[ ۱۳۸۸/۱٠/٢٦ ] [ ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

                    

 

ای روزهای خوب که در راهید

 

  ...........

 

 از  پشت  لحظه ها  بدر آئید

                                         

 قیصر امین پور

[ ۱۳۸۸/۱٠/٢٤ ] [ ۱:۳٧ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

به شعار های انتخاباتی بیشتر بیاندیشید!!!!


یکی از سناتورهای معروف آمریکا، درست هنگامی که از درب سنا خارج شد، با
یک اتومبیل تصادف کرد و در دم کشته شد.

روح او در بالا به دروازه های بهشت رسید و سن پیتر از او استقبال کرد.
«خیلی خوش آمدید. این خیلی جالبه. چون ما به ندرت سیاستمداران بلند پایه
و مقامات رو دم دروازه های بهشت ملاقات می کنیم. به هر شما هم درک می
کنید که راه دادن شما به بهشت تصمیم ساده ای نیست»

سناتور گفت «مشکلی نیست. شما من را راه بده، من خودم بقیه اش رو حل می کنم»

سن پیتر گفت «اما در نامهء اعمال شما دستور دیگری ثبت شده، شما بایستی
ابتدا یک روز در جهنم و سپس یک روز در بهشت زندگی کنید. آنگاه خودتان بین
بهشت و جهنم یکی را انتخاب کنید»

سناتور گفت «اشکال نداره. من همین الان تصمیمم را گرفته ام. میخواهم به بهشت بروم»

سن پیتر گفت «می فهمم. به هر حال ما دستور داریم. ماموریم و معذور»

و سپس او را سوار آسانسور کرد و به پایین رفتند. پایین .... پایین...
پایین... تا اینکه به جهنم رسیدند.

در آسانسور که باز شد، سناتور با منظرهء جالبی روبرو شد. زمین چمن بسیار
سرسبزی که وسط آن یک زمین بازی گلف بود و در کنار آن یک ساختمان بسیار
بزرگ و مجلل. در کنار ساختمان هم بسیاری از دوستان قدیمی سناتور منتظر او
بودند و برای استفبال به سوی او دویدند. آنها او را دوره کردند و با شادی
و خنده فراوان از خاطرات روزهای زندگی قبلی تعریف کردند. سپس برای بازی
بسیار مهیجی به زمین گلف رفتند و حسابی سرگرم شدند. همزمان با غروب آفتاب
هم همگی به کافهء کنار زمین گلف رفتند و شام بسیار مجللی از اردک و بره
کباب شده و نوشیدنی های گرانبها صرف کردند. شیطان هم در جمع آنها حاضر شد
و همراه با دختران زیبا رقص گرم و لذت بخشی داشتند.

به سناتور آنقدر خوش گذشت که واقعاً نفهمید یک روز او چطور گذشت. راس
بیست و چهار ساعت، سن پیتر به دنبال او آمد و او را تا بهشت اسکورت کرد.
در بهشت هم سناتور با جمعی از افراد خوش خلق و خونگرم آشنا شد، به کنسرت
های موسیقی رفتند و دیدارهای زیادی هم داشتند. سناتور آنقدر خوش گذرانده
بود که واقعا نفهمید که روز دوم هم چگونه گذشت، گرچه به خوبی روز اول
نبود.

بعد از پایان روز دوم، سن پیتر به دنبال او آمد و از او پرسید که آیا
تصمیمش را گرفته؟

سناتور گفت «خوب راستش من در این مورد خیلی فکر کردم. حالا که فکر می کنم
می بینم بین بهشت و جهنم من جهنم را ترجیح می دهم»

بدون هیچ کلامی، سن پیتر او را سوار آسانسور کرد و آن پایین تحویل شیطان
داد. وقتی وارد جهنم شدند، اینبار سناتور بیابانی خشک و بی آب و علف را
دید، پر از آتش و سختی های فراوان. دوستانی که دیروز از او استقبال کردند
هم عبوس و خشک، در لباس های بسیار مندرس و کثیف بودند. سناتور با تعجب از
شیطان پرسید «انگار آن روز من اینجا منظرهء دیگری دیدم؟ آن سرسبزی ها کو؟
ما شام بسیار خوشمزه ای خوردیم؟ زمین گلف؟ ...»

شیطان با خنده جواب داد: «آن روز، روز تبلیغات بود...

امروز دیگر تو رای داده‌ای

دلقک

[ ۱۳۸۸/۱٠/٢٤ ] [ ۱:۱٦ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

به هنگام بازدید از یک بیمارستان روانى، از روان‌پزشک پرسیدم شما چطور می‌فهمید که یک بیمار روانى به بسترى شدن در بیمارستان نیاز
 
دارد یا نه؟ 

روان‌پزشک گفت: ما وان حمام را پر از آب می‌کنیم و یک قاشق چایخورى، یک فنجان و یک سطل جلوى بیمارمی‌گذاریم و از او می‌خواهیم که  وان را خالى کند

من گفتم: آهان! فهمیدم. آدم عادى باید سطل را بردارد چون بزرگتراست.

روان‌پزشک گفت: نه! آدم عادى در پوش زیرآب وان را بر می‌دارد  .شما می‌خواهید تخت‌تان کنارپنجره باشد ؟؟!؟ 

[ ۱۳۸۸/۱٠/٢٤ ] [ ۱:٠٧ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

وارد داروخانه می شه و به دکتر داروساز میگه که به سیانور احتیاج داره! داروسازه میگه واسه چی سیانور می‌‌خوای؟ خانمه توضیح می ده که لازمه شوهرش را مسموم کنه. چشم‌های داروسازه چهارتا می شه و میگه: خدا رحم کنه، خانوم من نمی‌تونم به شما سیانور بدم که برید و شوهرتان را بکُشید! این بر خلاف قوانینه! من مجوز کارم را از دست خواهم داد... هر دوی ما را زندانی خواهند کرد و دیگه بدتر از این نمی شه! نه خانوم، نـــه! شما حق ندارید سیانور داشته باشید و حداقل من به شما سیانور نخواهم داد. بعد از این حرف خانمه دستش رو می بره داخل کیفش و از اون یه عکس میاره بیرون؛ عکسی که در اون شوهرش و زن داروسازه توی یه رستوران داشتند شام می‌خوردند. داروسازه به عکسه نگاه می کنه و می گه: چرا به من نگفته بودید که نسخه دارید؟!

نتیجه‌ی اخلاقی: وقتی به داروخانه می‌روید، اول نسخه‌ی خود را نشان بدهید

[ ۱۳۸۸/۱٠/٢٤ ] [ ۱:۱٠ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

دوروز مانده به پایان جهان تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است .

 

تقویمش پر شده بود و تنها دوروز خط نخورده باقی مانده بود . پریشان

 

شده و آشفته وعصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد . داد

 

 زد وبیراه گفت خدا سکوت کرد . آسمان و زمین را به هم ریخت خدا

 

سکوت کرد . جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت . خدا سکوت کرد . به پرو

 

پای فرشته و انسان پیچید خدا سکوت کرد کفرگفت و سجاده دور انداخت

 

خدا سکوت کرد دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد و خدا را

 

سکوتش را شکست و گفت عزیزم اما یکروز دیگر هم رفت . تمام روز را

 

به بد وبیراه و جارو جنجال از دست دادی تنها یک روز دیگر باقی است بیا و

 

لااقل این یک روز را زندگی کن . لابه لای هق هقش گفت : اما با یکروز ...

 

چکار میتوان کرد ... خدا گفت : آنکس که لذت یکروز زیستن را تجربه کند

 

گوئی که هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را در نمیابد هزار سال هم

 

به کارش نمی آید . و آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و

 

گفت حالا برو و زندگی کن . او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در

 

گودی دستانش میدرخشید . اما ترسید حرکت کند میترسید راه برود

 

میترسید زندگی  از لای انگشتانش بریزد . قدری ایستاد ... بعد با خودش

 

گفت : وقتی فردائی ندارم نگه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد . بگذار

 

این یک مشت زندگی را هم مصرف کنم آنوقت شروع بدویدن کرد .

 

زندگی را به سرو رویش پاشید زندگی را نوشید و زندگی را بوئید و چنان به

 

وجد آمد که دید میتواندپا روی خورشید بگذارد میتواند ... او در آن یکروز

 

آسمانخراشی بنا نکرد زمینی را مالک نشد مقامی را بدست نیاورد اما در

 

همان یکروز دست بر پوست درخت کشید روی چمن خوابید کفشدوزی را

 

تماشا کرد سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهائیکه نمیشتناختنش

 

سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد او در همان

 

یکروز آشتی کرد و خندید و سبک شد لذت برد و سرشار شد و بخشید

 

عاشق شد و عبور کرد و تمام شد .

 

او در همان روز زندگی کرد اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند امروز او در

 

گذشت کسی که هزار سال زیسته بود.

[ ۱۳۸۸/۱٠/٢۳ ] [ ٤:٤٥ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

کنون که فصل زمستان است در قاره همیشه سرد اروپا . انگلیس این روز ها وضعش از همه بد تر است و خیابانهایش پوشیده از برف و برفهائیکه به یخ تبدیل شده و ماشین ها در حال لیز خوردن بالاخره یک کناری می ایستند و قادر به ادامه مسیر نمیباشند و سرما بیداد میکند بخصوص شبها و بخصوص برای بی خانمانها که جای گرمی برای بسر بردن ندارند و در همان کنار خیابان روی زمین های یخ زده شب را به صبح میرسانند و چه بسا که بعضی هاشان دیگر روی صبح را نمیبینند .

همین چند روز قبل پسر پرنس چارلز وارث تاج و تخت ملکه انگلیس تصمیم گرفت که در این شبهای یخبندان یک شب را در میان بی خانمانها در کنار خیابان بخوابد .کسیکه شاهزاده هست و در کاخ پادشاهی بزرگ شده با آن نازو نعمت و با آن رختخواب پر قو حالا میآید روی زمین یخ زده در میان بی خانمانها میخوابد .

کسیکه ثانیه ای روی سختی و ناراحتی را ندیده و اصلا نمیداند سختی چیست . نه سرما و نه گرما بدن او را لمس نکرده آنچنان در ناز و نعمت بزرگ شده که تا به آنشب هیچ چیز آزارش نداده .

بالاخره تصمیمش را عملی کرد و رفت در یکی از خیابانهای لندن و میان بی خانمانها تا صبح خوابید تا صبح مثل آنها روی زمین یخ زده بدون بالا پوشی گرم و یا غذائی گرم .میخواست زندگی آنها را احساس و لمس کند .

حیرت آور است نه ؟

اما من حیرت نکردم چون او فرزند  مادری همچو پرنسس دیانا هست که در تمام طول عمر کوتاه خود به تمام نیازمندان سرکشی میکرد و به آنان کمک و خدمت مینمود حتی

مدتها با مادر ترزا کار کرد و به بینوایان خدمت نمود روحش شاد . به هرصورت آنشب که فرزند دیانا و پرنس چارلز در میان بی خانمانها خوابید . شب را به صبح رساند و عمرش به دنیا بود و زنده ماند و خبرنگاران ریختند دورش و او در جمع خبرنگاران گفت .

نمیدانید آنشب به من چه گذشت و چقدر سخت بود هرگز آنشب را فراموش نمیکنم و تصمیم گرفت که برای این مردم بی خانمان جا و مکانی درست کند تا هم غذای کافی داشته باشند و هم جای گرمی برای خوابیدن ...............

[ ۱۳۸۸/۱٠/٢۳ ] [ ٥:٥٥ ‎ق.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

ابلیس وقتی نزد فرعون آمد وی خوشه ای انگور در دست داشت و تناول میکرد .

ابلیس گفت :

هیچکس تواند که این خوشه انگور را مروارید ساختن ؟

فرعون گفت نه .

ابلیس به لطافت سحر آن خوشه انگور را مروارید ساخت .

فرعون بسیار تعجب کرد و گفت :

اینک استاد مردی توئی .

ابلیس سیلی بر گردن او زد و گفت :

مرا با این استادی حتی به بندگی قبول نکردند . تو با این حماقت چگونه دعوی خدائی کنی؟.................

[ ۱۳۸۸/۱٠/٢۳ ] [ ٥:٤٦ ‎ق.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

شبی مجنون نمازش را شکست   

بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود              

فارغ از جام الستش کرده بود

گفت یا رب از چه خارم کرده ای        

بر صلیب عشق دارم کرده ای

خسته ام زین عشق دلخونم مکن

من که مجنونم تو مجنونم مکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم

این تو و لیلای تو ، من نیستم

گفت دیوانه؛ لیلایت منم                

در رگت پیدا و پنهانت منم

سالها با جور لیلا ساختی                       

من کنارت بودم و نشناختی


[ ۱۳۸۸/۱٠/٢٢ ] [ ٥:٥٧ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

شغل

[ ۱۳۸۸/۱٠/٢٢ ] [ ٥:٤۳ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

[ ۱۳۸۸/۱٠/٢٢ ] [ ٥:۳٩ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

[ ۱۳۸۸/۱٠/٢٢ ] [ ٥:۳۸ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

مقام های شوهران سنگدل در جهان

مقام های اول تا سوم سال پیش :


The image “http://www.myup.ir/files/amfmv5akzphyjruakzz7.gif” cannot be displayed, because it contains errors.


ادامه مطلب
[ ۱۳۸۸/۱٠/٢٢ ] [ ٥:۳٦ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

مرد هر روز دیر سر کار حاضر می شد، وقتی می گفتند : چرا دیر می آیی؟

جواب می داد: یک ساعت بیشتر می خوابم تا انرژی زیادتری برای کار کردن داشته باشم، برای آن یک ساعت هم که پول نمی گیرم !

یک روز رئیس او را خواست و برای آخرین بار اخطار کرد که دیگر دیر سر کار نیاید...

 مرد هر وقت مطلب آماده برای تدریس نداشت به رئیس آموزشگاه زنگ می زد تا شاگرد ها آن روز برای کلاس نیایند و وقتشان تلف نشود !

یک روز از پچ پچ های همکارانش فهمید ممکن است برای ترم بعد دعوت به کار نشود...

مرد هر زمان نمی توانست کار مشتری را با دقت و کیفیت ، در زمانی که آنها می خواهند تحویل دهد، سفارش را قبول نمی کرد و عذر می خواست !

یک روز فهمید مشتریان ش بسیار کمتر شده اند ...                                                   

مرد نشسته بود. دستی به موهای بلند و کم پشتش می کشید .

به فکر فرو رفت ...                                                                               

باید کاری می کرد. باید خودش را اصلاح می کرد !

ناگهان فکری به ذهنش رسید. او می توانست بازیگر باشد :

 از فردا صبح ، مرد هر روز به موقع سرکارش حاضر می شد، کلاسهایش را مرتب تشکیل می داد، و همه ی سفارشات مشتریانش را قبول می کرد!

او هر روز دو ساعت سر کار چرت می زد!

وقتی برای تدریس آماده نبود در کلاس راه می رفت، دستهایش را به هم می مالید و با اعتماد به نفس بالا می گفت: خوب بچه ها درس جلسه ی قبل را مرور می کنیم !!!

سفارش های مشتریانش  را قبول می کرد اما زمان تحویل بهانه های مختلفی می آورد تا کار را دیرتر تحویل دهد: تا حالا چند بار مادرش مرده بود، دو سه بار پدرش را به خاک سپرده بود و ده ها بار به خواستگاری رفته بود...

 حالا رئیس او خوشحال است که او را آدم کرده ، مدیر آموزشگاه راضی است که استاد کلاسش منظم شده  و مشتریانش مثل روزهای اول زیاد شده اند!!!

اما او دیگر  با خودش «صادق » نیست.

او الان یک بازیگر است.همانند بقیه مردم!!!

[ ۱۳۸۸/۱٠/٢٢ ] [ ٥:٠۱ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

 اینم آخرین دعا

 

[ ۱۳۸۸/۱٠/٢٢ ] [ ٤:٤٦ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

روزی با عجله و اشتهای فراوان به یک رستوران رفتم. مدت ها بود می خواستم برای سیاحت از مکان های دیدنی به سفر بروم. در رستوران محل دنجی را انتخاب کردم، چون می خواستم از این فرصت استفاده کنم تا غذایی بخورم و برای آن سفر برنامه ریزی کنم.

فیله ماهی آزاد با کره، سالاد و آب پرتقال سفارش دادم. در انتهای لیست نوشته شده بود: غذای رژیمی می خورید؟ ... نه

نوت بوکم را باز کردم که صدایی از پشت سر مرا متوجه خود کرد:

عمو... میشه کمی پول به من بدی؟

نه کوچولو، پول زیادی همراهم نیست.

فقط اون قدری که بتونم نون بخرم.

باشه برات می خرم.

 

The image “http://www.myup.ir/files/amfmv5akzphyjruakzz7.gif” cannot be displayed, because it contains errors.


ادامه مطلب
[ ۱۳۸۸/۱٠/٢٢ ] [ ٢:۱۳ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]


 

معادله ۱

انسان = خواب + خوراک + کار + تفریح
الاغ = خواب + خوراک
پس
انسان = الاغ + کار + تفریح

The image “http://www.myup.ir/files/amfmv5akzphyjruakzz7.gif” cannot be displayed, because it contains errors.

 


ادامه مطلب
[ ۱۳۸۸/۱٠/٢٠ ] [ ٢:۱٥ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

گنجشک و خدا

 

این هم داستان کوتاه زیبایی که ( لطفا از آن پند بگیرید )

 

The image “http://www.myup.ir/files/amfmv5akzphyjruakzz7.gif” cannot be displayed, because it contains errors.


ادامه مطلب
[ ۱۳۸۸/۱٠/۱٩ ] [ ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

 

 

این هم 2 داستان زیبا از پائولو کوئلیو

 

 The image “http://www.myup.ir/files/amfmv5akzphyjruakzz7.gif” cannot be displayed, because it contains errors.

 


ادامه مطلب
[ ۱۳۸۸/۱٠/۱٩ ] [ ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

اجی مجی لا ترجی

 

این هم یک داستان بسیار جالب و کوتاه در ادامه مطلب

 

The image “http://www.myup.ir/files/amfmv5akzphyjruakzz7.gif” cannot be displayed, because it contains errors.


ادامه مطلب
[ ۱۳۸۸/۱٠/۱٩ ] [ ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

هیچوقت به یک زن دروغ نگوئید!


داستانی است که این را معلوم میکند.


 

The image “http://www.myup.ir/files/amfmv5akzphyjruakzz7.gif” cannot be displayed, because it contains errors.

 


ادامه مطلب
[ ۱۳۸۸/۱٠/۱٩ ] [ ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

راه های تشخیص دختر ایرانی !

((((البته بعضی دخترا!!!))))

در ادامه مطلب

جالبه حتما بخونید !

 

The image “http://www.myup.ir/files/amfmv5akzphyjruakzz7.gif” cannot be displayed, because it contains errors.


ادامه مطلب
[ ۱۳۸۸/۱٠/۱٩ ] [ ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

 روش عاشق کردن


برخـی افراد ممکن است با خواندن این مقاله پیشنهادات من را غیر اخلاقی و غیر منـصـفانـه تلقی کنـنـد. بـه بـازیگرفتن احساسات دیگران کار نـا پـسـندی است بـخـصوص کسانی که بسیار دوستتان دارند. خیلی خوب میشد هرکسـی را کـه خـواهان او بـودیـد سـهـل و آسـان بـه دستمیاوردید بدون آنکه نیاز به نقش بازی کردن داشته باشید.اما متاسفانه دنیای واقعی همیشه اینگونه عمل نـمـیکند.بعضی وقتها شما به امید بدست آوردن فرد خاصی ماههاخود را به آب و آتش میزنید به عشق او زنـدگی میکنـید وحسرت داشتنش را میکشید و عاقبت بدون ثمر و نتـیجـه ناکام می مانید. و آنـجاسـت کـه راهـکـارهـای ذیل ناگهان همچون موهبتی آسمـانـی جـلـوه گـر خـواهند شد. البته توصیه های من سحر و جادو نبوده و آنگونه نیز نمیـبـاشـد که شخصی را برغم خواست و میل باطنی و با بکارگیری این تکنیکها وادار بـه آن کند که دلباخته و عاشق شما گردد. کاری که این تکنـیـکها انجام می دهند شـانـس و اقـبـال را بمقدار زیادی به سود شما افزایش می دهند. آیا این کار شرورانه و نادرست است؟ من اینطور فکر نمیکنم بنابراین به مطالعه خود ادامه دهید.

 

The image “http://www.myup.ir/files/amfmv5akzphyjruakzz7.gif” cannot be displayed, because it contains errors.


ادامه مطلب
[ ۱۳۸۸/۱٠/۱٩ ] [ ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

 

لعنت به مستراحی (دست شویی) که .....!!!!

 

The image “http://www.myup.ir/files/amfmv5akzphyjruakzz7.gif” cannot be displayed, because it contains errors.


ادامه مطلب
[ ۱۳۸۸/۱٠/۱٩ ] [ ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

طالع بینی انسانها و شناخت خصوصیات آنها از روی حرف اول اسم آنان!!!!

 


 

توجه : در این روش به دلیل وجود نداشتن حروف "گ.پ.چ.ژ"باید به جای این حروف معادل فارسی آنما را قرار دهید .مثال : (ژچ گ)=ج (پ)=ب.


ادامه مطلب
[ ۱۳۸۸/۱٠/۱٩ ] [ ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.

پروانگی
قالب وبلاگ

 


مردی خری دید به گل در نشسته و صاحب خر از بیرون کشیدن آن درمانده. مساعدت را ( برای کمک کردن ) دست در دُم خر زده قُوَت کرد ( زور زد ). دُم از جای کنده آمد. فغان از صاحب خر برخاست که ” تاوان بده !” مرد به قصد فرار به کوچه یی دوید، بن بست یافت. خود را به خانه ایی درافکند. زنی آن جا کنار حوض خانه چیزی می شست و بار حمل داشت ( حامله بود ). از آن هیاهو و آواز در بترسید، بار بگذاشت ( سِقط کرد ). خانه خدا ( صاحبِ خانه ) نیز با صاحب خر هم آواز شد.
مردِ گریزان بر بام خانه دوید. راهی نیافت، از بام به کوچه ایی فروجست که در آن طبیبی خانه داشت. جوانی پدر بیمارش را به انتظار نوبت در سایه دیوار خوابانده بود؛ مرد بر آن پیر بیمار فرود آمد، چنان که بیمار در حای بمُرد. پدر مُرده نیز به خانه خدای و صاحب خر پیوست !
مَرد، هم چنان گریزان، در سر پیچ کوچه با یهودی رهگذر سینه به سینه شد و بر زمینش افکند. پاره چوبی در چشم یهودی رفت و کورش کرد. او نیز نالان و خونریزان به جمع متعاقبان پیوست !
مردگریزان، به ستوه از این همه، خود را به خانه قاضی افکند که ” دخیلم! “. قاضی در آن ساعت با زن شاکیه خلوت کرده بود. چون رازش فاش دید، چاره رسوایی را در جانبداری از او یافت و چون از حال و حکایت او آگاه شد، مدعیان را به درون خواند .

نخست از یهودی پرسید .
گفت : این مسلمان یک چشم مرا نابینا کرده است. قصاص طلب می کنم . قاضی گفت : دَیتِ مسلمان بر یهودی نیمه بیش نیست. باید آن چشم دیگرت را نیز نابینا کند تا بتوان از او یک چشم برکند ! و چون یهودی سود خود را در انصراف از شکایت دید، به پنجاه دینار جریمه محکومش کرد !
جوانِ پدر مرده را پیش خواند .
گفت : این مرد از بام بلند بر پدر بیمار من افتاد، هلاکش کرده است. به طلب قصاص او آمده ام. قاضی گفت : پدرت بیمار بوده است، و ارزش حیات بیمار نیمی از ارزش شخص سالم است. حکم عادلانه این است که پدر او را زیر همان دیوار بنشانیم و تو بر او فرود آیی، چنان که یک نیمه جانش را بستانی ! و جوانک را نیز که صلاح در گذشت دیده بود، به تأدیه سی دینار جریمه شکایت بی مورد محکوم کرد !
چون نوبت به شوی آن زن رسید که از وحشت بار افکنده بود، گفت : قصاص شرعاً هنگامی جایز است که راهِ جبران مافات بسته باشد. حالی می توان آن زن را به حلال در فراش ( عقد ازدواج ) این مرد کرد تا کودکِ از دست رفته را جبران کند. طلاق را آماده باش !
مردک فغان برآورد و با قاضی جدال می کرد، که ناگاه صاحب خر برخاست و به جانب در دوید . قاضی آواز داد : هی ! بایست که اکنون نوبت توست ! صاحب خر هم چنان که می دوید فریاد کرد :مرا شکایتی نیست. محکم کاری را، به آوردن مردانی می روم که شهادت دهند خر مرا از کره گی دُم نبوده است.

[ ۱۳۸٩/٦/۱۱ ] [ ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]


خبٌ: این کلمه‏ای است که زنان برای پایان دادن به مکالمه‏ هایی استفاده می‏کنند که در آن حق با آن‏هاست و شما باید خفه‏ بشوید.‏

پنج دقیقه: اگر مشغول لباس‏پوشیدن است یعنی حداقل نیم ساعت. هرچند پنج دقیقه دقیقاً معادل پنج دقیقه است اگر به شما پنج دقیقه بیش‏تر زمان جهت تماشای فوتبال داده شده باشد.‏

هیچٌی: این آرامش قبل از توفان است. معنی و مفهوم آن این است که باید به شدت گوش‏ به‏ زنگ باشید. بحث‏هایی که با هیچی شروع می‏شوند، غالباً با خبٌ تمام می‏شوند.‏

بفرمایید: این کلمه اصلاً ربطی به اجازه دادن انجام کاری ندارد. “اگه جرئت داری” در آن مستتر است.

آه بلند: این در حقیقت یک کلمه محسوب می‏شود که معمولاً درست فهمیده نمی‏شود. آه بلند یعنی او فکر می‏کند شما یک احمق به ‏دردنخور هستید و او نمی‏داند چرا دارد وقتش را با ماندن و بحث با شما سر هیچٌی تلف می‏کند.

اشکال نداره: این یکی از خطرناک‏ترین جملاتی است که زن شما ممکن است به شما بگوید. اشکال نداره یعنی اون به زمان طولانی‏تری احتیاج دارد که تصمیم بگیرد شما چگونه باید تاوان این اشتباه‏تان را پس بدهید.‏

ممنون: از شما تشکر می‏کند. فقط بگویید خواهش می‏کنم. هیچ حرف اضافه‏ای نزنید. خیلی ممنون می‏تواند نشان دهنده یک خطر بالقوٌه باشد.

اصلاً هرچی: این ترکیب برای گفتن دهنت سرویسه یا  رو ببرن استفاده می‏شود.

نگرانش نباش عزیزم، خودم انجام می‏دم: یک جمله بسیار خطرناک دیگر. به معنی آن‏که این کار به دفعات متعدد به شما محول شده و حالا تصمیم گرفته خودش دست به کار شود. این حالت معمولاً منجر به حالتی خواهد شد که شما بپرسید چی شده؟

[ ۱۳۸٩/٦/۱۱ ] [ ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]


 
اطلاعات زیر،‌حاصل یک تحقیق بر روی یک گروه میلیونی از دختران ایرانی است که در آن رابطه‌ی بین سن و معیار ازدواج مورد بررسی قرار گرفته است.
۱۸ الی ۲۰ سالگی: حداقل لیسانس داشته باشد،قدبلند،‌خوش بر و رو،‌ خوش تیپ،‌ خوشمزه!،‌ پولدار،‌دارای ماشین (حداقل 206)،‌ترجیحا خارج رفته.

۲۱ الی ۲۴ سالگی: حداقل فوق دیپلم داشته باشد،‌قد متوسط هم اشکال ندارد، قیافه چندان مهم نیست، تیپ معقولانه، بداخلاق نباشد،‌دارای ماشین(حداقل پراید)، خارج رفته ‌نرفته فرقی ندارد.

۲۵ الی ۲۹ سالگی: مدرک تحصیلی چندان مهم نیست،‌کار داشته باشد کافیست، قدش خیلی کوتاه نباشد ترجیحا، مهم سیرت است نه صورت!، آدم نباید ظاهربین باشد،‌ دست بزن نداشته باشد همین، ماشین نداشت اشکال ندارد ولی قول بدهد بعدا بخرد.

۳۰ الی ۳۵ سالگی: مدرک اصلا مهم نیست فقط سواد خواندن و نوشتن داشته باشد کفایت می‌کند، کار داشته باشد، قدش اصلا اهمیت ندارد،‌مهم فهم و شعور است.

۳۶ الی ۴۰ سالگی: کار داشته باشد کافیست،‌فهم و شعور هم ترجیحا داشته باشد

۴۱ الی ۵۰ سالگی: مذکر باشد کفایت می‌کند!

۵۰ الی آخر: در حال حاضر مشترک مورد نظر در دسترس نمی‌باشد/ نو ریسپانس تو پیجینگ!

- در پایان به پسران محترم و عزیز توصیه می‌شود:

با توجه به بالا رفتن سن ازدواج دختران که میانگین آن نزدیک به سی سال است ، زیاد خودشان را برای ادامه‌ی تحصیل، مشکل سربازی،خرید منزل،‌ماشین،‌موبایل و غیره اذیت نکنند؛ چرا که هم عجله کار شیطان است و هم طبق آمار فوق،‌طرف همینجوری از شما راضی است و نیازی به زحمت اضافه نمی‌باشد!
 

[ ۱۳۸٩/٤/۱ ] [ ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

حافظ:
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند بخارا را

صائب تبریزی:
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را
هر آنکس چیز می بخشد ز مال خویش می بخشد
نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را

شهریار:
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم تمام روح اجزا را
هر آنکس چیز می بخشد بسان مرد می بخشد
نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را
سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند
نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دلها را

محمد عیادزاده:
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
خوشا بر حال خوشبختش، بدست آورد دنیا را
نه جان و روح می بخشم نه املاک بخارا را
مگر بنگاه املاکم؟چه معنی دارد این کارا؟
و خال هندویش دیگر ندارد ارزشی اصلاً
که با جراحی صورت عمل کردند خال ها را
نه حافظ داد املاکی، نه صائب دست و پا ها را
فقط می خواستند این ها، بگیرند وقت ما ها را.....؟؟؟

[ ۱۳۸٩/٤/۱ ] [ ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

فقط در ایرانه که بعد از مراسم ازدواج به عروس و داماد به جای آرزوی خوشبختی انواع راههای کشتن گربه دم حجله را آموزش میدهند.
فقط در ایرانه که اگه دیدی دختری بهت محل نمیگذاره میگن دختره خرابه و...یا پسره معتاد بچه ننه و الی ...

فقط در سریالهای ایرانیه که آدم خوباش فقیرند و نماز شب میخونند و به مسجد میرند و آدم بداش پولدارند و دزدند و به هیچ وجه آدمها نمیتونند هر دو خصلت را داشته باشند
فقط یک خواننده زن ایرانیه که این نبوغ را داره که با لباس شب بتونه تو کوه و کمر آواز بخونه
فقط یک پسر ایرانیه که بعد از ازدواجش تازه بیاد دوران شیرخوارگیش میوفته و به مادرش وابسته میشه
فقط در ایرانه که زارا و منگو با برندهایی چون شنل و گوچی برابری میکنه
فقط یک فروشنده ایرانیه که اگه وارد فروشگاه بشی و مثلا یک پیراهن را ازش بخوای بیاره تا پرو کنی میگه اگه میخریش بیارمش
فقط در ایرانه که بعد از یک تصادف ساده ممکنه قتل اتفاق بیوفته
فقط خانمهای ایرانی هستند که دچار عارضه پوستی هستند و رنگ پوست صورت با گردنشون 6 درجه فرق میکنه
فقط در ایرانه که داشتن زن با 7،8 تا دوست دختر امری اجتناب ناپذیره
فقط در عروسی ایرانیه که تعداد بچه ها از تمام میهمانها +خدمه بیشتره
فقط یک مرد ایرانیه که مامانش را از زن و بچش بیشتر دوست داره
فقط در رستوران ایرانیه که تو بجای معاشرت با کسایی که باهاشون اومدی بر و بر میز روبروت رو نگاه میکنی
فقط در یک فست فود ایرانیه که موزیک ترانس یا هاوس پخش میکنه و مشتری را دچار سو هاضمه میکنه
فقط یک خانم ایرانیه که توی سوپر مارکت، سلمونی، مهمونی، صف مرغ و تخم مرغ کفش پاشنه 25 سانتی میپوشه
فقط در ایرانه که توی مهمونی آدمها بجای معاشرت کردن و شاد بودن فقط بهم نگاه میکنند و حتی یک کلمه با هم حرف نمیزنند
فقط در ایرانه که تا یه مهمون خارجی میاد سریع میبرندش تخت جمشید و نقش رستم تا بگن ما کی بودیم انگار که ما کی هستیم حساب نیست
فقط یک پدر بیچاره ایرانیه که مجبوره خرج بچه هاشو تا زنده است بده بعد هم بگن بیچاره سنی نداشت سکته کرد

فقط در ایرانه که ابروی دختراش 6 خط بالاتره

فقط در ایرانه که اگه با بچه تون خیابون راه میری مردم به نشونه مثلا دوست داشتن یا نیشگونش میگیرن یا دستای کثیفشونو به پوست بیچاره میمالند و یا بدون اجازه بهش شکلات میدن

فقط یه دختر ایرانی این استعداد را داره که توی گرمای تابستون چکمه میپوشه و توی سرمای زمستون صندل
فقط یک پدر و مادر ایرانی هستند که چه بچشون 4 سال داشته باشه چه 40 بازم این اجازه را دارن که حتی به آب خوردن بچشون نظارت کامل داشته باشن
فقط ایرانیها هستند که معتقدن که هنر فقط و فقط نزد خودشونه
فقط ایرانیها هستند که در فروگاهها یه 40/50 کیلو اضافه بار دارن

فقط ایرانیها هستند که باز هم در رستوران همون هتل دوربین بدست از غذا و همه توریستهای دیگه در حال خوردن غذا بدون اجازه فیلم میگیره تا به همه بگه من کجا بودم

فقط در ادارههای دولتی ایرانه که هیچ وقت حق با مشتری نیست و هریک از کارکنان 5 ساعت مشغول نماز و عبادت اونهم در ساعتهای کاری هستند و در ضمن به نشانه خاکی بودن کفشهاشونو زیر میز پارک میکنند و با دمپایی در اداره میچرخه

[ ۱۳۸٩/۳/٢٦ ] [ ٩:۱٢ ‎ق.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]
[ ۱۳۸٩/٢/٢٦ ] [ ٤:٢۸ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]











































[ ۱۳۸٩/٢/۱٦ ] [ ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

 

برای دیدن بقیه عکسها به ادامه مطلب بروید...


ادامه مطلب
[ ۱۳۸٩/۱/٢٩ ] [ ۱:٢٢ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

در صورتی که هر یک از عکس ها باز نشد بر روی آن راست کلیک کرده و گزینه show picture را بزنید

 

بقیه عکس ها در ادامه مطلب...


ادامه مطلب
[ ۱۳۸٩/۱/٢۸ ] [ ۱:٢٦ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]
چرا حلقه ازدواج باید در انگشت چهارم قرار بگیرد ؟ مراحل زیر را به ترتیب انجام دهید. تا معجزه ای شگفت انگیز را متوجه شوید. (این مطلب برگرفته از اساطیر چینی است) 1. ابتدا کف دو دستتان را روبروی هم قرار دهید و دو انگشت میانی دست های چپ و راستتان را پشت به پشت هم بچسبانید. 2. چهار انگشت باقی مانده را از نوک آنها به هم متصل کنید 3. به این ترتیب تمامی پنج انگشت به قرینه شان در دست دیگر متصل هستند . 4. سعی کنید انگشتان شصت را از هم جدا کنید. انگشت شصت نمایانگر والدین است. انگشت های شصت می توانند از هم جدا شوند زیرا تمام انسان ها روزی می میرند . به این صورت والدین ما روزی ما را ترک خواهند کرد. 5. لطفا مجددا انگشت های شصت را به هم متصل کنید . سپس سعی کنید انگشت های دوم را از هم جدا نمائید. انگشت دوم (انگشت اشاره) نمایانگر خواهران و برادران هستند. آنها هم برای خودشان همسر و فرزندانی دارند . این هم دلیلی است که انها ما را ترک کنند. 6. اکنون انگشت های اشاره را روی هم بگذارید و انگشت های کوچک را از هم جدا کنید. انگشت کوچک نماد فرزندان شما است. دیر یا زود آنها ما را ترک می کنند تا به دنبال زندگی خودشان بروند. 7. انگشت های کوچک را هم به روی هم بگذارید. سعی کنید انگشت های چهارم (همان ها که در آن حلقه ازدواج را قرار می دهیم) را از هم باز کنید. احتمالا متعجب خواهید شد که می بینید به هیچ عنوان نمی توانید آنها را از هم باز کنید. به این دلیل که آنها نماد زن و شوهرهای عاشق هستند که برای تمام عمر با هم می مانند. عشق های واقعی همیشه و همه جا به هم متصل باقی می مانند. انگشت شصت نشانه والدین است . انگشت دوم خواهر و برادر . انگشت وسط خود شما . انگشت چهارم همسر شما . و انگشت آخر هم نماد فرزندان شما است.
[ ۱۳۸٩/۱/٢٢ ] [ ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

tifooses  سرزمین عشق

میان عاشق و ومعشوق رمزیست

چه داند آنکه اشتر می چراند

تا که از جانب معشوق نباشد کششی

کوشش عاشق بی چاره به جایی نرسد

[ ۱۳۸٩/۱/٢٢ ] [ ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]


یه روز یه خانومه که ماشینش قدیمی و خراب شده بوده تصمیم میگیره که به شوهرش یه جوری

غیر مستقیم بگه که یه ماشین نو میخواد.

به شوهرش میگه عزیزم روز تولدم نزدیکه. لطفا برام یه چیزی بخر که صفر تا صد رو تو 4 ثانیه بره و رنگش هم سفید باشه.

حالا حدس بزنین شوهرش برای تولد خانومه چی می خره؟

 

.

 

.

 

.

 

.

 

.

 

.

 

.

ترازو

[ ۱۳۸٩/۱/٢٢ ] [ ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]


 تجربه از یک کارمند دولت :

یکی از دوستان ما روی دست آقای «برایان تریسی» رو زده و 13 تجربه ناب برای موفق شدن در سازمانهای دولتی در ایران رو کشف کرده.

در صورتی که کارمند دولت هستید حتما از این تجربیات استفاده کنید:

1- در یک سیستم دولتی؛ سعی کنید «لال بودن» را تمرین کنید! این تمرین در میزان عزیز بودن شما بسیار موثر است.

 

2- در یک سیستم دولتی؛ هیچگاه کارمندان را با یکدیگر مقایسه نکنید؛ چون قطعا شاهد تبعیض خواهید بود.

 

3- در یک سیستم دولتی؛ اگر مدیرتان 3 یا 4 ایراد دارد انتظار رفتنش را نکشید، چون قطعا نفر بعدی او 43 ایراد دارد!

 

4- در یک سیستم دولتی؛ می توانید با کارهای کم و کوچک، محبوبیت فراوانی به دست آورید؛ فقط کافی است «زبان» خود را تقویت کنید!

 

5- در یک سیستم دولتی؛ ممکن است که هر چه بیشتر کار کنید، بیشتر خوار و خفیف باشید.

 

6- در یک سیستم دولتی؛ با اشکالات سازمانتان بسازید و هرگز آنها را با مدیرتان در میان نگذارید؛ درغیر این صورت یک مشکل دیگر به سازمان اضافه می شود. آن مشکل، شما هستید!

 

7- در یک سیستم دولتی؛ اشتباهات یک مدیر را هیچگاه به مدیر دیگر نگویید؛ در غیر اینصورت بجای یک مدیر، دو مدیر در مقابل شما موضع گیری خواهند کرد.

 

8- در یک سیستم دولتی؛ با انجام کارهای مختلف و فعالیتهای به موقع، نظم شما تشخیص داده نمی شود؛ بلکه برای این کار راههای ساده تری هم هست. مثلا فقط کافیست همیشه میز کارتان را منظم نگه دارید!

 

9- در یک سیستم دولتی؛ اضافه بر کارهای معمول کار اضافه ای انجام ندهید؛ در غیر اینصورت انتظار پاداش بیشتری نیز نداشته باشید.

 

10- در یک سیستم دولتی؛ همیشه حرفها (فرمایشات) مدیرتان را تایید کنید، حتی اگر از نظر او «ماست، سیاه باشد!»

 

11- در یک سیستم دولتی؛ تنها کاری که واجب است سریع انجام دهید، کاری است که مدیر شما شخصا از شما خواسته است.

 

12- در یک سیستم دولتی؛ تنها انگیزه ای که می تواند شما را وادار به کار کند «کسب روزی حلال» است.

 

13- در یک سیستم دولتی؛ آسه برو، آسه بیا، که گربه شاخت نزنه؛ مگر اینکه با گربه نسبتی داشته باشید!

[ ۱۳۸٩/۱/٢۱ ] [ ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

 

 

به نظر من دلیل اینکه بسیاری از روابط به بن بست می رسد، این است که تقریبا تمام افراد به دنبال همسری هستند که بتوانند به او افتخار کنند و قابل تحسین باشد. آنها کسی را می خواهند که برتر از سایرین ( و حتی خودشان) باشد و بتواند آنها را نیز در نظر دیگران بهتر جلوه دهد.

هر دو  به هم افتخار کنید تا رابطه خوبی داشته باشید

مشکل اصلی اینجاست که اگر فقط شما با دیده افتخار به شریک زندگی خود نگاه کنید، آنگاه این امکان وجود دارد که او به دیده حقارت به شما بنگرد؛ و تا آنجایی که من اطلاع دارم هیچ گاه رابطه ای که یکی از طرفین در آن به چشم حقارت به دیگری نگاه کند به موفقیت نخواهد رسید. بنابراین به این نتیجه می رسیم که راز داشتن یک رابطه متعارف این است که هر دو طرف به داشتن یکدیگر افتخار کنند. اگر هر یک از طرفین در ذهن خود تصور کند که دیگری "بهتر" از اوست و لایق داشتن او می باشد، در نتیجه ارتباط فوق العاده ای به وجود خواهد آمد.

یک ارتباط متعارف و طولانی مدت چگونه است؟

بهترین ارتباط آن است که هر دو طرف نوعی حس برتری دو طرفه نسبت به یکدیگر داشته باشند.

این مطلب مرا به یاد یک نقل قول زیبا می اندازد:

"عشق آن زمان متبلور نمی شود که دو نفر به چشم های هم نگاه کنند، بلکه عشق زمانی می روید که هر دو نفر به یک نقطه خیره شوند."

به نظر من تنها نتیجه ای که می توان از این عبارت گرفت این است که

... هر کس شریکی می خواهد که به داشتن او افتخار کند.

تا اینجا می توان گفت که همه ما به دنبال یک شریک زندگی هستیم که ما را "کامل" کند. شاید کامل بودن را بتوان در جملات مختلفی تعریف کرد، اما همه این جملات حامل یک نوع معنای یکسان هستند. ما به یک شخص دیگر "نیاز" داریم و رابطه تا جایی که او بتواند نیازهای ما را به طور کافی مرتفع سازد، ادامه پیدا می کند.

رابطه ای که در ما حس "کمال" ایجاد می کند

تاسف خوردن در مورد یک رابطه زمانی بروز نمی کند که نیازهای زوجین براورده نشوند، بلکه زمانی باید ناراحت بود که طرفین دچار عدم شایستگی شخصی بوده و نتوانند خواست های بالقوه خود را آشکار سازند. ما قبل از شروع هر نوع رابطه ای باید یاد بگیریم که نیازهایمان را درک کنیم و به شخصه مسئولیت رسیدن به آنها را قبول کنیم.

به همین دلیل یک رابطه "ایده آل" زمانی شکل می گیرد که زوجین یکدیگر را برای رفع نیازهای فردیشان نخواهند. آنها به این دلیل باید دیگری را بخواهند؛ چرا که او نیز به همان نقطه ای می نگرد که شخص اول خیره شده.

شاید این نوع نگرش همسو، دائمی نباشد اما در بیشتر مواقع در مورد دو نفر صدق می کند.

روابط دارای ضوابطی هستند که هر یک از طرفین ملزم به داشتن آن هستند

ارتباط ها به دلایلی مختلفی شکل می گیرند و اهداف متفاوتی را دنبال می کنند.

اغلب بدون داشتن آگاهی کامل قوانین و ضوابطی را وضع می نماییم و انتظار داریم که طرف مقابل از آنها پیروی کند. ما نه تنها دوست داریم بلکه توقع هم داریم که دوست، معشوقه، و همسرمان مطابق فکر، احساس و رفتار ما عمل کند.

همسری که مجذوب زندگی ما شود

شاید کمی عجیب باشد، اما همه افراد قصد دارند تا با افرادی ارتباط برقرار کنند که مجذوب و شیفته زندگی شخصی شان شوند. به همین دلیل است که در بیشتر موارد با افرادی برخورد می کنیم که عینا شبیه به خودمان هستند یا 180 درجه با ما تفاوت دارند.

باید تصمم بگیرید که کمی دقیق تر به این مسائل نگاه کنید. دلیل اینکه دو نفر جذب هم می شوند و یا از هم جدا می شوند را درک کنید. این کار می تواند شما را با رابطه و خود حقیقیتان بیشتر آشنا کند.

حفظ و رشد یک ارتباط سالم نیازمند وجود وجوه اشتراک است

این امر برای من کاملا به اثبات رسیده است که انسان ها برای اینکه بتوانند ارتباط سالمی را با یکدیگر برقرار کنند، باید یک سری وجوه اشتراک را با هم تقسیم کنند. برای به وجود آوردن چنین اتصالاتی می توانید کارهایی گروهی را با کمک هم انجام دهید، ورزش های متفاوت انجام دهید، و یا اهداف مشابهی را دنبال کنید.

این موارد را می توانید در شباهت های خارجی مثل داشتن موقعیت های شغلی یکسان و یا شباهت ها داخلی مانند داشتن خلق و خو و رفتار یکسان ترویج دهید.

در هر حالت باید یکسری شباهت های اساسی و اولیه وجود داشته باشد که بتوانید بر پایه آن ساختمان وجوه اشتراک خود را بنا سازید.

بدون توجه به این مطلب که دلیل جذب شما دو نفر نسبت به یکدیگر چه بوده، شباهت های موجود مانند ریسمانی هستند که هر چه پیش می روید در هم تنیده تر شده و ارتباط محکم تری را برایتان به ارمغان می آورند.

ارتباط رویایی- ما خواستار پیوندهای بیشتر هستیم

من الان متوجه می شوم که چرا دیگران ( و همینطور خودم) دوست دارند که همچنان در یک رابطه باقی بمانند. همه ما به دنبال اتصال هر چه بیشتر پیوندهایمان هستیم. رابطه ما درست مثل یک آینه است. تمام خوبی ها و بدی هایی که از ما سر می زند را می توانیم دقیقا در رفتارهایی که از سوی همسرمان انجام میشود، مشاهده کنیم...

اگر با خودمان رو راست باشیم و نسبت به نیازها و خواست های درونیمان آگاهی کامل داشته باشیم به راحتی می توانیم ارتباط متناسبی را با شخص مقابل برقرار کنیم.

رسیدن به ارتباط ایده آل

چه بتوانیم به فرد مورد علاقه خود دست پیدا کنیم چه او را از دست دهیم، در هر دو حالت همه چیز مربوط می شود به خودمان؛ اینکه واقعا به دنبال چه چیز هستیم، هم درونی و هم بیرونی.

[ ۱۳۸٩/۱/٢۱ ] [ ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]
تشخیص شخصیت زنها از روی کیف آنها!!!!

وقتی که تلفن همراه یک مرد زنگ میزند او بی هیچ زحمتی طی یکی دو ثانیه دست در جیب میکند و به تلفن جواب میدهد. اما...
وقتی که تلفن همراه یک مرد زنگ میزند او بی هیچ زحمتی طی یکی دو ثانیه دست در جیب میکند و به تلفن جواب میدهد. جواب دادن زنان به تلفن همراه البته، داستانی جدا دارد.

موبایل خانم زنگ میزند ولی موبایل در کیف دستی اوست. بنابراین او بایستی دستش را در کیف دستی فرو کند و اینقدر بگرداند تا چیزی که ابعادش مشابه موبایل باشد به دستش بخورد. این کار البته همیشه به همین آسانی برگزار نمیشود. بیشتر مواقع برای پیدا کردن تلفن، اول باید کیف دستی بزرگ را از روی دوش به زمین گذاشت و کلی از خرت و پرتهایی را که عمری برای جمع آوری آن صرف شده از کیف به بیرون ریخت.

اینکه واقعاً در کیف دخترها چه جور خردهریزهایی روی هم سوار شده که تلفن موبایل را اینگونه اسیر نگه میدارد برای بسیاری مردها جای سؤال و حیرت است. به هر حال، واقعیت اینست که کیف دستی احتمالاً از لازمترین ملزومات برای یک زن امروزی به شمار میآید.

چکیده ای از کل زندگی یک زن در کیف دستی او فراهم آمده و احتمالاً بررسی داخل این کیف دستی بهترین راه برای شناختن شخصیت اوست.

لیندا رینولدز، یک روانشناس ساکن دبی میگوید: “کیف دستی یک زن، تصویری واقعی از شخصیت اوست”. او لوازم اصلی شخصی زندگی خود را در کیف با خود همراه میبرد، بنابر این مجموعه این لوازم گویای نوع شخصیت اوست”.

لوازم آرایش، کلید و سوئیچ، تلفن همراه، دفترچه خاطرات، هر زنی چیزهای دیگری را با خود همراه دارد ولی میشود گفت اعضاء هر گروهِ شخصیتی، تقریباً چیزهای مشابهی با خود دارند. بانوان منظم وسایل خود را مرتب در کیف میچینند. خودمریض پنداران عطر و دستمال مرطوب بهداشتی و مُسکن و آسپیرین و اینها با خود دارند و تیپ های هپلی هپو احتمالاً هر چیز دم دستشان میآید درون کیفی بزرگ میریزند و تا چیزی نشکند ترتیبی به لوازم خود نمیدهند.

● کیف من منطقه آزاد من است

سارا دیویس خانمی ۳۶ ساله است که در بخش بازاریابی در دبی شاغل است. کیف دستی سارا به رنگ برنز و طرح آن مطابق مد روز است، ولی ویژگی اصلی کیف او جادار بودن آن است. از وسایل معمولی مانند کیف پول و کیف لوازم آرایش و کلید و موبایل که بگذریم نگاهی دزدانه ولی کوتاه به اعماق کیف دستی او “لوازم” زیر را افشاء میکند: قرصهای تنقلاتی تیکتاک در جعبهای درباز، ماتیکهایی که سرشان افتاده، بوم لب (کرم ضد خشکی لب) که معلوم نیست تاریخش کی گذشته، خرده‌های تنباکو (با اینکه او چند ماه است دیگر سیگار نکشیده)، پول خرد خارجی باقیمانده از آخرین تعطیلاتش، روان نویسهایی که جوهرشان در آمده، چند فقره کاغذ مچاله شده پر از لکه، و مسواکی بدون جعبه که انگار با آن ظروف نقره را برق انداخته‌اند.

سارا با روانشناس ما موافق است که این کیف نشانه ای از بی مبالاتی، بی نظمی مفرط و ناتوانی مزمن در دور انداختن چیزها است. اما او اذعان می‌کند که اگر قرار بود دیگران بتوانند داخل کیفش را ببینند آن را مرتب می‌کرد.

سارا می‌گوید: کیف من به نوعی منطقه آزاد شخصی خودم است. تنها کسی که می‌تواند داخل کیفم را ببیند خودم هستم برای همین هم نیازی نمی‌بینم که آن را مثل دسته گل نگه دارم. در حالی‌که اگر سری به میزم در محل کارم بزنید می بینید که منظم و مرتب است چون‌که میز جایی است که همه می‌بینند و یک فضای مشترک است”.

● وسواس مارک مشهور

مارک کیفی که دینا دارد از مارکهای معروف است. دینا در بخش مُد کار میکند. او میگوید که مزیت اصلی کیفش اینست که از روز تا شب جوابگوی امورات اوست. او میگوید: اگر قرار باشد بعد از کار مستقیم به گردش بروم همیشه در کیفم چیزی هست که بتوانم به سر و وضعم برسم”. کیف دستی او تر و تمیزو بسیار مرتب است، ذره ای هم اَت و آشغال در آن پیدا نمیشود.

دینا ادامه می‌دهد: کیف‌های من مرتب اند چونکه آنها را زود به زود عوض میکنم تا از مد روز عقب نمانم. داشتن کیف شیک با مارک خوب به من احساس رضایت میدهد. میدانم از کیف هایم پیداست که آدم مادیگرایی هستم ولی خب چه کنم، هستم دیگر. من عاشق مارک ام، عاشق کیف‌های گران‌قیمت‌ام و پیش آمده که کیفی را که حتی ظاهر عجیب و نچسبی داشته چون در مجله مد «ووگ» آمده بخرم و حمل کنم.

▪ چمدانک

روانشناس ما سریعاً متوجه شد که دینا کسی است که از پس وظایف سخت زندگی بر میآید. او هر روز صبح که بلند میشود بر روی انتخاب یکی از کیف‌های آلامد خود فکر میکند. کیف‌ها معمولاً باید با رنگ لباسی که می‌پوشد هم، جور باشند. اوضاع بی عیب و نقص کیف او نشان‌دهنده دقت و ظرافت او در مورد چیزهای مورد علاقه ش است ولی از سوی دیگر دل ستگی او به مارک و اسم نشانگر مقداری کمبود در اعتماد به نفس است.

هر دختری یک جور کیفی دارد و کیف‌ها چه به م یخته باشد چه مرتب، آنچه که معلوم است اینست که کیف دستی تسلط ویژه‌ای بر خانم‌ها دارد تا جائی‌که میتواند باعث ایجاد یا به هم خوردن یک رابطه بشود.

کَری برَدشاو در سریال تلویزیونی آمریکایی «و شهر» را هر کس دیده باشد به خاطر می ورد که در یکی از داستانها، رابطه او با مردی به نام «مستر بیگ» به مرحله جدی رسید. مستر بیگ از او خواست که شب را پیشش بماند. کری در جواب گفت که علاقه دارد بماند ولی متأسفانه به هیچ وجه برایش مقدور نیست چونکه شرکت مد فِندی در آن فصل فقط کیف دستی ای کوچک به بازار آورده و هیچ راهی برای کری نبوده تا لوازم کافی برای سر کردن شب در خانه‌ای دیگر را همراه خود بیاورد.

این شاید مقداری اغراق میز باشد ولی هیچ موقع دست کم نگیرید که کیف دستی زنانه چه کارها میتواند بکند!

● شخصیت شما در کیف شما پنهان است

ـ زیربغلی: کیف دستی ایی که کوچکترند و خوب زیر بغل قرار میگیرند نشانه کلاس و فرهیختگی هستند. یک زن شاغل معمولاً از این نوع کیف دستی استفاده میکند.

ـ گنده و جادار: کیف ای بزرگ، قلنبه و حجیم برای حالت ای غیر رسمی هستند و معمولاً جوانترها به ست می یرند. این جور کیفها بیشتر برای دخترانی هستند که وسایل زیادی لازم دارند. دخترهای خاکی و کم‌خرج معمولاً کیفهای بزرگ حمل میکنند.

ـ آلامد: کیف دستی ایی با مارک طراحهای بزرگ مد اغلب به خاطر قیمت ای بالایشان با بانوان شیک و پرخرج مربوط دانسته میشوند. البته اینکه خانمی مدتها پس انداز میکند تا یک کیف مد روز بخرد نشان میدهد که پشتکارش برای به ست آوردن چیزهایی که دوست دارد زیاد است.

ـ چمدانک: زنانی که کیف مستطیلی چمدانی کل به دست میگیرند دوست دارند که منحصر به رد باشند. اینگونه خانمها نظر و سلیقه خود را دارند و از دیگران دستور قبول نمیکنند.

ـ کیف چرمی با زیپ و سگک: زنان حامل این نوع کیف ا معمولاً دوست دارند آن روی هیجانی و پرتمنای خود را به دیگران نشان بدهند. آنها گرایش به این دارند که پیش از آن که فکر کنند عمل کنند و همیشه آماده تفریح و خوش گذرانند.

[ ۱۳۸٩/۱/۱٧ ] [ ۱:٥۱ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]
مقایسه دختر پسر ها طنز

این مقایسه توهین به دخترو پسر این دهه ها نیست صرفا مقایسه ای طنزآمیز و خاطر نشان کردن وضعیتی است که روشنفکران به آن عوارض دوره گذار و دینداران به آن نشانه های آخرالزمانی می گویند و در کل بهره ای از حقیقت دارد.انکار این مقایسه شاید خودیک نشانه ی آخرالزمانی باشد.
دختر دهه 60 :باید با آبرو باشم
دختر دهه 70 :باید تحصیلکرده باشم
دختر دهه 80 :باید پولدار باشم

پسر دهه 60 :دارم میرم جبهه
پسر دهه 70 :دارم میرم دختر بازی
پسر دهه 80 :دارم میرم بیمارستان سم زدایی


دختر دهه 60 : مرد باید با اخلاق باشه
دختر دهه 70 :مرد باید تحصیلکرده باشه
دختر دهه 80 :مرد باید پولدار باشه



پسر دهه 60 :در سن 25 سالگی سیگاری میشد
پسر دهه 70 :در 20 سالگی سیگاری می شد
پسر دهه 80 :قبل از سن بلوغ سیگاری می شود.



دختردهه 60 : 30 ساله شدم و احساس ترشیدگی می کنم
دختردهه 70 : 25 ساله شدم و احساس ترشیدگی می کنم
دختردهه 80 : 20 ساله شدم و احساس ترشیدگی می کنم



پسر دهه 60 : دارم میرم باشگاه ... دارم میرم زیر زمین بنوشم !!!
پسر دهه 70:دارم میرم مهمونی ... دارم میرم قلیون بکشم !!!
پسر دهه 80 :دارم میرم دبی ... دارم میرم توهم بزنم !!!


دختر دهه 60 : دوست پسر یکی اونهم یه عشق پاک
دختر دهه 70 :دوست پسر یکی یا دوتا . چند تا هم زاپاس برای روز مبادا
دختر دهه 80 : دوست پسر بین یک نفر تا یک هنگ یا تیپ در رده سنی بین 20 تا 60 سال مجرد تا صاحب عیال و چند سر عائله. بالاخره تو این همه آدم یکی پیدا میشه بخواد لباس عروس واسم بخره.


پسر دهه 60 :داریوش گوش می داد
پسر دهه 70 :ابی گوش می داد
پسر دهه 80 :مقلدین درجه 3و 4 داریوش و ابی را (که خواب عکس انداختن با داریوش را می بینند) را گوش می دهد .


دختر دهه 60 :دختر بدون بکارت باید بره بمیره
دختر دهه 70:اشتباه بزرگی کردم خاک تو سرم
دختر دهه 80 : دختر باکره یعنی امل و بی فرهنگ. باید بره بمیره.


پسر دهه 60 :شریعتی می خواند
پسر دهه 70 :شاملو می خواند
پسر دهه 80 :هری پاتر می خواند.



دختر دهه 60 :به خاطر حفظ آبرو همه کار می کنم
دختر دهه 70 :به خاطر دوست پسرم همه کار می کنم
دختر دهه 80 : به خاطر پول همه کار می کنم.


پسر دهه 60 :خانواده و پدر مادرم عزیزترین چیز است
پسر دهه 70 :دوست دخترم عزیز ترین چیزاست
پسر دهه 80 :مواد محرک و توهم زا و ماشینم عزیز ترین چیزند.


دختر دهه 60 :شوهر منجی نیست شوهر کردن سنت خدا و رسم زندگی ست.
دختر دهه 70 :شوهر شوهره شوهر... بالشت سره شوهر...
دختر دهه 80 :من یک افسرده ی روانی پر از غصه ام و شوهر منجی من است و دیگر هیچ راه نجاتی نیست.


پسر دهه 60 :در هر صورت باید زن بگیرم
پسر دهه 70 :باید پولداربشم و زن بگیرم
پسر دهه 80 :باید قاطی کنم و زن بگیرم.



دختر دهه 60 : زن روز و اعتمادی می خواند
دختر دهه 70 :فهیمه رحیمی و مهدی سهیلی می خواند
دختر دهه 80:بیشتر در اینترنت دنبال فیلتر شکن جدید و پروکسی است.



پسر دهه 60 :مرگ بر اثر جنگ با عراق
پسر دهه 70 :مرگ بر اثر تصادف با موتور و ماشین
پسر دهه 80 :مرگ بر اثر اور دز و سنکوپ بر اثر استعمال هرویین و ایدز و سوانح رانندگی



دختر دهه 60:سیگار کشیدن دختر یک کابوس است دختری که سیگار می کشد خراب است.
دختر دهه 70 :گهگاهی کنار پنجره یا واسه افه تو پارتی یا کافی شاپ یه دو نخ می کشم.
دختر دهه 80 :پیش به سوی آسم، سرطان حنجره ،ریه،نای و خون قبل از یائستگی.


جوان دهه 60 :جنگ زده بود
جوان دهه 70 :غرب زده بود
جوان دهه 80 :پوچ است.


دختر دهه 60 :از خدا می ترسم
دختر دهه 70 : از بی عشقی می ترسم
دختر دهه 80 :از بی پولی می ترسم.


جوان دهه 60 :خواب صلح و آرامش می دید
جوان دهه 70 :خواب بد بد می دید
جوان دهه 80 :فقط کابوس می بیند.


پدر برای پسر دهه 60 :در حکم یک پدر مقدس بود حرمتش کاملا حفظ می شد
پدر برای پسر دهه 70: در حکم یکی از اعضای خانواده بود باید به او حال داد.
پدر برای پسر دهه 80 :سر خره عوضی اسکل بی پدر مادر.




دختر دهه 60 : اول نجابت خود را به رخ می کشید
دختر دهه 70 : اول مدرک تحصیلی خود را به رخ می کشید
دختر دهه 80 : اول مارک و مدل اتومبیل و ریخت و قیافه خود را به رخ می کشد.




داماد دهه 60 :فقط پدر مادرم ،زن و بچه ،و کارم
داماد دهه 70 :فقط زن و بچه و عشق و حالم و کارم
داماد دهه 80 :فقط عشق و حالم و کارم.




عروس دهه 60 :بایدمثل مادرم سوخت و ساخت این ذات زندگی ست بدبختی و خوشبختی با هم.طلاق پاک کردن صورت مسئله ست و مسئله میزان بردباری صبر و توان مدیریت منه.باید سعی کنم مثل دو رود در کنار هم باشیم. باید مدیریت کنم این هنر زندگیه.
عروس دهه 70 :نباید سوخت وساخت اما باید زندگی کرد و همینطور در وقت لزوم مقابله به مثل.طلاق پایان تلخیه اما خب مجبورم بهم سخت بگذره ول می کنم میرم. این هنر زندگیه.
عروس دهه 80 :مثل دو کوه برابر هم.عوضی بره مهرمو می زارم اجرا یه راست می رم با یکی دیگه.خوش بگذرون و سختی نکش.این هنر زندگیه.




مرد دهه 60:خدا خانواده ثروت
مرد دهه 70 :خانواده ثروت خیانت به همسر
مرد دهه 80:ثروت، خیانت به همسر ،مصرف پروزاک و انواع دیگر قرص اعصاب .




عروس دهه 60:تقسیم وظایف رمز موفقیت و آسایشه. من طی یک سند قانونی همسر این مرد هستم نه دوست او .وظیفه من خانه داریه وظیفه مرد کار و تامین زندگی هر کس غیر از این به گوشم بخونه شیطانه.




عروس دهه 70 :تقسیم وظایف چیزیه که باید دوباره معنی و تعریف بشه.دلیل نداره من همیشه غذا درست کنم من کلاس گیتار دارم کلاس آواز دارم . فقط سه یا چهار روز در هفته ممکنه از خونم بوی غذا بیاد.اما خب می دونم که غذا پختن کار منه نه مرد.





عروس دهه 80 :تقسیم وظایف یه حرف احمقانه و سنتیه هر کس به فراخور حالش هر کار که از دستش بر اومد انجام میده هر کاری که می کنم از لطف منه نه وظیفه من پس من هر کاری تو خونه می کنم لطف می کنم. تعهد و وظیفه اعصابمو بهم می ریزه.


پسر دهه 60:خدایا جنگو تموم کن
پسر دهه 70 :خدایا یه خونه خالی برسون
پسر دهه 80 :خدایا برسون یه دومثقال شیره و یه دو سورت شیشه




دختر دهه 60 :طلاق بعد از 10 سال آنهم یک در 1000
دختر دهه 70 :طلاق بعد از 5 سال آنهم یک در 100
دختر دهه 80 :طلاق بعد از 6 ماه الی یک سال آنهم یک در5




پسر دهه 60 :پیکان 54 و مسافر کشی
پسر دهه 70 :پراید و دختر بازی
پسر دهه 80 :پژو و تصادف منجر به فوت




دختر دهه 60:امامزاده معصوم ودیگر امامزاده ها را شفیع می کرد دعا و نذر می کرد وبالاخره حاجت دل خود را می گرفت
دختر دهه 70 :پیش رمال و دعا نویس می رفت و حاجت خود را طلب می کرد.
دختر دهه 80 :در شرکت های خصوصی به هر نحو که شده رفع حاجت می کند.




جوان دهه 60 :خدایا آبروی مرا حفظ کن
جوان دهه 70 :خدایا پول منو زیاد کن
جوان دهه 80 :کارت سوخت داری

[ ۱۳۸٩/۱/۱٧ ] [ ۱:٤٩ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

فرق خرید کردن خانمها با آقایان
Click the image to open in full size.

__________________
[ ۱۳۸٩/۱/۱٥ ] [ ٦:۳٠ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

پسرها
آرش:محمد فیلمش خیلی جالب بود،فیلمنامه خیلی قوی داشت

محمد:آره بازی بازیگرام خوب بود در کل کارگردانیش عالی بود


دخترها
شیوا:مهسا دیدی لباس بازیگر....جقدر خوشگل بود

مهسا:آره ولی آرایشش یه چیزه دیگه بود

مونا:شیوا ولی بینیشو عمل کرده بودا من خیلی دقت کردم کاملا مشخص بود

مهسا:ولی پیش هر کی عمل کرده بود خوشگل شده بود

شیوا:ولی من از لباسو کفشش خیلی خوشم اومد اگه پیدا کنم حتما میگیرم

مونا:من فکر کنم لوازم آرایشش ژاپنی بود خیلی خوشگل شده بود...

و ادامش دیگه گفتن نداره چون خیلی خصوصی تر میشد

[ ۱۳۸٩/۱/۱٥ ] [ ٦:٢٧ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

باز هم خواب ریاضی دیده ام

خواب خط های موازی دیده ام



خواب دیدم می خوانم اِیگرگ زِگوند

خنجر دیفرانسیل هم گشته کُند



از سر هر جایگشتی می پرم

دامن هر اتحادی می دِ رَم



دست وپای بازه ها رابسته ام

از کمند منحنی ها رسته ام



شیب هر خط را به تندی می دوم

گوش هر ایگرگ وشی را می جوم



گاه در زندان قدر مطلقم

گه اسیر زلف حد و مشتقم



گاه خط ها را موازی می کنم

با توانها نقطه بازی می کنم



لشکری تمرین دارم بی شمار

تیغی از فرمول دارم در کنار



ناگهان دیدم توابع مرده اند

پاره خط ها نقطه ها پژمرده اند



در ریاضی بحث انتگرال نیست

صحبت از تبدیل ورادیکال نیست



کاروان جذر ها کوچیده است

استخوان کسر ها پوسیده است



از لُگ وبسط و نِپر آثار نیست

ردپایی از خط و بردار نیست



هیچ کس را زین مصیبت غم نبود

صفر صفرُم هم دگر میهم نبود



آری آری خواب افسون می کند

عقده را از سینه بیرون می کند



مردم از این ایکس وایگرگ داد داد

روز های بی ریاضی یاد باد

 

شاعر: یک معلم ریاضی خوش ذوق - اکرامی

 

[ ۱۳۸٩/۱/۱٥ ] [ ٦:۱۳ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

 

"ماستمالی کردن" اصطلاحی ضرب المثل گونه است که در زبان

رایج ما بسیار به کار می رود. استاد محمد علی جمال زاده در

کتاب فرهنگ لغات عامیانه آن را چنین معنا می کند: امری که

ممکن است موجب مرافعه و نزاع شود لاپوشانی کردن و آنرا

مورد توجیه و تأویل قرار دادن، رفع و رجوع کردن، سروته کاری را

بهم آوردن و ظاهر قضایا را به نحوی درست کردن است.

علامه دهخدا نیز بیان می دارد: از ماستمالی معانی و مفاهیم

مداهنه و اغماض و بالاخره ندیده گرفتن مسائلی که موجب خشم

یا اختلاف گردد نیز افاده می شود.


این داستان درعصر بنیانگذار سلسلۀ پهلوی (رضاشاه) اتفاق افتاد

و شادروان محمد مسعود این حادثه را در یکی از شماره های

روزنامۀ مرد امروز به این صورت نقل کرده است:



ماستمالی کردن عروسی محمدرضا شاه و فوزیه



«هنگام عروسی محمدرضا شاه پهلوی و فوزیه چون مقرر بود

میهمانان مصری و همراهان عروس به وسیلۀ راه آهن جنوب تهران

وارد شوند از طرف دربار و شهربانی دستور اکید صادر شده بود که

دیوارهای تمام دهات طول راه و خانه های دهقانی مجاور خط آهن

را سفید کنند. در یکی از دهات چون گچ در دسترس نبود بخشدار

دستور می دهد که با کشک و ماست که در آن ده فراوان بود دیوارها

را موقتاً سفید نمایند، و به این منظور متجاوز از یکهزار و دویست ریال

از کدخدای ده گرفتند و با خرید مقدار زیادی ماست کلیه ی

دیوارها را ماستمالی کردند.»

 



 

به طوری که ملاحظه شد قدمت ریشۀ تاریخی این اصطلاح و

مثل سایر از هفتاد سال نمی گذرد، زیرا عروسی مزبور در سال

۱۳۱۷ شمسی برگذار گردید و مدتها موضوع اصلی شوخیهای

محافل و مجالس بود و در عصر حاضر نیز در موارد لازم و مقتضی

بازار رایجی دارد. آری، ماستمالی کردن یعنی قضیه را به صورت

ظاهر خاتمه دادن، از آن موقع ورد زبان گردید و در موارد لازم و

بالمناسبه مورد استفاده و استناد قرار می گیرد.

[ ۱۳۸٩/۱/۱٥ ] [ ٦:٠۸ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

عکسهای جالب و دیدنی  حتما نگاه کنید

عکس جالب

عکس جالب

عکس جالب

عکس جالب

 

عکس جالب

عکس جالب

عکس جالب

عکس جالب

[ ۱۳۸٩/۱/۱٠ ] [ ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]
عکسهای بامزه خنده دار

عکس خنده دار

عکس خنده دار


[ ۱۳۸٩/۱/۱٠ ] [ ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

 

اتومبیل مردی که به تنهایی سفر می کرد در نزدیکی صومعه ای خراب شد. مرد به سمت صومعه حرکت کرد و به رئیس صومعه گفت : «ماشین من خراب شده. آیا می توانم شب را اینجا بمانم؟ »


رئیس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت کرد. شب به او شام دادند و حتی ماشین او را تعمیر کردند. شب هنگام وقتی مرد می خواست بخوابد صدای عجیبی شنید. صدای که تا قبل از آن هرگز نشنیده بود .. صبح فردا از راهبان صومعه پرسید که صدای دیشب چه بوده اما آنها به وی گفتند :« ما نمی توانیم این را به تو بگوییم . چون تو یک راهب نیستی»

مرد با نا امیدی از آنها تشکر کرد و آنجا را ترک کرد.

چند سال بعد ماشین همان مرد بازهم در مقابل همان صومعه خراب شد .

راهبان صومعه بازهم وی را به صومعه دعوت کردند ، از وی پذیرایی کردند و ماشینش را تعمیر کردند. آن شب بازهم او آن صدای مبهوت کننده عجیب را که چند سال قبل شنیده بود ، شنید.

صبح فردا پرسید که آن صدا چیست اما راهبان بازهم گفتند: :« ما نمی توانیم این را به تو بگوییم . چون تو یک راهب نیستی»
این بار مرد گفت «بسیار خوب ، بسیار خوب ، من حاضرم حتی زندگی ام را برای دانستن فدا کنم. اگر تنها راهی که من می توانم پاسخ این سوال را بدانم این است که راهب باشم ، من حاضرم . بگوئید چگونه می توانم راهب بشوم؟»

راهبان پاسخ دادند « تو باید به تمام نقاط کره زمین سفر کنی و به ما بگویی چه تعدادی برگ گیاه روی زمین وجود دارد و همینطور باید تعداد دقیق سنگ های روی زمین را به ما بگویی. وقتی توانستی پاسخ این دو سوال را بدهی تو یک راهب خواهی شد.»

مرد تصمیمش را گرفته بود... او رفت و 45 سال بعد برگشت و در صومعه را زد.

مرد گفت :‌« من به تمام نقاط کرده زمین سفر کردم و عمر خودم را وقف کاری که از من خواسته بودید کردم . تعداد برگ های گیاه دنیا 371,145,236, 284,232 عدد است. و 231,281,219, 999,129,382 سنگ روی زمین وجود دارد»

راهبان پاسخ دادند :« تبریک می گوییم . پاسخ های تو کاملا صحیح است . اکنون تو یک راهب هستی . ما اکنون می توانیم منبع آن صدا را به تو نشان بدهیم.»

رئیس راهب های صومعه مرد را به سمت یک در چوبی راهنمایی کرد و به مرد گفت : «صدا از پشت آن در بود»

مرد دستگیره در را چرخاند ولی در قفل بود . مرد گفت :« ممکن است کلید این در را به من بدهید؟»

راهب ها کلید را به او دادند و او در را باز کرد.

پشت در چوبی یک در سنگی بود . مرد درخواست کرد تا کلید در سنگی را هم به او بدهند.

راهب ها کلید را به او دادند و او در سنگی را هم باز کرد. پشت در سنگی هم دری از یاقوت سرخ قرار داشت. او بازهم درخواست کلید کرد .

پشت آن در نیز در دیگری از جنس یاقوت کبود قرار داشت.

و همینطور پشت هر دری در دیگر از جنس زمرد سبز ، نقره ، یاقوت زرد و لعل بنفش قرار داشت.

در نهایت رئیس راهب ها گفت:« این کلید آخرین در است » . مرد که از در های بی پایان خلاص شده بود قدری تسلی یافت... او قفل در را باز کرد. دستگیره را چرخاند و در را باز کرد . وقتی پشت در را دید و متوجه شد که منبع صدا چه بوده است متحیر شد. چیزی که او دید واقعا شگفت انگیز و باور نکردنی بود.
.
.بقیه در ادامه مطلب

ادامه مطلب
[ ۱۳۸٩/۱/٩ ] [ ۱:۱٢ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

 

لطفا به ادامه مطلب بروید


ادامه مطلب
[ ۱۳۸۸/۱٢/٢٧ ] [ ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

pix2pix.org - عکسهای مهناز افشار در جشنواره فیلم فجر pix2pix.org - عکسهای الناز شاکردوست در جشنواره فیلم فجر

 

لطفا به ادامه مطلب بروید


ادامه مطلب
[ ۱۳۸۸/۱٢/٢٧ ] [ ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]
[ ۱۳۸۸/۱٢/٢٦ ] [ ۱:٤٢ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

 

عکس: فوتبال دستی مخصوص خانم ها هم به بازار آمد !-  www.pcparsi.com
[ ۱۳۸۸/۱٢/٢٥ ] [ ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

thelovelybones:     This is quite amazing.

 

بقیه عکس ها را در ادامه مطلب ببینید


ادامه مطلب
[ ۱۳۸۸/۱٢/٢۳ ] [ ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

Happy foot

 

بقیه عکس ها را در ادامه مطلب ببینید


ادامه مطلب
[ ۱۳۸۸/۱٢/٢۳ ] [ ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

via d.yimg.com

 

بقیه عکس ها را در ادامه مطلب ببینید


ادامه مطلب
[ ۱۳۸۸/۱٢/٢۳ ] [ ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

 

 

کودکی ده ساله که دست چپش به دلیل یک حادثه رانندگی از بازو قطع شده بود، برای تعلیم فنون رزمی جودو به یک استاد سپرده شد…
پدر کودک اصرار داشت استاد از فرزندش یک قهرمان جودو بسازد!
استاد پذیرفت و به پدر کودک قول داد که یک سال بعد می تواند فرزندش را در مقام قهرمانی کل باشگاهها ببیند.
در طول شش ماه استاد فقط روی بدن سازی کودک کار کرد و در عرض این شش ماه حتی یک فن جودو را به او تعلیم نداد.
بعد از شش ماه خبر رسید که یک ماه بعد مسابقات محلی در شهر برگزار می شود.
استاد به کودک ده ساله فقط یک فن آموزش داد و تا زمان برگزاری مسابقات فقط روی آن تک فن کار کرد.
سر انجام مسابقات انجام شد و کودک توانست در میان اعجاب همگان ، با آن تک فن همه حریفان خود را شکست دهد!
سه ماه بعد کودک توانست در مسابقات بین باشگاهها نیز با استفاده از همان تک فن برنده شود.
وقتی مسابقات به پایان رسید، در راه بازگشت به منزل، کودک از استاد راز پیروزی اش را پرسید.
استاد گفت: “دلیل پیروزی تو این بود که اولا به همان یک فن به خوبی مسلط بودی. ثانیا تنها امیدت همان یک فن بود و سوم اینکه تنها راه شناخته شده برای مقابله با این فن، گرفتن دست چپ حریف بود، که تو چنین دستی نداشتی!
یاد بگیر که در زندگی، از نقاط ضعف خود به عنوان نقاط قوت استفاده کنی.

[ ۱۳۸۸/۱٢/٩ ] [ ۱:٥٦ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]
[ ۱۳۸۸/۱٢/٧ ] [ ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]
[ ۱۳۸۸/۱٢/٧ ] [ ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

 

در پرواز دوبی به قرقیزستان
عبدالمالک ریگی در یک عملیات جسورانه اطلاعاتی دستگیر شد

عبدالمالک ریگی

صبح امروز عبدالمالک ریگی تروریست معروف شرق کشور که عامل ایجاد رعب و ناامنی و قتل دهها تن از شهروندان بیگناه کشور در شرق کشور بود، به دست سربازان گمنام امام زمان (عج) در پروار دوبی به قرقیزستان دستگیر شد.

به گزارش رجانیوز، سرانجام پس از نزدیک به شش سال اقدامات تروریستی، سرکرده گروهک تروریستی موسوم به جندالله توسط سربازان گمنام امام زمان دستگیر شد. روابط عمومی وزارت اطلاعات در اطلاعیه‌ای اعلام کرد:‌ رهبر گروه تروریستی جند الله دستگیر شد. ریگی در اقدامات تروریستی که در شرق کشور انجام داد ده‌ها نفر از نیروهای انتظامی و مردم بی‌گناه را قتل عام کرده است.

ریگی 27 ساله در اولین اقدامات تروریستی گروه خود که با عقاید سلفی و وهابی شکل گرفته بود، سبب شهادت تعدادی از شهروندان بمی در سال 85 در محور ترانزیتی کرمان به زاهدان در منطقه دارزین شد.

گروهک وی همچنین با قتل عام مردم در محور تاسوکی، منفجر کردن اتوبوس حامل پاسداران زاهدان، گروگانگیری تعدادی از نیروهای وظیفه در مرز و به شهادت رساندن آنها، عامل ایجاد ناامنی در شرق کشور بود.

گروه ریگی در آخرین عملیات خود با حمله به سردار نور علی شوشتری فرمانده قرارگاه شرق و تعدادی از سران قبایل بلوچ باعث شهادت این فرمانده مردمی سپاه شد.

عبدالمالک ریگی سرکرده گروهک تروریستی موسوم به جند‌الله در راستای اهداف گروهکی خود اقدام به تاسیس مدرسه‌ای در پاکستان کرده بود. ریگی با هدف آموزش عملیات انتحاری اقدام به راه‌اندازی چنین مدرسه‌ای کرده بود. در این مدرسه افراد معتاد و فقیر از شهرهای ایالت بلوچستان پاکستان جمع‌آوری شده و به آنها آموزش عملیات انتحاری داده می‌شد.

تعدادی از این افراد آموزش دیده به کمربند انتحاری مجهز شده‌ و با پشتیبانی گروهک تروریستی جند‌الله و به منظور انجام عملیات خرابکاری (انتحاری) وارد خاک ایران شدند.

در ماه‌های گذشته عبدالحمید ریگی برادر عبدالمالک، نیز دستگیر شده و هم اکنون مراحل تحقیقات و محاکمه وی در حال پیگیری است.

دستگیری عبدالمالک ریگی با برنامه ریزی اطلاعاتی و امنیتی بود

محمد مرزیه دادستان عمومی و انقلاب زاهدان در گفتگو با فارس با اشاره به دستگیری "عبدالمالک ریگی " سرکرده گروهک تروریستی موسوم به جندالله گفت: دستگیری ریگی با برنامه‌ریزی اطلاعاتی و امنیتی در اوایل صبح امروز سه‌شنبه صورت گرفت.

وی افزود: دستگیری ریگی با اقدامات اطلاعاتی‌ که مدت‌ها در حال انجام بود، به سرانجام رسید و در حال حاضر نیز وی وارد خاک ایران شده است و تحویل مقامات امنیتی و قضایی خواهد شد.

دادستان عمومی و انقلاب زاهدان در ادامه تاکید کرد: ‌عملیات دستگیری عبدالمالک ریگی عملیاتی غافلگیرانه بود و وی در حال حاضر در اختیار نیروهای اطلاعاتی است.

ریگی کیست؟

عبدالمالک ریگی احتمالا متولد سال 1358 است. "ریگی " یکی از قبایل بلوچستان است، مانند قبایلی چون براهوئی، مری، ناروئی، شهنوازی، کهرازهی، گمشادزهی، بارکزهی. او یکی از اعضای طایفه ریگی است. 
عبدالمالک تحصیلات کلاسیک ندارد و تنها چند سال در یکی از حوزه های علمیه اهل سنت مشغول به تحصیل بوده که البته از آنجا نیز اخراج شده است. ریگی خودش را "خادم جندالله " میخواند. او دارای سابقه شرارت و یک مورد چاقو کشی بخاطر مسائل قبیله ای در داخل شهر زاهدان است و به همین خاطر مدتی هم زندانی شد اما بعد از آزادی خود را زندانی سیاسی معرفی نمود. 
بنا به گفته خودش از سن نوزده سالگی اسلحه به دست گرفته و به عملیات تروریستی پرداخته است. گفته می شود ریگی پیش از آغاز فعالیت های تروریستی برای جلب حمایت علمای اهل سنت منطقه -که به مولوی ها مشهور هستند - نزد آن ها رفت اما آن ها برای حرفهایش اهمیتی قائل نشدند. 
گزینه بعدی ریگی قاچاقچیان عمده مواد مخدر بودند. آن ها به دلیل اینکه علاقه داشتند جبهه تازه ای در برابر نیروهای انتظامی و امنیتی استان به وجود آید از ریگی استقبال کردند و با در اختیار گذاشتن اسلحه و پول به حمایت از او برخواستند. 
به این ترتیب ریگی گروه خود را پایه گذاری کرد. گروهی که پس از نخستین حمله تروریستی نام "جندالله " را بر خود گذاشت. این گروه هدف اصلی خود را "دفاع ازحقوق ملی و مذهبی قوم بلوچ و اهل سنت در استان سیستان و بلوچستان اعلام کرده " اما بسیاری از مردم غیر نظامی منطقه نیز قربانی عملیات تروریستی او و گروهش شده اند. 
جندالله پس از مدتی نام "جنبش مقاومت ملی ایران! " را بر خود گذاشت. این تغییر نام نمایانگر تغییر حامیان و خط دهندگان اصلی به گروه ریگی بود. پس از این تغییر نام بود که صدا و عکس ریگی به بسامد برخی شبکه های تلویزیونی سلطنت طلب تبدیل شد . جالب اینکه یکی از مجریان این شبکه ها در مصاحبه های مکرر خود با ریگی او را "دکتر ریگی " نامید! 
یکی از مجاری تبلیغاتی ریگی رادیو صدای بلوچ است که از استکهلم سوئد پخش می شود. گروه ریگی علاوه بر آن بارها از شبکه العربیه که مالک اصلی آن حاکمان عربستان سعودی هستند به عنوان بلندگوی تبلیغاتی خود استفاده کرده است. این شبکه در اقدامی بحث بر انگیز تصاویر کشته شدن مرزبانان به گروگان گرفته شده ایرانی را پخش کرد. العربیه پیش از آن اقدام مشابهی را نیز در مورد گروگان های غربی اسیر القاعده انجام داده بود. 
گروه "جندالله " در سال 1384 شمسی 9 مرزبان ایرانی رابه گروگان گرفت و در قبال آزادی آنها خواهان آزادی برخی از اعضای گروه خود شد که در دادگاه های انقلاب به عنوان مفسد فی‌الارض به اعدام محکوم شده بودند. 
جندالله همچنین در حمله ای که بعدها به کشتار تاسوکی معروف شد 21 تن از مردم غیر نظامی را به قتل رساند. 
دربهمن ماه سال 1385 شمسی شهر زاهدان شاهد انفجار بمب هایی بود که هدف آنها اعضای سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در استان سیستان و بلوچستان بودند. در این بمب گذاریها یازده تن از پاسداران انقلاب اسلامی به شهادت رسیدند. 
ریگی همچنین باصدای آمریکا مصاحبه داشته‌است. این مصاحبه از سوی مقامات جمهوری اسلامی ایران به دلیل حمایت علنی از تروریسم و نقض قرارداد الجزیره به شدت مورد انتقاد قرار گرفت. 
اردیبهشت 1385 شانزده سرباز و پرسنل نیروی انتظامی جمهوری اسلامی در حمله اعضای جندالله به یک پاسگاه درسراوان به گروگان گرفته شدند. این گروه خواستار آزادی برادر عبدالمالک ریگی شد و دو تن از گروگانها را به شهادت رساند.

زیستگاه و محل فعالیت گروه جندالله

در حال حاضر گروه ریگی و جندالله در مناطق بدون کنترل افغانستان، پاکستان و بلوچستان ایران رفت و آمد می کنند. وی می گوید: "من انکار نمی کنم. بسیاری از افراد ما در خاک پاکستان هستند. خانواده ها و کسانی که مجبور به فرار شده اند. با زن و بچه ها. ولی افرادی که کار عملیاتی می کنند در خاک ایران هستند. " ریگی گفته است که حتی یک بار هم در نزدیکی تهران اشتباها بازداشت شده، اما چون شناسایی نشده، رهایش کرده اند. بنا به گفته یکی از گروگانهایی که اسیر جندالله بود، نیروهای جندالله افرادی متعصب هستند و شعائر دینی را بسیار دقیق بجا می آورند. گفته می شود ریگی هرگز یک شب بیشتر در مکانی اقامت نمی کند و حتی با دستکش با دیگران دست می دهد. 
"جندالله " همواره مدعی شده که اقداماتش با دستور رهبران بنیادگرای مذهبی صورت می گیرد. نوع فعالیت این گروه نشان از امکانات پشتیبانی گسترده ای می دهد که تاکنون در میان خوانین بلوچ دیده نشده است. آنان از شبکه اینترنت و همچنین از رسانه های گروهی تلویزیونی و رادیویی عمدتأ وابسته به سلطنت طلبان، در انعکاس خبر عملیات و طرح دیدگاهایش استفاده می کند. در بسیاری از عملیات مسلحانه این گروه، شیوه های کار طرفداران القاعده و الزرقاوی در عراق، به شکل گسترده ای تقلید می شود.

ویژگی های ریگی

1) ریگی و گروهش هرگز از اینکه قاچاق یکی از مشاغل آنهاست انکار نکرده اند. "انکار نمی کنم در بین قوم ما قاچاقچی هم هست، اما باید ببینند چرا این مردم قاچاق می کنند. " وی در مورد طبیعی بودن قاچاق در منطقه می گوید: "الان وضعیت اقتصادی بسته است، مردم نمی توانند کار وبار کنند. 50 هزار 60 هزار نفر از مردم بلوچستان طریق ارتزاق شان فقط مرزهای پاکستان و افغانستان بوده که آنها را مسدود کرده اند. "

2) ریگی میل دارد به عنوان رهبر دانای گروهش شناخته شود، اما گروه وی که توسط افرادی مزدور اداره می شوند، در عملیات نظامی به توحش دست می زنند. به همین دلیل جندالله معمولا عملیاتی را با افتخار اعلام می کند و سپس شرکت خود را در آن نفی می کند. مثلا در ترور جاده کرمان ـ بم اول اعلام شد که این عملیات تروریستی کار این گروه بوده است و بعد از چند روز این گروه آن عملیات را محکوم کرد.

3) شیوه عمل گروه ریگی براساس گروگانگیری و معامله است، اما آنها در بسیاری موارد گروگانها را اصلا نمی شناسند. ریگی می گوید: "بعضی گروگان ها را شناسایی کرده بودیم. البته هدف فرماندار و استاندار بودند که فرار کردند. " وی در مورد شیوه گروگانگیری می گوید: "اگر حل نشد دست به اقدام دیگری می زنیم و افراد بزرگ تری را می گیریم. از آدم های اصلی شان می گیریم. آن وقت معامله می کنند. " آنها معمولا برای گرفتن گروگان تور می گذارند، تعداد زیادی را در مسیر حرکت جمعی (اتوبوس و مینی بوس) دستگیر می کنند و بعد گروگانها را تا زمان تعیین تکلیف به کوههای پاکستان یا بلوچستان می برند.

4) گروه ریگی قصد دارد با جنگ نظامی در منطقه ای پر از بحران فضای بازی برای خودش ایجاد کند تا هم از طریق فروش گروگان، هم قاچاق در منطقه، هم باج گیری از قاچاقچیان و هم از طریق کمک های مالی دولتهای خارجی قدرت و ثروت کسب کنند و در نهایت خود را به منطقه تحمیل کنند. برخی ناظران معتقدند در گذشته معمولا این سیستم باج دادن جواب می داد، اما با ورود خارجی ها به معادله دیگر جواب نخواهد داد.

5) بر اساس آنچه تا کنون به دست آمده است، محل آموزش نیروهای تروریست "جندالله " در پاکستان است. آموزش ها به زبان فارسی و انگلیسی صورت می گیرد و اکثر افراد مانند نیروهای الزرقاوی و بسیاری از جریانهای وابسته به القاعده برای عملیات پول می گیرند و باید مدارک انجام عملیات، مانند فیلم و عکس را تحویل بدهند تا پول شان را دریافت کنند، تقریبا این شیوه در کل سیستم جرم و جنایت منطقه وجود دارد. عملیات این گروه جز در حالت گروگانگیری کور، به صورت عملیات انفجاری انجام می گیرد، این گروه در شب 23 آذر 85 عملیاتی علیه استاندار طراحی کرد که ماشین بمب گذاری شده به دلیل نقص فنی قبل از وقت معین و رسیدن استاندار منفجر شد و تعدادی از افرادی که مقابل در استانداری تجمع کرده بودند کشته شدند.

عملیات مهم جندالله

عملیات مهم گروه شامل این موارد بوده است: وقایع 24 اسفند 1384 در جاده زابل به زاهدان در منطقه تاسوکی. واقعه 23 اردیبهشت 1385 درمحور بم به کرمان در منطقه ی دارزین که با بستن راه خودروهای عبوری 34 نفر را کشته و تعدادی را زخمی کرده یا به اسارت بردند. در روز 13بهمن 85 مقارن ساعت 19 و 45 دقیقه چند فرد مسلح چهار مأمور گشت نیروی انتظامی را که در خیابان بزرگمهر مشغول گشت زنی بودند به رگبار بستند و به شهادت رساندند. در این حمله دو افسر انتظامی به نام سرهنگ خواجه و سرهنگ شیبک و یک سرباز وظیفه شهید شدند. و انفجار اتوبوس حامل پاسداران در بامداد 25 بهمن ماه 85 در زاهدان که باعث شهادت 11 و زخمی شدن 18 پاسدار نیروی زمینی سپاه شد. و جدیدترین این عملیات تروریستی انفجار بمب صوتی در جلو ی مدرسه دختران معرفت در زاهدان در شامگاه جمعه 27بهمن ماه است. پس از شروع سال جاری کیهان خبر کشته شدن عبدالمالک ریگی را اعلام کرد، اما بلافاصله عبدالمالک با تلویزیون العربیه مصاحبه کرد و خبر کشته شدنش را تکذیب کرد.

حامیان ریگی چه کسی هستند؟

طالبان و بخشی از دولت پاکستان و سازمان اطلاعات ارتش پاکستان از وی حمایت می کنند. در یک اقدام اطلاعاتی به ماموران امنیتی جمهوری اسلامی خبر می رسد که برادر عبدالمالک توسط دولت پاکستان دستگیر شده است بلافاصله اکیپی برای صحت مطلب فوق به زندان نگهداری برادر عبدالمالک می روند و حتی بعد از اهراز هویت وی اقدام به نمونه گیری خون و اثر انگشت از وی می نمایند و بعد از آمدن به ایران مقامات جمهوری اسلامی رسما از دولت پاکستان در خواست استرداد برادر مالک را می نمایند که اما مقامات محلی پاکستان تلاش می کنند از تحویل برادر عبدالمالک جلوگیری کنند. آن ها با عوض کردن برادر عبدالمالک با شخص دیگری قصد داشتند تا گروه ایرانی را دور بزنند ولی از آنجایی که گروه قبلی از برادر عبدالمالک اثر انگشت و آزمایش خون گرفته بودن و عدم طبیق آنها با مشخصات شخص قلابی باعث شد تا مقامات پاکستانی برادر عبدالمالک را تحویل گروه ایرانی کنند و آنها با یک هواپیمای اختصاصی برادر عبدالمالک و تعدادی دیگر این گروه را به ایران بیاورند. 

 

[ ۱۳۸۸/۱٢/٤ ] [ ٤:٢٥ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

نیمه شبِ پریشب ،گشتم دچار کابوس

دیدم به خواب حافظ توى صف اتوبوس

بقیه شعر در ادامه مطلب...


نیمه شبِ پریشب ،گشتم دچار کابوس

دیدم به خواب حافظ توى صف اتوبوس

گفتم سلام حافظ ، گفتا علیک جانم

گفتم کجا روى تو ،گفتا خودم ندانم

گفتم بگیر فالى ،گفتا نمانده حالى

گفتم : چگونه اى ؟ گفت در بند بى خیالى

گفتم که تازه تازه ، شعر و غزل چه داری؟

گفتا که مى سرایم شعر سپید ،بارى

گفتم زدولت عشق، گفتا که کودتا شد

گفتم رقیب گفتا ، او نیز کله پا شد

گفتم کجاست لیلی؟مشغول دلربایی؟

گفتا شده ستاره در فیلم سینمایى

گفتم،بگو ز خالش ، آن خال آتش افروز

گفتا عمل نموده ، دیروز یا پریروز

گفتم بگو ز مویش،گفتا که مِش نموده

گفتم بگو ز یارش ، گفتا ولش نموده

گفتم چرا،چگونه؟عاقل شدست مجنون

گفتا شدید گشته معتاد گرد و افیون

گفتم کجاست جمشید؟جام جهان نمایش

گفتا : خرید قسطى تلویزیون به جایش

گفتم: بگو ز ساقى حالا شده چه کاره؟

گفتا : شدست منشى در دفتر اداره

گفتم بگو ز زاهد، آن رهنماى منزل

گفتا که دست خود را بردار از سر دل

گفتم ز ساربان گو ، با کاروان غم ها

گفتا آژانس دارد با تور دور دنیا

گفتم بکن ز محمل یا از کجاوه یادى

گفتا پژو ، دوو ، بنز یا گلف نوک مدادى

گفتم که قاصدت کو ، آن باد صبح شرقى

گفتا که جاى خود را داده به فاکس برقى

گفتم بیا ز هدهد جوییم راه چاره

گفتابه جاى هد هد، دیش است وماهواره

گفتم سلام ما را باد صبا کجا برد ؟

گفتا به پست داده ، آورد یا نیاورد‌؟!

گفتم بگو ز مشکِ آهوى دشت زنگى

گفتا که ادکلن شد در شیشه هاى رنگى

گفتم سراغ دارى میخانه اى حسابى؟

گفت آنچه بود از دم ، گشته چلوکبابى!

گفتم : بیا دوتایى لب تر کنیم پنهان

گفتا نمى هراسى از چوب پاسبانان

گفتم بلند بوده موى تو آن زمان ها

گفتا به حبس بودم از ته زدند آن ها

گفتم شما و زندان؟ حافظ ما رو گرفتی؟

گفتا ندیده بودم هالو به این خرفتى...

شاعر: محمد رضا عالی پیام

تخلص: هالو

نرم افزار کسب درآمد

 

 

 

[ ۱۳۸۸/۱٢/۱ ] [ ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]



 

 

اس ام اس مخصوص خوشه بندی ، سری جدید

 

 

متلک جدید :خوشه تو بخورم !

.

.

.

متلک روز:

خوشگله خوشه چندی ؟

فــــحش روز:

مرتیکه ی بی خوشه

.

.

.

میدونی تو رو چقدر دوس دارم؟اونقدر که حاضرم واست برم تو خوشه سه!

.

.

.

زین پس بجای واژه غریب و بیگانه (های کلاس) بگویید خوشه سه ای !

.

.

.

ای که در خوشه یک سر میبری/اگاه باش که دنیای منی

بگردم من به دور خوشه تو/که در ایران تک است اون خوشه تو !

 

.

.

.

بنی آدم از یک ریشه اند /که در خوشه بندی زیک خوشه اند

چوفرمی برآرند ز آمار/ دیگر فرمها نیاید به کار

.

.

.

دعای خیر جدید ! : الهی خوشه یکی بشی !

.

.

.

مادر عروس: داماد چه کاره هستند

ماد داماد: والله کار که ندارند ولی الحمدالله تو خوشه یک هستند !

.

.

.

خوشه مثل مهریه است کی داده کی گرفته

.

.

.

ثوابت باشد ای در خوشه ی یک/اگر رحمی کنی بر خوشه ی سه

.

.

.

جمله جدید برای سر سفره عقد : عروس رفته خوشه بچینه!!!

.

.

.

 

کارمند خوش شانس به همکاران: آقایون خوشه سومی، حاجی تون

تو خوشه یک رفته، خلاصه تعارف نکنین، پول مول خواستین درخدمتیم !

.

.

.

در آرایشگاه زنانه

شمسی خانم: شوهرم به اداره آمار اس ام اس زده، گفتن شما تو خوشه چهارین!

فخری خانم: این که چیزی نیس. شوهر من اس ام اس زده به اداره آمار

که اگه واسه یارانه پول کم آوردین، عددشو بفرستین تا چکشو بکشم!

.

.

.

 

من این خوشه چین سر خرمنم / که در خوشه ۳ به سر می برم

.

.

.

فاش می گویم و از گفته خود دلشادم / توی آمار که از خوشه یک افتادم

خوشه دو نتوانست نگه داشت مرا / بردم از فقر توی خوشه سه جا دادم

توپ توپ بود مرا وضع و نمی دانستم / حال دانستم و از شوق به حوض افتادم

گر به تدبیر کنون حذف شده یارانه / از سر صبر به سجده و به شکر افتادم

گر توکل کنی و قانع و شاکر باشی / خود کفایت کند او ، گفت چنین استادم

.

.

.

در مراسم خواستگاری

مادر دختر: خوب آقا زاده به سلامی تو خوشه چندن؟

مادر پسر: راستش اس ام اس زده گفتن خوشه۳ ولی قراره اعتراض کنه بذارنش توخوشه۲

مادر دختر: ما اصلا رسم نداریم داماد تو خوشه پایین تر از سه باشه، از الان گفته باشم . . .

مرکز آمار ایران !
.
.
.
یک سوال به سوال های اول قبر اضافه شد :
در کدام خوشه عدالت قرار داشتی !؟
.
.
.
بنی آدم از یک ریشه اند /که در خوشه بندی زیک خوشه اند
چوفرمی برآرند ز آمار/ دیگر فرمها نیاید به کار
.
.
.
دعای خیر جدید ! : الهی خوشه یکی بشی !
.
.
.
مادر عروس: داماد چه کاره هستند
ماد داماد: والله کار که ندارند ولی الحمدالله تو خوشه یک هستند !
.
.
.
خوشه مثل مهریه است کی داده کی گرفته
.
.
.
ثوابت باشد ای در خوشه ی یک/اگر رحمی کنی بر خوشه ی سه
.
.
.
جمله جدید برای سر سفره عقد : عروس رفته خوشه بچینه!!!

[ ۱۳۸۸/۱۱/۱٩ ] [ ٢:۳٦ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

 خدا رو چه دیدی

خدا رو چه دیدی

شاید با تو باشم

شاید با نگاهت

ازاین غم رها شم

خدا رو چه دیدی

شاید غصه رد شد

دلم راه و رسم

این عشقو بلد شد

هنوز بیقرارم

به یاد نگاهـت

نشستم تو بارون

بازم چش براهت

تو ترسی نداری

از عشق و جدایی

میخوای پر بگیری

به سمت رهـایی

برای تو موندن

دلیلــی نداره

واست حرف رفتن

شده راه چاره

خدا رو چه دیدی

تو شاید بـمونی

شاید غصه هامو

تو چشمام بخونی

خدا رو چه دیدی

 شاید دل سپردی

شاید عشقمونو

تو از یاد نبردی

هنوز بیقرارم

به یاد نگاهـت

نشستم تو بارون

بازم چش براهت

[ ۱۳۸۸/۱۱/۱٦ ] [ ۳:٠٠ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

 

 یک داستان عجیب اما واقعی

 

چند وقتی بود در بخش مراقبت های ویژه یک بیمارستان معروف ، بیماران یک تخت بخصوص در حدود ساعت ?? صبح روزهای یکشنبه جان می سپردند و این موضوع ربطی به نوع بیماری و شدت وضعف مرض آنان نداشت.

 

این مسئله باعث شگفتی پزشکان آن بخش شده بود به طوری که بعضی آن را با مسائل ماورای طبیعی و بعضی دیگر با خرافات و ارواح و اجنه و موارد دیگر در ارتباط می دانستند.کسی قادر به حل این مسئله نبود ...

 

 

 

که چرا بیمار آن تخت درست در ساعت ?? صبح روزهای یکشنبه می میرد.به همین دلیل گروهی از پزشکان متخصص بین المللی برای بررسی موضوع تشکیل جلسه دادند و پس از ساعت ها بحث و تبادل نظر بالاخره تصمیم بر این شد که در اولین یکشنبه ماه ، چند دقیقه قبل از ساعت ?? در محل مذکور برای مشاهده این پدیده عجیب و غریب حاضر شوند.

 

در محل و ساعت موعود ، بعضی صلیب کوچکی در دست گرفته و در حال دعا بودند، بعضی دوربین فیلمبرداری با خود آورده و ...

 

دو دقیقه به ساعت ?? مانده بود که « پوکی جانسون ‌» نظافتچی پاره وقت روزهای یکشنبه وارد اتاق شد. دوشاخه برق دستگاه حفظ حیات ( Life support system ) را از پریز برق درآورد و دوشاخه جاروبرقی خود را به پریز زد و مشغول کار شد ..!!

[ ۱۳۸۸/۱۱/۱٥ ] [ ۸:۱۱ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

راننده کامیونی وارد رستوران شد. دقایقی پس از این که او شروع به غذا خوردن کرد، سه جوان موتورسیکلت سوار هم به رستوران آمدند و یک راست به سراغ میز راننده کامیون رفتند. بعد از چند دقیقه پچ پچ کردن، اولی سیگارش را در استکان چای راننده خاموش کرد. راننده به او چیزی نگفت.

دومی شیشه نوشابه را روی سر راننده خالی کرد و باز هم راننده سکوت کرد.

وقتی راننده بلند شد تا صورتحساب رستوران را پرداخت کند، نفر سوم به پشت او پا زد و راننده محکم به زمین خورد، ولی باز هم ساکت ماند.

دقایقی بعد از خروج راننده از رستوران یکی از جوان ها به صاحب رستوران گفت: چه آدم بی خاصیتی بود، نه غذا خوردن بلد بود، نه حرف زدن و نه دعوا!

رستورانچی جواب داد: از همه بدتر رانندگی بلد نبود، چون وقتی داشت می رفت دنده عقب، 3 تا موتور نازنین را له کرد و رفت

[ ۱۳۸۸/۱۱/۱٥ ] [ ۸:٠٦ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

 

 

روزی مردی به سفر میرود و به محض ورود به اتاق هتل ، متوجه میشود که هتل به

 

.

 

 کامپیوتر مجهز است . تصمیم میگیرد به همسرش ایمیل بزند . نامه را مینویسد

 

.

 

اما در تایپ ادرس دچار اشتباه میشود و بدون اینکه متوجه شود نامه را میفرستد .

 

.

 

در این ضمن در گوشه ای دیگر از این کره خاکی ، زنی که تازه از مراسم خاک

 

.

 

سپاری همسرش به خانه باز گشته بود با این فکر که شاید تسلیتی از دوستان یا

 

.

 

اشنایان داشته باشه به سراغ کامپیوتر میرود تا ایمیل های خود را چک کند . اما

 

.

 

پس از خواندن اولین نامه غش میکند و بر زمین می افتد . پسر او با هول و هراس

 

.

 

 به سمت اتاق مادرش میرود و مادرش را بر نقش زمین میبیند و در همان حال

 

.

 

چشمش به صفحه مانیتور می افتد: 

.

گیرنده : همسر عزیزم

 

کسب درآمد 500 هزار تومان در ماه آسان و تضمینی

 

[ ۱۳۸۸/۱۱/۱٥ ] [ ٧:٥۱ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

 

1- سر قبر شخصی نوشته شده بود : کودک که بودم می خواستم دنیا را تغییر بدهم وقتی بزرگتر شدم متوجه شدم که دنیا خیلی بزرگ است من باید کشورم را تغییر بدم بعد ها کشورم را هم بزرگ دیدم و تصمیم گرفتم شهرم را تغییر دهم . در سالخوردگی تصمیم گرفتم خانواده ام را متحول کنم . اینک من در آستانه مرگ هستم می فهمم که اگر روز اول خودم را تغییر داده بودم شاید می توانستم دنیا را هم تغییر دهم.

 

2- آنگاه که غرور کسی را له می کنی، آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی، آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی، آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ، آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی، آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ، می خواهم بدانم، دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟ . بسوی کدام قبله نماز می گزاری که دیگران نگزارده اند.

 

3- هر وقت خواستی بدونی کسی دوستت داره تو چشاش نگاه کن تا عشقو تو چشاش ببینی اگه نگات کرد عاشقه، اگه خجالت کشید برات میمیره اگه سرشو انداخت پایین ویه لحظه رفت توی فکر بدون که بدون تو میمیره اگه سرشو انداخت و خندید و حرفو عوض کرد بدون که دوستت نداره.

 

4- زنی می رفت ، مردی او را دید و دنبال او روان شد . زن پرسید که چرا پس من می آیی ؟ مرد گفت : برتو عاشق شده ام . زن گفت : برمن چه عاشق شده ای ، خواهر من از من خوبتر است و از پس من می آید ، برو و بر او عاشق شو . مرد از آنجا برگشت و زنی بدصورت دید ، بسیار ناخوش گردید و باز نزد زن رفت و گفت : چرا دروغ گفتی ؟ زن گفت : تو راست نگفتی . اگر عاشق من بودی ، پیش دیگری چرا می رفتی ؟ مرد شرمنده شد و رفت.

 

5- ساعت 3 شب بود که صدای تلفن , پسری را از خواب بیدار کرد. پشت خط مادرش بود .پسر با عصبانیت گفت: چرا این وقت شب مرا از خواب بیدار کردی؟مادر گفت:25 سال قبل در همین موقع ش تو مرا از خواب بیدار کردی؟ فقط خواستم بگویم تولدت مبارک. پسر از اینکه دل مادرش را شکسته بود تا صبح خوابش نبرد , صبح سراغ مادرش رفت . وقتی داخل خانه شد مادرش را پشت میز تلفن با شمع نیمه سوخته یافت ولی مادر دیگر در این دنیا نبود.

 

6- روزگاریست همه عرض بدن می خواهند / همه از دوست فقط چشم و دهن می خواهند // دیو هستند ولی مثل پری می پوشند / گرگ هایی که لباس پدری می پوشند // آنچه دیدند به مقیاس نظر می سنجند / عشق ها را همه با دور کمر می سنجند // خوب طبیعیست که یکروزه به پایان برسد / عشق هایی که سر پیچ خیابان برسد.

 

7- غم را بخاطر خودم آفریدم , فرشتگان روزی از خدا پرسیدند : بار خدایا تو که بشر را اینقدر دوست داری غم را دیگر چرا آفریدی؟ خداوند گفت : غم را بخاطر خودم آفریدم چون این مخلوق من که خوب می شناسمش تا غمگین نباشد به یاد خالق نمی افتد.

 

8- گفت : می خوام برات یه یادگاری بنویسم . گفتم:کجا ؟ گفت : رو قلبت . گفتم مگه می تونی ؟ گفت : آره سخت نیست ، آسونه. گفتم باشه .بنویس تا همیشه یادگاری بمونه. یه خنجر برداشت . گفتم این چیه ؟ گفت : سیسسسسس. ساکت شدم . گفتم : بنویس دیگه ، چرا معطلی . خنجرو برداشت و با تیزی خنجر نوشت . دوست دارم دیوونه. اون رفته ، خیلی وقته ، کجا ؟ نمی دونم . اما هنوز زخم خنجرش یادگاری رو قلبم مونده. دوست دارم دیوونه.

 

9- آنکه در تاریکی غمناک فلبم باورم کرد ناگهان به دست آتشی خاکسترم کرد آنکه در اوان خود کشی سایه سرم بود عاقبت در سایه غم بی چاره ام کرد آنکه زخم کهنه ام را مرحمی بود عاقبت درد زخمهایم را فزون کرد.

 

10- آخر از عشق تو , ساکن کلیسا میشوم . میکشم دست از مسلمانی مسیحا میشوم .آنقدر بر کشتی عشقت نشینم همچو نوح . یا به عشقت میرسم یا غرق دریا میشوم.

 

 

 

11- آبی تر از آنیم که بی رنگ بمیریم از شیشه نبودیم که با سنگ بمیریم تقصیر کسی نیست که اینگونه غریبیم شاید که خدا خواست که دلتنگ بمیرم.

کسب درآمد 500 هزار تومان در ماه آسان و تضمینی 

[ ۱۳۸۸/۱۱/۱٥ ] [ ٧:۱٧ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

ماهیانه 1,000,000 تومان درآمد کسب کنید

این سوالی است که برای قرن های متمادی بی پـاسـخ مـانـده اسـت... اما حالا ما می خواهیم پاسخ آنرا به شما بدهیم:
-اگر خانمتان را بر بالای یک سکو بگذارید و از او در مقابل موش ها محافظت کنید...شما یک مرد هستید. 
-اگر در خانه بمانید و کارهای خانه را انجام بدهید...شما یک مرد لوس و مامانی هستید
-اگر به شدت کار کنید...برای او اهمیت قائل نیستید که برایش وقت صرف نمی کنید 
-اگر به اندازه کافی کار نکنید...مفت خوری هستید که به درد هیچ چیز نمی خورید
-اگر او یک کار ملال آور با حقوق پایین داشته باشد...شما قصد بهره کشی اقتصادی از او را دارید 
-اگر شما یک کار ملال آور با حقوق پایین داشته باشید...بهتر است تنبلی را کنار بگذارید و کار مناسب تری پیدا کنید
-اگر شما شغل بهتری گرفتید...پارتی بازی شده 
-اگر او شغل بهتری بگیرد...به خاطر توانایی های بالایش بوده
-اگر به او بگویید که چقدر زیباست...این نشان دهنده خواست های جنسی شماست 
-اگر سکوت کنید و چیزی نگویید...این بی اهمیتی شما را نسبت به او می رساند
-اگر گریه کنید...آدم بی عرضه ای هستید 
-اگر گریه نکنید...بی احساس و بی عاطفه هستید
-اگر بدون مشورت با او تصمیم بگیرید...شما یک متعصب خودخواه هستید 
-اگر او بدون مشورت با شما تصمیم بگیرد...یک خانم لیبرال و آزادمنش است
-اگر از او خواهش کنید که به خاطر شما کاری را که دوست ندارد انجام دهد...این امر سلطه جویی و دیکتاتور بودن شما را می رساند
-اگر او از شما یک چنین درخواستی داشته باشد...انجام آن لطف و مرحمت شما را می رساند
-اگر از هیکل و اندام زیبایشان تعریف کنید...منحرف هستید 
-اگر تعریف نکنید...شما را هم جنس باز تلقی می کنند
-اگر از آنها بخواهید که موهای پایشان را تمیز کنند و هیکل خود را روی فرم نگه دارند... شما یک مرد شهوتران هستید 
-اگر نخواهید...شما اصلا رمانتیک نیستید
-اگر به خودتان برسید...خودبین و از خودراضی هستید 
-اگر این کار را انجام ندهید...یک فرد ژولیده و نا مرتب هستید
-اگر برای او گل بخرید... این کار را برای دستیابی به چیزهای دیگر انجام داده اید 
-اگر نخرید...احساسات او را درک نمی کنید
-اگر به پیشرفت های خود افتخار کنید...انسان جاه طلبی هستید 
-اگر این کار را نکنید...اصلا بلندپرواز نیستید
-اگر او سر درد داشته باشد...خسته است 
-اگر شما سر درد داشته باشید...می خواهید به او بفهمانید که دیگر دوستش ندارید
-اگر او را زیاد بخواهید...شهوتران هستید 
-اگر نخواهید...پس حتما پای یک خانم دیگر در میان است
در نهایت...مردها زودتر می میرند چون خودشان اینطور می خواهند!

 

[ ۱۳۸۸/۱۱/۱۱ ] [ ٥:۳٧ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

ماهیانه 1,000,000 تومان درآمد کسب کنید

روزی سقراط حکیم مردی را دید که خیلی ناراحت و متآثر است.

علت ناراحتی اش را پرسید.پاسخ داد:

در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم.سلام کردم.

جواب نداد و با بی اعتنایی و خود خواهی گذشت و رفت

و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم.

سقراط گفت:  چرا رنجیدی؟ مرد با تعجب گفت:

خوب معلوم است که چنین رفتاری ناراحت کننده است.

سقراط پرسید: اگر درراه کسی را می دیدی که به زمین افتاده

 و از درد و بیماری به خود می پیچد

 ایا از دست او دلخور و رنجیده می شدی؟

 مرد گفت: مسلم است که هرگز دلخور نمی شدم .

آدم از بیمار بودن کسی دلخور نمی شود.

سقراط پرسید:  به جای دلخوری چه احساسی می یافتی و چه می کردی؟

مرد جواب داد: احساس دلسوزی و شفقت

و سعی می کردم طبیب یا دارویی به او برسانم.

سقراط گفت: همه این کارها را به خاطر آن می کردی

که او را بیمار می دانستی 

 آیا انسان تنها جسمش بیمارمی شود؟

و آیا کسی که رفتارش نا درست است روانش بیمار نیست؟

اگر کسی فکر و روانش سالم باشد هرگز رفتار بدی از او دیده نمی شود؟

بیماری فکری و روان  نامش غفلت است 

و باید به جای دلخوری و رنجش نسبت به کسی که بدی می کند و غافل است دل سوزاند و کمک کرد

و به او طبیب روح و داروی جان رساند.

پس از دست هیچ  کس دلخور مشو و کینه به دل مگیر

و آرامش خود را هرگز از دست مده

بدان که هروقت کسی بدی می کند در آن لحظه بیماراست.

 

[ ۱۳۸۸/۱۱/۱۱ ] [ ٥:۳٢ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

کسب درآمد 500 هزار تومان در ماه آسان و تضمینی

یه روزی یه مرده نشسته بود و داشت روزنامه اش رو

می خوند که زنش یهو ماهی تابه رو می کوبه سرش.

مرده میگه: برا چی این کارو کردی؟

زنش جواب میده به خاطر این زدمت که تو جیب شلوارت

یه تیکه کاغذ پیدا کردم که توش اسم جنى (یه دختر)

نوشته شده بود ... 

 

مرده میگه وقتی هفته پیش برای تماشای مسابقه اسب دوانی

رفته بودم اسبی که روش شرط بندی کردم اسمش جنی بود.

زنش معذرت خواهی می کنه و میره به کارای خونه برسه.

سه روز بعدش مرد داشت تلویزین تماشا می کرد که

زنش این بار با یه قابلمه ی بزرگتر کوبید رو سر 

مرده که تقریبا بیهوش شد.

وقتی به خودش اومد پرسید این بار برا چی منو زدی

زنش جواب داد آخه اسبت زنگ زده بود

[ ۱۳۸۸/۱۱/۱۱ ] [ ٤:٥٠ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

داستانی در مورد اولین دیدار «امت فاکس»، نویسنده و فیلسوف معاصر، از  رستوران سلف سرویس؛ هنگامی که  برای نخستین بار به آمریکا رفت.

وی که تا آن زمان، هرگز به چنین رستورانی نرفته بود در گوشه ای به انتظار نشست با این نیت که از او پذیرایی شود. اما هرچه لحظات بیشتری سپری می شد ناشکیبایی او از اینکه می دید پیشخدمتها کوچکترین توجهی به او ندارند، شدت گرفت. از همه بدتر اینکه مشاهده می کرد کسانی پس از او وارد شده بودند و در مقابل بشقاب های پر از غذا نشسته و مشغول خوردن بودند.

وی با ناراحتی به مردی که بر سر میز مجاور نشسته بود، نزدیک شد و گفت: «من حدود بیست دقیقه است که در اینجا نشسته ام بدون آنکه کسی کوچکترین توجهی به من نشان دهد. حالا می بینم شما که پنج دقیقه پیش وارد شدید با بشقابی پر از غذا در مقابلتان اینجا نشسته اید! موضوع چیست؟ مردم این کشور چگونه پذیرایی می شوند؟

»مرد با تعجب گفت:« ولی اینجا سلف سرویس است.» سپس به قسمت انتهایی رستوران جایی که غذاها به مقدار فراوان چیده شده بود، اشاره کرد و ادامه داد:« به  آنجا بروید، یک سینی بردارید و هر چه می خواهید، انتخاب کنید، پول آن را بپردازید، بعد اینجا بنشینید و آن را میل کنید!» 

امت فاکس، که قدری احساس حماقت می کرد، دستورات مرد را پی گرفت. اما وقتی غذا را روی میز گذاشت ناگهان به ذهنش رسید که  زندگی هم در حکم سلف سرویس است. همه نوع رخدادها، فرصت ها، موقعیتها، شادیها، سرورها و غم ها در برابر ما قرار دارد. در حالی که اغلب ما بی حرکت به صندلی خود چسبیده ایم و آن چنان محو این هستیم که دیگران در بشقاب خود چه دارند و دچار شگفتی شده ایم که چرا  او سهم بیشتری دارد؟ هرگز به ذهنمان نمی رسد خیلی ساده از جای خود  برخیزیم  و ببینیم چه چیزهایی فراهم است، سپس آنچه می خواهیم، برگزینیم. 

[ ۱۳۸۸/۱۱/۱۱ ] [ ٢:٢۱ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد حرکتی کرد که دورش کند اما کاغذی را در دهان سگ دید.

کاغذ را گرفت. روی کاغذ نوشته بود "لطفا ?? سوسیس و یک ران گوشت بدین"

?? دلار همراه کاغذ بود. قصاب که تعجب کرده بود سوسیس و گوشت را در کیسه و در دهان سگ گذاشت. سگ هم کیسه را گرفت و رفت.

قصاب که کنجکاو شده بود و از طرفی وقت بستن مغازه بود تعطیل کرد و بدنبال سگ راه افتاد.

سگ در خیابان حرکت کرد تا به محل خط کشی رسید.

با حوصله ایستاد تا چراغ سبز شد و بعد از خیابان رد شد. قصاب به دنبالش راه افتاد.

سگ رفت تا به ایستگاه اتوبوس رسید نگاهی به تابلو حرکت اتوبوس ها کرد و ایستاد. قصاب متحیر از حرکت سگ منتظر ماند.

اتوبوس آمد، سگ جلوی اتوبوس آمد و شماره آنرا نگاه کرد و به ایستگاه برگشت.

صبر کرد تا اتوبوس بعدی آمد دوباره شماره آنرا چک کرد اتوبوس درست بود سوار شد.

قصاب هم در حالی که دهانش از حیرت باز بود سوار شد.

اتوبوس در حال حرکت به سمت حومه شهر بود و سگ منظره بیرون را تماشا می کرد. پس از چند خیابان سگ روی پنجه بلند شد و زنگ اتوبوس را زد. اتوبوس ایستاد و سگ با کیسه پیاده شد. قصاب هم به دنبالش.

سگ در خیابان حرکت کرد تا به خانه ای رسید. گوشت را روی پله گذاشت و کمی عقب رفت و خودش را به در کوبید.

اینکار را بازم تکرار کرد اما کسی در را باز نکرد.

سگ به طرف محوطه باغ رفت و روی دیواری باریک پرید و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پایین پرید و به پشت در برگشت.

مردی در را باز کرد و شروع به فحش دادن و تنبیه سگ کرد.

قصاب با عجله به مرد نزدیک شد و داد زد :چه کار می کنی دیوانه؟

این سگ یه نابغه است.

این باهوش ترین سگی هست که من تا بحال دیدم.

مرد نگاهی عاقل اندر صفی به قصاب کرد و گفت: تو به این میگی باهوش؟ 

این دومین بار تو این هفته است که این احمق کلیدش را فراموش می کنه !!!

نتیجه اخلاقی :

اول اینکه مردم هرگز از چیزهایی که دارند راضی نخواهند بود.

دوم اینکه چیزی که شما انرا بی ارزش می دانید بطور قطع برای کسانی دیگر ارزشمند و غنیمت است.

سوم اینکه بدانیم دنیا پر از این تناقضات است.

پس سعی کنیم ارزش واقعی هر چیزی را درک کنیم و مهمتر اینکه قدر داشته های مان را بدانیم

[ ۱۳۸۸/۱۱/۱۱ ] [ ٢:٠٧ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

خانمی با لباس کتان راه راه وشوهرش با کت وشلوار دست دوز و کهنه در شهر بوستن از قطار پایین آمدند و بدون هیچ قرار قبلی راهی دفتر رییس دانشگاه هاروارد شدند.

منشی فوراً متوجه شد این زوج روستایی هیچ کاری در هاروارد ندارند و احتمالاً اشتباهی وارد دانشگاه شده اند.

مرد به آرامی گفت: «مایل هستیم رییس را ببینیم.»

منشی با بی حوصلگی گفت: «ایشان امروز گرفتارند.»

خانم جواب داد: « ما منتظر خواهیم شد.»

منشی ساعتها آنها را نادیده گرفت و به این امید بود که بالاخره دلسرد شوند و پی کارشان بروند، اما این طور نشد.

منشی که دید زوج روستایی پی کارشان نمی روند سرانجام تصمیم گرفت برای ملاقات با رییس از او اجازه بگیرد و رییس نیز بالاجبار پذیرفت.

رییس با اوقات تلخی آهی کشید و از دل رضایت نداشت که با آنها ملاقات کند.

به علاوه از اینکه اشخاصی با لباس کتان و راه راه وکت وشلواری دست دوز و کهنه وارد دفترش شده، خوشش نمی آمد.

خانم به او گفت: «ما پسری داشتیم که یک سال در هاروارد درس خواند. وی اینجا راضی بود. اما حدود یک سال پیش در حادثه ای کشته شد. شوهرم و من دوست داریم بنایی به یادبود او در دانشگاه بنا کنیم.»

رییس با غیظ گفت :« خانم محترم ما نمی توانیم برای هرکسی که به هاروارد می آید و می میرد، بنایی برپا کنیم. اگر این کار را بکنیم، اینجا مثل قبرستان می شود.»

خانم به سرعت توضیح داد: «آه... نه... نمی خواهیم مجسمه بسازیم. فکر کردیم بهتر باشد ساختمانی به هاروارد بدهیم.»

رییس لباس کتان راه راه و کت و شلوار دست دوز و کهنه آن دو را برانداز کرد و گفت: «یک ساختمان! می دانید هزینه ی یک ساختمان چقدر است؟ ارزش ساختمان های موجود در هاروارد هفت و نیم میلیون دلار است.»

خانم یک لحظه سکوت کرد.

رییس خشنود بود.

شاید حالا می توانست از شرشان خلاص شود.

زن رو به شوهرش کرد و آرام گفت: «آیا هزینه راه اندازی دانشگاه همین قدر است؟ پس چرا خودمان دانشگاه راه نیندازیم؟»

شوهرش سر تکان داد.

رییس سردرگم بود. آقا و خانمِ "لیلاند استنفورد" بلند شدند و راهی کالیفرنیا شدند، یعنی جایی که دانشگاهی ساختند که تا ابد نام آنها را برخود دارد:

دانشگاه استنفورد از بزرگترین دانشگاههای جهان، یادبود پسری که هاروارد به او اهمیت نداد

 

تن آدمی شریف است به جان آدمیت / نه همین لباس زیباست نشان آدمیت 

کسب درآمد 500 هزار تومان در ماه آسان و تضمینی

[ ۱۳۸۸/۱۱/۱۱ ] [ ٢:٠٩ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

 

چرچیل (نخست وزیر سابق بریتانیا) روزی سوار تاکسی شده بود و به دفتر BBC برای مصاحبه می‌رفت.

هنگامی که به آن جا رسید به راننده تاکسی گفت آقا لطفاً نیم ساعت صبر کنید تا من برگردم.

راننده گفت: "نه آقا! من می خواهم سریعاً به خانه بروم تا سخنرانی چرچیل را از رادیو گوش دهم"

چرچیل از علاقه‌ی این فرد به خودش خوشحال و ذوق‌زده شد و یک اسکناس ده پوندی به او داد.

راننده تاکسی با دیدن اسکناس گفت: "گور بابای چرچیل! اگربخواهید، تا فردا هم این‌جا منتظر می‌مانم

کسب درآمد 500 هزار تومان در ماه آسان و تضمینی

[ ۱۳۸۸/۱۱/۱۱ ] [ ۱:٤٦ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

 

چرچیل (نخست وزیر سابق بریتانیا) روزی سوار تاکسی شده بود و به دفتر BBC برای مصاحبه می‌رفت.

هنگامی که به آن جا رسید به راننده تاکسی گفت آقا لطفاً نیم ساعت صبر کنید تا من برگردم.

راننده گفت: "نه آقا! من می خواهم سریعاً به خانه بروم تا سخنرانی چرچیل را از رادیو گوش دهم"

چرچیل از علاقه‌ی این فرد به خودش خوشحال و ذوق‌زده شد و یک اسکناس ده پوندی به او داد.

راننده تاکسی با دیدن اسکناس گفت: "گور بابای چرچیل! اگربخواهید، تا فردا هم این‌جا منتظر می‌مانم

[ ۱۳۸۸/۱۱/۱۱ ] [ ٥:٥٤ ‎ق.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

1-حدودا یک قرن قبل قند از کشور بلژیک به ایران صادر می شد . به دلیل مسائلی که میان روحانیون  و یکی از اتباع بلژیک پیش آمده بود فتوای حرام بودن قند صادر شده بود و کسی قند نمی خورد. یکی از تجار که قندهایش رو دستش مانده بود به سراغ یکی از مراجع رفت و با تقدیم خمس و زکات مشکل را برای وی مطرح کرد. بعد از آن بر فتوای قبلی تبصره ای صادر شد که حرام بودن قند وقتی است که مستقیما در دهان گذاشته شود ، اگر قند را پیش از گذاشتن در دهان در چای بزنید حلال می شود . ……. هنوز هم بسیاری از افراد مسن بدون آنکه دلیل آن را بدانند ،قبل از آنکه قند را در هان بگذارند آن  را در استکان چای فرو می برند

کسب درآمد 500 هزار تومان در ماه آسان و تضمینی


 

 


ادامه مطلب
[ ۱۳۸۸/۱۱/۱٠ ] [ ٥:٠٩ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]


 

نام : کمال
کلاس : دبستان
موزو انشا : عزدواج!

هر وقت من یک کار خوب می کنم مامانم به من می گوید بزرگ که شدی برایت یک زن خوب می گیرم.
تا به حال من پنج تا کار خوب کرده ام و مامانم قول پنج تایش را به من داده است.

کسب درآمد 500 هزار تومان در ماه آسان و تضمینی


 

 


ادامه مطلب
[ ۱۳۸۸/۱۱/۱٠ ] [ ٥:٠٦ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]
[ ۱۳۸۸/۱۱/۱٠ ] [ ٤:٥۳ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

امریکا: شما خلاف می کنید.پلیس شما را دستگیر میکند.احیاناً آن وسط مقادیری مشت و لگد توسط افسر پلیس دریافت میدارید. یک نفر از این صحنه فیلم میگیرید و در اینترنت پخش می کند. صحنه ضرب و شتم شما از 222 کانال خبری و سیاسی پخش می شود. پلیس رسوا می شود.پلیس از مردم امریکا عذرخواهی می کند.پلیس 15 میلیون دلار به شما غرامت می دهد.شما نیز به خاطر جرمی که مرتکب شده اید مجازات می شوید.

ایتالیا: شما خلاف می کنید. پلیس شما را دستگیر می کند. شما به پلیس رشوه می دهید. شما آزاد می شوید!

کسب درآمد 500 هزار تومان در ماه آسان و تضمینی


 

 


ادامه مطلب
[ ۱۳۸۸/۱۱/۱٠ ] [ ٤:٤٦ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

 

چند روز پیش سالروز کشف قاره امریکا بود.

اگر کریستوفر کلمبوس ازدواج کرده بود، ممکن بود هیچگاه قاره امریکا را کشف نکند، چون بجای برنامه ریزی و تمرکز در مورد یک چنین سفر ماجراجویانه ای، باید وقتش را به جواب دادن به همسرش، در مورد سوالات ذیل می گذراند :

-کجا داری میری؟

 

 

کسب درآمد 500 هزار تومان در ماه آسان و تضمینی


 


ادامه مطلب
[ ۱۳۸۸/۱۱/۱٠ ] [ ٤:٢٢ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

 

 

1-تمام القاب خوب متعلق به شماست (خورشید خانوم ،طلا خانوم ،مهتاب خانوم و......)

2-توانایی بسیار بالا در خرید کردن دارید .


کسب درآمد 500 هزار تومان در ماه آسان و تضمینی


ادامه مطلب
[ ۱۳۸۸/۱۱/۱٠ ] [ ٤:٤۸ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]


کوهنوردی می‌خواست از بلندترین کوه بالا برود...

او پس از سالها آماده سازی، ماجراجویی خود را آغاز کرد ولی از آنجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست، تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود. 
شب، بلندی های کوه را تماماً در برگرفته بود و مرد هیچ چیز را نمی دید. همه چیز سیاه بود و ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود...

همانطور که از کوه بالا می رفت، چند قدم مانده به قله کوه، پایش لیز خورد و در حالی که به سرعت سقوط می کرد، از کوه پرت شد...

در حال سقوط فقط لکه های سیاهی را در مقابل چشمانش می دید و احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله قوه جاذبه او را در خود می گرفت... 

همچنان سقوط می کرد و در آن لحظات ترس عظیم، همه رویدادهای خوب و بد زندگی به یادش آمد.اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به او نزدیک است...

ناگهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شد. بدنش میان آسمان و زمین معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود و در این لحظه ی سکون برایش چاره ای نمانده جز آن که فریاد بکشد:
" خدایا کمکم کن"
 

ناگهان صدایی پر طنین که از آسمان شنیده می شد، جواب داد:
" از من چه می خواهی؟ "
- ای خدا نجاتم بده!
- واقعاً باور داری که من می توانم تو را نجات بدهم؟
- البته که باور دارم.
اگر باور داری، طنابی که به کمرت بسته است را پاره کن!!! 

یک لحظه سکوت... و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد.....

چند روز بعد در خبرها آمد: یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند. بدنش از یک طناب آویزان بود و با دستهایش محکم طناب را گرفته بود.
او فقط یک متر با زمین فاصله داشت!
 

 


***********************************


به خداا اعتماد کنیم.

[ ۱۳۸۸/۱۱/٩ ] [ ٧:۳٩ ‎ق.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]


ای خدا Hard دلم Format مکن ........... Filed من را خالی از برکت مکن


Option غم را خدایا On مکن ............. File اشکم را خدایا Run مکن 

Deltree کن شاخه های غصه را ............سردی و افسردگی هر سه را 

Jumper شادی بیا تا Set کنیم .............سیستم اندوه را Reset کنیم 

نام تو Password درهای بهشت ............ آدرس Email سایت سرنوشت 

ای خدا روز ازل Cad داشتی .................Mouse بود اما مگر Pad داشتی 

که چنین طرح 3D می زدی .................طرح خود بر روی CD می زدی 

تا نیفتد Bug در اندیشه مان ................تا که ویروسی نگردد ریشه مان 

ای خدا بر ما ایمن فرست ..................بهر دلهای پر آتش Fan فرست 

ای خدا حرف دلم با کی زنم ..............Help می خواهم که F1 می زنم

[ ۱۳۸۸/۱۱/٩ ] [ ٧:۳۸ ‎ق.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]



چهره ای که جاودانه ماند


اخیرا مجله لایف با اقدامی جالب پس از گذشت 120 سال از تولد چارلی چاپلین، سلطان سینمای کمدی جهان عکس هایی از وی را منتشر کرد که بعضا تا پیش از این در هیچ کجا به نمایش درنیامده بودند که امیدوارم برای شما دوستان هم جالب و ارزنده باشه ...


 لطفا تا باز شدن کامل عکسها شکیبا باشید
در صورتی که هر یک از عکس ها باز نشد بر روی آن راست کلیک کرده و گزینه Show Picture را انتخاب کنید


ادامه مطلب
[ ۱۳۸۸/۱۱/۸ ] [ ٤:۳٩ ‎ق.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

پادشاه بیدار است!

مردی به دربار خان زند می رود و با ناله و فریاد می خواهد تا کریمخان را ملاقات کند. سربازان مانع ورودش می شوند. خان زند در حال کشیدن قلیان ناله و فریاد مردی را می شنود و می پرسد ماجرا چیست؟ پس از گزارش سربازان به خان ؛ وی دستور می دهد که مرد را به حضورش ببرند.

مرد به حضور خان زند می رسد. خان از وی می پرسد که چه شده است این چنین ناله و فریاد می کنی؟

مرد با درشتی می گوید دزد ، همه اموالم را برده و الان هیچ چیزی در بساط ندارم.

خان می پرسد وقتی اموالت به سرقت میرفت تو کجا بودی؟

مرد می گوید من خوابیده بودم.

خان می گوید خب چرا خوابیدی که مالت را ببرند؟

مرد در این لحظه پاسخی می دهد آن چنان که استدلالش در تاریخ ماندگار می شود و سرمشق آزادی خواهان می شود .

مرد می گوید : چون فکر می کردم تو بیداری من خوابیده بودم!!!

خان بزرگ زند لحظه ای سکوت می کند و سپس دستور می دهد خسارتش از خزانه جبران کنند. و در آخر می گوید این مرد راست می گوید ما باید بیدار باشیم!


ادامه مطلب
[ ۱۳۸۸/۱۱/٧ ] [ ٦:٠۱ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

تا سوأل هستش. باید اونها رو سریع جواب بدی. حق فکر کردن نداری، حالا بزار ببینیم، چقدر باهوش هستی.
آماده ای؟
برو پایین تر.....


سوأل اول :
فرض کنید در یک مسابقه دوی سرعت شرکت کرده اید. شما از نفر دوم سبقت می گیرید حالا نفر چندم هستید؟

پاسخ:
اگر پاسخ دادید که نفر اول هستید، کاملاً در اشتباه هستید! اگر شما از نفر دوم سبقت بگیرید، جای او را می گیرید و نفر دوم خواهید بود.



سعی کن تو سوأل دوم گند نزنی.
برای پاسخ به سوأل دوم، باید زمان کمتری را نسبت به سوأل اول فکر کنی.

سوأل دوم:
اگر شما توی همون مسابقه از نفر آخر سبقت بگیرید، نفر چندم خواهید شد؟

جواب:
اگر جواب شما این باشه که شما یکی مانده به آخر هستید، باز هم در اشتباهید. بگید ببینم شما چه طور می تونید از نفر آخر سبقت بگیرید؟؟ (اگر شما از نفر آخر عقب تر باشید، خوب شما نفر آخر هستید و از خودتون میخواهید سبقت بگیرید؟؟؟؟)

شما در این مورد خیلی خوب کار نمی کنید، نه؟


سوأل سوم:
ریاضیات فریبنده!!! این سوأل رو فقط ذهنی حل کنید. از قلم و کاغذ و ماشین حساب استفاده نکنید.

عدد 1000 رو فرض کنید. 40 رو به اون اضافه کنید. حاصل رو با یک 1000 دیگه جمع کنید. عدد 30 رو به جواب اضافه کنید. با یک هزار دیگه جمع کنید. حالا 20 تا دیگه به حاصل جمع، اضافه کنید.
1000 تای دیگه جمع کنید و نهایتاً 10 تا دیگه به حاصل اضافه کنید. حاصل جمع بالا چنده؟



به عدد 5000 رسیدید؟ جواب درست 4100 است.
باور ندارید؟ با ماشین حساب حساب کنید.
مشخصتاً امروز روز شما نیست. شاید بتونید سوأل آخر رو جواب بدید. تمام سعی خودتون رو بکنید. آبروتون در خطره!!!

سوال آخر؟پدر ماری، پنج تا دختر داره: 1-Nana 2- Nene 3- Nini 4- Nono. اسم پنجمی چیه؟



جواب: Nunu؟



نه! البته که نه. اسم دختر پنجم ماری هستش. یک بار دیگه سوأل رو بخونید.



بابا ایول، مارو باش رو دیوار کی داریم یادگاری می نویسیم. آبرومونو بردی که بابا.

[ ۱۳۸۸/۱۱/٧ ] [ ٥:٥٥ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

مردی در کنار ساحل دورافتاده ای قدم می‌زد. مردی را در فاصله دور می بیند که مدام خم می‌شود و چیزی را از روی زمین بر می‌دارد و توی اقیانوس پرت می‌کند. نزدیک تر می شود، می‌بیند مردی بومی صدفهایی را که به ساحل می افتد در آب می‌اندازد.
 صبح بخیر رفیق، خیلی دلم می خواهد بدانم چه می کنی؟
 این صدفها را در داخل اقیانوس می اندازم. الآن موقع مد دریاست و این صدف ها را به ساحل دریا آورده و اگر آنها را توی آب نیندازم از کمبود اکسیژن خواهند مرد.
دوست من! حرف تو را می فهمم ولی در این ساحل هزاران صدف این شکلی وجود دارد. تو که نمی‌توانی آنها را به آب برگردانی خیلی زیاد هستند و تازه همین یک ساحل نیست. نمی بینی کار تو هیچ فرقی در اوضاع ایجاد نمی کند؟
مرد بومی لبخندی زد و خم شد و دوباره صدفی برداشت و به داخل دریا انداخت و گفت: برای این یکی اوضاع فرق کرد!

[ ۱۳۸۸/۱۱/٧ ] [ ٥:٠٦ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٢۶ساعت ۱۱:۱۴ ‎ق.ظ توسط امیر رضا صدری خواه نظرات (0) |

[ ۱۳۸۸/۱۱/٥ ] [ ٤:٥۸ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

یکی از دوستان ما که مرد نکته سنجی است، یک تعبیر بسیار لطیف داشت که اسمش را گذاشته بود: « منطق ماشین دودی». می گفتیم منطق ماشین دودی چیست؟ می گفت من یک درسی را از قدیم آموخته ام و جامعه را روی منطق ماشین دودی می شناسم.

وقتی بچه بودم، منزلمان در حضرت عبدالعظیم بود و آن وقتها قطار راه آهن به صورت امروز نبود و فقط همین قطار تهران-شاه عبدالعظیم بود. من می دیدم که قطار وقتی در ایستگاه بود، بچه ها دورش جمع می شوند و آن را تماشا می کنند و به زبان حال می گویند: « ببین چه موجود عجیبی است!» معلوم بود که یک احترام و عظمتی برای آن قائل هستند. تا قطار ایستاده بود، با یک نظر تعظیم و تکریم و احترام و اعجاب به او نگاه می کردند تا کم کم ساعت حرکت قطار می رسید و قطار راه می افتاد. همین که راه می افتاد، بچه ها می دویدند، سنگ بر می داشتند و قطار را مورد حمله قرار می دادند. من تعجب می کردم که اگر به این قطار باید سنگ زد، چرا وقتی که ایستاده یک ریگ کوچک هم به آن نمی زنند و اگر باید برایش اعجاب قائل بود، اعجاب بیشتر در وقتی است که حرکت می کند.این معما برایم بود تا وقتی که بزرگ شدم و وارد اجتماع شدم. دیدم این قانون کلی زندگی ما ایرانیان است که هر کسی و هر چیزی تا وقتی که ساکن است، مورد احترام است. تا ساکت است، مورد تعظیم و تجلیل است. اما همین که به راه افتاد و یک قدم برداشت، نه تنها کسی کمکش نمی کند، بلکه سنگ است که به طرف او پرتاب می شود و این نشانه یک جامعه مرده است. ولی یک جامعه زنده فقط برای کسانی احترام قائل است که متکلم هستند نه ساکت؛ متحرکند نه ساکن؛ باخبرترند نه بی خبرتر».

شهید مرتضی مطهری(ره)

[ ۱۳۸۸/۱۱/٥ ] [ ٤:٤٤ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

[ ۱۳۸۸/۱۱/٥ ] [ ٥:۱٩ ‎ق.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

سوء تفاهم

مرد از زن که به شدت احساس زیبایی می‌کرد، پرسید: ببخشید، شما "شارون استون"

 نیستین؟ زن با عشوه گفت: نه... ولی...

و پیش از آنکه ادامه بدهد، مرد گفت: بله، فکر می‌کردم. چون...

زن حرفش را برید، ولی همه می‌گن خیلی شبیهشم. اینطور نیست؟ 

....


 


ادامه مطلب
[ ۱۳۸۸/۱۱/٤ ] [ ٦:٠٤ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

 

 

ضدحال یعنی وقتی منتظر فیلم مورد علاقت هستی برق بره 

ضدحال یعنی بعد از کلی مصیبت که بابات برات موبایل ثبت نام کرده همه سیمکارتا بیاد جز مال تو 

ضدحال یعنی یه جلسه سر کلاس نری فقط همون یه جلسه استاد حضور غیاب کنه 

ضدحال یعنی با شکم گرسنه بری تو صف ژتون تموم کرده باشن 

ضدحال یعنی یه هفته قبل از اینکه جشن تولد بگیری خاله مامانت فوت کنه 

ضدحال یعنی قبض تلفن بیاد ....... تومن

ضدحال یعنی بعد از کلی مخ زدن تو اینترنت همینکه بیای به نتیجه برسی اشتراکت تموم بشه 

ضدحال یعنی با افتادن با 9.99 

ضد حال یعنی یه مانتو خوشگل بخری همون روز اول گیر کنه به صندلی پاره بشه 

ضدحال یعنی صبح ساعت ۷ بری سر کلاس استاد نیاد

ضدحال یعنی بعد اینکه کلی افه زبان اوومدی نمره زبانت بشه 10 

ضدحال یعنی داداش کوچیکت ۲شاخه مودمو اشتباهن بزنه تو پریز برق 

ضد حال یعنی بری عروسی خانمها و اقایون جدا باشن

ضدحال یعنی تو اتاقت فیلم نگاه میکنی همینکه میرسه جای.........مامان بیاد تو 

ضدحال یعنی گل خوردن دقیقه ۹6 

ضدحال یعنی صبح روزی که با دوستات میخوای بری کوه بارون بیاد 

ضدحال یعنی از سرویس دانشگاه جا موندن

ضدحال یعنی با ماشین بابا جریمه شدن 

ضدحال یعنی سلام کنی جوابتو ندن

ضدحال یعنی عینکت سر جلسه امتحان بیفته زمین بشکنه 

ضد حال یعنی سر جلسه امتحان خودکارت تموم بشه 

ضدحال یعنی تاکسی سوار شی وسط راه بنزین تموم کنه

ضد حال یعنی اونیکه خیلی دوستش داری رو نتونی ببینی

ضدحال یعنی پنج دقیقه مونده به زنگ تفریح استاد اسمتو صدا کنه درس رو بلد نباشی 

به زمین بیفتی و آخر بشی ضدحال یعنی یک قدمی خط پایان مسابقه دو 

ضدحال یعنی روز آخر خدمت سربازی اضافه خدمت بخوری 

ضدحال یعنی سر سفره عقد عروس خانوم بگه نه

[ ۱۳۸۸/۱۱/٤ ] [ ٢:۳٥ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

سلام...

نمیتونم بگم آدم آرومی هستم یا نه.همیشه در ظاهر شلوغ

 بودم .اما درونم سکوت مطلق..

البته خیلی با خودم حرف میزنم و بیشتر درد و دلما که فقط

 خودمو ودلم میدونیم رو برای خودم میگم(اوووووه!!!!چی شد..کسی فهمید؟؟نه والله..)

بیشتر وقتا تا اونجایی که بتونم تو بحثی شرکت نمیکنم.چون

 بیشتر بحثا هدف و موضوع خاصی رو دنبال نمیکن و بعضی از

 اونها اصلا بحث نیست..بعضی وقتا هم طرفای بحث آدمای

 بی منطقی هستن و مرغشون یه پا داره..

 این چند وقته که وبلاگ گردی میکردم..اصولا خواننده خاموش

 بودم یا اگر تو وبلاگی شعر قشنگی و احساس لطیفی بود یه

 جمله ای مینوشتم  ..

 چند روز پیش تو یه وبلاگ یه مطلب نقدی نوشته شده بود به

 نظرمنم اصلا درست نبود و یه جورایی خاله زنک بازی بود..

 قسمت نظرات رو باز کردم دیدم به به چقدر نظرات موافق/چقدر

 تشویق/چقدر احسنت..به خودم گفتم انگار فقط من مخالفم!!

 خلاصه ما نظر خودمون رو نوشتیم..نون و آبدار هم بود..چند تا

 پرسش هم از نویسنده گرامی پرسیدیم و گفتیم بعدا خدمت  

میرسیم تا بیشتر و بهتر با هم بحث کنیم..بعد چند روز رفتم

 دیدم اصلا نظر من پاک شده !!!اما به جاش تهداد به به چه چه زیاد شده...

حالا فهمیدم چرا این همه موافق داشت..واصلا مخالفی نداشت.

بابا این قسمت نظرات رو تغییر بده بگو :بیا تعریف تمجدیدتو بکن

 تشریفتو ببر..!!

 چرا ما آدما انقدر قدرت نقد پذیریمون کمه؟؟چرا به خودمون

 اجازه میدیم هر کسی رو نقد کنیم اما خودمون این اجازه رو به

 کسی نمیدیم؟؟

 این فقط یه نمونه کوچیک بود...تو دنیای واقعی زیاده...

 مگه نگفنم دوست واقعی کسیه که عیبتو بهت بگه؟؟پس چرا

 اگه کسی این کار رو با ما بکنه دورش یه خط قرمز میکشیم؟؟

[ ۱۳۸۸/۱۱/٤ ] [ ٢:٢٠ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

عکس : استخدام یک نگهبان عالی !!!

s-negahban.jpg

[ ۱۳۸۸/۱٠/٢٩ ] [ ٧:٠٧ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

اس ام اس (پیامک) قشنگ

منتظر کسی باش که اگه حتی در ساده ترین لباس بودی، حاضر باشه تو رو به همه دنیا نشون بده وبگه که: “این دنیای منه”

 

  شعر اس ام اس (پیامک)ی قشنگ

قلب من در هر زمان خواهان توست  / این دو چشمان عاشقم مهمان توست / گرچه لبریز از غمی درمانده ام / این نگاهم  در پی درمان توست …!

 

 

   sms farsi یک بوسه

تمام شیرینی عسل از بوسه است پاسخ هر بوسه ای یک بوسه است بهترین هدیه پس از یک انتظار بشنوید از من فقط یک بوسه است

 

 

  اس ام اس (پیامک) جدید قشنگ

شعله گفت کاش روزی به شمعدان میرسیدم شمع بدون اینکه حرفی بزند ذره ذره آب شد تا شعله به آرزویش برسد!

 

 

 

  اس ام اس (پیامک)sms farsi

یارو میره توی یه طویله که پر از خر و الاغ، با خودش گفت:عجب آینه کاری قشنگی هااا

 

 

 

  اس ام اس (پیامک) ضد حال . قشنگ

تو رو به قیمت جون ؛ به همین یه لقمه نون تو رو به ماه آسمون ؛ به عاشقای بی نشون تو رو به حرمت چشمهات ؛ به همه ی مقدسات ؛ تو رو به خود خدا ؛ به هق هق شبونه هات ؛ قسمت میدم، جوراب هاتو بشو خفمون کردی

 

 

 

  اس ام اس (پیامک) ضد عشق

نفرین به اون کسایی که روی دلها پا میزارن تا که میبینن عاشقی میرن و تنهات میزارن نفرین به آدمهایی که تو سینه دل ندارن عاشق،عاشق کشی اند رحم و مروت ندارن

 

 

 

  جوک اس ام اس (پیامک) قشنگ . کوتاه

اگه یکی با گاری دنبالت کرد اصلا نترس ؛ نون خشکیه اونم فهمیده با نمکی!

 

 

 

  جوک شعر اس ام اس (پیامک) قشنگ

غبار از چهره ی نازت بگیرم یک شب پرده از رازت بگیرم تو در چشمان من یک سیب سرخی خدا قسمت کند گازت بگیرم!!!

 

 

 

  اس ام اس (پیامک) خوشگل sms farsi

هر وقت توی زندگی به یه در بزرگ رسیدی که روش یه قفل بزرگ بود نترس و نا امید نشو!!! چون اگه قرار بود باز نشه جاش یه دیوار میذاشتن

[ ۱۳۸۸/۱٠/٢٩ ] [ ٦:۳۳ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

آیا تا به حال به ریشه کلمات فکر کردید ؟

هر اسم و کلمه ای به دلیل خاصی بوجود اومده که بعضی از این دلایل رو می دونیم و بعضی هاش رو نمی دونیم .

داشتم به ریشه بعضی کلمه ها  و علت نامگذاریشون فکر می کردم که به موضوع جالبی برخوردم . نمی دونم تو کشورهای دیگه دنیا هم همینطوره یا نه ولی ما ایرانی ها عادت جالبی داریم . شاید عادت واژه مناسبی نباشه ولی من عبارت مناسبتری پیدا نکردم .

این عادت ما ایرانی ها اینه که ما خیلی از کلمات را یا بهتره بگم خیلی از محصولات مصرفی رو به نام اولین تولید کنندش می شناسیم . به همین خاطر با حاج کاظم نشستیم و چند مثال جالب رو پیدا کردیم که براتون می نویسم .

بعضی از این کلمه ها کاملاً واضحه که اسم شرکت سازنده اون محصول هستند ولی بعضی از این اسمها انقدر توی فرهنگ ما جا افتاده اند که معادلی براشون وجود نداره .

ادامه مطلب رو بخونید تا بهتر متوجه بشید .

 


ادامه مطلب
[ ۱۳۸۸/۱٠/٢٩ ] [ ٦:۱۱ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

 

 

یکشنبه پیش بود شام مهمان یک خانواده آلمانی بودم، چند نفر غیر ایرانی هم حضور داشتند. این خانواده آلمانی کمی با ایران آشنایی داشتند و با خانواده های ایرانی دیگری نیز رفت و آمد داشتند و دو بار هم به ایران آمده بودند و خود من هم چند بار آنها را به صرف غذای ایرانی دعوت کرده بودم. صحبت از غذای ایرانی شد و یکی از خانمها گفت: "شما ایرانیها از غذا خوردن هیچ لذتی نمی برید.". پرسیدم: "چرا؟"
گفت: "شما ۲، ۳ ساعت روی غذایی مثل قورمه سبزی که از بهترین غذاهای ایرانی است یا کباب کوبیده کار می کنید تا آماده شود، اما موقع صرف این غذاها، حداکثر در ۱۵ دقیقه آنرا میل می کنید، بدون اینکه لحظه ای توجه کنید که ساعتها روی آن زحمت کشیده شده است. اما ما برای غذا درست کردن، نهایتا ۱۵ دقیقه روی آن کار می کنیم، اما ۲، ۳ ساعت در کنار خانواده یا در حال مطالعه آنرا می خوریم و از تک تک لقمه ها لذت می بریم و خوشحالیم که این امکان را داریم که این لذت را داشته باشیم."

یاد حرف پدربزرگم افتادم که همیشه میگفت: "کاشکی وقتی یک بنّا یا کارگر ساختمان، پتک را برمیدارد تا یک ساختمان را خراب کند، برای لحظه ای درنگ کند و فکر کند که روزی که این ساختمان بنا میشده است، برایش چه زحمتها کشیده شده و چه امیدها و آرزوهای بزرگی در کنار بالا آمدن و ساخته شدن این ساختمان به وجود آمده است و حداقل با احترام به کسانی که این ساختمان را بنا کردند و یا آرزوهایشان را در پی آن قرار داده اند، پتک را محکم بر آن ساختمان بکوبد."

در زندگی معمولی هم همینطور است. گاهی به راحتی بدون توجه به زحماتی که برای چیزی کشیده شده است، به راحتی با یک کلمه حرف و یا یک عمل ، نابود و خرابشان می کنیم، مثل آبروی دیگران. مثل خدمتی که کسی دیگر کرده و حالا آن شخص را میکوبیم یا خدمتش را به اسم خود می کنیم. خانواده یا جمعی را که سالهای سال با خوشی در کنار هم بوده اند را با یک حرف یا سوءظن نابجا به جان هم می اندازیم یا سر یک مساله سیاسی، فرهنگی و ... آنچنان پرده ها را میدریم که دیگر بازگشت به نقطه اول غیر ممکن میشود یا  یک سیستم مدیریتی ، فکری و ... را که مدتها روی آن کار شده است و حتی با شیوه سعی و خطا به مسیر درست آورده شده است، با یک سنگ اندازی عمدی یا غیر عمدی یا ایجاد بدبینی از جاده منحرف و تمام زحمات را بر باد میدهیم.

کاش حداقل اگر چیزی را کسی خواست خراب کند، لحظه ای تامل کند که پشت این چیز، چه امیدها، آرزوها و زحماتی وجود دارد.

 

 

کسی که زحمت ساختن چیزی را کشیده باشد و برای ساختنش، خون دل خورده باشد یا صبر کرده باشد، به راحتی حاضر به خراب کردن آن نمی شود.

[ ۱۳۸۸/۱٠/٢۸ ] [ ٢:٤۱ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

چرا در تعطیلات و اوقات فراغت آن طور که باید نمی توانیم خوش بگذرانیم؟ شما ممکن است نبود پول و امکانات را در صدر دلایل ذکر کنید اما خیلی وقت ها با وجود مهیا بودن این دو، باز هم یک جای کار می لنگد.
حتماً برایتان پیش آمده که بعد از یک پروژه کار طاقت فرسا یا در تعطیلات بین دو ترم یا در تعطیلات آخر هفته یا عید نوروز، یعنی زمانی که دوست دارید استراحت کنید و خوش بگذرانید، برخلاف انتظارتان تنها کاری که نمی توانید انجام بدهید، استراحت و تفریح است، چرا که ناخوش می شوید یا روحیه مناسبی ندارید. چرا این طور می شود؟ چرا به قول ما ایرانی ها، غروب جمعه یا روزهای تعطیل دیگر غم انگیز است؟، دانشمندان دانشگاه UCLA این موضوع را بررسی و دلیلی برای آن ارائه کرده اند و اسمش را گذاشته اند اثر let-down.

واقعیت این است که هنگام کارها و رخدادهای توام با استرس، مثلاً بعد از استرس کاری یا فشار امتحانات، هورمون های ویژه یی برای مقابله با استرس از بدن ترشح می شوند. این هورمون ها بر مقاومت عمومی بدن می افزایند و مثلاً بدن را در برابر بیماری ها تا حدی مقاوم می کنند. اما به محض اینکه نفسی به راحتی می کشید و پا به دوران آسودگی می گذارید، سطح این هورمون ها پایین می آیند و دردسرها شروع می شوند. شما ممکن است سرما بخورید، آنفلوآنزا بگیرید، دچار سردرد شوید، پوست تان ملتهب شود یا افسرده بشوید.

خب چه کار باید کرد؟ بعضی ها که جزء افراد پرکار جامعه هستند دقیقاً به همین خاطر ترجیح می دهند دوره استراحت خود را کوتاه کنند. آنها ترجیح می دهند به جای تحمل اثرlet-down فشار کاری را تحمل کنند، اما به نظر خیلی ها این روش خوبی نیست چرا که بدن انسان نباید تحت استرس و فشار همیشگی باشد.

چاره این کار خیلی ساده است. شما می توانید نوعی دیگر از استرس را جانشین استرس کار و تحصیل کنید. 

یکی از بهترین استرس های بدنی مفید، ورزش است. شما اصلاً لازم نیست یک ساعت ورزش دشوار را برای دیدن اثرات این روش امتحان کنید. کافی است در تعطیلات هر روز 10 دقیقه ورزش کنید، مثلاً پیاده روی ساده انجام دهید یا شنا بروید.

[ ۱۳۸۸/۱٠/٢۸ ] [ ٢:۳٥ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

 

روز اول پسرک مجبور شد 37 میخ به دیوار روبرو بکوبد. در روزها و هفته ها ی بعد که پسرک توانست خلق و خوی خود را کنترل کند و کمتر عصبانی شود، تعداد میخهایی که به دیوار کوفته بود رفته رفته کمتر شد.. پسرک متوجه شد که آسانتر آنست که عصبانی شدن خودش را کنترل کند تا آنکه میخها را در دیوار سخت بکوبد

بالأخره به این ترتیب روزی رسید که پسرک دیگر عادت عصبانی شدن را ترک کرده بود و موضوع را به پدرش یادآوری کرد. پدر به او پیشنهاد کرد که حالا به ازاء هر روزی که عصبانی نشود، یکی از میخهایی را که در طول مدت گذشته به دیوار کوبیده بوده است را از دیوار بیرون بکشد

روزها گذشت تا بالأخره یک روز پسر جوان به پدرش روکرد و گفت همه میخها را از دیوار درآورده است. پدر، دست پسرش را گرفت و به آن طرف دیواری که میخها بر روی آن کوبیده شده و سپس درآورده بود، برد

پدر رو به پسر کرد و گفت: « دستت درد نکند، کار خوبی انجام دادی ولی به سوراخهایی که در دیوار به وجود آورده ای نگاه کن !! این دیوار دیگر هیچوقت دیوار قبلی نخواهد بود

پسرم وقتی تو در حال عصبانیت چیزی را می گوئی مانند میخی است که بر دیوار دل طرف مقابل می کوبی. تو می توانی چاقوئی را به شخصی بزنی و آن را درآوری، مهم نیست تو چند مرتبه به شخص روبرو خواهی گفت معذرت می خواهم که آن کار را کرده ام، زخم چاقو کماکان بر بدن شخص روبرو خواهد ماند. یک زخم فیزکی به همان بدی یک زخم شفاهی است.

دوست ها واقعاً جواهر های کمیابی هستند ، آنها می توانند تو را بخندانند و تو را تشویق به دستیابی به موفقیت نمایند. آنها گوش جان به تو می سپارند و انتظار احترام متقابل دارند و آنها همیشه مایل هستند قلبشان را به روی ما بگشایند»

 

[ ۱۳۸۸/۱٠/٢۸ ] [ ٢:۳٦ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

اس ام اس احساساتی.اس ام اس امروز.اس ام اس باحال.اس ام اس برای دوست

اس ام اس برای معشوق.اس ام اس برای همه.اس ام اس بسیار زیبا.اس ام اس بهمن ماه 88

اس ام اس تاثیر گذار.اس ام اس تولد.اس ام اس جدید.اس ام اس خیانت.اس ام اس خیلی جدید

 

 

مهربانی تزئین لحظه هاست

برای مهربانیت جوابی جز دوست داشتن ندارم . . .

خدایا وقتی ازم گرفتی و بهم بخشیدی ، فهمیدم که

معادله زندگی ، نه غصه خوردن برای نداشته هاست

و نه شاد بودن برای داشته ها . . .

اگه ما کنار هم باشیم خوشیم / پس خوبه از هم دیگه جدا نشیم

من کنار تو ، تو کنار من / پس نگاه با هر غریبه قدغن

این سخن در آسمان باید نوشت:

با تو در دوزخ مداوم ، بی تو هرگز در بهشت . . .

بقیه در ادامه مطلب


تنهایی آدم ها به عمق دریاست ، ولی پر کردنش با یک لیوان محبت کافیه . . .

MARAb-T920b

این طوری نمی تونی بخونیش، برو بگیرش جلوی آینه !

خواستم توی قلبت خونه کنم دیدم زمینش خیلی گرونه !

ما که فقیریم ، توی چشات چادر میزنیم . . .

فرقی نمیکنه که به اندازه دل یک گنجشک دوستت داشته باشم یا به اندازه دل فیل

مهم اینه که به اندازه یک دل دوستت دارم . . .

اگر روزی مقدر شد که با اشکت وضو سازم / خدا داند که با چشمت هزاران قبله می سازم . . .

دانم و دانی که جانم عاقبت از آن توست / پس نزن آتش به جانم چون که جانم جان توست

گر زنی آتش به جانم من بسوزم در رهت / پس از آن هر ذره خاکسترم خواهان توست . . .

نازی که ز لبخند گل یاس هویداست / زیبائی عشق است که در چشم تو پیداست . . .

هر آنکه از رفاقت دم میزد / ولی ناخوداگاه از خیانت دم میزد

تو رویاهام که با هر یک رفیقو / که با هر یک غم و شادی شریکو

به وقت خوش همه با تو رفیقو / به مشکل میرسی هر یک غریب

توی گفنار خویش دم از رفاقت / ولی بوئی نبردند از صداقت

[ ۱۳۸۸/۱٠/٢٧ ] [ ٥:٢٥ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

وقتی من یک کاری را دیر تمام می‌کنم، من کند هستم.

  وقتی رئیسم کار را طول دهد، او دقیق و کامل است.

 

  وقتی من کاری را انجام ندهم، من تنبل هستم.

  وقتی رئیسم کاری را انجام ندهد، او مشغول است.

 

  وقتی کاری را بدون اینکه از من خواسته شود انجام   دهم، من قصد دارم  خودم را زرنگ جلوه دهم.

  وقتی رئیسم این کار را کند، او ابتکار عمل به خرج داده است.

 

  وقتی من سعی در جلب رضایت رئیسم داشته باشم، من چاپلوسم.

  وقتی رئیسم، رئیسش را راضی نگاه دارد، او همکاری می‌کند.

 

  وقتی من اشتباهی کنم، من نادان هستم.

  وقتی رئیسم اشتباه کند، او مانند دیگران یک انسان است.

 

  وقتی من در محل کارم نباشم، من در گشت‌زدن هستم.

  وقتی رئیسم در دفترش نباشد، او مشغول انجام امور سازمان است.

 

  وقتی یک روز مرخصی استعلاجی داشته باشم، من همیشه مریض هستم.

  وقتی رئیسم در مرخصی استعلاجی باشد، او حتماً خیلی بیمار است.

 

  وقتی من مرخصی بخواهم، باید یک جلسه دلیل و توجیه بیاورم.

  وقتی رئیسم به مرخصی برود، باید می‌رفت چون خیلی کار کرده است.

 

  وقتی من کار خوبی انجام می‌دهم، رئیسم هرگز به خاطر نمی‌آورد.

 وقتی من کاراشتباهی انجام دهم،رئیسم هرگز فراموش نمی کند

[ ۱۳۸۸/۱٠/٢٧ ] [ ٤:٤٦ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

 

کفشهایم کو

 

چه کسی بود صدا زد: سهراب؟

 

آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ.

 

مادرم در خواب است

 

شب خرداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه ها

 

                                                    می گذرد

 

و نسیمی خنک از حاشیه ی سبز پتو خواب مرا می روبد.

 

بوی هجرت می آید:

 

بالش من پر آواز پر چلچله هاست.

 

صبح خواهد شد

 

و به این کاسه ی آب

 

آسمان هجرت خواهد کرد.

 

 

 

باید امشب بروم.

 

 

 

من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم

 

حرفی از جنس زمان نشنیدم.

 

هیچ چشمی٬ عاشقانه به زمین خیره نبود.

 

کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد.

 

هیچکس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت.

 

من به اندازه ی یک ابر دلم می گیرد

 

وقتی می بینم حوری

 

پای کم یابترین نارون روی زمین

 

فقه می خواند

 

 

 

چیزهایی هم هست٬ لحظه هایی پر اوج

 

(مثلا شاعره ای را دیدم

 

آنچنان محو تماشای فضا بود که در چشمانش

 

آسمان تخم گذاشت.

 

و شبی از شبها مردی از من پرسید

 

تا طلوع انگور٬ چند ساعت راه است؟)

 

 

 

باید امشب بروم

 

 

 

باید چمدانی را

 

که به اندازه ی پیراهن تنهایی من جا دارد٬ بردارم

 

و به سمتی بروم

 

که درختان حماسی پیدا است٬

 

رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند.

 

یک نفر باز صدا زد:سهراب!

 

کفش هایم کو؟

 

                                                          ((سهراب سپهری))

 

 

شنبه بیست و ششم دی 1388 توسط علیرضا |

 
درباره وبلاگ

آخرين مطالب
لینک دوستان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
آرشيو مطالب
بک لينک