[ ۱۳۸۸/۱٠/٢٦ ] [ ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

                         

 

[ ۱۳۸۸/۱٠/٢٦ ] [ ٤:٥٠ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

وقتی سارا دخترک هشت ساله ای بود، شنید که پدر ومادرش درباره برادر کوچکترش صحبت می کنند.
فهمید برادرش سخت بیمار است و آنها پولی برای مداوای او ندارند.
پدر به تازگی کارش را از دست داده بود و نمی توانست هزینه جراحی پرخرج برادر را بپردازد.
سارا شنید که پدر آهسته به مادر گفت: فقط معجزه می تواند پسرمان را نجات دهد.
سارا با ناراحتی به اتاق خوابش رفت و از زیر تخت، قلک کوچکش را درآورد.
قلک را شکست، سکه ها را روی تخت ریخت و آنها را شمرد، فقط 5 دلار.
بعد آهسته از در عقبی خانه خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت.
جلوی پیشخوان انتظار کشید تا داروساز به او توجه کند ولی داروساز سرش شلوغ تر از آن بود که متوجه بچه ای هشت ساله شود.
دخترک پاهایش را به هم می زد و سرفه می کرد، ولی داروساز توجهی نمی کرد
بالاخره حوصله سارا سر رفت و سکه ها را محکم روی شیشه پیشخوان ریخت.
داروساز جا خورد، رو به دخترک کرد و گفت: چه می خواهی؟
دخترک جواب داد: برادرم خیلی مریض است، می خواهم معجزه بخرم.
داروساز با تعجب پرسید: ببخشید؟!!
دختـرک توضیح داد: برادر کوچک من، داخل سـرش چیزی رفته و بابایم می گویـد که فقط معجـزه می تواند او را نجات دهد
من هم می خواهم معجزه بخرم، قیمتش چقدر است؟
داروساز گفت: متاسفم دخترجان، ولی ما اینجا معجزه نمی فروشیم.
چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت: شما را به خدا، او خیلی مریض است، بابایم پول ندارد تا معجزه بخرد این هم تمام پول من است، من کجا می توانم معجزه بخرم؟
مردی که گوشه ایستاده بود و لباس تمیز و مرتبی داشت، از دخترک پرسید: چقدر پول داری؟
دخترک پول ها را کف دستش ریخت و به مرد نشان داد.
مرد لبخنـدی زد و گفت: آه چه جالب، فکـر می کنم این پول برای خرید معجزه برادرت کافی باشد!
بعد به آرامی دست او را گرفت و گفت: من می خواهم برادر و والدینت را ببینم، فکر می کنم معجزه برادرت پیش من باشد.
آن مرد ، دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شیکاگو بود.
فردای آن روز عمل جراحی روی مغز پسرک با موفقیت انجام شد و او از مرگ نجات یافت.
پس از جراحی، پدر نزد دکتـر رفت و گفت: از شما متشکـرم، نجات پسرم یک معجـزه واقعـی بود، می خواهم بدانم بابت هزینه عمل جراحی چقدر باید پرداخت کنم؟
دکتر لبخندی زد و گفت: فقط
 5 دلار

[ ۱۳۸۸/۱٠/٢٦ ] [ ۱:٥٥ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

دسته اول
آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم نیستند
عمده آدم‌ها حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آن‌هاست که قابل فهم می‌شوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.

دسته دوم
آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هم نیستند
مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویت شان را به ازای چیزی فانی واگذاشته‌اند. بی‌شخصیت‌اند و بی‌اعتبار. هرگز به چشم نمی‌آیند. مرده و زنده‌شان یکی است.

دسته سوم
آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم هستند
آدم‌های معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می‌گذارند. کسانی که همواره به خاطر ما می‌مانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.

دسته چهارم
آنانی که وقتی هستند نیستند ، وقتی که نیستند هستند
شگفت‌انگیزترین آدم‌ها در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه‌اند که ما نمی‌توانیم حضورشان را دریابیم، اما وقتی که از پیش ما می‌روند نرم نرم آهسته آهسته درک می‌کنیم. باز می‌شناسیم. می‌فهمیم که آنان چه بودند. چه می‌گفتند و چه می‌خواستند. ما همیشه عاشق این آدم‌ها هستیم. هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار می‌گیریم قفل بر زبانمان می‌زنند. اختیار از ما سلب می‌شود. سکوت می‌کنیم و غرقه در حضور آنان مست می‌شویم و درست در زمانی که می‌روند یادمان می‌آید که چه حرف‌ها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد این‌ها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.

دکتر  شریعتی

[ ۱۳۸۸/۱٠/٢٦ ] [ ۱:٤٩ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]


پروانگی
قالب وبلاگ
[ ۱۳۸٩/٢/٧ ] [ ۱:٥۳ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

 

تا  کی ؟

 

من در این نقطه دور

در بلا تکلیفی

در کش و قوسی خیالی جانکاه

به افق چشم بدوزم تا کی؟

بی سبب منتظر معجزه ام

بی ثمر دیده بر این راه کبود

می روم در پی تو

سالها آمد و رفت

بارها من دیدم

کوچ مرغان غزل خوان چمن

سفر چلچله ها

کوچ برف از دل کوهسار بلند

کوچ هر فصلی را

لیک یاد تو ز دل کوچ نکرد

 

           

 

رفتن

 

نوبت من شده بود

 

که معلم پرسید

 

صرف کن رفتن را

 

و شروع کردم من

 

رفتم ، رفتی ، رفت ...

 

و سکوتی سرسخت

 

همه جا را پر کرد

 

سردی ِ احساسش

 

فاصله را رو کرد

 

آری رفت و رفت

 

و من اکنون تنها

 

مانده ام در اینجا

 

شادی ام غارت شد

 

من شکستم در خود

 

سهم من غربت شد

 

من دچارش بودم

 

بغض یک عادت شد

 

خاطرات سبزش

 

روی قلبم حک شد

 

رفت و در شکوه شب

 

با خدا تنها شد

 

و حضورش در من

 

آسمانی تر شد

 

اشک من جاری شد

 

صرف ِ فعل ِ رفتن

 

بین غم ها گم شد

 

و معلم آرام

 

روی دفترم نوشت

 

تلخ ترین فعل جهان است رفتن

 

 

 

            معراج حقیقت      

 

بر آر از آستین معرفت دست دعا اینجا

 

که جان را مى دهد آیینه لطفش جلا، اینجا

 

به چشم دل نظر کن بر حریم دختر موسى

 

اگردرمان درد خویش مى خواهى، بیا اینجا

 

مجو از خیل بی دردان دواى درد بى درمان

 

که دردت را دوا اینجا، که رنجت را شفا اینجا

 

صداى قدسیان بشنو که مى آید به گوش جان

 

که نورآذین بود چون ساحت اُمُّ القُرا اینجا

 

حریم یثرب و بطحاست گویى مرقد پاکش

 

شب اَسرى، فروغ جاودان مصطفى اینجا

 

فضاى قدس، معراج حقیقت، بزم اَوْ اَدنى

 

که از او مى تراود عطر ِ جان ِ مرتضى اینجا

 

بنامْ ایزد، که خاک پاک او بوى نجف دارد

 

ز بام آشنایى ، زاده ی خیرالنّسا اینجا

 

تو را پرواز خواهد داد تا اوج خداجویى

 

به بوى چشمه سار زندگى بخش ِ بقا اینجا

 

بر آى از ظلمت هستى ، که خضر آمد به سر مستى

 

که مى جویم رضاى او به تسلیم و رضا اینجا

 

منم «مشفق» غبارى دامن افشان در هواى او

 

عباس مشفق کاشانى

 

           

 

درد عشق

 

یاد آن که جز به روی منش دیده وانبود

 

وان سست عهد جز سری از ماسوا نبود

 

امروز در میانه کدورت نهاده پای

 

آن روز در میان من و دوست جانبود

 

کس دل نمی دهد به حبیبی که بی وفاست

 

اول حبیب من به خدا بی وفا نبود

 

دل با امید وصل به جان خواست درد عشق

 

آن روز درد عشق چنین بی دوا نبود

 

تا آشنای ما سر بیگانگان نداشت

 

غم با دل رمیده ما آشنا نبود

 

از من گذشت و من هم از او بگذرم ولی

 

با چون منی بغیر محبت روا نبود

 

گر نای دل نبود و دم آه سرد ما

 

بازار شوق و گرمی شور و نوا نبود

 

سوزی نداشت شعر دل انگیز شهریار

 

گر همره ترانه ساز صبا نبود

 

شهریار

 

 

 

دوباره باز خواهم گشت

 

نمی دانم چه هنگام?از کدامین راه

 

 

ولی یکبار دیگر باز خواهم گشت

 

و چشمان تو را با نور خواهم شست

 

به دیوار حریم عشق یکبار دیگر من تکیه خواهم کرد

 

رسوم عشق ورزی را دوباره زنده خواهم کرد

 

 

به نام عشق و زیبایی دوباره خطبه خواهم خواند

 

 

 

من خواهش پرنده ام.....

 

زیبا ! چرا ادامه ندادی سخن بگو

 

این چیست در نگاه عجیبت به من بگو

 

زیبا! تمام آنچه که زیباست مال تو

 

حتی به جای سهم من از خویشتن بگو

 

زیبا!  تمام پنجره ها روبروی  توست

 

اما تو رو به که ای؟ جان من بگو

 

این حرفها گدازه روح  مذاب  ماست

 

این لهجه من است تو با سوختن بگو

 

با جویبار گمشده در شوره زار عمر

 

باری یکی دو چشمه ز دریا شدن بگو

 

آه ای زبان بی ضربان با زبان برگ

 

شعری اگر چه زرد!برای چمن بگو

 

عاشق شدی غریب مسافر دلت کجاست!؟

 

دلتنگ کوچه های که ای!بی وطن بگو

 

زیبا ! چرا  ادامه  ندادی درخت را؟

 

من خواهش پرنده ام از نارون بگو.

 

           

 

نشد

 

 

 

به خدا حافظی تلخ تو سوگند نشد

 

که تو رفتی ودلم ثانیه ای بند نشد

 

لب تو میوه ممنوع ولی لبهایم

 

هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد

 

با چراغی همه جا گشتم وگشتم در شهر

 

هیچ کس هیچ کس اینجا به تو مانند نشد

 

هر کسی در دل من جای خودش را دارد

 

جانشین تو در این سینه خداوند نشد

 

خواستند از تو بگویند شبی شاعرها

 

عاقبت با قلم شرم نوشتند:نشد!

 

           

 

روزه دارم

 

روزه دارم من و افطارم از آن لعل لب است

 

آری افطار رطب در رمضان مستحب است

 

روز ماه رمضان زلف میفشان که فقیه

 

بخورد روزه خود را به گمانش که شب است

 

زیر لب وقت نوشتن همه کس نقطه نهند

 

این عجب نقطه خال تو به بالای لب است

 

یارب این نقطه که بالا بنهاد؟

 

نقطه هرجا غلط افتاده مکیدن ادب است

 

شحنه اندر عقب است و من از آن می­ترسم

 

که لب لعل تو آلوده به ماء العنب است

 

منعم از عشق کند زاهد و آگه نبود

 

شهرت عشق من از ملک عجم تا عرب است

 

عشق آنست که از روی حقیقت باشد

 

هرکه را عشق مجازی­ست حمال الحطب است

 

گر صبوحی به وصال رخ جانان جان داد

 

سودن چهره به خاک سر کویش ادب است

 

صبوحی

 

 

کوچه

 

از کو چه ی زیبای تو امروز گذشتم

 

دیدم که همان عاشق معشوقه پرستم

 

یک لحظه به یاد تو در آن کوچه نشستم

 

                                               دیدم که ز سر تا به قدم شوق و امیدم

 

                                              هر چند گل از خرمن عشق تو  نچیدم 

 

آن شور جوانی نرود لحظه ای از یاد

 

ای راحت جان و دل من خانه ات آباد

 

با یاد رخت این دل افسرده شود شاد

 

                                               هرگز نشود مهر تو ای شوخ  فراموش

 

                                               کی آتش عشق تو شود یک سره خاموش

 

هر جا که نشستم سخن از عشق تو گفتم

 

با اشک جگر سوز ، دل سخت تو سفتم

 

خاک ره این کوچه به خار مژه رفتم

 

                                                  دل می تپد از شوق که امروز کجایی

 

                                                 شاید که دگر باره از این کوچه بیایی

 

 دکتر مشایخی -در استقبال از شعر به یاد ماندنی « کوچه »

 

 

صنم

 

پیش رخ تو ای صنم ، کعبه سجود می کند

 

در طلب تو آسمان سینه کبود می کند

 

حسن ملائک و بشر جلوه نداشت اینقدر

 

روی تو  می زند در او حسن نمود می کند

 

ناز نشسته با طرب ،چهره به چهره ،لب به لب

 

گوشه چشم مست تو گفت و شنود می کند

 

ای تو فروغ کوکبم ، تیره مخواه چون شبم

 

دل به هوای آتشت این همه دود می کند

 

آن که به بحر می دهد صبر نشستن ابد

 

شوق سیاحت و سفر همره رود می کند

 

عطر دهد به سوختن ، نغمه زند به ساختن

 

دل به هوای آتشت این همه دود می کند

 

           

 

بیمارم

 

من به اندازه نادیدن تو بیمارم

و به شوق نگهت شب همه شب بیدارم

ثانیه.روز.زمان.ساعت و من دلتنگم

دیگر از هرچه دروغ است و کلک بیزارم

خسته از هرچه که بی تو به سرانجام رسید

خسته از شعر و ز هر صحبت طوطی وارم

گرمی و هرم حضورت بدنم را سوزاند

نکند خوابم و یارب نکند تب دارم؟

گرم صحبت شدم و هیچ نمی دانستم

ساعتی هست که همصحبت این دیوارم

 

 

 

 

آقا اجازه

 

آقا اجازه ! این دو سه خط رو خودت بخوان

 

قبل از هجوم سرزنش و حرف دیگران

 

آقا اجازه ! پشت به من کرده قلبتان

 

بار دیگر نمی دهد به دلم روی خوش نشان

 

قصدم گلایه نیست ، اجازه ! نه به خدا 

 

اصلا به این نوشته بگویید داستان

 

من خسته ام از آتش و از خاک ، از زمین

 

از احتمال فاجعه ، از آخرالزمان

 

آقا اجازه ! سنگ شدم مانده در کویر

 

باران بیار و باز بباران از آسمان

 

اهل بهشت یا که جهنم ؟ خودت بگو

 

آقا اجازه ! ما  نه در این و نه در آن

 

یک پای در جهنم و یک پای در بهشت

 

یا زیر دستهای نجیب تو در امان

 

....................  آقا اجازه

 

باشد ! صبور می شوم امّا تو لااقل

 

....دستی برای من بده از دورها تکان...

 

 

 

 

ماه عشق

 

کوله بارت بربند  !

 

شاید این چند سحر فرصت آخر باشد

 

که به مقصد برسیم...!

 

بشناسیم خدا را......

 

و بفهمیم که یک عمر چه غافل بودیم

 

می شود آسان رفت

 

می شود کاری کرد که رضا باشد او

 

ای سبکبال در این راه شگرف

 

در دعای سحرت

 

در مناجات خدایی شدنت

 

هرگز از یاد نبر

 

من جامانده بسی محتاجم..............

 

 

من که تسبیح نبودم

 

من که تسبیح نبودم،تو مرا چرخاندی

 

مشت بر مهره تنهایی من پیچاندی

 

 

مهر دستان تو دنبال دعایی میگشت

 

بارها دور زدی ذهن مرا گرداندی

 

 

ذکرها گفتی و بر گفته خود خندیدی

 

از همین نغمه تاریک مرا ترساندی

 

 

بر لبت نام خدا بود-خدا شاهد ماست

 

بر لبت نام خدا بود و مرا رقصاندی

 

 

دست ویرانگر تو عادت چرخیدن داشت

 

عادتت را به غلط چرخه ایمان خواندی

 

 

قلب صد پاره من مهره صد دانه نبود

 

تو ولی گشتی و این گمشده را لرزاندی

 

 

جمع کن:رشته ایمان دلم پاره شدست

 

منکه تسبیح نبودم،تو مرا چرخاندی

 

 

کوچه سار شب

 

درین سرای بی کسی کسی به در نمی زند

 به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی زند

 یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمی کند

 کسی به کوچه سار شب در سحر نمی زند

نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار

دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند

گذر گهی ست پر ستم که اندر او به غیر غم

 یکی صلای آشنا به رهگذر نمی زند

 دل خراب من دگر خراب تر نمی شود

 که خنجر غمت ازین خراب تر نمی زند

چه چشم پاسخ است ازین دریچه های بسته ات ؟

برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمی زند

 نه سایه دارم و نه بر ، بیفکنندم و سزاست

 اگر نه بر درخت تر کسی تبر نمی زند

 

 

 

 

من شما را دوست...

 

 

 

آقا گمانم من شما را دوست...

 

حسی غریب و آشنا را دوست...

 

نه نه! چه می گویم فقط این که

 

آیا شما یک لحظه ما را دوست؟

 

منظور من این که شما با من...

 

من با شما این قصه ها را دوست...

 

ای وای! حرفم این نبود اما

 

سردم شده آب و هوا را دوست...

 

حس عجیب پیشتان بودن

 

نه! فکر بد نه! من خدا را دوست...

 

از دور می آید صدای پا

 

حتی همین پا و صدا را دوست...

 

این بار دیگر حرف خواهم زد

 

آقا گمانم من شما را دوست...

 

نیمه شعبان بر همه شما مبارک باد

 

سلامتی و تعجیل در ظهورش صلوات

 

 

 

بیا باران !

 

این جمعه , رنگ و بویی دیگه داره , چون صاحبش داره می آد.

 

این جمعه , عاشق تر می شم... این جمعه , بیشتر چشم انتظارم...این جمعه , دیگه دل تنگ نیستم.

 

این جمعه , دلواپسی هامو بگیر از من ! بعدش هم , غمهامو تو ای آیینه حاشا کن !

 

این جمعه , اول همه شروع هاست; اول وصل , اول آرامش , اول راه عاشقی و اول هر چه خوبیه...

 

این جمعه , می تونه آخر همه پایان ها باشه ; پایان هجر , پایان بی قراری , پایان غصه و پایان هر چه دلواپسیه...

 

این جمعه , خود خودشه...اصل همه آدینه ها !

 

این جمعه , دردشو نمی گه چون اصل درمان داره می آد.

 

این جمعه , آفتاب هم یه جور دیگه گرما می بخشه...گرمایی به رنگ زندگی.

 

این جمعه , خبریه ؟! خبر که چه عرض کنم ! وعده است...مژده است !

 

این جمعه , " اذا جاء نصر الله والفتح "...این جمعه " وان یکاد الذین کفروا لیز لقونک بابصارهم..."

 

این جمعه " و من شر حاسد اذا حسد " و این جمعه " امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء "

 

این جمعه , این جمعه قراره چشم های یعقوب وار منتظر , با اومدنش , نور بگیرن...

 

این جمعه , زمین نه تنها ; آسمون ها چراغونیه و پر از طاق نصرت.

 

این جمعه ,   " بر سر آنم که گر زدست برآید                      دست به کاری زنم که غصه سرآید "

 

این جمعه ,   " هرآن کسی که در حلقه نیست زنده به عشق       بر او نمرده به فتوای من نماز کنید "

 

این جمعه , تورو خدا بیا ! این جمعه به خاطر همه چشم به راه دوختن ها , بیا !

 

بیا تا من احساس غرور کنم...احساس تورو داشتن...احساس مهمان خدا بودن...

 

این جمعه , یار می آد ; یار غمخوار دلدار می آد...

 

این جمعه , مهربونی ها تقسیم می شه...عجله کنید...جا نمونید...این جمعه , همون جمعه ست...

 

این جمعه , به همه دنیا می ارزه , مگه نه ؟! این جمعه , مژدگانی ! بهار است...

 

این جمعه , کسی جز تو از دلم خبر نداره...از دل بی تابم که تاب و قرارش داره می آد !

 

این جمعه , پا به پای من بیا و دست به دست من بده ! از نگار بخوان ; از نگار جان , بهار ایمان و قرار جانان...

 

این جمعه , حرفی برای گفتن ندارم...ترانه ای برای سرودن ندارم...غزلی برای خواندن ندارم ; فقط نیمه جانی مانده که دو دستی , پیشکش آمدنت می کنم...چه کند بی نوا ندارد بیش !

 

بیا که خوش می آیی...بیا که عطر دل انگیز جان می آوری...بیا که با آمدنت , عالم هستی , طراوت دوباره می گیرد...بیا فدایت شوم...بیا که تر شوم...بیا باران ! بیا.

 

هزار گل صلوات نذر قدومت...

 

امید معنوی

 

 

اگر باران نبارد

 

اگر باران نبارد، آسمان دلگیر خواهد ماند

زمین چون کودکی در انتظار شیر خواهد ماند

اگر باران نبارد دشت، بی سجّاده خواهد شد

اگر باران نبارد رود، بی تفسیر خواهد ماند

اگر باران نبارد، از عطش جنگل چه خواهد کرد؟

یقین همچون کویری تفته از تبخیر خواهد ماند

اگر باران نبارد، سعی خورشید و صفای آب

به گِرد کعبة این خاک، بی تأثیر خواهد ماند

اگر باران نبارد ریشه ها ـ این بیشه های سبز!

به زندان سیاهِ خاک، در زنجیر خواهد ماند

اگر باران نبارد ـ گرچه میدانم که میبارد ـ

مدار فصلها در امتداد تیر خواهد ماند

اگر باران نبارد، بر شب ـ آن باران نورانی ـ

پی تثبیت خود این شام، بی شبگیر خواهد ماند

ببار ای جاری همواره! ای باران نورانی!

به دیدار تو تا کی این زمین پیر، خواهد ماند؟

 

از حمید واحدی

 

[ ۱۳۸٩/۱/٢٧ ] [ ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

 

 

من تورا آسان نیاوردم بدست

 

 ای از عشق پاک من همیشه مست

 

من تورا آسان نیاوردم بدست

 

بار ها این کودک احساس من

 

زیر بارانهای اشک من نشست

 

 من تورا آسان نیاوردم بدست

 

در دل آتش نشستن کار آسانی نبود

 

راه را بر اشک بستن کار آسانی نبود

 

با غروری هم قد بالای بام آسمان

 

بارها در خود شکستن کار آسانی نبود

 

بارها این دل به جرم عاشقی

 

زیر سنگینی بار غم شکست

 

من تورا آسان نیاوردم به دست

 

در بدست آوردنت برد باریها شده

 

بی قراریهاشده شب زنده داریها شده

 

در بدست آوردنت پایداریها شده

 

با ظلم و جر روزگار سازگاری ها شده....

 

           

 

بی تو

 

قصد جان می کند این عید و بهارم بی تو

این چه عیدی و بهاری است که دارم بی تو

گیرم این باغ ، گلاگل بشکوفد رنگین

به چه کار ایدم ای گل ! به چه کارم بی تو ؟

با تو ترسم به جنونم بکشد کار ، ای یار

من که در عشق چنین شیفته وارم بی تو

به گل روی تواش در بگشایم ورنه

نکند رخنه بهاری به حصارم بی تو

گیرم از هیمه زمرد به نفس رویانده است

بازهم باز بهارش نشمارم بی تو

با غمت صبر سپردم به قراری که اگر

هم به دادم نرسی ، جان بسپارم بی تو

بی بهار است مرا شعر بهاری ،آری

نه همیه نقش گل و مرغ نیارم بی تو

دل تنگم نگذارد که به الهام لبت

غنچه ای نیز به دفتر بنگارم بی تو

 

 

بهار

 

بوی باران ، بوی سبزه ، بوی خاک

 

شاخه های شسته ، باران ورده ، پاک

 

آسمان آبی و ابر سفید

 

برگهای سبز بید

 

عطر نرگس ، رقص باد

 

نغمه شوق پرستوهای شاد

 

خلوت گرم کبوترهای مست

 

نرم نرمک می رسد اینک بهار

 

خوش بحال روزگار

 

 

می رفت

 

دیدمش دوش که سرمست وخرامان می رفت

 

جام می بر کف و در مجلس رندان می رفت

 

چون همی گفتمش: ای مونس دیرینه ی من

 

سخت میگفت و دل آزرده پریشان می رفت

 

نقش خوارزم وخیال لب جیهون میبست

 

با هزاران گله از ملک سلیمان می رفت

 

می شد آن کس که چو اوجان سخن کس نشناخت

 

من همی دیدم و از کالبدم جان می رفت

 

گفتم اکنون سخن خوش که بگوید با ما ؟

 

کان شکر لحجه ی خوشگوی سخندان می رفت

 

لابه بسیار نمودم که مرو سود نداشت

 

زآن که او از نظر رحمت سلطان می رفت

 

پادشاها ز کرم از سر جورمش بگذر

 

چه کند سوخته؟ از غایت حرمان می رفت

 

چون بشد آن صنم از دیده حافظ غایب

 

اشک همواره ز رخساره به دامان میرفت

 

           

 

بـــاران

 

عـشـق را با آب چـشم و شیـره جان مینویسم

 

زیـربـاران میـنشیـنم زیـربــاران مـیـنویـسـم

 

مصلحـت درعـاشقی را از دل دریـا بـجـویـم

 

جـلوه ی معـصومیـت را ازغـزالان مینویسم

 

لای اوراق گـلی با رنـگ اشـک ارغــوانـی

 

نـالـه را آهـسـتـه با پـرکارمـژگان میـنـویـسم

 

نـامه را با آب انگوری طهارت می دهـم من

 

نسـخـه ی مشکل کشای رد هـجران مینویسم

 

عاقـبت یک روزنه  یک روزبا تومی نشینم

 

روز را تا شـب بـرایت شعـر باران مینویسم

 

خوشه ی گـندم می آرم  پیش رویت میگذارم

 

روبـرویــت مینشینم بـاتـو پـیـمان مـیـنـویسم

 

درسـماع ِعـاشـقـی غـرق تـلاوت بـانـگاهـت

 

باتـو پـیـونـد عـمـیق رشـتـه ی جان مینویسم

 

لحظه ی کوتـاه دستـت را به دستم می گـذارم

 

ازخطوط  دسـت هـایـت شـعـرایمان مینویسم

 

نیست پـروایـم بـه دل از طعنه بـیجـای مردم

 

آنچه دردیـدار بینم  پـیـش یـاران می نـویسم

 

عـطرآغـوشـت نبویم چـاره وصلت نـجـویـم

 

لـیک چـشـمـان ِتـورا تـاسـطـرپایان مینویسم

 

عـاشـقی عـیـبـی ندارد، لیک بهـرخـاطـرتـو

 

جای نامت را دو..(نقطه) یا بهاران مینویسم

 

           

 

لیلی و مجنون

 

یک شبی مجنون نمازش را شکست

بی وضو در کوچه لیلا نشست

 

عشق آن شب مست مستش کرده بود

فارغ از جام الستش کرده بود

 

سجده ای زد بر لب درگاه او

پر زلیلا شد دل پر آه او

 

 

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای

بر صلیب عشق دارم کرده ای

 

جام لیلا را به دستم داده ای

وندر این بازی شکستم داده ای

 

نشتر عشقش به جانم می زنی

دردم از لیلاست آنم می زنی

 

خسته ام زین عشق، دل خونم مکن

من که مجنونم تو مجنونم مکن

 

مرد این بازیچه دیگر نیستم

این تو و لیلای تو ... من نیستم

 

گفت: ای دیوانه لیلایت منم

در رگ پیدا و پنهانت منم

 

سال ها با جور لیلا ساختی

من کنارت بودم و نشناختی

 

عشق لیلا در دلت انداختم

صد قمار عشق یک جا باختم

 

کردمت آوارهء صحرا نشد

گفتم عاقل می شوی اما نشد

 

سوختم در حسرت یک یا ربت

غیر لیلا برنیامد از لبت

 

روز و شب او را صدا کردی ولی

دیدم امشب با منی گفتم بلی

 

مطمئن بودم به من سرمیزنی

در حریم خانه ام در میزنی

 

حال این لیلا که خوارت کرده بود

درس عشقش بیقرارت کرده بود

 

مرد راهش باش تا شاهت کنم

صد چو لیلا کشته در راهت کنم

 

           

 

تو کرده ای تو

 

تو کرده ای تو،من اینگونه بی قرارم اگر

 

که مثل لاله دلم خون و داغدارم اگر

 

هنوز بوی تو دارد اتاق کوچک من

 

که سر به کوه و بیابان نمی گذارم اگر

 

به یمن عشق هنوز ایستاده ام سر پا

 

مرا پرنده بخوان بال و پر ندارم اگر

 

من آفتاب تو را در دلم نهان دارم

 

که دل به وسوسه شب نمی سپارم اگر

 

بدل به دود و تل خاک می شود دنیا

 

بخواهم آتش عشق تو را ببارم اگر

 

سیاه کرده به تن واژه واژه شعرم

 

مگیر از من دیوانه، سوگوارم اگر

 

نه هفتخوان که من از هرچه هست می گذرم

 

اگر که داشته باشم تو را کنارم،اگر

 

مرا جدا نکن از خود که هستی ام با توست

 

همان حکایت آیینه و غبارم اگر...

 

سید جعفر عزیزی

 

           

 

یاد قلبت باشد

 

یاد قـلـبـت باشـد,یک نفر هـسـت که بـین آدمهـایی که هـمه غریـبـنـد

 

به تو می انـدیـشـد و دلـش از دوری تو دلـگـیـر اسـت...

 

یاد قـلبـت باشد، یک نفرهـست که شـب و روز دعایـش این است

 

زیر این سـقـف بلـنـد، هر کجا هستی، به سـلامت باشی

 

 

و دلـت همواره، محو شادی و تبسم باشد...

 

یاد قـلبت باشد، یک نفر هـست که دنـیـایـش و رویایش را

 

به شکـوفـایی احـسـاس تـو پـیـوند زده...

 

 

 

دلـش می خواهـد لحـظه ها را بـا تـو بـه خـدا بـسـپـارد...

 

یـادت بـاشد یـک نفر هـسـت که بـا  یـادت هـر صـبـح گونـه سـبـز اقـاقـی ها را

 

از تـه قـلـب و دلـش می بـوســد...

 

 

 

           

 

مجلس ماتم

 

با اشکهاش دفتر خود را نمور کرد

 

ذهنش ز روضه های مجسم عبور کرد

 

در خود تمام مرثیه ها را مرور کرد

 

شاعر بساط سینه زدن را که جور کرد

 

احساس کرد از همه عالم جدا شده است

 

در بیت هاش مجلس ماتم به پا شده است

 

در اوج روضه خوب دلش را که غم گرفت

 

وقتی که میز و دفتر و خودکار دم گرفت

 

وقتش رسیده بود به دستش قلم گرفت

 

مثل همیشه رخصتی از محتشم گرفت

 

باز این چه شورش است....

 

که در جان واژه هاست

 

شاعر شکست خورده ی طوفان واژه هاست

 

بی اختیار شد قلمش را رها گذاشت

 

دستی ز غیر قافیه را کربلا گذاشت

 

یک بیت بعد واژه لب تشنه را گذاشت

 

تن را جدا گذاشت و سر را جدا گذاشت

 

حس کرد پا به پاش جهان گریه می کند

 

دارد غروب فرشچیان گریه می کند

 

 

من عاشق تو هستم

 

رنگ و بویت ای گل رنگ و بو ندارد

 

با لعلت آب حیوان آبی به جو ندارد

 

از عشق من به هر سو در شهر گفتگوئی است

 

من عاشق تو هستم این گفتگو ندارد

 

دارد متاع عفت از چار سو خریدار

 

بازار خودفروشی این چار سو ندارد

 

جز وصف پیش رویت در پشت سر نگویم

 

رو کن به هر که خواهی گل پشت و رو ندارد

 

گر آرزوی وصلش پیرم کند مکن عیب

 

عیب است از جوانی کاین آرزو ندارد

 

خورشید روی من چون رخساره برفروزد

 

رخ برفروختن را خورشید رو ندارد

 

سوزن ز تیر مژگان وز تار زلف نخ کن

 

هر چند رخنه‌ی دل تاب رفو ندارد

 

او صبر خواهد از من بختی که من ندارم

 

من وصل خواهم از وی قصدی که او ندارد

 

با شهریار بیدل ساقی به سرگرانی است

 

چشمش مگر حریفان می در سبو ندارد

 

شهریار

 

           

 

معما

 

مرا بازیچه خود ساخت چون موسی که دریا را

فراموشش نخواهم کرد چون دریا که موسی را

 

خیانت قصه تلخی است اما از که می نالم

خودم پرورده بودم در حواریون یهودا را

 

نسیم وصل وقتی بوی گل می داد حس کردم

 

که این دیوانه پرپر می کند یک روز گل ها را

 

خیانت غیرت عشق است وقتی وصل ممکن نیست

نباید بی وفایی دید نیرنگ زلیخا را 

 

کسی را تاب دیدار سر زلف پریشان نیست

چرا آشفته می خواهی خدایا خاطر ما را

 

نمی دانم چه افسونی گریبان گیر مجنون است

که وحشی می کند چشمانش آهوان صحرا را

 

چه خواهد کرد با ما عشق,پرسیدیم و خندیدی

فقط با پاسخت پیچیده‌تر کردی معما را

 

           

 

خاطراتت را بیاور تا بگویم کیستم

 

 

 

از سخن چینان شنیدم آشنایت نیستم

 

خاطراتت را بیاور تا بگویم کیستم

 

سیلی هم صحبتی از موج خوردن سخت نیست

 

صخره ام هر قدر بی مهری کنی می ایستم

 

تا نگویی اشک های شمع ازکم طاقتی است

 

در خودم آتش به پا کردم ولی نگریستم 

 

چون شکست آینه، حیرت صد برابر می شود

 

بی سبب خود را شکستم تا بیننم کیستم

 

زندگی در برزخ وصل و جدایی ساده نیست

 

کاش قدری پیش از این یا بعد از آن می زیستم

 

 

 

 

برای خوشبخت بودن، فرش قرمز لازم نیست.

 

 دفتری پر ز ورق، نمره بیست، یا اسکناس های دویست، لازم نیست.

 لباسی پر ز طلا، لازم نیست.

 به خدا، لازم نیست!

نیازی به فریاد حوادث نیست.

 موسیقی باران، برای دلخوشی کافیست.

 سلامی به پدر، نگاهی به خواهر کافیست.

برای خوشبخت بودن، آغوش گرم یک مادر کافیست.

 سواری روی موج خیال، نشستن کنار یادگاریها، رفتن میان خاطره ها کافیست.

 برای خوشبخت بودن، یک احساس کوچک خوشبختی کافیست

 

           

 

تفاوت

پس شاخه‌های یاس و مریم فرق دارند

آری! اگر بسیار اگر کم فرق دارند

شادم تصور می‌کنی وقتی ندانی

لبخندهای شادی و غم فرق دارند

برعکس می‌گردم طواف خانه‌ات را

دیوانه‌ها آدم به آدم فرق دارند

من با یقین کافر، جهان با شک مسلمان

با این حساب اهل جهنم فرق دارند

بر من به چشم کشتة عشقت نظر کن

پروانه‌های مرده با هم فرق دارند

 

           

 

فراموش تر از من

 

کس نیست در این گوشه فراموشتر از من

 

وز گوشه نشینان توخاموشتر از من

 

هر کس به خیالیست هم آغوش و کسی نیست

 

ای گل به خیال تو هم آغوشتر از من

 

می نوشد از آن لعل شفقگون همه آفاق

 

اما که در این میکده غم نوشتر از من

 

افتاده جهانی همه مدهوش تو لیکن

 

افتاده تر از من نه و مدهوشتر از من

 

بی ماه رخ تو شب من هست سیه پوش

 

اما شب من هم نه سیه پوشتر از من

 

گفتی تو نه گوشی که سخن گویمت از عشق

 

ای نادره گفتار کجا گوشتر از من

 

بیژن تر از آنم که بچاهم کنی ای ترک

 

خونم بفشان کیست سیاوشتر از من

 

با لعل تو گفتم که علاجم لب نوشی است

 

بشکفت که یارب چه لبی نوشتر از من

 

آخر چه گلابی است به از اشک من ای گل

 

دیگی نه در این بادیه پرجوشتر از من

 

شهریار

 

 

قبولم نمی کند

 

خورشیدم و شهاب قبولم نمی کند

سیمرغم و عقاب قبولم نمی کند

 

عریان ترم ز شیشه و مطلوب سنگسار

این شهر، بی نقاب قبولم نمی کند

 

ای روح بی قرار چه با طالعت گذشت

عکسی شدم که قاب قبولم نمی کند

 

این چندمین شب است که بیدار مانده ام

آنگونه ام که خواب قبولم نمی کند

 

بیتاب از تو گفتنم و آخ که قرنهاست

آن لحظه های ناب قبولم نمی کند

 

گفتم که با خیال تو دلی خوش کنم ولی

با این عطش سراب قبولم نمی کند

 

بی سایه تر ز خویش حضوری ندیده ام

حق دارد آفتاب قبولم نمی کند

 

محمد علی بهمنی

 

           

 

بی تو هوای خیمه ی ما سرد می شود

 

 

 

بی تو هوای خیمه ی ما سرد می شود

 

رنگ رُخ سه ساله ی من زرد می شود

 

خورشید انعکاس وجود نجیب توست

 

این دایره نباشی اگر سرد می شود

 

این حلقه های گریه ی سردرگم و غریب

 

زنجیر آهنی و پر از درد می شود

 

دامان کودکانه ی یک دختر نجیب

 

بی تو اسیر آتش نامرد می شود

 

بر گِرد توست گردش سیاره ی زمین

 

هر جاذبه بدون تو ولگرد می شود

 

رفتی و روز روشن ما در مسیر شام

 

دنبال صبح ِ روی تو شبگرد می شود

 

رضا جعفری

 

           

 

[ ۱۳۸٩/۱/٢٧ ] [ ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

نبود در تار و پودش              دیدی گفت عاشقه عاشق
@@@@@@@@       نبودش    @@@@@@@@@@
امشب همه جا حرف از آسمون و مهتابه ، تموم خونه دیدار این خونه
فقط خوابه ، تو که رفتی هوای خونه تب داره ، داره از درو دیوارش غم
عشق تو می باره ، دارم می میرم از بس غصه خوردم ، بیا بر گرد تا ازعشقت
نمردم، همون که فکر نمی کردی نمونده پیشت، دیدی رفت ودل ما رو سوزوندش
حیات خونه دل می گه درخت ها همه خاموشن، به جای کفتر و گنجشک کلاغای
سیاه پوشن ، چراغ خونه خوابیده توی دنیای خاموشی ، دیگه ساعت رو
طاقچه شده کارش فراموشی ، شده کارش فراموشی ، دیگه بارون نمی
باره اگر چه ابر سیاه ، تو که نیستی توی این خونه ، دیگه آشفته
بازاریست ، تموم گل ها خشکیدن مثل خار بیابون ها ، دیگه از
رنگ و رو رفته ، کوچه و خیابون ها ،،، من گفتم و یارم گفت
گفتیم و سفر کردیم،از دشت شقایق ها،با عشق گذرکردیم
گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداری، عشقو
به فراموشی ،چند روزه تو می سپاری
گفتم که تو می دونی،سرخاک
تو می میرم ، ولی
تا لحظه مردن
نمی گیرم
دل از
تو

[ ۱۳۸٩/۱/٢٥ ] [ ٤:٥٥ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

می دانی من و تو هردو فصل مشترک

احساسیم

این روزها عجیب شادم که قاصدکی از سوی تو

آرام بر دستانم نشسته و در گوشم نوید لحظه

های ناب را می دهد انگار باران عشق بر سرم

نازل شده گمانم امسال بهار من  سرشار از

نیایش و شادمانی است

[ ۱۳۸٩/۱/٢٥ ] [ ٤:۳٧ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

tifooses  سرزمین عشق

میان عاشق و ومعشوق رمزیست

چه داند آنکه اشتر می چراند

تا که از جانب معشوق نباشد کششی

کوشش عاشق بی چاره به جایی نرسد

[ ۱۳۸٩/۱/٢٢ ] [ ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

دوستت دارم کمتر از خدا و بیشتر از خودم

چون به خدا ایمان دارم و به تو احتیاج

دیگر به خلوت لحظه هایم عاشقانه قدم نمی گذاری...

دیگرآمدنت در خیالم آنقدر گنگ است که نمی بینمت...

سنگینی نگاهت را مدتهاست که حس نکرده ام...

من مبهوت مانده ام که چگونه این همه زمان را صبورانه گذرانده ای؟!

من نگاه ملتمسم را در این واژه ها پر کرده ام که شاید...

دیگر زبانم از گفتن جملات هراسیده است./

آرزویم اینست...

نتراود اشک در چشم تو هرگز مگر از شوق زیاد...

نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز...

و به اندازه هر روز تو عاشق باشی...

عاشق آنکه تو را می خواهد...

و به لبخند تو از خویش رها می گردد و تورا دوست بدارد

به همان اندازه...

زیباست به خاطر تو زیستن و برای تو ماندن

و به پای تو سوختن و چه تلخ و غم انگیز است

دور از تو بودن و برای تو گریستن

و به عشق و دنیای تو نرسیدن

ای کاش میدانستی بدون تو و به دور ازدستهای مهربانت  

زندگی چه نا شکیباست...

 

[ ۱۳۸٩/۱/۱۸ ] [ ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

 

عاشقانه می نویسم برای تو همراه همیشگی من

عشق گلی است که اگر آنرا به قصد تجزیه و تحلیل پرپر کنید

هرگز قادر نخواهید بود که آنرا دوباره جمع کنید

زندگی مثل پیانو است...

دکمه های سیاه برای غم ها و دکمه های سفید برای شادی ها.

اما زمانی می توان آهنگ زیبایی نواخت که

دکمه های سیاه و سفید را با هم فشار دهی...../

 

من به یک هراس

همیشه طرحهای ساده و سایه های باران خورده ام را

بی دلیل بر باد داده ام

بعد از این دیگر

نه به خواب قاصدکی تعبیر خواهم شد

و نه به اعتبار چند خیال رنگ و رو رفته

 شب به ماه میگه: عشق یعنی چی؟

ماه میگه: یعنی اومدن دوباره ی تو

ماه میگه: تو بگو عشق یعنی چی؟

شب میگه: انتظار دیدن تو

 

[ ۱۳۸٩/۱/۱۸ ] [ ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

 

 

 

 

 

تبریک به مناسبت عید نوروز ، اس ام اس عید نوروز 8٩ 

پیش فروش بوس های عید نوروز آغاز شد، برای ثبت نام لپتو بیار جلو!

بر چهره گل نسیم نوروز خوش است

در صحن چمن روی دل افروز خوش است

از دی که گذشت هر چه گویی خوش نیست

خوش باش و ز دی مگو که امروز خوش است

بهار یک نقطه دارد نقطه آغاز

بهار زندگیتان بی انتها باد

سال نو مبارک

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک

شاخه های شسته، باران خورده، پاک

آسمان آبی و ابر سفید، برگهای سبز بید

عطر نرگس، رقص باد، نغمه شوق پرستوهای شاد

خلوت گرم کبوترهای مست، نرم نرمک می رسد اینک بهار

خوش به حال روزگار

عید است ولی بدون او غم داریم

عاشق شده ایم و عشق را کم داریم

ای کاش که این عید ظهورش برسد

اینگونه هزار عید با هم داریم

اللهم عجل لولیک الفرج

ز کوی یار می آید نسیم باد نوروزی از این باد از مدد خواهی، چراغ دل بر افروزی

نوروز مبارک

فرخنده باد بر همگان مقدم بهار

نوروز، جاودانه ترین جشن روزگار

نوروز مبارک

دستان پر نوازش بهار، طبیعت خفته را از خواب بیدار می سازد و زمین و درخت، رازهای رنگارنگ و عطرآگین خویش را نثار نگاه ما می کنند.

در سال جدید خورشیدی، سبزی، شادی، کامیابی، بهره وری، اثربخشی فعالیتها و بهروزیتان را از درگاه ایزد منان آرزومندم.

برآمد باد صبح و بوی نوروز / به کام دوستان و بخت پیروز

مبارک بادت این سال و همه سال / مبارک بادت این روز و همه روز

ای خدای دگرگون کننده دلها و دیده ها

ای تدبیر کننده روز و شب

ای دگرگون کننده حالی به حالی دیگر

حال ما را به بهترین حال دگرگون کن

سال نو مبارک

امیدوارم عید با بوسه هایش، بهار با گلهایش و سال نو با امیدهایش بر تو ای عزیزترین مبارک باشد.

باغ رویاهایتان پر شکوفه، شکوفه های زندگیتان پربار، تنتان سالم، دلتان شاد.

نوروز مبارک

سال گذشته مبارک! انجمن عقب افتادگان ذهنی

می‌دونم اگه بگم سال نو مبارک، حالت از شنیدن این جمله کلیشه ای بهم می خوره. پس سال نو مبارک!

فرارسیدن فصل رویش گل و برافروختگی آتش اهورایی نوروز باستانی مبارک باد.

یک شاخه رز سفید تقدیم تو باد

رقصیدن شاخ بید تقدیم تو باد

تنها دل ساده ایست دارایی من

آنهم شب پاک عید تقدیم تو باد.

دلت شاد و لبت خندان بماند

برایت عمر جاویدان بماند

خدا را می دهم سوگند بر عشق

هر آن خواهی برایت آن بماند

بپایت ثروتی افزون بریزد

که چشم دشمنت حیران بماند

تنت سالم سرایت سبز باشد

برایت زندگی آسان بماند

تمام فصل سالت عید باشد

چراغ خانه ات تابان بماند

دم همه اونایی که تو خونه تکونی دلشون ما رو دور نریختن گرم، ما هم سعی می کنیم زیاد جا نگیریم!

سال نو پیشاپیش مبارک

ستاره بختتان بالا

سپیده صبحتان تابناک

سایه عمرتان بلند

ساز زندگیتان کوک

سرزمین دلتان سبز

سال جدید مبارک

لحظه ای که سال تحویل می شه ... تنها لحظه ایه که بی منت به من لبخند می زنی ... کاش هر ثانیه برای من سال تحویل باشه تا لبخند همیشه مهمون لبهات بمونه... سال نو مبارک

><(((:> mahi

-!!!!- sabze

-€€€- sir

-@@@- senjed

~...~ somag

-$$$- sekke

-~- samano

-( ' )( ' )- sib

یادت باشه اولین کسی که برات هفت سین چید من بودم

هر روزتان نوروز، نوروزتان پیروز، نوروزتان امروز، امروزتان دیروز، دیروزتان پیروز، پیروزتان هر روز، اسگول شدی امروز!

سال 86 با تمام ادعاهاش رفیق نیمه راه از آب در اومد امیدوارم سال 87 مثل اجدادش نارفیق نباشه و با ظهور آقا رفاقت خودش رو ابدی کنه.

سال خود را با بهترین 7سین آغاز کنید:

سلام قولا" من رب الرحیم

سلام علئ موسى و هارون

سلام علئ ابراهیم

سلام علئ نوح فى العالمین

سلام علئ المرسلین

سلام علئ إلیاسین

سلام هی حتى مطلع الفجر

فرستنده: 0935xxxx289

SMS های قدیمی

قبل از عید - طنز

<<<< بوووووم >>>>

------------------

... سال نو ...

.................

.................

.................

نشده هنوز!

هول نشو... عمو نوروز بود...

باد صدا دار داد !!!

تو عید میوه ها گرون شده. قدر خودتو بدون گلابی

می خواستم برات سبزه عید بفرستم گفتم شاید طاقت نیاری بخوریش

ایام عید - تبریک رسمی

 

ساقیا آمدن عید مبارک بادت

وان مواعید که دادی مرواد از یادت

سال نو و نوروز باستانی مبارک

سایه حق

سلام عشق

سعادت روح

سلامت تن

سرمستی بهار

سکوت دعا

سرور جاودانه

این است هفت سین آریایی

نوروز مبارک

سلامتی

سعادت

سیادت

سرور

سروری

سبزی

سرزندگی

هفت سین سفره زندگیتان باشد.

نوروز 89 مبارک

مثل ماهی زنده

مثل سبزه زیبا

مثل سمنو شیرین

مثل سنبل خوشبو

مثل سیب خوش رنگ

و مثل سکه با ارزش باشید

سال نو مبارک

دنیا را برایتان شاد شاد

و شادی را برایتان دنیا دنیا آرزومندم

هر روزتان نوروز

با آرزوی

12 ماه شادی،

52 هفته پیروزی،

365 روز سلامتی،

8760 ساعت عشق،

525600 دقیقه برکت،

3153000 ثانیه دوستی.

سال نو مبارک باد

سال و مال و فال و حال و اصل و نسل و بخت و تخت

بادت اندر شهریاری برقرار و بر دوام

سال خرم، فال نیکو، مال وافر، حال خوش،

اصل ثابت، نسل باقی، تخت عالی، بخت رام

********سال نو مبارک********

بهار بهترین بهانه برای آغاز، و آغاز بهترین بهانه برای زیستن است

آغاز بهار بر شما مبارک

><(((>

><(((>

><(((>

من اولین کسی بودم که برای تو ماهی عید فرستادم.

سال نو مبارک

چند روز دیگه بهار میاد و همه ‌چیز رو تازه می‌کنه، سال رو، ماه رو،

روزها رو، هوا رو، طبیعت رو، ولی فقط یک چیز کهنه می شه که به

همه اون تاز‌گی می‌ارزه، «دوستیمون»!

امروز 2 نفر از من آدرس و شماره تلفن تو رو گرفتن که بیان پیشت

منم دادم. سال دیگه می یان سراغت

یکیشون خوشبختی بود،

اون یکی هم موفقیت.

\/\/\\\&///\/\/

این سبزه 13 به دره. اون وسطی رو برای رسیدن شما به همه آرزوهاتون گره زدم

ایام عید - طنز

یادت باشه تعطیلات به زودی تموم می شه و بعدش امتحاناته که انتظارت رو می کشه.

ستاد کوفت سازی تعطیلات نوروزی

حلول ماه مبارک نوروز بر تمامی فجرآفرینان عرصه ایثار و پیروان آن حضرت صلوات

e

.

..

ei

.

..

eid

.

..

eide

.

..

eidele ghafel

.

..

didi sale 88 ham tamoom shod?

سرسبزترین سبزه ها تقدیم تو باد . . .

طرح ویژه جمع آوری سبزه های 13 به در

(ستاد تامین علوفه دامی)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

[ ۱۳۸٩/۱/۱۸ ] [ ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

 

 

در نهان به آنان دل می بندیم که دوستمان ندارند و در آشکار از آنان که دوستمان دارند غافلیم شاید این است دلیل تنهایی ما (دکتر شریعتی)!!!!!!!!!!!

 

در مهربانی همچون باران باش که در ترنمش "علف هرز" و "گل سرخ" یکیست.

 

 

برایت دعا می کنم تا خدا از تو بگیرد هر آنچه که خدا را از تو می گیرد. (شریعتی)

 

 

برای جبران اشتباهات، به دوستانت همان قدر زمان بده که برای خودت فرصت قائل می شوی.

 

 

 

بهترین انتقامی که می تونی از سرنوشت بگیری اینه که شاد باشی.

 

عاشقانه

 

مردها را شجاعت به جلو می‌راند و زنها را حسادت .

 

برنارد شاو

 

زنده بودن را به بیداری بگذرانیم که سالها به اجبار خواهیم خفت!

  

دکتر علی شریعتی

 

عاشقانه

 

عمیق ترین درد زندگی مردن نیست... بلکه نداشتن کسی است که الفبای دوست داشتن را

 

برایت تکرار کند و تو از او رسم محبت بیاموزی.

 

عاشقانه

 

هر گلی پاسخ زمین است به آفتاب...

 

 

زمستانی نباش که بلرزانی

تابستانی نباش به بسوزانی

بهاری باش که برویانی

 

عاشقانه

 

خداوندا! دستانم خالی اند و دلم غرق در آرزوها

 

 

 

 

 

یا به قدرت بی کرانت دستانم را توانا گردان، یا دلم را از آرزوهای دست نیافتنی خالی

کن

 

 

عاشقانه

 

نمى دونم گنجشک ها که شبیه هم هستند چه جورى همدیگر را می شناسند ونمی دونم چند نفر

 

شبیه من هستند که تو دیگه منو نمی شناسى!

عاشقانه

 

مصرعی از قلب من با مصرعی از قلب تو، شاه بیتی می شود در دفتر و دیوان عشق.

عاشقانه

 

دوست داشتن مثل بازی الاکلنگ می مونه. اونی که عاشقتره همیشه خودش رو پایین نگه می

 

داره تا عشقش از بالا بودن لذت ببره!

 

عاشقانه

 

ای کاش آشنائیها نبود یا به دنبالش جدائی ها نبود

یا مرا با او نمی کردی آشنا یا مرا از او نمی کردی جدا

 

عاشقانه

 

حس که پیدا شد عشق باریدن گرفت، هیچ میدانی رمز عاشق بودن هرکس فقط این است: ساده بودن، ساده دیدن، و ساده پذیرفتن...پس ساده میگویم، ساده...دوستت دارم

 

 

لبخند ارزانترین راهی است که می توان توسط آن نگاه را وسعت داد

 

عاشقانه

 

وقتی سرت رو رو شونه های کسی میگذاری که دوستش داری

بزرگترین آرامش دنیا رو تو خودت احساس میکنی و وقتی کسی که دوستش داری سرش رو رو شانه هات میذاره احساس می کنی قوی ترین موجود جهانی .

 

عاشقانه

 

بوسه اسم است...چون عمومی است بوسه فعل است...چون هم لازم است هم متعدی بوسه حرف تعجب است...چون اگر ناگهانی باشد طرف مقابل را مات و مهبوت میکند بوسه ضمیر است...چون از قید انسان خارج نیست بوسه حرف ربط است...چون 2 نفر را به هم متصل میکند.

 

 

نامم را پدرم انتخاب کرد، نام خانوادگی ام را یکی از اجدادم! دیگر بس است! راهم را خودم انتخاب خواهم کرد. ... استادشهید ، دکتر علی شریعتی

عاشقانه

 

کاش می شد با تو بودن را نوشت .... تا که زیبا را کشم بر هر چه زشت ... کاش می شد روی این رنگین کمان ... می نوشتم تا ابد با من بمان

 

 

عاشقانه

 

آسمان وقف نگاهت گل من / مانده ام چشم براهت گل من / هر کجا هستی و باشی گویم / که خدا پشت و پناهت گل من

)  

 

عاشقانه

 

دوست داشتن مثل بازی الاکلنگ می مونه. اونی که عاشقتره همیشه خودش رو پایین نگه می داره تا عشقش از بالا بودن لذت ببره!

عاشقانه !!!

 

زباغ خاطراتم هرگز نخواهی رفت ومن هرگز نخواهم برد از یاد نگاه مهربانت را یک گونی عشق تقدیم تو باد... عشقش مال خودت، ولی یادت نره گونی شو پس بدی!

عاشقانه از نوع پسرا

 

دروغ پسرانه : 1. خیلی میخوامت(ماشاالله پسرها همه رو میخوان) ?.همیشه به یادتم(مخصوصا موقع لالا) ?.تا اخرش با هاتم(ولی از یه نوع دیگش) ?.غیر تو به هیچکسی فکر نمیکنم(اره جون عمت) ?.من بهت اعتماد کامل دارم(مخصوصا در حین تلفن پشت خطی داشته باشی) ?.تا حالا با هیچ د*تری انقدر صمیمی نبودم(به جز خواهرم) ?.دوستت دارم(دروغ سال ?? )

 

 

من بی پناهم تو بی گناهی - دل به تو دادم ، چه اشتباهی از تو کشیدم شکل کبوتر - نقاشی ام رو بگذار و بگذر تو این نبودی ، من بد کشیدم - آخه دلت رو هرگز ندیدم تو بی گناهی ، من بی پناهم - ایمن بمانی از اشک و آهم

 

 

اگه با دلت چیزی یا کسی رو دوست داری زیاد جدی نگیرش، چون ارزشی نداره، چون کار دل دوست داشتنه، مثل کار چشم که دیدنه، اما اگه یه روز با عقلت کسی رو دوست داشتی، اگه عقلت عاشق شد، بدون که داری چیزی رو تجربه می کنی که اسمش عشق واقعی

 

 

 

خنده از لبهایم گریزد" اگر اشک از چشمهایم گریزد" اگر از گریه دریایی بسازم" اگر از خنده رویایی بسازم" لحظه ای از یاد تو دور نخواهم ماند

 

 

میخوام به سردی شبهام بخندم... میخوام به پوچی فردام بخندم... وقتی میبینمت با دیگرونی... تو اوج گریه هام میخوام بخندم... میخوام داد بزنم تنهای تنهام... میخوام وقتی میگم تنهام بخندم

........................

 

چه زیباست بخاطر تو زیستن و برای تو ماندن و به پای تو سوختن و چه تلخ و غم انگیز است دور از تو بودن برای تو گریستن و به عشق و دنیای تو نرسیدن ... ای کاش میدانستی بدون تو و به دور از دستهای مهربانت زندگی چه ناشکیباست

 

 

اگه قرار بود لیلی و مجنون به هم میرسیدن که دیگه نه لیلی لیلی بود نه مجنون مجنون عشق واسه رسیدن نیست . عشق حسرت رسیدُنه

 

اگر امروز خواستی و نتوانستی ، که معذوری ... ولی اگر روزی توانستی و نخواستی ، منتظر روزی باش که بخواهی و نتوانی .

 

 

خلاقیت یعنی اینکه به خودت این اجازه را بدهی تا اشتباه کنی. هنر یعنی دانستن اینکه کدام اشتباه را نگه داری

 

به آسانی میشه در دفترچه تلفن کسی جایی پیدا کرد ولی به سختی میشه در قلب او جایی پیدا کرد به راحتی میشه در مورد اشتباهات دیگران قضاوت کرد ولی به سختی میشه اشتباهات خود را پیدا کرد به راحتی میشه بدون فکر کردن حرف زد ولی به سختی میشه زبان را کنترل کرد به راحتی میشه کسی را که دوستش داریم از خود برنجانیم ولی به سختی میشه این رنجش را جبران کنیم به راحتی میشه کسی را بخشید ولی به سختی میشه از کسی تقاضای بخشش کرد

 

 

می‌گویند سه چیز زاده عشق نیست: جدایی، سفر، فراموشی، ولی آن زمان که تو مرا تنها گذاشتی و فراموشم کردی من لحظه لحظه عاشقت شدم

بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد مثل یک بیت ته قافیه ها خواهم مرد تو که رفتی همه ثانیه ها سایه شدند. سایه در سایه آن ثانیه ها خواهم مرد گم شدم در قدم دوری چشمان بهار بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد

 

آری آغاز دوست داشتن است گرچه پایان راه ناپیداست من به پایان دگر نیاندیشم که همین دوست داشتن زیباست

 

 

عشق ۶ مرحله داره : ۱: دیدار ۲: قرار ۳: بذار ۴: فشار ۵: درآر ۶: فرار ... به امید دیدار!

 

 

به غم کسی اسیرم که ز من خبر ندارد.... عجب از محبت من که در او اثر ندارد.... غلط است هر که گوید : دل به دل راه دارد.... دل من ز غصه خون شد دل او خبر ندارد

 

هیچ کس ویرانیم را حس نکرد .وسعت تنهائیم را حس نکرد .در میان خنده های تلخ من .گریه پنهانیم را حس نکرد .در هجوم لحظه های بی کسی درد بی کس ماندنم را حس نکرد .آن که با آغاز من مانوس بود . لحظه پایانیم را حس نکرد

 

دوست داشتن رو باید از برگ درخت آموخت وقتی زرد می شه، وقتی می میره ؛ وقتی از درخت جدا می شه ؛ بازم پای همون درخت می افته

 

در وجودم چیزی هست که تو را نجوا می کند ... و تنها عشق مرا رها م

 

ی کند ... و نور آن نگاهی ست که تو به من روا می کنی ... پس عشق و نور را از من دریغ نکن و بر من بتاب که بی عشق تو ؛ بی نگاه تو ؛ بی تو رو به غروب رهسپارم .... مرا به طلوعی دیگر برسان ....

 

خورشید می تابد

        وندرین گرمی مهر

 

                       چهره ی سرخ شقایق زیباست

 

                                              عشق در آن پیداست

 

وندرین خشکی دشت

 

          چشمه ای هم جاری

 

                       چشمه ای سرد و خنک

 

                                         که شود مرهم داغ عاشق..........

 

و چه زیباست که باد

 

 می نوازد بر خاک

 

همه موسیقی شاد

 

                شاخه ها می رقصند

 

                به نوای خوش باد

 

                                وندرین گرمی و شور

 

                                دل آن عاشق پیر

 

                               به نوای سخن عشق

 

                                               شود بار دگر

 

                                                          زیبا

 

                               و بخواند بارها

 

                                            قصه ی عاطفه را

 

منبع:افتاب

 

 

عاشقانه

 

دل من دریاییست

 

 

که تو با قایق احساس بر آن می گذری

 

وچه زیبا و چه گرم بر من این ثانیه ها می گذرد

 

من در این آبی احساس تو را

 

                                         می برم          موج به موج

 

                                         می رسانم      تا اوج

 

با یکی بوسه ی خورشید که پیمانه ی ماست

 

                                                          اوج پرواز تو با من زیباست................

 

منبع: افتاب.

 

 

عاشقانه

 

کاش می شد عشق را تقسیم کرد

بر بدان هم مهر را تفهیم کرد

 

کاش می شد در عبور لحظه ها

 

عاشقان را در جهان تکریم کرد

 

 *     *      *

 

کاش می شد با صدای بی صدا

 

خواندن اسم تو را ممکن شوم

 

بی تو بودن را همه عادت شدم

 

از تو گفتن را همه از بر شدم

 

در تمام شعر های این جهان

 

گفتن از یاد تو را ممکن شدم

 

آدمی اگر فقط بخواهد خوشبخت باشد به زودی موفق میگردد ولی او می خواهد خوشبخت تر از دیگران باشد و این مشکل است زیرا او دیگران را خوشبخت تر از انچه هستند تصور میکند

 

دنیا رو بد ساختن .. کسی را که دوست داری . تو را دوست نمی دارد .. کسی که تو را دوست دارد . تو دوستش نمی داری .. اما کسی که تو دوستش داری و اوهم تو را دوست دارد به رسم و ایین هرگز به هم نمی رسند و این رنج است

 

 

یادت باشه دنیا گرده! هر وقت احساس کردی به آخر رسیدی شاید در نقطه شروع باشی

 

عاشقانه

 

migan bezar 1 divane ta akhare omr negat kone vali nazar 1 nega ta akhare omr divanat kone

 

 

انسان با ۳ بوسه تکمیل می شود : ۱. بوسه مادر: که با آن پا به عرصه خاکی میگذارد ... ۲ . بوسه عشق: که یک عمر با آن زندگی می کند... ۳. بوسه خاک: که با آن پا به عرصه ابدیت می گذارد

 

بیهوده مکن عمر گران صرف رفیقان ، عمر صرف کسی کن که دلش جان تو باشد ، امروز کسی محرم اسرار کسی نیست ، ما تجربه کردیم کسی یار کسی نیست .

 

 

عشق یعنی خاطرات بی غبار دفتری از شعر و از عطر بهار عشق یعنی یک تمنا , یک نیاز زمزمه از عاشقی با سوز و ساز عشق یعنی چشم خیس مست او زیر باران دست تو در دست او عشق یعنی ماتهب از یک نگاه غرق در گل بوسه تا وقت پگاه عشق یعنی عطر خجلت ....شور عشق گرمی دست تو در آغوش عشق یعنی "بی تو هرگز ...پس بمان تا سحر از عاشقی با او بخوان عشق یعنی هر چه داری نیم کن از برایش قلب خود تقدیم کن

 

 

کاش بودی تا دلم تنها نبود تا اسیر غصه ی فردا نبود کاش بودی تا برای قلب من زندگی این گونه بی معنا نبود کاش بودی تا لبان سرد من بی خبر از موج و از دریا نبود

 

 

دیروز در دادگاه دلم، مغز من قاضی بود، متهم قلبم بود، جرم من عشقم بود، عشق من یاد تو بود، (آیا) حق من اعدام بود؟؟؟

 

 

اگر روزی دلت لبریز غم بود گذارت بر مزار کهنه ام بود بگو این بی نصیب خفته در خاک یه روزی عاشق و دیوانه ام بود

 

نگرانی هرگز از غصه فردا چیزی نمی کاهد ، بلکه فقط شادی امروز را از بین می برد هر واقعه ای در آغاز به صورت رویا است . - کارل

 

 

سه جمله ی زیبا : 1) اگر اولش به فکر آخرش نباشی آخرش به فکر اولش می افتی . 2) لذتی که در فراغ هست در وصال نیست چون در فراغ شوق وصال هست و در وصال بیم فراغ . 3) آغاز کسی باش که پایان تو باشد

 

انسان با ۳ بوسه تکمیل می شود : ۱. بوسه مادر: که با آن پا به عرصه خاکی میگذارد ... ۲ . بوسه عشق: که یک عمر با آن زندگی می کند... ۳. بوسه خاک: که با آن پا به عرصه ابدیت می گذارد ...

 

شاید زندگی آن جشنی نباشد که آرزویش را داشتی اما حال که به آن دعوت شده ای تا میتوانی زیبا برقص......

 

 

عشق مثل یه کنجشک می‌مونه، اگه محکم بگیریش می‌میره، اگه شل بگیریش می‌پره، پس سعی کن یه طوری بگیریش که آروم تو دستات خوابش ببره....

 

 

 

ببخش نه به خاطرآنکه آنها لیاقت بخشش تو را دارند بلکه به این خاطر که تو لیاقت داری آرامش داشته باشی...

 

 

یک شمع می تواند هزاران شمع را روشن کند، بدون آن که چیزی از دست بدهد، مانند شادی که هیچ گاه با تقسیم کردن کم نمی شود

 

 

خانومها با گوشهایشان عاشق می شوند و مردها با چشم هایشان. (شکسپیر

 

عاشقانه

 

بنویس نامه نویس ، برای یارم بنویس

از سرگذشت غربتم ، تا روزگارم بنویس

اگه جوهری نمونده، با خون رگهام بنویس

اگه کاغذت تمومه، رو تن شبهام بنویس

بنویس نامه نویس ، از دل زارم بنویس

طفلکی دل دلکم، مرد روز و حالم بنویس

از غصه های بی صدام ، که آب می شن رو گونه هام

خاطره گذشته ها ،که جون میدن پیش چشام

از سردیه فاصله ها ، جون میکَنم تو غصه ها

یه دل دارم تو سینه و ، هزار حدیث از گریه ها

بنویس نامه نویس ، از دل زارم بنویس

طفلکی دل دلکم ،مرد روز و حالم بنویس

بنویس نامه نویس، روی ماسه های خیس

داره می سوزه تنم ، واسه دریا بنویس

ببین در عمق چشم من ،شکستن آهسته رو

بگو به قاصدک بگو ، پیام این دل خسته رو

بنویس نامه نویس ، از دل زارم بنویس

طفلکی دل دلکم مرد روز و حالم بنویس

 

عاشقانه

 

 

برویم، جاده پیش روی ماست

امن است من آن را آزموده ام

کاغذها را بگذار که نانوشته بمانند و کتاب ها را ناخوانده رها کن

من خودم را به تو واگذار می کنم و

تو خودت را به من و تا آنجا که زنده ایم

در بازتاب سحرانگیز و آشنای آفتاب

این جاده را تا به انتها خواهیم رفت

 

عاشقانه

 

کاش میشد اشک را تهدید کرد مدت لبخند را تمدید کرد کاش میشد در میان لحظه ها لحظه ی د یدار را نزدیک کرد

 

عاشقانه

 

زندگی وقتی قشنگه که در کتاب قانون آن اصل معرفت ماده محبت و تبصره عشق نوشته شده باشه

 

 

 

عاشقانه

 

عاشقانه ترین نگاهم را روی قایقی از باد نشاندم و پارو زنان سوی تو فرستادم وقتی به ساحل نگاه تو رسید تو چشمانت را بستی و قایقم غرق شد

 

عاشقانه

 

وقتی با انگشت به طرف کسی اشاره می کنی تا مسخره اش بکنی بدون سه تا از انگشت هات به طرف خودت

 

 

دیشب خواستم واسه دل خودم فال بگیرم وقتی فالنامه رو باز کردم چشمم به شعری افتاد که هیچ ربطی به دل من نداشت تازه فهمیدم که دلم مال خودم نیست...

 

 

عشق مثله ساعت شنی یه همزمان که قلبت رو پرمیکنه مغزت رو خالی میکنه...

 

 

سه چیز در زندگی اموختم:از عشق رسوایی/از دوست بی وفایی/از شب تنهایی

 

 

دل شکستن چاره اش سنگ نیست این دل ما با نگاهی سرد نیز میشکند

 

می‌گویند سه چیز زاده عشق نیست: جدایی، سفر، فراموشی، ولی آن زمان که تو مرا تنها گذاشتی و فراموشم کردی من لحظه لحظه عاشقت شدم

 

 

دوست داشتن همیشه گـــفتن نیست گاه سکوت است و گاه نگــــــاه ... غـــــریبه ! این درد مشترک من و توست که گاهی نمی توانیم در چشمهای یکد یگــرنگــــاه کنی

 

 

بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد مثل یک بیت ته قافیه ها خواهم مرد تو که رفتی همه ثانیه ها سایه شدند. سایه در سایه آن ثانیه ها خواهم مرد گم شدم در قدم دوری چشمان بهار بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد

 

عاشقانه

 

موقعی که می خواستمت می ترسیدم نگات کنم،موقعی که نگات کردم ترسیدم باهات حرف بزنم. موقعی که باهات حرف زدم ترسیدم نازت کنم،موقعی که نازت کردم ترسیدم عاشقت بشم حالا که عاشقت شدم میترسم از دستت بدم..

 

 

فریاد من از داغ توست ...... بیهوده خاموشم مکن ...... حالا که یادت میکنم ...... دیگر فراموشم مکن ...... همرنگ دریا کن مرا ...... یکبار معنا کن مرا...

 

 

هرگز برای عاشق شدن، به دنبال باران و بهار و بابونه نباش. گاهی در انتهای خارهای یک کاکتوس به غنچه ای می رسی که ماه را بر لبانت می نشاند

 

انواع بوسه: 1.بوس صورت : دوست داشتن 2. بوس پیشانی : آرامش 3.بازو‌: شوخی کردن 4.لب : عاشق بودن 5. گردن : نیاز داشتن

 

 

خیانت تنها این نیست که روزی را با دیگری بگذرانی ... خیانت میتواند دروغ دوست داشتن باشد !

 

 

موقعی که می خواستمت می ترسیدم نگات کنم،موقعی که نگات کردم ترسیدم باهات حرف بزنم. موقعی که باهات حرف زدم ترسیدم نازت کنم،موقعی که نازت کردم ترسیدم عاشقت بشم حالا که عاشقت شدم میترسم از دستت بدم...

 

 

به من گفتی که دل دریا کن ای دوست همه دریا از آن ما کن ای دوست .....دلم دریا شد ودادم به دستت....... مکش دریا به خون پروا کن ای دوست...

 

فقط او را صدا کردم نیامد/ تمام شب دعا کردم نیامد/ به من گفت باید با وفا بود / به عهدش هم وفا کردم نیامد/

 

 

بسوزد خانه ی لیلی و مجنون که رسم عاشقی در عالم انداخت اگر لیلی به مجنون داده میشد دل هیچ عاشقی رسوا نمی شد

 

 

بوسه اسم است...چون عمومی است بوسه فعل است...چون هم لازم است هم متعدی بوسه حرف تعجب است...چون اگر ناگهانی باشد طرف مقابل را مات و مهبوت میکند بوسه ضمیر است...چون از قید انسان خارج نیست بوسه حرف ربط است...چون 2.

وقتی داری فکر می کنی که من دارم فکر می کنم که تو داری فکر می کنی که من به چی فکر می کنم دلم می خواد که فکر کنی که من به تو فکر می کنم...

 

 

هرگز برای عاشق شدن، به دنبال باران و بهار و بابونه نباش. گاهی در انتهای خارهای یک کاکتوس به غنچه ای می رسی که ماه را بر لبانت می نشاند

 

تو کوله بارت عشق میزارم که بگذریم،قلب میزارم که جا بدی،اشک میدم که همراهیت کنه و مرگ که بدونی باز بر می گردی پیشم

 

اگر می توانستم مجازاتت کنم از تو می خواستم به اندازه ای که تو را دوست دارم مرا دوست داشته باشی

 

 

عاشق هرکس شدم او شد نصیب دیگری *دل به هرکس دادم او هم زد به قلبم خنجری* من سخاوت دیده ام دل را به هرکس می دهم *شر م دارم پس بگیرم آنچه را بخشیده ام

 

 

 

اگر روزی مُردم ، تابوتم را سیاه کنید تا همه بدانند سیاه بخت بودم بر روی سینه ام تکه یخی بگذارید تا به جای معشوقم برایم گریه کند ... چشمانم را باز بگذارید تا همه بدانند چشم انتظار معشوقم بودم ... و آخر اینکه دستانم را ببندید تا همه بدانند خواستم ولی نتوانستم

 

 

گفتمش دل میخری؟ گفت چند؟/گفتمش دل مال تو، تنها بخند/ خنده کردو دل ز دستانم ربود/ تا به خود باز آمدم او رفته بود/ دل زدستانش به خاک افتاده بود

 

 

عشق من شعر و شراب عشق تو نقش بر اب عشق تو یک گل زرد دستایی که سرد سرد عشق من مثل جنون ابی رنگ اسمونه مثل یک ماهی به دریاست عشق من ببین چه زیباست

 

 

وقتی از همه ی دنیا دلم می گیرد هیچکس و هیچ چیز نمی تواند طوفان درونم را ارام سازد.تنها نگریستن به چشمان همیشه نگران مادر است که درونم را ارام می سازد

 

وقتی از همه ی دنیا دلم می گیرد هیچکس و هیچ چیز نمی تواند طوفان درونم را ارام سازد.تنها نگریستن به چشمان همیشه نگران مادر است که درونم را ارام می سازد

 

 

نگاهم را به روی خاک می کشانم شاید رد پایی از تو باشد.انقدر میروم تا نشانه ای از تو بیابم.نگاهم خسته و پاهایم نا توان است اما باز هم منتظر می مانم تا شاید روزی بیایی

 

 

عاشقانه

 

به غم کسی اسیرم که ز من خبر ندارد.... عجب از محبت من که در او اثر ندارد.... غلط است هر که گوید : دل به دل راه دارد.... دل من ز غصه خون شد دل او خبر ندارد

 

 

 

من اگر اشک به دادم نرسد می شکنم اگر از یاد تو یادی نکنم می شکنم بر لب کلبه ی محصور وجود، من در این خلوت خاموش سکوت، اگر از یاد تو یادی نکنم، می شکنم اگر از هجر تو آهی نکشم، تک و تنها، می شکنم به خدا می شکنم

 

من اگر اشک به دادم نرسد می شکنم اگر از یاد تو یادی نکنم می شکنم بر لب کلبه ی محصور وجود، من در این خلوت خاموش سکوت، اگر از یاد تو یادی نکنم، می شکنم اگر از هجر تو آهی نکشم، تک و تنها، می شکنم به خدا می شکنم

 

 

من اگر اشک به دادم نرسد می شکنم اگر از یاد تو یادی نکنم می شکنم بر لب کلبه ی محصور وجود، من در این خلوت خاموش سکوت، اگر از یاد تو یادی نکنم، می شکنم اگر از هجر تو آهی نکشم، تک و تنها، می شکنم به خدا می شکنم

 

 

گله می‌کرد ز مجنون لیلی - که شده رابطه‌مان ایمیلی

حیف از آن رابطه‌ی انسانی - که چنین شد که خودت می‌دانی

 

عشق وقتی بشود دات‌کامی - حاصلش نیست به جز ناکامی

نازنین خورده مگر گرگ تو را - برده یا دات‌نت و دات‌ارگ تو را

 

بهرت ای‌میل زدم پیشترک - جای سابجکت نوشتم: به درک

به درک گر دل من غمگین است - به درک گر غم سنگین است

 

به درک رابطه گر خورده ترک - قطع آن هم به جهنم به درک

آنقدر دلخورم از این ایمیلم - که به این رابطه هم بی‌میلم

 

مرگ لیلی نت و مت را ول کن - همه را جای OK کنسل کن

OFF کن کامپیوتر را جانم - یار من باشد و ببین من ON ام

 

اگرت حرفی و پیغامی هست - روی کاغذ بنویس با دست

نامه یک حالت دیگر دارد - خط تو لطف مکرر دارد

 

خسته از Font و ز Format شده‌ام - دلخور از گردالی @ (ات) شده‌ام

 

کرد ریپلای به لیلی مجنون - که دلم هست از این سابجکت خون

باشه فردا تلفن خواهم کرد - هر چه گفتی که بکن خواهم کرد

 

زودتر پیش تو خواهم آمد - هی مرتب به تو سر خواهم زد

راست گفتی تو عزیزم لیلی - دیگر از من نرسد ایمیلی

 

نامه‌ای پست نمودم بهرت - به امیدی که سرآید قهرت...

 

 

پلکهای مرطوب مرا باور کن ، این باران نیست که میبارد ، صدای خسته ی من است که از چشمانم بیرون میریزند

[ ۱۳۸٩/۱/۱۸ ] [ ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]
[ ۱۳۸٩/۱/٩ ] [ ۱:٢٥ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]
[ ۱۳۸٩/۱/٩ ] [ ۱:٢٥ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

 

[ ۱۳۸۸/۱٢/٢۸ ] [ ٩:٥٢ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]



متن های عاشقانه زیبا

_ با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف در جهنم افتادی خود شیطان تو را به بهشت بازگرداند

_ گل سرخ را دوست دارم چون رنگ خونه . خون را دوست دارم چون در رگ جاریست . رگ را دوست دارم چون به قلب راه داره . قلب را دوست دارم چون جایگاه توست .

_ عاشقی را شرط اول ناله وفریاد نیست

تا کسی از جان شیرین نگذرد فرهاد نیست

_ سعی کن یک مشت آب را در دست بفشاری. خواهی دید که بسرعت ناپدید می شود. اما اگر به آرامی دست ات را در همان آب رها کنی می بینی که با تمام وجود آب را حس می کنی

_ شبی از شبها تو به من گفتی که شب باش:

من که شب بودم

و شب هستم

و شب خواهم بود

به امیدی که تو فانوس شب من باشی

_ تکیه بر دیوار کردم خاک بر پشتم نشست

دوستی با هر که کردم عاقبت قلبم شکست

_ زندگی کوتاه ترازآن است که به خصومت بگذرد وقلبها گرامی ترازآن هستندکه

بشکنند فردا طلوع خواهد کرد حتی اگر نباشیم!

_ زندگی پژمردن یک برگ نیست بوسه ای در کوچه های مرگ نیست زندگی یعنی ترحم داشتن با شقایقها تفاهم داشتن.

_ خنده ات رو به همه بده، ولی لبخندت را به یه نفر، عشقت را به همه بده،ولی وجودت را به یه نفر، بذار همه عاشقت باشن، ولی خودت عاشق یه نفر باش

_ ۱۰۰ بار قسم خوردم که نامت را به زبان نیارم ولی افسوس که قسم هم نام تو بود

_ عاشقانه ترین نگاهم را روی قایقی از باد نشاندم و پارو زنان سوی تو فرستادم وقتی به ساحل نگاه تو رسید تو چشمانت را بستی و قایقم غرق شد .

_ اگر سلطنت بلد نباشم .سلطنت نمیکنم...اگر زندگی بلد نباشم زندگی نمی کنم ...اما اگه دوست داشتن رو بلد نباشم به خاطر تو یاد میگیرم

_ خدا به تو دو تا پا داد تا با آنها راه بروی. دو تا دست داد تا نگه داری. دو گوش برای شنیدن و دو چشم برای دیدن داد ولی چرا فقط یک قلب به تو داد؟ چون قلب دوم تو رو به کس دیگری داد تا تو آن را پیدا کنی

_ گل را دوست دارم تو را هم دوست دارم گل را برای بوییدن تو را برای بوسیدن گل را برای یک لحظه تو را برای همیشه

_ هر کی عاقله ، غمی داره

روزگار درهمی داره

عاشق نشدی تا بدونی ،‌ دیوونگی عالمی داره

_ زندگی قشنگه اگه با تو باشه... مرگ قشنگه اگه برای تو باشه... دلتنگی قشنگه اگه به خاطر تو باشه... من قشنگم اگه با تو باشم اما تو هرجور که باشی قشنگی

_ یک روز گل به خدا گفت:چرا گل های زیبا همه خار دارند؟

خداوند گفت:نه یه گل زیبا هست که خار نداره ولی صداش نکن چون داره الان این اس ام اس رو میخونه

_ دریا باش که اگر کسی سنگ به سویت پرتاب کرد سنگ غرق شود نه آنکه تو متلاطم شوی

_ داستان غم انگیز زندگی این نیست که انسانها فنا می شوند ، این است که آنان از دوست داشتن باز می مانند

تبسم نگاه تو نشان عشقی آشناست ...!

[ ۱۳۸۸/۱٢/۱٩ ] [ ٩:٥۳ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

 

سخنی با خدا        

خدایا من اگر با تو بد کنم تو را بنده ی دیگر بسیار است تو اگر با من مدارا نکنی مرا خدایی دیگر کجاست

همیشه عشق        

همیشه عشق پیش از انکه تو را به اوج ببرد هر دوپایت را میشکند! بعد تو می مانی و تنهایی وبعد به میهمانی ابرها می ایی

تو        

دوری یعنی فراق، فراق یعنی دلتنگی، دلتنگی یعنی تو، تو یعنی همه ی دنیای من

عشق     

عاشقی را شرط اول ناله وفریاد نیست تا کسی از جان شیرین نگذرد فرهاد نیست عاشقی مقدورهر عیاش نیست غم کشیدن صنعت نقاش نیست

اتش عشق           

یک عشق عروج است و رسیدن به کمال ، یک عشق غوغای

درون است و تمنای وصال ، یک عشق سکوت است و سخن گفت

ن چشم ، یک عشق خیال است و....خیال است و....خیال

سخن دل 

آدما نمی تونن تغییر کنن رابطه ها نمی تونن عوض بشن دنیا نمی تونه ثابت بمونه ولی یه دوست میتونه تا ابد یه دوست بمونه دوستت دارم تا ابد

عشق     

شوخی شوخی به من خندیدی ولی من جدی جدی گرفتارت شدم تو شاید شوخی شوخی منو فراموش کنی ولی من بی تو جدی جدی میمیرم ... 

فریاد     

میخواهم زندگیم را با رنگ سیاه بنویسم با خط دل بنگارم و با کلام عشق آغاز کنم که شاید اینبار در این جاده ی تاریک سیاه بتوانم تنها با نور عشق زندگی کنم

عشق     

افلاطون می گه: " اگه با دلت چیزی یا کسی رو دوست داری زیاد جدی نگیرش، چون ارزشی نداره، چون کار دل دوست داشتنه، مثل کار چشم که دیدنه، اما اگه یه روز با عقلت کسی رو دوست داشتی ، اگه عقلت عاشق شد، بدون که داری چیزی رو تجربه می کنی که اسمش عشق واقعیست

آتش عشق           

از آتش عشق هر که افروخته نیست با او سر سوزنی دلم دوخته نیست گر سوخته دل نه ای زما دور که ما آتش به دلی زنیم کو سوخته نیست

واقعیت  

عشق ور زیدن ضمانت تنها نشدن نیست

شبی از شبها       

شبی از شبها تو به من گفتی که شب باش: من که شب بودم و

شب هستم و شب خواهم بود به امیدی که تو فانوس شب من

به او بگویید        

به او بگویید دوستش دارم، به او که قلبش به وسعت دریاییست که قایق کوچک دل من درآن غرق شده، به او که مرا از این زمین خاکی به سرزمین نور و شعر و ترانه برد، و چشمهایم را به دنیایی پر از زیبایی باز کرد

عشق     

عشق آلوچه نیست که بهش نمک بزنی، دختر همسایه نیست که بهش چشمک بزنی، غذا نیست که بهش ناخونک بزنی، رفیق نیست که بهش کلک بزنی عشق مقدسه , باید جلوش زانو بزنی!!!!

ای کاش کودک بودم          

ای کاش کودک بودم ،تا بزرگ ترین شیطنت زندگیم نقاشی روی

دیوار بود. ای کاش کودک بودم ، تا از ته دل می خندیدم، نه اینکه

مجبور باشم همواره تبسمی تلخ بر لب داشته باشم. ای کاش

کودک بودم ، تا در اوج ناراحتی و درد با یک بوسه تو، همه چیز

را فراموش می کردم

کاش ..............  

کاش می شد باردیگر سرنوشت از سر نوشت کاش می شد هر چه هست بر دفتر خوبی نوشت کاش می شد از قلمهایی که بر عالم رواست با محبت, با وفا, با مهربانیها نوشت کاش می شد اشتباه هرگز نبودش در جهان داستان زندگانی بی غلط حتی نوشت کاش دلها از ازل مهمور حسرتها نبود کاین همه ای کاشها بر دفتر دلها نوشت

 

[ ۱۳۸۸/۱۱/۱٧ ] [ ٢:۱٧ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

مردی که همسرش را از دست داده بود دختر سه ساله‏اش را بسیار دوست میداشت.

دخترک به بیماری سختی مبتلا شد، پدر به هر دری زد تا کودک سلامتی‏اش را دوباره به دست بیاورد، هرچه پول داشت برای درمان او خرج کرد ولی بیماری جان دخترک را گرفت و او مرد.

پدر در خانه اش را بست و گوشه‏گیر شد.

با هیچکس صحبت نمیکرد و سرکار نمیرفت. دوستان و آشنایانش خیلی سعی کردند تا او را به زندگی عادی برگردانند ولی موفق نشدند.

شبی پدر رویای عجیبی دید.

دید که در بهشت است و صف منظمی از فرشتگان کوچک در جاده‏ای طلائی به‏سوی کاخی مجلل در حرکت هستند.

هر فرشته شمعی در دست داشت و شمع همه فرشتگان به جز یکی روشن بود.

مرد وقتی جلوتر رفت، دید فرشته‏ای که شمعش خاموش است، همان دختر خودش است.

پدر فرشته غمگین را در آغوش گرفت و او را نوازش داد، از او پرسید: دلبندم، چرا غمگینی؟ چرا شمع تو خاموش است؟

دخترک به پدرش گفت: بابا جان، هروقت شمع من روشن میشود، اشکهای تو آنرا خاموش میکند و هروقت دلتنگ میشوی، من هم غمگین میشوم.

پدر در حالی که اشکش در چشمانش حلقه زده بود، از خواب پرید.

اشکهایش را پاک کرد، انزوا را رها کرد و به زندگی عادی خود بازگشت

 از امروز ماهانه یک میلیون تومان درآمد کسب کنید 

 کسب درآمد 500 هزار تومان در ماه آسان و تضمینی

 

 

[ ۱۳۸۸/۱۱/۱٥ ] [ ۱:٢٤ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]
[ ۱۳۸۸/۱۱/۱۳ ] [ ۸:۱٤ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

 

 

از امروز ماهانه یک میلیون تومان درآمد کسب کنید 

 

 

 

 

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد...

 پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود.

دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.

در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد.

او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت.

دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.

دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.

در 19 سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت.

یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.

روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد.

دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود.

دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد.

در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد.

زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست... و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد.

ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت... شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید.

زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و 20 درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟

پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد.

چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت.

مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای من نگهدارید؟

پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد.

مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش یک ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره چیست؟

مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را از کجا پیدا کردی؟ کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم.

پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟

پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟

کاغذ به زمین افتاد. رویش نوشته شده بود:

معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد

 

[ ۱۳۸۸/۱۱/۱٢ ] [ ٩:٢۳ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

 

از امروز ماهانه یک میلیون تومان درآمد کسب کنید 

            

کسب درآمد 500 هزار تومان در ماه آسان و تضمین

 

 

گرایش بین زن و مرد در نوع خود میتواند مفید یا مضر باشد . البته بیشتر ما حداقل یک بار در زندگی تمایل قوی را نسبت به فرد مخالف حس کرده ایم ، خوب! ، این حس در مورد روابط معمولی شاید بتواند موثر باشد ولی در مورد مسئله ی ازدواج اگر بخواهیم تنها با اکتفا به این تمایلات و بدون توجه به معیارهای دیگر روان شناسی ،تصمیمی بگیریم ، ویران کننده است ، چرا که نتیجه ای جز رنج ، ترس از آینده ، تحلیل انرژی و در آخر ، در فاصله زمانی کم دچار افسردگی و سرخوردگی می شویم ! ،  در تنهایی و با صداقت کامل با خود به نکات زیر  توجه کنید . مطمئنا" در آخر می توانید به این سوال پاسخ دهید که آیا شما واقعا" عاشق هستید یا ... ؟

یک تمایل و گرایش مفید چیست ؟ چطور می توانید بفهمید که شخص مورد علاقه شما همان کسی است که می خواهید ؟!

 

1-     با او بسیار راحت هستید ، گویی که سالهاست او را می شناسید .

 

2-     در بسیاری از موارد با یکدیگر هم عقیده هستید مثل باورهای فردی ، ارزشها، اهداف و فلسفه ی زندگی .

 

3-     وجود حس تساوی با هم ، به طوری که هیچ کدام از شما دو نفر ، خود را برتر از دیگری نمی داند.

 

4-     از امور روزمره یکدیگر آگاه هستید و در این روابط برای هم حس سرزندگی و شادابی روحی را به ارمغان می آورید.

 

5-     با یکدیگر راحت هستید و احساس غریبی نمی کنید ، روز به روز شادی و صمیمیت بین شما بیشتر می شود.

 

6-      روح و روان یکدیگر را با توجهات متقابل ، تحسین ، تایید و تمجیدها زنده می کنید و به این صورت است که زندگی رمانتیکی را تجربه خواهید کرد.

 

7-     از اینکه اوقات بیشتری را در کنار هم باشید لذت می برید و از هم خسته نمی شوید !

 

8-     همیشه نسبت به او گرایش دارید و این حس با هم بودن بیشتر و بیشتر می شود.

 

9-     در همه حال برای پیشرفت یکدیگر تلاش می کنید ولی نه در آن حد که هر یک از شما احیانا" استقلال شخصی خود را از دست داده باشید! 

 

10- در حفظ صمیمیت بیشتر رابطه و حل مشکلات زندگیتان در مقایسه با زوج هایی که بدون این حس و تنها بطور رسمی با هم ازدواج کرده اند ، موفق تر هستید.

 

11- با هم  گرم ، قابل انعطاف ،صمیمی ، رئوف و دلسوز یکدیگر هستید و و هر دو  بر آنید تا این این عواطف هر روز افزون شود.

 

12- براحتی از اشتباهات هم چشم پوشی می کنید و دوباره روابط شما به همان نزدیکی قبل باقی است .

 

13- احساس می کنید که متعلق به هم هستید ( البته این حالت نباید با احساس تحت کنترل بودن یا مالکیت همراه باشد) و دیگران شما را زوجی خوشبخت و جدانشدنی می دانند.

 

14-  با گذشت ، فداکاری و بزرگ نکردن اشتباهات یکدیگر ، در کنار هم احساس امنیت می کنید و هیچ ترسی بابت از دست دادن هم ندارید .

 

15 – عواطف و امیال جنسی شما نسبت به هم بسیار قوی و غیر قابل اجتناب است.

 

16- نا خود آگاه احساسات و عواطف  جنسی خود را نسبت به هم نشان می دهید و نه از روی عادت ، در این حالت است که امنیت روحی ایجاد می شود و  خیال هر دو طرف بابت عدم  وجود انحرافات اخلاقی در یکدیگر راحت است .

 

17- همیشه در دسترس  هم هستید و می توانید روی وجود هم حساب کنید.

 

18- بین شما انرژی های مثبت زیادی است که حس اشتیاق به زندگی را افزون می کند .

 

19- با گذشت زمان روابط شما مستحکم تر شده است .

 

20- روابط شما طوری بر یکدیگر تاثیر داشته که اگر با خودتان رو راست باشید می بینید که شما شخصی بهتر و متفاوت نسبت به گذشته هستید.

 

امیدورایم پس از تمرکز روی مطالب فوق ، رابطه ای که در ذهن داشتید همانی باشد که خواستید ، در غیر این صورت بهتراست تجدید نظر کنید ، بدون شک قطع رابطه ی غلط با وجود وابستگی ، بسیار دردآور است ولی این درد بیشتر از رنجی نیست که با ادامه این رابطه مجبور می شوید تا آخر عمر تحمل کنید

 

[ ۱۳۸۸/۱۱/۱۱ ] [ ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

 

ماهیانه 1,000,000 تومان درآمد کسب کنید

 

 

هر کسی دوتاست . 

 

 

و خدا یکی بود . 

و یکی چگونه می توانست باشد ؟ 

هر کسی به اندازه ای که احساسش می کنند ، هست . 

و خدا کسی که احساسش کند ، نداشت . 

عظمت ها همواره در جستجوی چشمی است که آنرا ببیند . 

خوبی ها همواره نگران که آنرا بفهمد . 

و زیبایی همواره تشنه دلی است که به او عشق ورزد . 

و قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد . 

و غرور در جستجوی غروری است که آنرا بشکند . 

و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پراقتدار و مغرور . 

اما کسی نداشت ... 

و خدا آفریدگار بود . 

و چگونه می توانست نیافریند . 

زمین را گسترد و آسمانها را برکشید ... 

و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود . 

و با نبودن چگونه توانستن بود ؟ 

و خدا بود و با او عدم بود . 

و عدم گوش نداشت . 

حرف هایی است برای گفتن که اگر گوشی نبود ، نمی گوییم . 

و حرفهایی است برای نگفتن ... 

حرف های خوب و بزرگ و ماورائی همین هایند . 

و سرمایه ی هر کسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد ... 

و خدا برای نگفتن حرف های بسیار داشت . 

درونش از آنها سرشار بود . 

و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد ؟ 

و خدا بود و عدم . 

جز خدا هیچ نبود . 

در نبودن ، نتوانستن بود . 

با نبودن نتوان بودن . 

و خدا تنها بود . 

هر کسی گمشده ای دارد . 

و خدا گمشده ای داشت ...

 

[ ۱۳۸۸/۱۱/۱۱ ] [ ٦:٢٦ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

ماهیانه 1,000,000 تومان درآمد کسب کنید

قرآن ! من شرمنده توام اگر از تو آواز مرگی ساخته ام که هر وقت در کوچه مان آوازت بلند میشود همه از هم میپرسند " چه کس مرده است؟ " چه غفلت بزرگی که می پنداریم خدا ترا برای مردگان ما نازل کرده است .

 

قرآن ! من شرمنده توام اگر ترا از یک نسخه عملی به یک افسانه موزه نشین مبدل کرده ام . یکی ذوق میکند که ترا بر روی برنج نوشته،‌یکی ذوق میکند که ترا فرش کرده ،‌یکی ذوق میکند که ترابا طلا نوشته ،‌یکی به خود میبالد که ترا در کوچک ترین قطع ممکن منتشر کرده و ... ! آیا واقعا خدا ترا فرستاده تا موزه سازی کنیم ؟

قرآن ! من شرمنده توام اگر حتی آنان که ترا می خوانند و ترا می شنوند ،‌آنچنان به پایت می نشینند که خلایق به پای موسیقی های روزمره می نشینند . اگر چند آیه از ترا به یک نفس بخوانند مستمعین فریاد میزنند " احسنت ...! " گویی مسابقه نفس است ...

قرآن !‌ من شرمنده توام اگر به یک فستیوال مبدل شده ای حفظ کردن تو با شماره صفحه ،‌خواندن تو آز آخر به اول ،‌یک معرفت است یا یک رکورد گیری؟ ای کاش آنان که ترا حفظ کرده اند ،‌حفظ کنی ، تا این چنین ترا اسباب مسابقات هوش نکنند .

خوشا به حال هر کسی که دلش رحلی است برای تو .

آنانکه وقتی ترا می خوانند چنان حظ می کنند ،‌گویی که قرآن همین الان به ایشان نازل شده است. آنچه ما باقرآن کرده ایم تنها بخشی از اسلام است که به صلیب جهالت کشیدیم

جایی در پشت ذهنت ، به خاطر بسپار که اثر انگشت خداوند بر همه چیز هست

[ ۱۳۸۸/۱۱/۱۱ ] [ ٥:٤٧ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

 

شخصی مشغول تخریب دیوار قدیمی خانه اش بود تا آنرا نوسازی کند. توضیح اینکه منازل ژاپنی بنابر شرایط محیطی دارای فضایی خالی بین دیوارهای چوبی هستند. 

این شخص در حین خراب کردن دیوار در بین آن مارمولکی را دید که میخی از بیرون به پایش فرو رفته بود.

دلش سوخت و یک لحظه کنجکاو شد. وقتی میخ را بررسی کرد خیلی تعجب کرد ! این میخ چهار سال پیش، هنگام ساختن خانه کوبیده شده بود !

اما براستی چه اتفاقی افتاده بود ؟ که در یک قسمت تاریک آنهم بدون کوچکترین حرکت، یک مارمولک توانسته بمدت چهار سال در چنین موقعیتی زنده مانده !

چنین چیزی امکان ندارد و غیر قابل تصور است. متحیر از این مساله کارش را تعطیل و مارمولک را مشاهده کرد.

در این مدت چکار می کرده ؟ چگونه و چی می خورده ؟

همانطور که به مارمولک نگاه می کرد یکدفعه مارمولکی دیگر، با غذایی در دهانش ظاهر شد !

مرد شدیدا منقلب شد ! چهار سال مراقبت. و این است عشق ! یک موجود کوچک با عشقی بزرگ !

[ ۱۳۸۸/۱۱/۱۱ ] [ ۱:٥٠ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]


  این مطلب را که بخشی از یکی از نامه‌های نادر ابراهیمی به همسرش است دوستی که به ما لطف زیادی دارد برایمان فرستاده و توصیه کرده که همه زوج‌ها این نامه را چندین بار و نه به‌تنهایی که با هم و در کنار یکدیگر ‌ بخوانند. برای دوست عزیزمان آرزوی خوشبختی و همراهی همیشگی می‌کنیم و این نامه را به همه زوج‌های ایرانی تقدیم می‌کنیم.


همسفر!

در این راه طولانی که ما بی‌خبریم

و چون باد می‌گذرد

بگذار خرده اختلاف‌هایمان با هم باقی بماند

خواهش می‌کنم! مخواه که یکی شویم، مطلقا

مخواه که هر چه تو دوست داری، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم

و هر چه من دوست دارم، به همان گونه مورد دوست داشتن تو نیز باشد

مخواه که هر دو یک آواز را بپسندیم

یک ساز را، یک کتاب را، یک طعم را، یک رنگ را

و یک شیوه نگاه کردن را

مخواه که انتخابمان یکی باشد، سلیقه‌مان یکی و رویاهامان یکی.

هم‌سفر بودن و هم‌هدف بودن، ابدا به معنی شبیه بودن و شبیه شدن نیست.

و شبیه شدن دال بر کمال نیست، بلکه دلیل توقف است

 

عزیز من!

دو نفر که عاشق‌اند و عشق آنها را به وحدتی عاطفی رسانده است، واجب نیست که هر دو صدای کبک، درخت نارون، حجاب برفی قله علم کوه، رنگ سرخ و بشقاب سفالی را دوست داشته باشند.

اگر چنین حالتی پیش بیاید، باید گفت که یا عاشق زائد است یا معشوق و یکی کافی است.

عشق، از خودخواهی‌ها و خودپرستی‌ها گذشتن است اما، این سخن به معنای تبدیل شدن به دیگری نیست .

من از عشق زمینی حرف می‌زنم که ارزش آن در «حضور» است نه در محو و نابود شدن یکی در دیگری.

 

عزیز من!

اگر زاویه دیدمان نسبت به چیزی یکی نیست، بگذار یکی نباشد .

بگذار در عین وحدت مستقل باشیم.

بخواه که در عین یکی بودن، یکی نباشیم.

بخواه که همدیگر را کامل کنیم نه ناپدید .

بگذار صبورانه و مهرمندانه درباب هر چیز که مورد اختلاف ماست، بحث کنیم ،اما نخواهیم که بحث، ما را به نقطه مطلقا واحدی برساند.

بحث، باید ما را به ادراک متقابل برساند نه فنای متقابل .

اینجا سخن از رابطه عارف با خدای عارف در میان نیست .

سخن از ذره ذره واقعیت‌ها و حقیقت‌های عینی و جاری زندگی است.

بیا بحث کنیم.

بیا معلوماتمان را تاخت بزنیم.

بیا کلنجار برویم .

اما سرانجام نخواهیم که غلبه کنیم.

بیا حتی اختلاف‌های اساسی و اصولی زندگی‌مان را، در بسیاری زمینه‌ها، تا آنجا که حس می‌کنیم دوگانگی، شور و حال و زندگی می‌بخشد نه پژمردگی و افسردگی و مرگ، حفظ کنیم.

من و تو حق داریم در برابر هم قدعلم کنیم و حق داریم بسیاری از نظرات و عقاید هم را نپذیریم.

بی‌آن‌که قصد تحقیر هم را داشته باشیم .

عزیز من! بیا متفاوت باشیم.

[ ۱۳۸۸/۱۱/٩ ] [ ۸:۳٢ ‎ق.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

پرسیدم چطور ، بهتر زندگی کنم ؟

 با کمی مکث جواب داد : گذشته ات را بدون هیچ تأسفی بپذیر ، با اعتماد، زمان حالت را بگذران ، و بدون ترس برای آینده آماده شو . ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز . شک هایت را باور نکن ، و هیچ گاه به باورهایت شک نکن . زندگی شگفت انگیز است، در صورتیکه بدانی چطور زندگی کنی .

پرسیدم، آخر ...

و او بدون اینکه متوجه سؤالم شود ، ادامه داد : مهم این نیست که قشنگ باشی... ، قشنگ این است که مهم باشی ! حتی برای یک نفر .کوچک باش و عاشق... که عشق ، خود می داند آئین بزرگ کردنت را... بگذارعشق خاصیت تو باشد ، نه رابطه خاص تو با کسی .موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه ی پایان رسیدن ...

داشتم به سخنانش فکر می کردم که نفسی تازه کرد و ادامه داد... 

زلال باش... زلال باش... فرقی نمی کند که گودال کوچک آبی باشی ، یا دریای بیکران ، زلال که باشی ، آسمان در تو پیداست. 

 

[ ۱۳۸۸/۱۱/٩ ] [ ٧:۳۸ ‎ق.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

عشق یعنی با تو خواندن از جنون 

عشق یعنی سوختنها از درون 

عشق یعنی سوختن تا ساختن

عشق یعنی عقل و دین را باختن 

عشق یعنی دل تراشیدن ز گل

عشق یعنی گم شدن در باغ دل 

عشق یعنی تو ملامت کن مرا

عشق یعنی می ستایم من تو را 

عشق یعنی در پی تو در به در 

عشق یعنی یک بیابان درد سر 

عشق یعنی با تو آغاز سفر 

عشق یعنی قلبی آماج خطر 

عشق یعنی تو بران از خود مرا 

عشق یعنی باز می خوانم تو را 

عشق یعنی بگذری از آبرو 

عشق یعنی کلبه های آرزو 

عشق یعنی با تو گشتن هم کلام

عشق یعنی انتظار یک سلام 

عشق یعنی دستهایی رو به دوست 

عشق یعنی مرگ در راهت نکوست 

عشق یعنی شاخه ای گل در سبد 

عشق یعنی دل سپردن تا ابد 

عشق یعنی سروهای سربلند 

عشق یعنی خارها هم گل کنند 

عشق یعنی تو بسوزانی مرا

عشق یعنی سایه بانم من تو را 

عشق یعنی بشکنی قلب مرا 

عشق یعنی می پرستم من تو را 

عشق یعنی آن نخستین حرفها 

عشق یعنی در میان برفها 

عشق یعنی یاد آن روز نخست 

عشق یعنی هر چه در آن یاد توست 

عشق یعنی تک درختی در کویر 

عشق یعنی عاشقانی سر به زیر 

عشق یعنی بگذری از هفت خان 

عشق یعنی آرش و تیر و کمان

[ ۱۳۸۸/۱۱/۸ ] [ ٥:٢٤ ‎ق.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

بعد از یه غیبت طولانی باز هم تونستم بیام. بالاخره زن و زندگیه دیگه . . .

[ ۱۳۸۸/۱۱/٧ ] [ ٦:۳٥ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

 

باورم کن...


ادامه مطلب
[ ۱۳۸۸/۱۱/٧ ] [ ٦:٢٥ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]



دو راهب در مسیر زیارت خود ، به قسمت کم عمق رودخانه ای رسیدند.
لب رودخانه ، دختر زیبائی را دیدند که لباس گرانقیمتی به تن داشت.
از آنجائی که ساحل رودخانه مرتفع بود و آن دختر خانم هم نمیخواست هنگام عبور لباسش آسیب ببیند ، منتظر ایستاده بود .
یکی از راهبها بدون مقدمه رفت و خانوم را سوارکولش کرد.
سپس او را از عرض رودخانه عبور داد و طرف دیگر روی قسمت خشک ساحل پائین گذاشت .
راهبها به راهشان ادامه دادند.
اما راهب دومی یک ساعت میشد که هی شکایت میکرد : ” مطمئنا این کار درستی نبود ، تو با یه خانم تماس داشتی ، نمیدونی که در حال عبادت و زیارت هستیم ؟ این عملت درست بر عکس دستورات بود ؟ “
و ادامه داد : ” تو چطور بخودت این اجازه رو دادی که بر خلاف قوانین رفتار کنی ؟ “

 

راهبی که خانم رو به این طرف رودخونه آورده بود ، سکوت میکرد ، اما دیگر تحملش طاق شد
و جواب داد:
” من اون خانوم رو یه ساعت میشه زمین گذاشتم اما تو چرا هنوز داری اون رو تو ذهنت حمل میکنی ؟! “


ادامه مطلب
[ ۱۳۸۸/۱۱/٧ ] [ ٦:٠٦ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

سلام...

نمیتونم بگم آدم آرومی هستم یا نه.همیشه در ظاهر شلوغ

 بودم .اما درونم سکوت مطلق..

البته خیلی با خودم حرف میزنم و بیشتر درد و دلما که فقط

 خودمو ودلم میدونیم رو برای خودم میگم(اوووووه!!!!چی شد..کسی فهمید؟؟نه والله..)

بیشتر وقتا تا اونجایی که بتونم تو بحثی شرکت نمیکنم.چون

 بیشتر بحثا هدف و موضوع خاصی رو دنبال نمیکن و بعضی از

 اونها اصلا بحث نیست..بعضی وقتا هم طرفای بحث آدمای

 بی منطقی هستن و مرغشون یه پا داره..

 این چند وقته که وبلاگ گردی میکردم..اصولا خواننده خاموش

 بودم یا اگر تو وبلاگی شعر قشنگی و احساس لطیفی بود یه

 جمله ای مینوشتم  ..

 چند روز پیش تو یه وبلاگ یه مطلب نقدی نوشته شده بود به

 نظرمنم اصلا درست نبود و یه جورایی خاله زنک بازی بود..

 قسمت نظرات رو باز کردم دیدم به به چقدر نظرات موافق/چقدر

 تشویق/چقدر احسنت..به خودم گفتم انگار فقط من مخالفم!!

 خلاصه ما نظر خودمون رو نوشتیم..نون و آبدار هم بود..چند تا

 پرسش هم از نویسنده گرامی پرسیدیم و گفتیم بعدا خدمت  

میرسیم تا بیشتر و بهتر با هم بحث کنیم..بعد چند روز رفتم

 دیدم اصلا نظر من پاک شده !!!اما به جاش تهداد به به چه چه زیاد شده...

حالا فهمیدم چرا این همه موافق داشت..واصلا مخالفی نداشت.

بابا این قسمت نظرات رو تغییر بده بگو :بیا تعریف تمجدیدتو بکن

 تشریفتو ببر..!!

 چرا ما آدما انقدر قدرت نقد پذیریمون کمه؟؟چرا به خودمون

 اجازه میدیم هر کسی رو نقد کنیم اما خودمون این اجازه رو به

 کسی نمیدیم؟؟

 این فقط یه نمونه کوچیک بود...تو دنیای واقعی زیاده...

 مگه نگفنم دوست واقعی کسیه که عیبتو بهت بگه؟؟پس چرا

 اگه کسی این کار رو با ما بکنه دورش یه خط قرمز میکشیم؟؟

[ ۱۳۸۸/۱۱/٤ ] [ ٢:٢٠ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]


موضوع: عکسهای عاشقانه -


برای مشاهده ی بقیه عکسها به ادامه مطالب بروید:

 


ادامه مطلب
[ ۱۳۸۸/۱۱/۳ ] [ ۸:۳٩ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

شب را دوست دارم به خاطر تاریکی ، تاریکی را دوست دارم به خاطر تنهایی ، تنهایی را دوست دارم به خاطر فکر کردن ، فکر کردن را دوست دارم به خاطر تو ، تو را دوست دارم به خاطر چشمانت ، چشمانت را دوست دارم به خاطر قطرات اشکی که می دانم بر سر مزارم خواهی ریخت . 
___________________________________________________________________________________

تمام احساسم مال توست ، بهترین عطرهایم از نفس تو ساخته می شود . 
___________________________________________________________________________________

من برای لبخندت دلتنگم و برای تمام حرفهایت ... 
هرگز از تو خسته نشدم و هرگز جز برای تو زندگی نکردم . 
___________________________________________________________________________________

کنم هر شب دعایی که ز دلم بیرون رود مهرت 
ولی ... 
آهسته گویم الهی بی اثر باشد 
___________________________________________________________________________________

اسمتو واسه دلخوشی می خوام ، دلتو واسه عاشقی می خوام ، صداتو واسه آرامش می خوام ، دستت رو واسه نوازش می خوام ، پاهاتو واسه همراهی می خوام ، عطرت رو واسه مستی می خوام ، خیالت رو واسه پرواز می خوام ، خودت رو واسه پرستش می خوام . 
___________________________________________________________________________________

برای دیدن جملات عاشقانه بیشتر بر روی ادامه کلیک کنید .



دیشب تو فکرت بودم که یه قطره اشک از چشمام جاری شد ، از اشک پرسیدم: چرا اومدی؟ گفت: آخه تو چشمات کسی هست که دیگه اونجا جای من نیست . 
___________________________________________________________________________________

اگه چشمات پرسید بگو ندیدمش . اگه گوش هات پرسید بگو نشنیدمش . اگه دستت لرزید بگو مال سرما ست . اما اگه دلت لرزید به خودت دروغ نگو ، دوستش داری . 
___________________________________________________________________________________

اگه تورو خواستن اشتباهه ، اگه با تو بودن اشتباهه ، اگه عاشق تو بودن اشتباهه ، اگه واسه تومردن اشتباهه پس تو بهترین و قشنگترین اشتباه زندگی من هستی . 
___________________________________________________________________________________

می دونی فرق تو با عشق ، زندگی و گل چیه؟ عشق یک کلمه است اما تو معنیه اونی . زندگی اجباره اما تو دلیل اونی . گل یه گیاهه اما تو عطره اونی . 
___________________________________________________________________________________

اگه یه روز نشه که دیگه با تو باشم ، برات می نویسم خدا نخواست ما با هم باشیم ، ولی بدون اون روز روزه مرگ عشق منه . 
___________________________________________________________________________________

می خوام روی تمام سنگ های دنیا بنویسم دلم واست تنگ شده و آرزو می کنم یکی از اون سنگ ها به سرت بخوره ، تا بفهمی دل تنگی چه دردی داره . 
___________________________________________________________________________________

آرزو دارم که قشنگترین گل سرخ دنیا را بچینم و بر برگ های آن قطره ایی از خون خود را بچکانم و آن را به محبوبم هدیه کنم تا زمانی که گل را می بوید نفسش خون مرا گرم کند . 
___________________________________________________________________________________

ای کاش می دانستم چیست؟ 
آنچه از چشم تو 
تا عمقِ وجودم جاریست 
___________________________________________________________________________________

با خودم عهد بستم باردیگرکه تورا دیدم ، بگویم از تو دلگیرم ولی باز تو را دیدم و گفتم: بی تو می میرم ... 
___________________________________________________________________________________

بزرگترین آرزویم این بود که کوچیکترین آرزوی تو باشم . 
___________________________________________________________________________________

از پشت شیشه های بزرگ دلتنگی گریه می کنم و آرزو می کنم که کاش برای یک لحظه فقط یک لحظه آغوش گرمت را احساس کنم ، می خواهم سر روی شانه های مهربانت بگذارم تا دیگر از گریه کم نشوم . 
___________________________________________________________________________________

عاشق و مجنونت شدم ، نخونده مهمونت شدم ، کلی پریشونت شدم ، شمع تو شمدونت شدم ، خاک تو گلدونت شدم ، خادم دربونت شدم ، شعرای ارزونت شدم ، عمری غزل خونت شدم ، اما یه جوری مجنونت شدم . 
___________________________________________________________________________________

می گریم در اشک هایم تو را می بینم ، اشک هایم را پاک می کنم کسی تو را نبیند . 
___________________________________________________________________________________

برات می نویسم دوستت دارم . آخه می دونی آدما گاهی اوقات خیلی زود حرفاشونو از یاد می برن ولی یه نوشته ، به این سادگیا پاک شدنی نیست ، گرچه پاره کردن یک کاغذ از شکستن یک قلب هم ساده تره ولی من می نویسم ... من می نویسم ... دوست دارم . 
___________________________________________________________________________________

میگن لبخند ربطی به مرگ نداره ولی تو بخند تا من برات بمیرم . 
___________________________________________________________________________________

بچه بودیم دخترا عاشق عروسک بودن و پسرا عاشق مردای قوی . بزرگ شدیم دخترا عاشق مردای قوی شدن و پسرا عاشق عروسک . 
___________________________________________________________________________________

خواستم عشق رو تو دستام بگیرم ، ولی جا نشد . پس گذاشتمش تو جیبم ، ولی جا نشد . در کیفمو باز کردم ، ولی جا نشد . تصمیم گرفتم ببرمش توی اتاق ، ولی جا نشد . بنابراین یه خونه براش گرفتم ، ولی جا نشد . با خودم گفتم: یه باغ ! آره ! ولی جا نشد . پس گذاشتمش توی قلبم ، حالا دیگه جاش خوبه خوبه ... تازه می فهمم این که می گن دل آدم می تونه از دنیا هم بزرگتر باشه یعنی چی . 
___________________________________________________________________________________

زندگی چیست ؟ اگر خنده است چرا گریه میکنیم ؟ اگر گریه است چرا خنده میکنیم ؟ اگر مر گ است چرا زندگی می کنیم ؟ اگر زندگی است چرا می میریم ؟ اگه عشق است چرا به آن نمی رسیم ؟ اگه عشق نیست چرا عاشقیم 
___________________________________________________________________________________

عشق رازی است مقدس ، برای کسانی که عاشقند . ‌عشق برای همیشه بی‌کلام می‌ماند . اما برای کسانی که عشق نمی ورزند ، ‌عشق شوخی بی‌رحمانه‌ای بیش نیست . 
___________________________________________________________________________________

یادت باشه ... یادت باشه ... یادت باشه و بالاخره یادت باشه که ... دل تخته سیاه نیست که هر کی اومد روش بنویسه و هر کس هم رفت بشه اسمشو پاک کرد . 
___________________________________________________________________________________

شبی غم با دل من گفتگو کرد مرا با چشمهایت روبرو کرد 
دلم می گفت هرگزعاشقت نیست ولی دست دلم را گریه روکرد 
___________________________________________________________________________________

سخن از پیوند سست دو نام و هم آغوشی در اوراق کهنه ی یک دفتر نیست . سخن از گیسوی خوشبخت من است با شقایق های سوخته ی بوسه ی تو ... 
___________________________________________________________________________________

می دونی که تا به حال در عمرم چیزی ازت نخواستم اما دوست دارم برای اینکه علاقه ات رو به هم ثابت کنی ، یک دقیقه ... فقط یک دقیقه ی ناقابل به خاطر من نفس نکش تنها چیزی که از تو می خوام . 
___________________________________________________________________________________

هرگز برای عاشق شدن ، به دنبال باران و بهار و بابونه نباش . گاهی در انتهای خارهای یک کاکتوس به غنچه ای می رسی که ماه را بر لبانت می نشاند . 
___________________________________________________________________________________

موقعی که می خواستمت می ترسیدم نگات کنم ، موقعی که نگات کردم ترسیدم باهات حرف بزنم . موقعی که باهات حرف زدم ترسیدم نازت کنم ، موقعی که نازت کردم ترسیدم عاشقت بشم . حالا که عاشقت شدم می ترسم از دستت بدم . 
___________________________________________________________________________________

تو را برای وفای تو دوست می دارم وگرنه دلبر پیمانه شکن فراوان است 
___________________________________________________________________________________

چه مغرورانه اشک ریختیم ... چه مغرورانه سکوت کردیم ... چه مغرورانه التماس کردیم ... چه مغرورانه از هم گریختیم ... غرور هدیه شیطان بود و عشق هدیه خداوند ... هدیه شیطان را به هم تقدیم کردیم و هدیه خداوند را از هم پنهان کردیم . 
___________________________________________________________________________________

می‌خواهم آنقدر پیر شوم تا مرا نشناسی . آن روز شاید به درد دل پیرمردی گوش دهی . 
___________________________________________________________________________________

در گذری از شهر عشق رسمی این چنین دیدم ، مجنون ها به دار آویخته شده بودند و لیلی ها به چهارپایه های زیر پای آنها لگد می زدند . 
___________________________________________________________________________________

خدایا ... به من رفیقی بده که با من گریه کند . دوستی که با من بخندد را خودم پیدا خواهم کرد . 
___________________________________________________________________________________

تنهایی ام را با تو قسمت می کنم ، سهم کمی نیست . گسترده تر از عالم تنهایی من ، عالمی نیست . غم آنقدر دارم ، که می خواهم تمام فصلها بر سفره رنگین خود بنشانمت . بنشین ، غمی نیست . 
___________________________________________________________________________________

یکی را دوست می دارم ، ولی افسوس که او هرگز نمی داند . نگاهش می کنم شاید بخواند از نگاه من که او را دوست دارم ، ولی افسوس ... 
___________________________________________________________________________________

یکی از سکوت صدایم کرد و با صدایش سکوتم را شکست . این صدای تنهایی بود ، که غم را برایم هدیه آورده بود . او چه می دانست که غم من تنهایی است ، نه غم تنهایی ولی اگر غم هم مرا تنها می گذاشت ، در سکوت تنها می ماندم . ای سکوت صدایم کن . 
___________________________________________________________________________________

هر روز پسرکی فقیر برای سیر کردن قلبش سر کوچه ای به گدایی نگاهی می نشست و دختری نجیب برای دفع هفتاد بلا صدقه ای می انداخت در کاسه ی چشمانش . 
___________________________________________________________________________________

چه زیباست در اوج تنهایی دست انسانی را گرفتن به بهانه اینکه نگذارم تنها بماند . چه زیباست در اوج ناامیدی انسانی را همراهی کردن به بهانه امیدوار کردنش و چه نامردمانه است انسانی را دنبال خود کشیدن ، عاشق کردنش و در اوج تنهاییش رها کردن و گفتنِ اینکه دیگر تو را نمی خواهم . 
___________________________________________________________________________________

عاشقونه نگام نکن ... نذار دوباره بشکنم ... نذار تو این غروب تلخ ... از همه چی دل بکنم ... نذار صدای قدمات ... سکوتو بشکنه ... که این سکوت لعنتی ... قشنگترین حرف منه ... با عاشقونه نگات ... چشامو بارونی نکن ...واسه یه حس بی دلیل ... قلبمو قربونی نکن ... نگاه سردمو ببین ... دل از کسی نمیبره ... هیشکی واسه عاشق شدن ... قلب یخی نمی خره ... دیگه رو خاک تن من ... بذر محبت رو نپاش . 
___________________________________________________________________________________

پلی که بود بین ما اگر چه بی صدا شکست ، محالِ عهد بسته را به غیر مرگ بشکنم . 
___________________________________________________________________________________

در این هجوم بی کسی ، پروانه بودن اشتباس ، عاشقی اشتباس ، عشق دروغ است ، ولی زندگی هنوز زیباست . 
___________________________________________________________________________________

میدونی این چیه؟ ( ) ( ) ( ) ( ) ( ) () این دلِ منه که روز به روز برات تنگ تر می شه . 
___________________________________________________________________________________

در همه ی عالم گشتم و عاشق نشدم تو چه بودی که تو را دیدم و دیوانه شدم

[ ۱۳۸۸/۱۱/۳ ] [ ۸:٤٦ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]
[ ۱۳۸۸/۱۱/۳ ] [ ۸:۱٩ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

کارت زیبای عاشقانه - کارتهای عاشقانه

[ ۱۳۸۸/۱۱/۳ ] [ ۸:٠٧ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]


رسم زندگی این است روزی کسی را دوست داری و روز بعد تنهایی به همین سادگی او رفته است و همه چیز تمام شده مثل یک مهمانی که به آخر می رسد و تو به حال خود رها می شوی چرا غمگینی ؟ این رسم زندگیست پس تنها آوازبخوان
-+-+-+-+-+-+-+-+-+-
اگر شبی فانوس نفسهای من خاموش شد ، اگر به حجله آشنایی ، برخوردی وعده ای به تو گفتند ، کبوترت در حسرت پرکشیدن پر پر زد ! تو حرفشان راباورنکن ! تمام این سالها کنارمن بودی ! کنار دلتنگی دفاترم ! درگلدان چینی
-+-+-+-+-+-+-+-+-+-
دوست داشتن همیشه گـــفتن نیست گاه سکوت است و گاه نگــــــاه ... غـــــریبه ! این درد مشترک من و توست که گاهی نمی توانیم در چشمهای یکد یگــرنگــــاه کنیم
-+-+-+-+-+-+-+-+-+-
آنجه را که دوست داری بدست آور وگرنه مجبور میشوی آنجه را که دوست نداری تحمل کنی . همیشه باور داشته باش که خدا تو را فراموش نمی کند حتی اگر تو او را فراموش کرده باشی
-+-+-+-+-+-+-+-+-+-
نگاهت را به کسی دوز که قلبش برای تو بتپه چشمانت را با نگاه کسی اشنا کن که زندگی را درک کرده باشه سرت را روی شانه های کسی بگذار که از صدای تپشهای قلبت تو را بشناسه آرامش نگاهت رو به قلبی پیوند بزن که بی ریاترین باشه لبخندت را نثار کسی کن که دل به زمین نداده باشه رویایت رو با چهره ی کسی تصویر کن که زیبایی را احساس کرده باشه چشم به راه کسی باش که تو را انتظار کشیده باشه اما عاشق کسی باش که تک تک سلولهای بدنش تقدس عشق را درک کند
-+-+-+-+-+-+-+-+-+-
میشه مثل یه قطره اشک بعضیا رو از چشمت بندازی .... ولی هیچ وقت نمی تونی جلوی اشکی رو بگیری که با رفتن بازیا از چشمت جاری میشه -+-+-+-+-+-+-+-+-+-
بعضی ها وقتی کاری داشته باشند دوستت هستند بعضی ها وقتی گیر می کنند دوستت هستند بعضی ها نیستند و وقتی هم هستند بهتر است نباشند بعضی ها نیستند و ادای بودن در می آورند بعضی ها در عین بودن هرگز نیستند بعضی های دیگر هم به طور کلی هستند ولی آدم نیستند آنهای دیگری هم که آدم هستند نیستند
-+-+-+-+-+-+-+-+-+-
خسته شدم می خواهم در آغوش گرمت آرام گیرم.خسته شدم بس که از سرما لرزیدم... بس که این کوره راه ترس آور زندگی را هراسان پیمودم زخم پاهایم به من میخندد... خسته شدم بس که تنها دویدم... اشک گونه هایم را پاک کن و بر پیشانیم بوسه بزن... می خواهم با تو گریه کنم ... خسته شدم بس که... تنها گریه کردم... می خواهم دستهایم را به گردنت بیاویزم و شانه هایت را ببوسم...خسته شدم بس که تنها ایستادم
-+-+-+-+-+-+-+-+-+-
عشق با حسرت دیدار تو بودن زیباست
-+-+-+-+-+-+-+-+-+-
یک نفر ..... یک جایی..... تمام رویاهاش لبخند توست و زمانی که به تو فکر می‌کنه احساس می‌کنه که زندگی واقعا با ارزشه پس هرگاه احساس تنهایی کردی این حقیقت رو به خاطر داشته باش یک نفر ..... یک جایی..... در حال فکر کردن به توست -+-+-+-+-+-+-+-+-+-
خدا به تو دو تا پا داد تا با آنها راه بروی. دو تا دست داد تا نگه داری. دو گوش برای شنیدن و دو چشم برای دیدن داد ولی چرا فقط یک قلب به تو داد؟ چون قلب دوم تو رو به کس دیگری داد تا تو آن را پیدا کنی
-+-+-+-+-+-+-+-+-+-
باز هم غم عشق و ناله جدایی در من فغان کردنمی دانم آیا آب عشقی پیدا خواهد شدکه این آتش را در من خاموش کندگر این آب پیدا نشد این آتش در من چه خواهد کردمرا خواهد سوزاندولی من از خدا می خواهم که این آتش آتش عشق تو باشدخدایا! ما اگر بد کنیم،تو را بنده های خوب بسیار است، تو اگر مدارا نکنی ما را خدای دیگر کجاست ؟
-+-+-+-+-+-+-+-+-+-
خوشبختی بر سه ستون استوار است: فراموش کردن غم های گذشته، فراموش نکردن عبرت های گذشته، غنیمت شمردن حال و امیدوار بودن به آینده
-+-+-+-+-+-+-+-+-+-
مهم این نیست که قطره باشی یا اقیانوس، مهم این است که آسمان در تو منعکس شود.
-+-+-+-+-+-+-+-+-+-
لازمه ی خوشبختی جذب کردن چیزهای تازه نیست، بلکه حذف کردن افکار کهنه است، افکاری که به هیچ دردی نمی خورند.
-+-+-+-+-+-+-+-+-+-
زندگی هنر نقاشی کردن است بدون استفاده از پاک کن سعی کن همیشه طوری زندگی کنی که وقتی به گذشته برمیگردی نیازی به پاک کن نداشته باشی.
-+-+-+-+-+-+-+-+-+-
اگه تو خدا را فراموش کردی این رو بدون اون هرگز تو رو فرا موش نمی کنه چون دوست داره
-+-+-+-+-+-+-+-+-+-
خوشبختی و بدبختی برای یه مرد شجاع مثل دست راست و چپش می مونه . اون هر دوشونو به کار می‌بره
-+-+-+-+-+-+-+-+-+-
مردم به همان اندازه خوشبخت اند که خودشان تصمیم میگیرند. خوشبختی به سراغ کسی میرود که فرصت اندیشیدن در مورد بدبختی را نداشته باشد. دریا باش که اگر کسی سنگی به سویت پرتاب کرد سنگ غرق شود نه آنکه تو متلاطم شوی
-+-+-+-+-+-+-+-+-+-
اگر نماز گزار بداند که چقدر از رحمت الهی او را فرا گرفته هرگز سر از سجده بر نمی دارد... بسیج قزوین -+-+-+-+-+-+-+-+-+-
چه بسا اشخاصی که تنها با طنین کلنگ گورکن از خواب غفلت بیدار می شوند. ناپلون بناپارت
-+-+-+-+-+-+-+-+-+-
عشق را دوست دارم ولی نه در قفسبوس را دوست دارم نه در هوستو را دوست دارم تا آخرین نفس

[ ۱۳۸۸/۱۱/۳ ] [ ٧:٤٦ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]
[ ۱۳۸۸/۱۱/۳ ] [ ٧:٢۸ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]
[ ۱۳۸۸/۱۱/٢ ] [ ۸:٥٧ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

درد آشـنـای دردم ، فـریـاد درگـلـو نـیـسـت  

                       او در تـسـلـی دل ، افـسـوس پـیـش او نیست

دل درهـوای گـریـه ، بـر چهـره سـیلی غـم   

                        دیده به حسرت اشگ،افسوس نم به اونیست

ایـن دل بـه هـای هـایـی ، در آرزو نشـسته   

                        کـو خـلـوتـی کـه گـریـد ،غم در گلو نشـسته

در بـنـد ِبـنـدِ خـویـشـم ، بالـم به عشق بسته    

                        راه رهـایـیـم نـیسـت ، دل در گـرُو نـشـسته

خواهـم گـریزم از بند، دل دربریدنم نیسـت    

                        دارم شــوق پـرواز، بـال پـریـد نـم نـیـسـت

دل گـر به دسـت آرم ، بـالـی بـرای پـرواز    

                        درعـرصـه مـروت،پیـمان شکسـتنم نیسـت

ای سنگ دل مروت،این دل چو شیشه ماند   

                       کِی سـنگ و شیـشه باهـم،یک جا توان بماند

آوای شیشه درد است،آواز سنـگ را شوق    

                        آهنـگِ شـیشـه و سـنگ،آوای خوش نخواند

این دل کـبوتـر مـن ، صـیاد هسـت دل تـو    

                        صـیـاد از دلِِ صـیـد ،غـم را کـجـا بـخـواند

[ ۱۳۸۸/۱۱/٢ ] [ ٩:٢٦ ‎ق.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

قصه های بچگی

نمیدونم چند ساله هستین 
ولی خیلی ها بچگی هاشون رو با نوار قصه هایی گذروندن که حالا نیست 
قصه هایی از شرکت 48 داستان. یادتونه ؟ 
گربه های اشرافی ، آوازه خان شهر قصه ، خانم حنا ، تیزچنگال ماهیچه دوست وخیلی های دیگه 
نوارکاست هایی که دیگه تولید نشد و یاد آنها در گوشه های ذهن ما خاطره شد 
بیایید این خاطرات رو زنده کنیم 
تونستم تعدادی از این قصه را جمع آوری کنم و بعد از مدتی طولانی سری به وبلاگ زده و ... 
تحفه ای ناقابل برای همه بچه های ایران 


ادامه مطلب
[ ۱۳۸۸/۱٠/٢٩ ] [ ٧:٠۸ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

اس ام اس دلتنگی.اس ام اس دوری.اس ام اس دی 88

اس ام اس دی جدید.اس ام اس دیماه 88.اس ام اس زیبا و غمگین

اس ام اس عاشقانه.اس ام اس عاشقانه جدید.اس ام اس عاشقانه دی ماه 88

 

 

 

 

گاهی گمان نمیکنی و میشود

گاهی نمیشود که نمیشود

گاهی هزار دوره دعا بی استجابت است

گاهی نگفته قرعه بنام تو میشود

گاهی گدای گدایی و بخت نیست

گاهی تمام شهر گدای تو میشود...

فرستنده: 8357***0936

به خاموشی ما منگر که ما خود معدن رازیم..

فلک بشکست بال ما وگرنه اهل پروازیم...

فرستنده: 5039***0938

در جهان هرگز مشو مدیون احساس کسی.

تا نباشد در جهان عمرت گروگان کسی.

 

 

فرستنده: 0938***6308

 

بقیه در ادامه مطلب


به خاطر خاطره هایت خاطرت در خاطرم خاطره انگیزترین خاطره هاست...

فزستنده: 9188***0935

نمیدانم چه باید کرد با این قلب آشفته.

به فریادم برس ای عشق من امشب پریشانم...

فرستنده: 5939***0919

زندگی هدیه ایست از طرف خدا به ما و نحوه زندگی کردن هدیه ایست از طرف ما به خدا

پس سعی کنیم بهترین هدیه را به خدا بدهیم...

فرستنده: 5039***0938

شاید نتوان به گذشته بازگشت و یه آغاز ساخت

ولی میتوان هم اکنون آغاز کرد و یک پایان زیبا ساخت

فرستنده: 5039***0938

میخوام که عاشقت بشم، گل شقایقت بشم

دلم واست تنگ شده، گفتم مزاحمت بشم...

فرستنده: 9188***0935

ای که با یاد تو در آتش شب میسوزم.

یادمن کن که به یادت همه شب میسوزم...

فرستنده: 9188***0935

همچون باران باش، رنج جدا شدن از آسمان را

در سبز کردن زندگی جبران بکن...

فرستنده: 9188***0935

توی شهری که تو نیستی همه جا رو غم گرفته.

هرکجا رفتی صدام کن عزیزم دلم گرفته...

فرستنده: 9188***0935

همیشه ساحل دلت رو به خدا بسپار...

خودش قشنگترین قایق رو برات میفرسته...

[ ۱۳۸۸/۱٠/٢٩ ] [ ٥:٤٧ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

عنکبوتها اغلب برای ما موجودات خوشایندی نیستند، شاید اگر جزئیات بدن آنها را بهتر می‌توانستیم ببینیم قضیه فرق می‌کرد …

Team Work


 


ادامه مطلب
[ ۱۳۸۸/۱٠/٢٩ ] [ ٥:٢۸ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

 

 

عشق تنها کار بی چرای عالم است 

چه آفرینش بدان پایان می گیرد 

معشوق من چنان لطیف است 

که خود را به (( بودن )) نیالوده است

که اگر جامه ی وجود بر تن می کرد

نه معشوق من بود 
 

11


 

 

عشق لذتی مثبت است که موضوع آن زیبایی است، همچنین احساسی عمیق، علاقه‌ای لطیف و یا جاذبه‌ای شدید است که محدودیتی در موجودات و مفاهیم ندارد و می‌تواند در حوزه‌هایی غیر قابل تصور ظهور کند.


عشق و احساس شدید دوست داشتن می‌تواند بسیار متنوع باشد و می‌تواند علایق بسیاری را شامل شود.


 


1


 


3                                 4                  2           


 

[ ۱۳۸۸/۱٠/٢٩ ] [ ٥:٢٠ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

 

پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد. او می خواست مزرعه سیب زمینی اش را شخم بزند اما این کار خیلی سختی بود. تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود.

پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد: «پسر عزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم. من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد. من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی. دوستدار تو پدر.»

چند روز بعد، پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد: «پدر، به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن، من آنجا اسلحه پنهان کرده ام.»

۴ صبح فردای آن روز، ١٢ نفر از مأموران اف بی آی و افسران پلیس محلی وارد مزرعه شدند و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند. پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند؟ پسرش پاسخ داد: «پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار. این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم.»

[ ۱۳۸۸/۱٠/٢٩ ] [ ٥:٠٩ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

زندگی کوتاه است قوانین را زیر پا بگذار بسرعت ببخش

  با صداقت عاشق شو و با حرارت ببوس همیشه بخند

  هیچ وقت لبخند را از لب هایت دریغ نکن مهم نیست

  زندگی چقدر عجیب است زندگی همیشه آنطور که ما

 فکر می کنیم پیش نمی رود اما تا زمانی که هستیم ،

  باید بخندیم و سپاسگذار باشیم

[ ۱۳۸۸/۱٠/٢۸ ] [ ٦:٢٢ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

روزها، روزهای زینب سلام الله علیها است.

سلیم موذن زاده جانسوز می خواند و دل مان را آتش می زند. معنایش را ندانسته.

عزیزی لطف کند این ها را معنا کند تا بیشتر بسوزیم.

***

زینب زینب زینب، کنز حیا زینب کان وفا زینب 
زینب زینب زینب، درد آشینا زینب غرق بلا زینب 
غم قهرمانی زهرا نیشانی

ای روح با ایمان، جانیم سنه قوربان

زینب زینب زینب، سرگشته دوران آواره طوفان 
زینب زینب زینب، حفظ عهد و پیمان شیر شه مردان 
زینب زینب زینب، محبوبه جانان قرآنینه قوربان

زینب زینب زینب، شمشیر دو پهلو دان برنده بیان زینب 
زینب زینب زینب، قارداش باشونین اوستونده زولفی آراران زینب 
زینب زینب زینب، صحرای مصیبت ده غمنن قوجالان زینب 
زینب زینب زینب، قارداش باشونین قانی زولفینده حنا زینب 
زینب زینب زینب، پیمان حَقَ مظهر قرآنه او لان یاور 
زینب زینب زینب، حجب و ادبه مظهر شأن و شرف منبر 
زینب زینب زینب، دائم گوزی قان یاشلی باشینده قارا معجر 
زینب زینب زینب، زهراسی اولن گوندن آماج بلا زینب 
زینب زینب زینب، تعبیر رسا زینب تسبیح خدا زینب 
زینب زینب زینب، محراب عبادت ده تفسیر دعا زینب 
زینب زینب زینب، پروندۀ خونین شاه شهدا زینب 
زینب زینب زینب، محکم سوزی اوستونده مردانه دوران زینب 
زینب زینب زینب، کاخ ستم و ظلمی قل باغلی یخان زینب 
زینب زینب زینب، چوخ قمچی دگن باشی محمل ده یاران زینب 
زینب زینب زینب، یولّاردا پرستاری حبُ الاُسرا زینب 
زینب زینب زینب، سر قافله نهضت اوز نهضتنه قیمت 
زینب زینب زینب، اولّ ده گورن عزت آخرده چکن ذلت 
زینب زینب زینب، آغلار گزی غربتده قارداشلارونا حسرت 
زینب زینب زینب، جان سینه ده سوئلرده وای بخته قرا زینب 
زینب زینب زینب، هم نایب زهرایه هم دیننه پیرایه 
زینب زینب زینب، آقزوندا شیرین سوزلر غمنن دولانان وایه 
زینب زینب زینب، ایستکلی رقیه یینن قبری اولان همسایه 
زینب زینب زینب، هیچ گور میین عمرینده بیر لحظه صفا 
زینب زینب زینب، زینب جان نقدنه دین اوسته ارزان ورن زینب 
زینب زینب زینب، غربت ده اولن یالقوز محتاج کفن زینب

زینب زینب زینب، کنز حیا زینب کان وفا زینب 
زینب زینب زینب، درد آشینا زینب غرق بلا زینب 
غم قهرمانی زهرا نیشانی

ای روح با ایمان جانیم سنه قوربا

[ ۱۳۸۸/۱٠/٢۸ ] [ ٢:٤٩ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

اس ام اس احساساتی.اس ام اس امروز.اس ام اس باحال.اس ام اس برای دوست

اس ام اس برای معشوق.اس ام اس برای همه.اس ام اس بسیار زیبا.اس ام اس بهمن ماه 88

اس ام اس تاثیر گذار.اس ام اس تولد.اس ام اس جدید.اس ام اس خیانت.اس ام اس خیلی جدید

 

 

مهربانی تزئین لحظه هاست

برای مهربانیت جوابی جز دوست داشتن ندارم . . .

خدایا وقتی ازم گرفتی و بهم بخشیدی ، فهمیدم که

معادله زندگی ، نه غصه خوردن برای نداشته هاست

و نه شاد بودن برای داشته ها . . .

اگه ما کنار هم باشیم خوشیم / پس خوبه از هم دیگه جدا نشیم

من کنار تو ، تو کنار من / پس نگاه با هر غریبه قدغن

این سخن در آسمان باید نوشت:

با تو در دوزخ مداوم ، بی تو هرگز در بهشت . . .

بقیه در ادامه مطلب


تنهایی آدم ها به عمق دریاست ، ولی پر کردنش با یک لیوان محبت کافیه . . .

MARAb-T920b

این طوری نمی تونی بخونیش، برو بگیرش جلوی آینه !

خواستم توی قلبت خونه کنم دیدم زمینش خیلی گرونه !

ما که فقیریم ، توی چشات چادر میزنیم . . .

فرقی نمیکنه که به اندازه دل یک گنجشک دوستت داشته باشم یا به اندازه دل فیل

مهم اینه که به اندازه یک دل دوستت دارم . . .

اگر روزی مقدر شد که با اشکت وضو سازم / خدا داند که با چشمت هزاران قبله می سازم . . .

دانم و دانی که جانم عاقبت از آن توست / پس نزن آتش به جانم چون که جانم جان توست

گر زنی آتش به جانم من بسوزم در رهت / پس از آن هر ذره خاکسترم خواهان توست . . .

نازی که ز لبخند گل یاس هویداست / زیبائی عشق است که در چشم تو پیداست . . .

هر آنکه از رفاقت دم میزد / ولی ناخوداگاه از خیانت دم میزد

تو رویاهام که با هر یک رفیقو / که با هر یک غم و شادی شریکو

به وقت خوش همه با تو رفیقو / به مشکل میرسی هر یک غریب

توی گفنار خویش دم از رفاقت / ولی بوئی نبردند از صداقت

[ ۱۳۸۸/۱٠/٢٧ ] [ ٥:٢٥ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

 

کفشهایم کو

 

چه کسی بود صدا زد: سهراب؟

 

آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ.

 

مادرم در خواب است

 

شب خرداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه ها

 

                                                    می گذرد

 

و نسیمی خنک از حاشیه ی سبز پتو خواب مرا می روبد.

 

بوی هجرت می آید:

 

بالش من پر آواز پر چلچله هاست.

 

صبح خواهد شد

 

و به این کاسه ی آب

 

آسمان هجرت خواهد کرد.

 

 

 

باید امشب بروم.

 

 

 

من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم

 

حرفی از جنس زمان نشنیدم.

 

هیچ چشمی٬ عاشقانه به زمین خیره نبود.

 

کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد.

 

هیچکس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت.

 

من به اندازه ی یک ابر دلم می گیرد

 

وقتی می بینم حوری

 

پای کم یابترین نارون روی زمین

 

فقه می خواند

 

 

 

چیزهایی هم هست٬ لحظه هایی پر اوج

 

(مثلا شاعره ای را دیدم

 

آنچنان محو تماشای فضا بود که در چشمانش

 

آسمان تخم گذاشت.

 

و شبی از شبها مردی از من پرسید

 

تا طلوع انگور٬ چند ساعت راه است؟)

 

 

 

باید امشب بروم

 

 

 

باید چمدانی را

 

که به اندازه ی پیراهن تنهایی من جا دارد٬ بردارم

 

و به سمتی بروم

 

که درختان حماسی پیدا است٬

 

رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند.

 

یک نفر باز صدا زد:سهراب!

 

کفش هایم کو؟

 

                                                          ((سهراب سپهری))

 

 

شنبه بیست و ششم دی 1388 توسط علیرضا |

 
 
هنوز پاسخی قطعی برای این سؤال که آیا بوسیدن پدیده‌ای غریزی است یا اکتسابی، وجود ندارد. بوسیدن پدیده‌ای است انسانی که اما فقط در بین ۹۰ درصد مردم دنیا رواج دارد.


بوسیدن پدیده‌ای انسانی است، ولی آیا رواج آن مربوط به غرایز انسانی می‌شود یا اینکه باید به آن به عنوان پدیده‌ای فرهنگی نگریست؟ این سؤالی است که هنوز دانشمندان پاسخی قطعی برای آن نیافته‌اند.

بیش از صد سال است که دانشمندان در صدد یافتن علت رواج بوسه در میان انسانها هستند. زیگموند فروید، روانکاو اتریشی، بر این عقیده بود که بوسیدن غریزه‌ای انسانی است و این غریزه از بدو تولد در انسان وجود دارد. به عقیده او بوسه ریشه در نیاز نوزاد به مکیدن شیر از پستان مادر دارد. ولی هنگامی که ایوان پاولوف، فیزیولوژیست و پزشک روس، در سال ۱۹۰۰ در آزمایش معروف سگ و صدای زنگ نشان داد که آب دهن سگ می‌تواند با صدای زنگی که برای او تبدیل به علامت غذا شده، راه بیفتد، بسیاری از روان‌شناسان به این نتیجه رسیدند که رفتار انسان نیز نه بر غریزه که بر آموزه‌های او مبتنی است. این دسته از روان‌شناسان بر این باورند که انسان کنترل کامل بر غرایز خود دارد و بوسه را نشانه ابراز عشق می‌دانند که با آگاهی صورت می‌گیرد.

گروه دیگری از دانشمندان بر این نظرند که انسان فقط قادر است برخی از رفتارهای غریزی خود را تغییر دهد. آنان بوسیدن را جزو رفتارهای غریزی‌‌ای می‌دانند که قابل کنترل است. به عقیده آنان این نظریه پاسخ این سؤال را نیز در بر دارد که اگر بوسیدن پدیده‌ای غریزی و مادرزاد است، پس چرا در بین ۱۰ درصد مردم دنیا از نظر فرهنگی مردود است.

۶۵۰ میلیون انسان با بوسیدن بیگانه هستند
در فرهنگ ۶۵۰ میلیون انسان، بوسیدن عملی چندش‌آور و حتی وحشیانه است. در سفرنامه یک مردم‌شناس فرانسوی در سال ۱۸۹۷ آمده که در بین چینی‌ها بوسیدن حتی می‌توانست نشانه آدمخواری تلقی شود. در همان زمان دانشمندی دانمارکی نیز مشاهده کرده بود که در برخی قبایل فنلاندی یک زوج هیچ‌گاه یکدیگر را نمی‌‌بوسیدند. امروزه ۱۰ درصد مردم دنیا بوسیدن را عملی زشت می‌دانند. برای نمونه در مغولستان پدران برای ابراز محبت به پسران‌شان، به جای بوسیدن آنان سرشان را بو می‌کنند.

برخی نظریات بیولوژیک پیرامون بوسه
در سال ۱۹۶۰ جانورشناس انگلیسی، دزموند موریس، این نظریه را مطرح کرد که بوسیدن از رسمی می‌آید که در گذشته در میان نیاکان بشر وجود داشته و به کودکان از طریق دهان به دهان غذا می‌داده‌اند. موریس می‌گوید، این عمل هنوز هم در بین شامپانزه‌ها رایج است. اینکه بشر از طریق دهان به دهان هم تغذیه می‌کرده، در نوشته‌های یونان باستان نیز آمده است. طبق مشاهدات و گزارش‌های یک محقق اتریشی این رسم امروزه هم در برخی قبایل آفریقایی رواج دارد.

جهانی شدن فرهنگ بوسیدن
کشف اینکه چرا انسانها همدیگر را می‌بوسند همچنان موضوع تحقیق‌های علمی ا‌ست. با توجه به اهمیتی که بوسیدن در زندگی بشر دارد، این عجیب هم نیست.

فقط یک زوج نیستند که همدیگر را می‌بوسند: پاپ زمین کشورهایی را که به آن سفر می‌کند، می‌بوسد. کسانی که به کلیسا می‌روند، حلقه‌ای را که کشیش‌ها بر دست دارند، می‌بوسند. سران سابق کشورهای اروپای شرقی لب یکدیگر را می‌بوسیدند و فرانسوی‌ها گونه یکدیگر را می‌بوسند.

با توجه به گسترش روزافزون روابط بین فرهنگ‌های گوناگون به احتمال زیاد نود درصدی که بوسیدن در بین آنان رواج دارد، موفق خواهند شد ۱۰ درصد باقی‌مانده را نیز با خود همراه کنند. در انگلیس تا همین ۲۰ سال پیش بوسیدن، حتی بوسیدن گونه، در خیابان امری غیرقابل تصور بود، در صورتی که امروز همه همدیگر را در ملا عام می‌بوسند. روند جهانی شدن، فرهنگ را هم، که بوسیدن جزیی از آن است، در بر می‌گیرد.

[ ۱۳۸۸/۱٠/٢٥ ] [ ٩:٢۱ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

دلم گرفته تک ستاره من

[ ۱۳۸۸/۱٠/٢٥ ] [ ٩:۱٠ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]
[ ۱۳۸۸/۱٠/٢٥ ] [ ٧:۳٤ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

عاشق                         عاشق تر 

   

نبود در تار و پودش              دیدی گفت عاشقه عاشق

 

@@@@@@@         نبودش       @@@@@@@

 

امشب همه جا حرف  از آسمون و مهتابه  ،  تموم خونه دیدار این خونه

 

فقط  خوابه ، تو که رفتی هوای  خونه تب داره  ،  داره  از درو دیوارش غم

 

عشق تو می باره ، دارم می میرم از بس غصه خوردم ،  بیا بر گرد تا ازعشقت

 

نمردم، همون که فکر نمی کردی نمونده پیشت، دیدی رفت ودل ما رو سوزوندش

 

حیات خونه دل می گه درخت ها همه خاموشن، به جای کفتر و  گنجشک  کلاغای

 

سیاه پوشن ،  چراغ  خونه  خوابیده  توی  دنیای خاموشی  ،   دیگه  ساعت رو

 

طاقچه شده کارش فراموشی  ،  شده کارش فراموشی  ،  دیگه  بارون  نمی

 

باره  اگر چه  ابر سیاه  ،  تو که  نیستی  توی  این خونه ،   دیگه  آشفته

 

بازاریست  ،  تموم  گل ها  خشکیدن مثل خار بیابون ها ،  دیگه  از

 

رنگ  و رو رفته ، کوچه و خیابون ها ،،، من گفتم و یارم گفت

 

گفتیم و سفر کردیم،از دشت شقایق ها،با عشق گذرکردیم

 

گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداری، عشقو

 

به فراموشی ،چند روزه تو می سپاری

 

گفتم که تو می دونی،سرخاک

 

تو می میرم ، ولی

 

تا لحظه مردن

 

نمی گیرم

 

دل از

  تو


ادامه مطلب
[ ۱۳۸۸/۱٠/٢٥ ] [ ٧:٠٢ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

از عطر گل یاس بگو، ای دل من

 

از آیه ی احساس بگو، ای دل من

 

وقتی که به آب میرسی با لب خشک

 

یا حضرت عباس بگو، ای دل من

 

 

 

 

 

گرچه خود پرچم به دوش کربلاست
رایة العباس در دست خداست

[ ۱۳۸۸/۱٠/٢٥ ] [ ۸:۱٥ ‎ق.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

مردم هنوز آینه تکثیر می کنند        
        هر فتنه ای که هست به زنجیر می کنند
جایی برای فتنه گران، پاک و امن نیست
        نتوان دگر به فتنه گری ها نشست و زیست
قزوین ما به عامل بیگانه پشت کرد
        سوی کسی که ضد ولی بوده مشت کرد
فریاد زد که شیخ تو بیگانه ای برو
        رنگ دروغ بسته به این خانه ای برو
ای شیخ بی چراغ که بی پیر آمدی
        در بند نفس و فتنه به زنجیر آمدی
دارالعباده` است نه جای منافقان
        مینو در است شهر شهیدان و عاشقان
ای شیخ بی چراغ به اصلاح خود بکوش
        نابود می شوی ز دغلکاری سروش
چون گاو شاخ دار به ما حمله می کند
        بنگر که گاو با گل و ریحان چه می کند؟
جایی برای نخبه نادان نداشتیم
        او را به خاک برده و آنجا گذاشتیم
نخبه کسی بود که ولی باور است و بس
        با خلق دل شکسته ما یاور است و بس


[ ۱۳۸۸/۱٠/٢٤ ] [ ۱:٢٥ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

خدا گفت به دنیایتان می اورم تا عاشق شوید.

ازمون تان تنها همین است:عشق.

و هر که عاشق تر امد نزدیکتر است.

پس نزدیکتر ایید.

نزدیکتر.

عشق کمند من است.

کمندی که شما را پیش من می اورد.کمندم را بگیرید.

و لیلی کمند خدا را گرفت.

خدا گفت:عشق فرصت گفتگوست.گفتگو با من.با من گفتگو کنید.

و لیلی تمام کلمه هایش را به خدا داد.لیلی هم صحبت خدا شد.

خدا گفت:عشق همان نام من است که مشتی خاک را بدل به نور می کند.

ولیلی مشتی نور شد در دستان خداوند

[ ۱۳۸۸/۱٠/٢٤ ] [ ۱:٢٦ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]



اللهم انّی اسئلک یا من لطفه خفی و ایادیه باسطة لا تنقضی اسئلک بلطفک الخفی الذی ما لطفت به لعبد الا کفی ان ترینی مولای علی بن ابیطالب علیه السلام فی منامی.

البته می توان بجای کلمه علی بن ابیطالب علیه السلام اسماء سایر ائمه را ذکر کرد. برای خواب دیدن هر یک از ائمه کسیکه دو رکعت نماز بعد از نماز عشاء با هر سوره ای که می خواهد بخواند و بعد این دعا را صد مرتبه بخواند پیغبر اکرم و یا هر یک از ائمه اطهار را که بخواهد در خواب خواهد دید.

بسم الله الرّحمن الرّحیم یا نور النور یا مدبر الامور بلغ منّی روح محمد و ارواح آل محمد تحیة و سلاماً.

http://www.mahdiehtehran.ir/detailnews.asp?id=157

 

 

[ ۱۳۸۸/۱٠/٢٤ ] [ ۱:۱٩ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

روزی لقمان به پسرش گفت امروز به تو 3 پند می دهم که کامروا شوی
اول اینکه سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری!
دوم اینکه در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی
سوم اینکه در بهترین کاخها و خانه های جهان زندگی کنی
پسر لقمان گفت ای پدر ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم چطور من می توانم این کارها را انجام دهم؟
لقمان جواب داد:

اگر کمی دیر تر و کمتر غذا بخوری هر غذایی که میخوری طعم بهترین غذای جهان را می دهد.
اگر بیشتر کار کنی و کمی دیرتر بخوابی در هر جا که خوابیده ای احساس می کنی بهنرین خوابگاه جهان است.
اگر با مردم دوستی کنی و در قلب آنها جای می گیری و آنوقت بهترین خانه های جهان مال توست

[ ۱۳۸۸/۱٠/٢٤ ] [ ۱:٠٦ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

یاری اندر کـس نـمی‌بینیم یاران را چـه شد
دوسـتی کی آخر آمد دوستداران راچه شد
آب حیوان تیره گون شد خضر فرخ پی کجاسـت
خون چـکید از شاخ گل بادبهاران را چـه شد 
صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاسـت
عـندلیبان را چـه پیش آمد هزاران را چـه شد
لعـلی از کان مروت برنیامد سال‌هاسـت
تابـش خورشید و سعی باد و باران را چـه شد
زهره سازی خوش نمی‌سازد مگر عودش بسوخت
کـس ندارد ذوق مستی میگساران را چـه شد 
کـس نـمی‌گوید که یاری داشت حق دوستی
حـق شناسان را چه حال افتاد یاران را چه شد
شـهر یاران بود و خاک مـهربانان این دیار
مـهربانی کی سر آمد شـهریاران را چـه شد
گوی توفیق و کرامـت در میان افـکـنده‌اند
کـس بـه میدان در نمی‌آید سواران را چه شد

 

[ ۱۳۸۸/۱٠/٢٤ ] [ ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

چند رباعی مهدوی

نه شرم و حیا، نه عار داریم از تو

امّا گِله بی‌شمار داریم از تو
ما منتظر تو نیستیم آقاجان
تنها همه «انتظار» داریم از تو...!

هر روز به دنبال جوابی دیگر
هر روز کشیده‌ام عذابی دیگر
هر شب به هوای دیدنت از خوابی
آسیمه دویده‌ام به خوابی دیگر

ای عشق! بیا که سینه‌هامان شد چاک
«این النّبأ العظیم؟»، گشتیم هلاک
چشمی که تو را ندیده باشد کور است
خون شد دل ما، «متی ترانا و نراک»

در تاک مگر شراب پنهان نشده؟
در غنچه مگر گُلاب پنهان نشده؟
ای بی‌خبران که مُنکر صبح شدید
در شب مگر آفتاب پنهان نشده؟

یک عمر تو زخم‌های ما را بستی
هر روز کشیدی به سرِ ما دستی
شعبان که به نیمه می‌رسد آقاجان!
ما تازه به یادمان می‌آید هستی!

این ماه که چون چراغ تو می‌سوزد
عمری‌ست که در فراق تو می‌سوزد
خورشید که هر روز تو را می‌بیند
در آتش اشتیاق تو می‌سوزد

ای اصل امید! بیم‌ها را دریاب
بابای همه! یتیم‌ها را دریاب
هر چند خدا خودش کریم است، آقا!
لطفی کن و یاکریم‌ها را دریاب

شد بسته در هر دو جهان، از بس که...
خشکید زمین و آسمان، از بس که...
بد نیست اگر کمی خجالت بکشیم
خون شد دل صاحب‌الزّمان، از بس که...؟!

درسی که مرور می‌کنی، عاشوراست
هر جا که عبور می‌کنی، عاشوراست
ای وارث زخم‌های هفتاد و دو تن
روزی که ظهور می‌کنی، عاشوراست
جلیل صفربیگی

منبع:ماهنامه موعود

[ ۱۳۸۸/۱٠/٢۳ ] [ ٥:٤٥ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

دوستت دارم کمتر از خدا و بیشتر از خودم چون به خدا ایمان دارم و به تو احتیاج!!

 دستانم تشنه ی دستان توست شانه هایت تکیه گاه خستگی هایم با تو می مانم بی آنکه دغدغه های فردا داشته باشم زیرا می دانم فردا بیش از امروز دوستت خواهم داشت

 می دانم روزی با تن خسته و خیس ، سوار بر قطرات درشت باران بر ناوادنهای چشمم فرود می آیی در میان انبوه مژگانم میزبان خواهم بود و در آن لحظه چشمانم را برای همیشه می بندم تا دیگر دوریت را حس نکنم

 چه زیباست بخاطر تو زیستن وبرای تو ماندن وبه پای تو سوختن وچه تلخ وغم انگیز است دور از تو بودن برای تو گریستن وبه عشق ودنیای تو نرسیدن ای کاش میدانستی بدون تو وبه دور از دستهای مهربانت زندگی چه ناشکیباست

[ ۱۳۸۸/۱٠/٢۳ ] [ ٥:٠٥ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

دلم می گیره وقتی که بدون عشق می خندم

قسم خوردم به لبخندت، نه دیگه دل نمی بندم

شبیه جادّه ای کورم یه کوره راه پر تردید

که می سوزه تنم توو این بیابونِ پر از خورشید   

می خوام خورشید چشماتو با هرچی شب بپوشونم

آره تقصیر چشمات بود ؛ همینه که پریشونم

یه روزی باغچه ی قلبم فقط اردیبهشتی بود

ببین با رفتنت چی شد ! چه پیشونی نوشتی بود ... ؟!

مثِ آفت ، یه نیمه شب گُلای قلبمو بردی

تو ویرونی رهام کردی منو یادت نیاوردی

هزار بار با نگام گفتم :« واسه این باغچه امّیدی ... »

نخواستی گل کنه عشقم ، نمی دیدی ، نفهمیدی

 

 َ

[ ۱۳۸۸/۱٠/٢۳ ] [ ٥:٠۳ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

مردی با اسب و سگش در جاده‌ای راه می‌رفتند. هنگام عبور از کنار درخت عظیمی، صاعقه‌ای فرود آمد و آنها را کشت. اما مرد نفهمید که دیگر این دنیا را ترک کرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدت‌ها طول می‌کشد تا مرده‌ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند.
پیاده‌روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می‌ریختند و به شدت تشنه بودند. در یک پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند که به میدانی با سنگفرش طلا باز می‌شد و در وسط آن چشمه‌ای بود که آب زلالی از آن جاری بود. رهگذر رو به مرد دروازه‌بان کرد: «روز به خیر، اینجا کجاست که اینقدر قشنگ است؟»
دروازه‌بان: «روز به خیر، اینجا بهشت است.»
- «چه خوب که به بهشت رسیدیم، خیلی تشنه‌ایم.»
دروازه‌بان به چشمه اشاره کرد و گفت: «می‌توانید وارد شوید و هر چه قدر دلتان می‌خواهد بوشید.»
- اسب و سگم هم تشنه‌اند.
نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حیوانات به بهشت ممنوع است.
مرد خیلی ناامید شد، چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. از نگهبان تشکر کرد و به راهش ادامه داد. پس از اینکه مدت درازی از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌ای رسیدند. راه ورود به این مزرعه، دروازه‌ای قدیمی بود که به یک جاده خاکی با درختانی در دو طرفش باز می‌شد. مردی در زیر سایه درخت‌ها دراز کشیده بود و صورتش را با کلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود.
مسافر گفت: روز به خیر
مرد با سرش جواب داد.
- ما خیلی تشنه‌ایم.، من، اسبم و سگم.
مرد به جایی اشاره کرد و گفت: میان آن سنگ‌ها چشمه‌ای است. هرقدر که می‌خواهید بنوشید.
مرد، اسب و سگ، به کنار چشمه رفتند و تشنگی‌شان را فرو نشاندند.
مسافر از مرد تشکر کرد. مرد گفت: هر وقت که دوست داشتید، می‌توانید برگردید.
مسافر پرسید: فقط می‌خواهم بدانم نام اینجا چیست؟
- بهشت
- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است!
- آنجا بهشت نیست، دوزخ است.
مسافر حیران ماند: باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نکنند! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی می‌شود!
- کاملأ برعکس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما می‌کنند. چون تمام آنهایی که حاضرند بهترین دوستانشان را ترک کنند، همانجا می‌مانند.

[ ۱۳۸۸/۱٠/٢۳ ] [ ٤:٥٦ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

ویتامین A1 مخصوص آقایان !
آقایان محترم مصرف کنند - ویتامینA1 : همسرتان را با زنان دیگر مقایسه نکنید

هیچ موقع خانمان را با زن دیگر، بویژه مادرتان، زن سابق تان یا نامزد قبلی تان مقایسه نکنید. هرگزدربار? سایرروابطی که قبلا احتمالا داشته اید، مشتاقانه و با حسرت حرف نزنید. با این اعمال شما عدم امنیت را در جایی که نباید باشد، ایجاد می کنید. مردی که می خواهد گذشته را دوباره زنده کند، به سوی دردسر می رود.

به خاطر داشته باشید همسرتان می خواهد در زندگی شما مقدم ترین فرد باشد. وقتی شما الگویی را مثال می زنید مانند مادرتان، همسر قبلی تان، دخترخاله تان، آنطور احساس کردن برای او خیلی سخت است. او باور می کند که باید دقیقا عین آن الگو عمل، و از آن پیروی کند. هر زنی دوست دارد بابت توانائیهای خودش مورد تحسین قرار گیرد. به او اجازه دهید همان زن شایسته ای باشد که هست. بدانید که اگر به هر کس آزادی بدهید که خودش باشد او بهترین فرد می گردد.

ویتامین A2 مخصوص آقایان !

The image “http://www.myup.ir/files/amfmv5akzphyjruakzz7.gif” cannot be displayed, because it contains errors.

 


ادامه مطلب
[ ۱۳۸۸/۱٠/٢۳ ] [ ٤:٥٢ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

خدای مهربونم

تنها تمنای من از دریای مهرت

تنها خواهش من از وسعت بخشندگی ات

تنها نیاز من از بیکرانگی قدرتت

این است که

بهترین ها را در لحظه لحظه زندگی ام

 به من هدیه کنی

و بگذار تا طعم آرامش و عشق را

 برای همیشه بچشم

خدای مهربانم

برای هر آنچه که به من عطا کردی

 شکرو سپاس بی نهایت مرا بپذیر 

[ ۱۳۸۸/۱٠/٢۳ ] [ ٤:٤٧ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

بعد رفتنت عزیزم ، بس که تنهایی کشیدم
قامتم خمیده از بس ، عشقتو به دوش کشیدم

تو غم بی همزبونی ، هی می کشتم لحظه هامو
روی برگه های شعرم ، خالی کردم عقده هامو

خاطرت جمع هر جا باشی ، توی غربت یه کسی هست
خاطراتت زندگیشه ، اون غریبه خاطرت هست


ادامه مطلب
[ ۱۳۸۸/۱٠/٢٢ ] [ ٥:٤٤ ‎ق.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

 

چرا خمیازه سرایت میکند؟

ترجمه - ستاره سمائی:
کسانی که در پاسخ به خمیازه دیگران، بیشتر واکنش نشان می دهند، آنهایی هستند که از حس همدلی بیشتری بهره مندند.
تحقیقات جدید نشان داده اند که خمیازه کشیدن، چیزهایی بیشتر از خستگی فرد را نمایان می کند و اصلی‌ترین دلیل مسری بودن خمیازه می تواند بیشتر نشانه درجه بالایی از همدلی با گروه باشد.

به علاوه، موجودات زیادی خمیازه می کشند اما در این بین فقط برخی از آدم ها و در بعضی مواقع، حیوانات و انسان‌های نزدیک به آنها معتقدند که خمیازه مسری است و این احتمال را می دهند که شاید دلیل روانی داشته باشد.

به تازگی، در جشنواره علمی‌انجمن بریتانیا در یورک نتیجه تحقیقات دانشگاه شهر لیدز (واقع در انگلستان شمالی) اعلام شد. دکتر کاتریونا ماریسون، یکی از سخنران ها در بخش روانشناسی دانشگاه لیدز، که سرپرستی این کار را بر عهده دارد، می گوید: خمیازه مسری، عادت جالبی است.

The image “http://www.myup.ir/files/amfmv5akzphyjruakzz7.gif” cannot be displayed, because it contains errors.


ادامه مطلب
[ ۱۳۸۸/۱٠/٢۱ ] [ ٥:۱٥ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

طالع بینی انسانها و شناخت خصوصیات آنها از روی حرف اول اسم آنان!!!!

 


 

توجه : در این روش به دلیل وجود نداشتن حروف "گ.پ.چ.ژ"باید به جای این حروف معادل فارسی آنما را قرار دهید .مثال : (ژچ گ)=ج (پ)=ب.


ادامه مطلب
[ ۱۳۸۸/۱٠/۱٩ ] [ ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

این هم یک سری جک جدید برای شما

 

یه نفر میره جوراب فروشی میگه آقا جوراب میخوام فروشنده میگه:مردونه ؟یارو دست میده میگه: مردونه


ادامه مطلب
[ ۱۳۸۸/۱٠/۱٩ ] [ ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

افلاطون می گه: " اگه با دلت چیزی یا کسی رو دوست داری زیاد جدی نگیرش، چون ارزشی نداره، چون کار دل دوست داشتنه، مثل کار چشم که دیدنه، اما اگه یه روز با عقلت کسی رو دوست داشتی ، اگه عقلت عاشق شد، بدون که داری چیزی رو تجربه می کنی که اسمش عشق واقعیست 

 

خدایا من اگر با تو بد کنم تو را بنده ی دیگر بسیار است تو اگر با من مدارا نکنی مرا خدایی دیگر کجاست

 


ادامه مطلب
[ ۱۳۸۸/۱٠/۱٩ ] [ ٦:۱٥ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

.اس ام اس دوری


 

 

 

 

گاهی گمان نمیکنی و میشود

گاهی نمیشود که نمیشود

گاهی هزار دوره دعا بی استجابت است

گاهی نگفته قرعه بنام تو میشود

گاهی گدای گدایی و بخت نیست

گاهی تمام شهر گدای تو میشود...

فرستنده: 8357***0936

به خاموشی ما منگر که ما خود معدن رازیم..

فلک بشکست بال ما وگرنه اهل پروازیم...

فرستنده: 5039***0938

در جهان هرگز مشو مدیون احساس کسی.

تا نباشد در جهان عمرت گروگان کسی.

[ ۱۳۸۸/۱٠/۱٩ ] [ ٥:٥٧ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

عشق عبارت است از(محبت شدید)حرکات تنفسی که از هر چیز فارغ است و به سوی محبوب بدون اندیشه(افلاطون)

سوء اختیاری است که با نفس فارغ از همه چیز روبرو شده است(یوژن)

 

نابینایی حواس و اندیشه ی آدمی از عیوب معشوق(ارسطو)

 

طبیعتی است در دل آدم که به وجود می آید و حرکت و نمو می کند و موادی از حرص در آن جمع می شود و هر چه که عشق قدرت پیدا می کند به هیجان و لجاجت عاشق می افزاید(فیثاغورث)

 

 

 

 

 

[ ۱۳۸۸/۱٠/۱٩ ] [ ٥:٤٩ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

  چهار فصل عشق......!

 

در عالم عشق اولین دیدار

 

                                                 در خاطره چون بهار میماند

 

تابستان گرمی تمنا هاست

 

                                                 پاییز به انتظار میماند            

 

آن سوز که سردی زمستان است

 

                                                ما را به فراق یار می ماند

 

و ز ما چون زمان عاشقی بگذشت

 

                                                افسانه به روزگار می ماند

[ ۱۳۸۸/۱٠/۱٩ ] [ ٥:٤٧ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

به شانه ام تکیه نکن

                                                      من از تو افتاده ترم        

 

ما که به هم نمی رسیم   

 

                                                                                گریه نکن بذار برم       

 

چه دردی است در میان جمع بودن     

 

                                               ولی در گوشه ای تنها نشستن   

 

 به رسم دوستی دستی فشردن

 

                                              ولی با هر سخن قلبی شکستن  

 

در دل شب دعای من   

 

                                                  گریه ی بی صدای من

 

 بانگ خدا خدای من

 

                                                  به خاطر تو بود و بس

[ ۱۳۸۸/۱٠/۱٩ ] [ ٥:٤٥ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

ای پناه قلب های بی پناه                                                     ای امید آسمان های غریب

 

ای به رنگ اشک های گرم شمع                                      ای چنان لبخند میخک ها نجیب

 

کوچه ی دل با تو زیبا می شود                                              تو شفا بخش نگاه عاشقی

 

مهربانی نازنینی مثل عشق                                                   با تمام شاپرک ها صادقی

 

ای تماشای تو یک حس لطیف                                     بی تو فرش کوچه ها بارانی است

 

بی تو صد نیلوفر عاشق هنوز                                          در حصار عاشقی زندانی است

 

قلب من تقدیم چشمان تو شد                                           عشق یعنی تا ابد آبی شدن

 

عشق یعنی لحظه ای بارانی و                                      لحظه ای شفاف و مهتابی شدن

 

عشق یعنی لذت یک آرزو                                                 عشق یعنی یک بلای ماندگار

 

عشق یعنی هدیه ای از آسمان                                      عشق یعنی یک صفای سازگار

 

عشق یعنی با وجود زندگی                                                    دور از آداب مردم زیستن

 

عشق یعنی لحظه ای خندیدن و                                        سال ها اشک ندامت ریختن

 

عشق یعنی زنگ تکرار نگاه                                         عشق یعنی لحظه ای زیبا شدن

 

عشق یعنی قطره بودن سوختن                                      عشق یعنی راهی دریا شدن

 

هر چه هست این عشق صد ها قلب صاف                     با حضورش آبی و بی کینه است

 

عشق یعنی سبز بودن تا ابد                                          عشق رنگ نقره ی آیینه است

 

تو گل گلدان قلب من شدی                                          عشق شد یک برگ از گلدان تو

 

در بهار آرزو ها می دهد                                                   میوه های عاطفه چشمان تو

 

چشم هایم باز بارانی شدند                                          قلبم اما گشت دریایی ز عشق

 

دل گذشت از کوچه های خاطره                                 روح شد مضمون و معنایی ز عشق

 

باید از آرمش دل ها گذشت                                         شادمان چون لحظه ی دیدار شد

 

بهترین تسکین دل این جمله است                                      باید از پیوند تو سرشار شد

[ ۱۳۸۸/۱٠/۱٩ ] [ ٥:٤۱ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

دوستدار تو __ قلب ها

Loving U__Hearts

برای دیدن عکسها در سایز اصلی به روی آنها کلیک کنید

www.Biya2Ax.ir  www.Biya2Ax.ir  www.Biya2Ax.ir

www.Biya2Ax.ir  www.Biya2Ax.ir  www.Biya2Ax.ir

www.Biya2Ax.ir  www.Biya2Ax.ir  www.Biya2Ax.ir

www.Biya2Ax.ir  www.Biya2Ax.ir  www.Biya2Ax.ir

www.Biya2Ax.ir

[ ۱۳۸۸/۸/٢۱ ] [ ۳:٥٤ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

 

[ ۱۳۸۸/٧/٢۱ ] [ ۳:۱٦ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

 

به سلامتی درخت!

نه به خاطرِ میوش، به خاطرِ سایش.

به سلامتی دیوار!

نه به خاطرِ بلندیش، واسه این‌که هیچ‌وقت پشتِ آدم روخالی نمی‌کنه.

به سلامتی دریا!

نه به خاطرِ بزرگیش، واسه یک‌رنگیش.

به سلامتی سایه!

که هیچ‌وقت آدم رو تنها نمی‌ذاره.

بقیه در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ ۱۳۸۸/٧/۱۳ ] [ ٢:٢٩ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

لینک های مفید
آخرين مطالب
لینک دوستان
پيوندهای روزانه

موضوعات وب
صفحات اختصاصی
لینک های مفید
آرشيو مطالب
امکانات وب
language="javascript">

مازیار فلاحی

عمق احساس

آرشیو کد آهنگ

دانلود همین آهنگ

[ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ]
بک لينک