۸۸/۱٠/٢٢ ] [ ٥:۳۸ ب.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
[ ۱۳۸۸/۱٠/٢٢ ] [ ٥:۳٦ ب.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
مرد هر روز دیر سر کار حاضر می شد، وقتی می گفتند : چرا دیر می آیی؟ جواب می داد: یک ساعت بیشتر می خوابم تا انرژی زیادتری برای کار کردن داشته باشم، برای آن یک ساعت هم که پول نمی گیرم ! یک روز رئیس او را خواست و برای آخرین بار اخطار کرد که دیگر دیر سر کار نیاید... مرد هر وقت مطلب آماده برای تدریس نداشت به رئیس آموزشگاه زنگ می زد تا شاگرد ها آن روز برای کلاس نیایند و وقتشان تلف نشود ! یک روز از پچ پچ های همکارانش فهمید ممکن است برای ترم بعد دعوت به کار نشود... مرد هر زمان نمی توانست کار مشتری را با دقت و کیفیت ، در زمانی که آنها می خواهند تحویل دهد، سفارش را قبول نمی کرد و عذر می خواست ! یک روز فهمید مشتریان ش بسیار کمتر شده اند ... مرد نشسته بود. دستی به موهای بلند و کم پشتش می کشید . به فکر فرو رفت ... باید کاری می کرد. باید خودش را اصلاح می کرد ! ناگهان فکری به ذهنش رسید. او می توانست بازیگر باشد : از فردا صبح ، مرد هر روز به موقع سرکارش حاضر می شد، کلاسهایش را مرتب تشکیل می داد، و همه ی سفارشات مشتریانش را قبول می کرد! او هر روز دو ساعت سر کار چرت می زد! وقتی برای تدریس آماده نبود در کلاس راه می رفت، دستهایش را به هم می مالید و با اعتماد به نفس بالا می گفت: خوب بچه ها درس جلسه ی قبل را مرور می کنیم !!! سفارش های مشتریانش را قبول می کرد اما زمان تحویل بهانه های مختلفی می آورد تا کار را دیرتر تحویل دهد: تا حالا چند بار مادرش مرده بود، دو سه بار پدرش را به خاک سپرده بود و ده ها بار به خواستگاری رفته بود... حالا رئیس او خوشحال است که او را آدم کرده ، مدیر آموزشگاه راضی است که استاد کلاسش منظم شده و مشتریانش مثل روزهای اول زیاد شده اند!!! اما او دیگر با خودش «صادق » نیست. او الان یک بازیگر است.همانند بقیه مردم!!! [ ۱۳۸۸/۱٠/٢٢ ] [ ٥:٠۱ ب.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
اینم آخرین دعا
[ ۱۳۸۸/۱٠/٢٢ ] [ ٤:٤٦ ب.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
روزی با عجله و اشتهای فراوان به یک رستوران رفتم. مدت ها بود می خواستم برای سیاحت از مکان های دیدنی به سفر بروم. در رستوران محل دنجی را انتخاب کردم، چون می خواستم از این فرصت استفاده کنم تا غذایی بخورم و برای آن سفر برنامه ریزی کنم. فیله ماهی آزاد با کره، سالاد و آب پرتقال سفارش دادم. در انتهای لیست نوشته شده بود: غذای رژیمی می خورید؟ ... نه نوت بوکم را باز کردم که صدایی از پشت سر مرا متوجه خود کرد: عمو... میشه کمی پول به من بدی؟ نه کوچولو، پول زیادی همراهم نیست. فقط اون قدری که بتونم نون بخرم. باشه برات می خرم.
ادامه مطلب [ ۱۳۸۸/۱٠/٢٢ ] [ ٢:۱۳ ب.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
معادله ۱ انسان = خواب + خوراک + کار + تفریح
ادامه مطلب [ ۱۳۸۸/۱٠/٢٠ ] [ ٢:۱٥ ب.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
[ ۱۳۸۸/۱٠/۱٩ ] [ ۱۱:۱٤ ب.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
[ ۱۳۸۸/۱٠/۱٩ ] [ ۱۱:۱۱ ب.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
[ ۱۳۸۸/۱٠/۱٩ ] [ ۱۱:٠٩ ب.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
[ ۱۳۸۸/۱٠/۱٩ ] [ ۱۱:٠٠ ب.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
راه های تشخیص دختر ایرانی ! ((((البته بعضی دخترا!!!)))) در ادامه مطلب جالبه حتما بخونید !
ادامه مطلب [ ۱۳۸۸/۱٠/۱٩ ] [ ۱٠:٥٧ ب.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
روش عاشق کردن
ادامه مطلب [ ۱۳۸۸/۱٠/۱٩ ] [ ۱٠:٥٢ ب.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
[ ۱۳۸۸/۱٠/۱٩ ] [ ۱٠:٤٢ ب.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
طالع بینی انسانها و شناخت خصوصیات آنها از روی حرف اول اسم آنان!!!!
توجه : در این روش به دلیل وجود نداشتن حروف "گ.پ.چ.ژ"باید به جای این حروف معادل فارسی آنما را قرار دهید .مثال : (ژچ گ)=ج (پ)=ب. ادامه مطلب [ ۱۳۸۸/۱٠/۱٩ ] [ ۱٠:۳٢ ب.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
|
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||