
برای مشاهده ی بقیه عکسها به ادامه مطالب بروید:

|
پروانگی |
[ ۱۳۸٩/٢/٧ ] [ ۱:٥۳ ب.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
تا کی ؟
من در این نقطه دور در بلا تکلیفی در کش و قوسی خیالی جانکاه به افق چشم بدوزم تا کی؟ بی سبب منتظر معجزه ام بی ثمر دیده بر این راه کبود می روم در پی تو سالها آمد و رفت بارها من دیدم کوچ مرغان غزل خوان چمن سفر چلچله ها کوچ برف از دل کوهسار بلند کوچ هر فصلی را لیک یاد تو ز دل کوچ نکرد
رفتن
نوبت من شده بود
که معلم پرسید
صرف کن رفتن را
و شروع کردم من
رفتم ، رفتی ، رفت ...
و سکوتی سرسخت
همه جا را پر کرد
سردی ِ احساسش
فاصله را رو کرد
آری رفت و رفت
و من اکنون تنها
مانده ام در اینجا
شادی ام غارت شد
من شکستم در خود
سهم من غربت شد
من دچارش بودم
بغض یک عادت شد
خاطرات سبزش
روی قلبم حک شد
رفت و در شکوه شب
با خدا تنها شد
و حضورش در من
آسمانی تر شد
اشک من جاری شد
صرف ِ فعل ِ رفتن
بین غم ها گم شد
و معلم آرام
روی دفترم نوشت
تلخ ترین فعل جهان است رفتن
معراج حقیقت
بر آر از آستین معرفت دست دعا اینجا
که جان را مى دهد آیینه لطفش جلا، اینجا
به چشم دل نظر کن بر حریم دختر موسى
اگردرمان درد خویش مى خواهى، بیا اینجا
مجو از خیل بی دردان دواى درد بى درمان
که دردت را دوا اینجا، که رنجت را شفا اینجا
صداى قدسیان بشنو که مى آید به گوش جان
که نورآذین بود چون ساحت اُمُّ القُرا اینجا
حریم یثرب و بطحاست گویى مرقد پاکش
شب اَسرى، فروغ جاودان مصطفى اینجا
فضاى قدس، معراج حقیقت، بزم اَوْ اَدنى
که از او مى تراود عطر ِ جان ِ مرتضى اینجا
بنامْ ایزد، که خاک پاک او بوى نجف دارد
ز بام آشنایى ، زاده ی خیرالنّسا اینجا
تو را پرواز خواهد داد تا اوج خداجویى
به بوى چشمه سار زندگى بخش ِ بقا اینجا
بر آى از ظلمت هستى ، که خضر آمد به سر مستى
که مى جویم رضاى او به تسلیم و رضا اینجا
منم «مشفق» غبارى دامن افشان در هواى او
عباس مشفق کاشانى
درد عشق
یاد آن که جز به روی منش دیده وانبود
وان سست عهد جز سری از ماسوا نبود
امروز در میانه کدورت نهاده پای
آن روز در میان من و دوست جانبود
کس دل نمی دهد به حبیبی که بی وفاست
اول حبیب من به خدا بی وفا نبود
دل با امید وصل به جان خواست درد عشق
آن روز درد عشق چنین بی دوا نبود
تا آشنای ما سر بیگانگان نداشت
غم با دل رمیده ما آشنا نبود
از من گذشت و من هم از او بگذرم ولی
با چون منی بغیر محبت روا نبود
گر نای دل نبود و دم آه سرد ما
بازار شوق و گرمی شور و نوا نبود
سوزی نداشت شعر دل انگیز شهریار
گر همره ترانه ساز صبا نبود
شهریار
دوباره باز خواهم گشت
نمی دانم چه هنگام?از کدامین راه
ولی یکبار دیگر باز خواهم گشت
و چشمان تو را با نور خواهم شست
به دیوار حریم عشق یکبار دیگر من تکیه خواهم کرد
رسوم عشق ورزی را دوباره زنده خواهم کرد
به نام عشق و زیبایی دوباره خطبه خواهم خواند
من خواهش پرنده ام.....
زیبا ! چرا ادامه ندادی سخن بگو
این چیست در نگاه عجیبت به من بگو
زیبا! تمام آنچه که زیباست مال تو
حتی به جای سهم من از خویشتن بگو
زیبا! تمام پنجره ها روبروی توست
اما تو رو به که ای؟ جان من بگو
این حرفها گدازه روح مذاب ماست
این لهجه من است تو با سوختن بگو
با جویبار گمشده در شوره زار عمر
باری یکی دو چشمه ز دریا شدن بگو
آه ای زبان بی ضربان با زبان برگ
شعری اگر چه زرد!برای چمن بگو
عاشق شدی غریب مسافر دلت کجاست!؟
دلتنگ کوچه های که ای!بی وطن بگو
زیبا ! چرا ادامه ندادی درخت را؟
من خواهش پرنده ام از نارون بگو.
نشد
به خدا حافظی تلخ تو سوگند نشد
که تو رفتی ودلم ثانیه ای بند نشد
لب تو میوه ممنوع ولی لبهایم
هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد
با چراغی همه جا گشتم وگشتم در شهر
هیچ کس هیچ کس اینجا به تو مانند نشد
هر کسی در دل من جای خودش را دارد
جانشین تو در این سینه خداوند نشد
خواستند از تو بگویند شبی شاعرها
عاقبت با قلم شرم نوشتند:نشد!
روزه دارم
روزه دارم من و افطارم از آن لعل لب است
آری افطار رطب در رمضان مستحب است
روز ماه رمضان زلف میفشان که فقیه
بخورد روزه خود را به گمانش که شب است
زیر لب وقت نوشتن همه کس نقطه نهند
این عجب نقطه خال تو به بالای لب است
یارب این نقطه که بالا بنهاد؟
نقطه هرجا غلط افتاده مکیدن ادب است
شحنه اندر عقب است و من از آن میترسم
که لب لعل تو آلوده به ماء العنب است
منعم از عشق کند زاهد و آگه نبود
شهرت عشق من از ملک عجم تا عرب است
عشق آنست که از روی حقیقت باشد
هرکه را عشق مجازیست حمال الحطب است
گر صبوحی به وصال رخ جانان جان داد
سودن چهره به خاک سر کویش ادب است
صبوحی
کوچه
از کو چه ی زیبای تو امروز گذشتم
دیدم که همان عاشق معشوقه پرستم
یک لحظه به یاد تو در آن کوچه نشستم
دیدم که ز سر تا به قدم شوق و امیدم
هر چند گل از خرمن عشق تو نچیدم
آن شور جوانی نرود لحظه ای از یاد
ای راحت جان و دل من خانه ات آباد
با یاد رخت این دل افسرده شود شاد
هرگز نشود مهر تو ای شوخ فراموش
کی آتش عشق تو شود یک سره خاموش
هر جا که نشستم سخن از عشق تو گفتم
با اشک جگر سوز ، دل سخت تو سفتم
خاک ره این کوچه به خار مژه رفتم
دل می تپد از شوق که امروز کجایی
شاید که دگر باره از این کوچه بیایی
دکتر مشایخی -در استقبال از شعر به یاد ماندنی « کوچه »
صنم
پیش رخ تو ای صنم ، کعبه سجود می کند
در طلب تو آسمان سینه کبود می کند
حسن ملائک و بشر جلوه نداشت اینقدر
روی تو می زند در او حسن نمود می کند
ناز نشسته با طرب ،چهره به چهره ،لب به لب
گوشه چشم مست تو گفت و شنود می کند
ای تو فروغ کوکبم ، تیره مخواه چون شبم
دل به هوای آتشت این همه دود می کند
آن که به بحر می دهد صبر نشستن ابد
شوق سیاحت و سفر همره رود می کند
عطر دهد به سوختن ، نغمه زند به ساختن
دل به هوای آتشت این همه دود می کند
بیمارم
من به اندازه نادیدن تو بیمارم و به شوق نگهت شب همه شب بیدارم ثانیه.روز.زمان.ساعت و من دلتنگم دیگر از هرچه دروغ است و کلک بیزارم خسته از هرچه که بی تو به سرانجام رسید خسته از شعر و ز هر صحبت طوطی وارم گرمی و هرم حضورت بدنم را سوزاند نکند خوابم و یارب نکند تب دارم؟ گرم صحبت شدم و هیچ نمی دانستم ساعتی هست که همصحبت این دیوارم
آقا اجازه
آقا اجازه ! این دو سه خط رو خودت بخوان
قبل از هجوم سرزنش و حرف دیگران
آقا اجازه ! پشت به من کرده قلبتان
بار دیگر نمی دهد به دلم روی خوش نشان
قصدم گلایه نیست ، اجازه ! نه به خدا
اصلا به این نوشته بگویید داستان
من خسته ام از آتش و از خاک ، از زمین
از احتمال فاجعه ، از آخرالزمان
آقا اجازه ! سنگ شدم مانده در کویر
باران بیار و باز بباران از آسمان
اهل بهشت یا که جهنم ؟ خودت بگو
آقا اجازه ! ما نه در این و نه در آن
یک پای در جهنم و یک پای در بهشت
یا زیر دستهای نجیب تو در امان
.................... آقا اجازه
باشد ! صبور می شوم امّا تو لااقل
....دستی برای من بده از دورها تکان...
ماه عشق
کوله بارت بربند !
شاید این چند سحر فرصت آخر باشد
که به مقصد برسیم...!
بشناسیم خدا را......
و بفهمیم که یک عمر چه غافل بودیم
می شود آسان رفت
می شود کاری کرد که رضا باشد او
ای سبکبال در این راه شگرف
در دعای سحرت
در مناجات خدایی شدنت
هرگز از یاد نبر
من جامانده بسی محتاجم..............
من که تسبیح نبودم
من که تسبیح نبودم،تو مرا چرخاندی
مشت بر مهره تنهایی من پیچاندی
مهر دستان تو دنبال دعایی میگشت
بارها دور زدی ذهن مرا گرداندی
ذکرها گفتی و بر گفته خود خندیدی
از همین نغمه تاریک مرا ترساندی
بر لبت نام خدا بود-خدا شاهد ماست
بر لبت نام خدا بود و مرا رقصاندی
دست ویرانگر تو عادت چرخیدن داشت
عادتت را به غلط چرخه ایمان خواندی
قلب صد پاره من مهره صد دانه نبود
تو ولی گشتی و این گمشده را لرزاندی
جمع کن:رشته ایمان دلم پاره شدست
منکه تسبیح نبودم،تو مرا چرخاندی
کوچه سار شب
درین سرای بی کسی کسی به در نمی زند به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی زند یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمی کند کسی به کوچه سار شب در سحر نمی زند نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند گذر گهی ست پر ستم که اندر او به غیر غم یکی صلای آشنا به رهگذر نمی زند دل خراب من دگر خراب تر نمی شود که خنجر غمت ازین خراب تر نمی زند چه چشم پاسخ است ازین دریچه های بسته ات ؟ برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمی زند نه سایه دارم و نه بر ، بیفکنندم و سزاست اگر نه بر درخت تر کسی تبر نمی زند
من شما را دوست...
آقا گمانم من شما را دوست...
حسی غریب و آشنا را دوست...
نه نه! چه می گویم فقط این که
آیا شما یک لحظه ما را دوست؟
منظور من این که شما با من...
من با شما این قصه ها را دوست...
ای وای! حرفم این نبود اما
سردم شده آب و هوا را دوست...
حس عجیب پیشتان بودن
نه! فکر بد نه! من خدا را دوست...
از دور می آید صدای پا
حتی همین پا و صدا را دوست...
این بار دیگر حرف خواهم زد
آقا گمانم من شما را دوست...
نیمه شعبان بر همه شما مبارک باد
سلامتی و تعجیل در ظهورش صلوات
بیا باران !
این جمعه , رنگ و بویی دیگه داره , چون صاحبش داره می آد.
این جمعه , عاشق تر می شم... این جمعه , بیشتر چشم انتظارم...این جمعه , دیگه دل تنگ نیستم.
این جمعه , دلواپسی هامو بگیر از من ! بعدش هم , غمهامو تو ای آیینه حاشا کن !
این جمعه , اول همه شروع هاست; اول وصل , اول آرامش , اول راه عاشقی و اول هر چه خوبیه...
این جمعه , می تونه آخر همه پایان ها باشه ; پایان هجر , پایان بی قراری , پایان غصه و پایان هر چه دلواپسیه...
این جمعه , خود خودشه...اصل همه آدینه ها !
این جمعه , دردشو نمی گه چون اصل درمان داره می آد.
این جمعه , آفتاب هم یه جور دیگه گرما می بخشه...گرمایی به رنگ زندگی.
این جمعه , خبریه ؟! خبر که چه عرض کنم ! وعده است...مژده است !
این جمعه , " اذا جاء نصر الله والفتح "...این جمعه " وان یکاد الذین کفروا لیز لقونک بابصارهم..."
این جمعه " و من شر حاسد اذا حسد " و این جمعه " امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء "
این جمعه , این جمعه قراره چشم های یعقوب وار منتظر , با اومدنش , نور بگیرن...
این جمعه , زمین نه تنها ; آسمون ها چراغونیه و پر از طاق نصرت.
این جمعه , " بر سر آنم که گر زدست برآید دست به کاری زنم که غصه سرآید "
این جمعه , " هرآن کسی که در حلقه نیست زنده به عشق بر او نمرده به فتوای من نماز کنید "
این جمعه , تورو خدا بیا ! این جمعه به خاطر همه چشم به راه دوختن ها , بیا !
بیا تا من احساس غرور کنم...احساس تورو داشتن...احساس مهمان خدا بودن...
این جمعه , یار می آد ; یار غمخوار دلدار می آد...
این جمعه , مهربونی ها تقسیم می شه...عجله کنید...جا نمونید...این جمعه , همون جمعه ست...
این جمعه , به همه دنیا می ارزه , مگه نه ؟! این جمعه , مژدگانی ! بهار است...
این جمعه , کسی جز تو از دلم خبر نداره...از دل بی تابم که تاب و قرارش داره می آد !
این جمعه , پا به پای من بیا و دست به دست من بده ! از نگار بخوان ; از نگار جان , بهار ایمان و قرار جانان...
این جمعه , حرفی برای گفتن ندارم...ترانه ای برای سرودن ندارم...غزلی برای خواندن ندارم ; فقط نیمه جانی مانده که دو دستی , پیشکش آمدنت می کنم...چه کند بی نوا ندارد بیش !
بیا که خوش می آیی...بیا که عطر دل انگیز جان می آوری...بیا که با آمدنت , عالم هستی , طراوت دوباره می گیرد...بیا فدایت شوم...بیا که تر شوم...بیا باران ! بیا.
هزار گل صلوات نذر قدومت...
امید معنوی
اگر باران نبارد
اگر باران نبارد، آسمان دلگیر خواهد ماند زمین چون کودکی در انتظار شیر خواهد ماند اگر باران نبارد دشت، بی سجّاده خواهد شد اگر باران نبارد رود، بی تفسیر خواهد ماند اگر باران نبارد، از عطش جنگل چه خواهد کرد؟ یقین همچون کویری تفته از تبخیر خواهد ماند اگر باران نبارد، سعی خورشید و صفای آب به گِرد کعبة این خاک، بی تأثیر خواهد ماند اگر باران نبارد ریشه ها ـ این بیشه های سبز! به زندان سیاهِ خاک، در زنجیر خواهد ماند اگر باران نبارد ـ گرچه میدانم که میبارد ـ مدار فصلها در امتداد تیر خواهد ماند اگر باران نبارد، بر شب ـ آن باران نورانی ـ پی تثبیت خود این شام، بی شبگیر خواهد ماند ببار ای جاری همواره! ای باران نورانی! به دیدار تو تا کی این زمین پیر، خواهد ماند؟
از حمید واحدی
[ ۱۳۸٩/۱/٢٧ ] [ ۱۱:٥۸ ب.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
من تورا آسان نیاوردم بدست
ای از عشق پاک من همیشه مست
من تورا آسان نیاوردم بدست
بار ها این کودک احساس من
زیر بارانهای اشک من نشست
من تورا آسان نیاوردم بدست
در دل آتش نشستن کار آسانی نبود
راه را بر اشک بستن کار آسانی نبود
با غروری هم قد بالای بام آسمان
بارها در خود شکستن کار آسانی نبود
بارها این دل به جرم عاشقی
زیر سنگینی بار غم شکست
من تورا آسان نیاوردم به دست
در بدست آوردنت برد باریها شده
بی قراریهاشده شب زنده داریها شده
در بدست آوردنت پایداریها شده
با ظلم و جر روزگار سازگاری ها شده....
بی تو
قصد جان می کند این عید و بهارم بی تو این چه عیدی و بهاری است که دارم بی تو گیرم این باغ ، گلاگل بشکوفد رنگین به چه کار ایدم ای گل ! به چه کارم بی تو ؟ با تو ترسم به جنونم بکشد کار ، ای یار من که در عشق چنین شیفته وارم بی تو به گل روی تواش در بگشایم ورنه نکند رخنه بهاری به حصارم بی تو گیرم از هیمه زمرد به نفس رویانده است بازهم باز بهارش نشمارم بی تو با غمت صبر سپردم به قراری که اگر هم به دادم نرسی ، جان بسپارم بی تو بی بهار است مرا شعر بهاری ،آری نه همیه نقش گل و مرغ نیارم بی تو دل تنگم نگذارد که به الهام لبت غنچه ای نیز به دفتر بنگارم بی تو
بهار
بوی باران ، بوی سبزه ، بوی خاک
شاخه های شسته ، باران ورده ، پاک
آسمان آبی و ابر سفید
برگهای سبز بید
عطر نرگس ، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک می رسد اینک بهار
خوش بحال روزگار
می رفت
دیدمش دوش که سرمست وخرامان می رفت
جام می بر کف و در مجلس رندان می رفت
چون همی گفتمش: ای مونس دیرینه ی من
سخت میگفت و دل آزرده پریشان می رفت
نقش خوارزم وخیال لب جیهون میبست
با هزاران گله از ملک سلیمان می رفت
می شد آن کس که چو اوجان سخن کس نشناخت
من همی دیدم و از کالبدم جان می رفت
گفتم اکنون سخن خوش که بگوید با ما ؟
کان شکر لحجه ی خوشگوی سخندان می رفت
لابه بسیار نمودم که مرو سود نداشت
زآن که او از نظر رحمت سلطان می رفت
پادشاها ز کرم از سر جورمش بگذر
چه کند سوخته؟ از غایت حرمان می رفت
چون بشد آن صنم از دیده حافظ غایب
اشک همواره ز رخساره به دامان میرفت
بـــاران
عـشـق را با آب چـشم و شیـره جان مینویسم
زیـربـاران میـنشیـنم زیـربــاران مـیـنویـسـم
مصلحـت درعـاشقی را از دل دریـا بـجـویـم
جـلوه ی معـصومیـت را ازغـزالان مینویسم
لای اوراق گـلی با رنـگ اشـک ارغــوانـی
نـالـه را آهـسـتـه با پـرکارمـژگان میـنـویـسم
نـامه را با آب انگوری طهارت می دهـم من
نسـخـه ی مشکل کشای رد هـجران مینویسم
عاقـبت یک روزنه یک روزبا تومی نشینم
روز را تا شـب بـرایت شعـر باران مینویسم
خوشه ی گـندم می آرم پیش رویت میگذارم
روبـرویــت مینشینم بـاتـو پـیـمان مـیـنـویسم
درسـماع ِعـاشـقـی غـرق تـلاوت بـانـگاهـت
باتـو پـیـونـد عـمـیق رشـتـه ی جان مینویسم
لحظه ی کوتـاه دستـت را به دستم می گـذارم
ازخطوط دسـت هـایـت شـعـرایمان مینویسم
نیست پـروایـم بـه دل از طعنه بـیجـای مردم
آنچه دردیـدار بینم پـیـش یـاران می نـویسم
عـطرآغـوشـت نبویم چـاره وصلت نـجـویـم
لـیک چـشـمـان ِتـورا تـاسـطـرپایان مینویسم
عـاشـقی عـیـبـی ندارد، لیک بهـرخـاطـرتـو
جای نامت را دو..(نقطه) یا بهاران مینویسم
لیلی و مجنون
یک شبی مجنون نمازش را شکست بی وضو در کوچه لیلا نشست
عشق آن شب مست مستش کرده بود فارغ از جام الستش کرده بود
سجده ای زد بر لب درگاه او پر زلیلا شد دل پر آه او
گفت یا رب از چه خوارم کرده ای بر صلیب عشق دارم کرده ای
جام لیلا را به دستم داده ای وندر این بازی شکستم داده ای
نشتر عشقش به جانم می زنی دردم از لیلاست آنم می زنی
خسته ام زین عشق، دل خونم مکن من که مجنونم تو مجنونم مکن
مرد این بازیچه دیگر نیستم این تو و لیلای تو ... من نیستم
گفت: ای دیوانه لیلایت منم در رگ پیدا و پنهانت منم
سال ها با جور لیلا ساختی من کنارت بودم و نشناختی
عشق لیلا در دلت انداختم صد قمار عشق یک جا باختم
کردمت آوارهء صحرا نشد گفتم عاقل می شوی اما نشد
سوختم در حسرت یک یا ربت غیر لیلا برنیامد از لبت
روز و شب او را صدا کردی ولی دیدم امشب با منی گفتم بلی
مطمئن بودم به من سرمیزنی در حریم خانه ام در میزنی
حال این لیلا که خوارت کرده بود درس عشقش بیقرارت کرده بود
مرد راهش باش تا شاهت کنم صد چو لیلا کشته در راهت کنم
تو کرده ای تو
تو کرده ای تو،من اینگونه بی قرارم اگر
که مثل لاله دلم خون و داغدارم اگر
هنوز بوی تو دارد اتاق کوچک من
که سر به کوه و بیابان نمی گذارم اگر
به یمن عشق هنوز ایستاده ام سر پا
مرا پرنده بخوان بال و پر ندارم اگر
من آفتاب تو را در دلم نهان دارم
که دل به وسوسه شب نمی سپارم اگر
بدل به دود و تل خاک می شود دنیا
بخواهم آتش عشق تو را ببارم اگر
سیاه کرده به تن واژه واژه شعرم
مگیر از من دیوانه، سوگوارم اگر
نه هفتخوان که من از هرچه هست می گذرم
اگر که داشته باشم تو را کنارم،اگر
مرا جدا نکن از خود که هستی ام با توست
همان حکایت آیینه و غبارم اگر...
سید جعفر عزیزی
یاد قلبت باشد
یاد قـلـبـت باشـد,یک نفر هـسـت که بـین آدمهـایی که هـمه غریـبـنـد
به تو می انـدیـشـد و دلـش از دوری تو دلـگـیـر اسـت...
یاد قـلبـت باشد، یک نفرهـست که شـب و روز دعایـش این است
زیر این سـقـف بلـنـد، هر کجا هستی، به سـلامت باشی
و دلـت همواره، محو شادی و تبسم باشد...
یاد قـلبت باشد، یک نفر هـست که دنـیـایـش و رویایش را
به شکـوفـایی احـسـاس تـو پـیـوند زده...
دلـش می خواهـد لحـظه ها را بـا تـو بـه خـدا بـسـپـارد...
یـادت بـاشد یـک نفر هـسـت که بـا یـادت هـر صـبـح گونـه سـبـز اقـاقـی ها را
از تـه قـلـب و دلـش می بـوســد...
مجلس ماتم
با اشکهاش دفتر خود را نمور کرد
ذهنش ز روضه های مجسم عبور کرد
در خود تمام مرثیه ها را مرور کرد
شاعر بساط سینه زدن را که جور کرد
احساس کرد از همه عالم جدا شده است
در بیت هاش مجلس ماتم به پا شده است
در اوج روضه خوب دلش را که غم گرفت
وقتی که میز و دفتر و خودکار دم گرفت
وقتش رسیده بود به دستش قلم گرفت
مثل همیشه رخصتی از محتشم گرفت
باز این چه شورش است....
که در جان واژه هاست
شاعر شکست خورده ی طوفان واژه هاست
بی اختیار شد قلمش را رها گذاشت
دستی ز غیر قافیه را کربلا گذاشت
یک بیت بعد واژه لب تشنه را گذاشت
تن را جدا گذاشت و سر را جدا گذاشت
حس کرد پا به پاش جهان گریه می کند
دارد غروب فرشچیان گریه می کند
من عاشق تو هستم
رنگ و بویت ای گل رنگ و بو ندارد
با لعلت آب حیوان آبی به جو ندارد
از عشق من به هر سو در شهر گفتگوئی است
من عاشق تو هستم این گفتگو ندارد
دارد متاع عفت از چار سو خریدار
بازار خودفروشی این چار سو ندارد
جز وصف پیش رویت در پشت سر نگویم
رو کن به هر که خواهی گل پشت و رو ندارد
گر آرزوی وصلش پیرم کند مکن عیب
عیب است از جوانی کاین آرزو ندارد
خورشید روی من چون رخساره برفروزد
رخ برفروختن را خورشید رو ندارد
سوزن ز تیر مژگان وز تار زلف نخ کن
هر چند رخنهی دل تاب رفو ندارد
او صبر خواهد از من بختی که من ندارم
من وصل خواهم از وی قصدی که او ندارد
با شهریار بیدل ساقی به سرگرانی است
چشمش مگر حریفان می در سبو ندارد
شهریار
معما
مرا بازیچه خود ساخت چون موسی که دریا را فراموشش نخواهم کرد چون دریا که موسی را
خیانت قصه تلخی است اما از که می نالم خودم پرورده بودم در حواریون یهودا را
نسیم وصل وقتی بوی گل می داد حس کردم
که این دیوانه پرپر می کند یک روز گل ها را
خیانت غیرت عشق است وقتی وصل ممکن نیست نباید بی وفایی دید نیرنگ زلیخا را
کسی را تاب دیدار سر زلف پریشان نیست چرا آشفته می خواهی خدایا خاطر ما را
نمی دانم چه افسونی گریبان گیر مجنون است که وحشی می کند چشمانش آهوان صحرا را
چه خواهد کرد با ما عشق,پرسیدیم و خندیدی فقط با پاسخت پیچیدهتر کردی معما را
خاطراتت را بیاور تا بگویم کیستم
از سخن چینان شنیدم آشنایت نیستم
خاطراتت را بیاور تا بگویم کیستم
سیلی هم صحبتی از موج خوردن سخت نیست
صخره ام هر قدر بی مهری کنی می ایستم
تا نگویی اشک های شمع ازکم طاقتی است
در خودم آتش به پا کردم ولی نگریستم
چون شکست آینه، حیرت صد برابر می شود
بی سبب خود را شکستم تا بیننم کیستم
زندگی در برزخ وصل و جدایی ساده نیست
کاش قدری پیش از این یا بعد از آن می زیستم
برای خوشبخت بودن، فرش قرمز لازم نیست.
دفتری پر ز ورق، نمره بیست، یا اسکناس های دویست، لازم نیست. لباسی پر ز طلا، لازم نیست. به خدا، لازم نیست! نیازی به فریاد حوادث نیست. موسیقی باران، برای دلخوشی کافیست. سلامی به پدر، نگاهی به خواهر کافیست. برای خوشبخت بودن، آغوش گرم یک مادر کافیست. سواری روی موج خیال، نشستن کنار یادگاریها، رفتن میان خاطره ها کافیست. برای خوشبخت بودن، یک احساس کوچک خوشبختی کافیست
تفاوت پس شاخههای یاس و مریم فرق دارند آری! اگر بسیار اگر کم فرق دارند شادم تصور میکنی وقتی ندانی لبخندهای شادی و غم فرق دارند برعکس میگردم طواف خانهات را دیوانهها آدم به آدم فرق دارند من با یقین کافر، جهان با شک مسلمان با این حساب اهل جهنم فرق دارند بر من به چشم کشتة عشقت نظر کن پروانههای مرده با هم فرق دارند
فراموش تر از من
کس نیست در این گوشه فراموشتر از من
وز گوشه نشینان توخاموشتر از من
هر کس به خیالیست هم آغوش و کسی نیست
ای گل به خیال تو هم آغوشتر از من
می نوشد از آن لعل شفقگون همه آفاق
اما که در این میکده غم نوشتر از من
افتاده جهانی همه مدهوش تو لیکن
افتاده تر از من نه و مدهوشتر از من
بی ماه رخ تو شب من هست سیه پوش
اما شب من هم نه سیه پوشتر از من
گفتی تو نه گوشی که سخن گویمت از عشق
ای نادره گفتار کجا گوشتر از من
بیژن تر از آنم که بچاهم کنی ای ترک
خونم بفشان کیست سیاوشتر از من
با لعل تو گفتم که علاجم لب نوشی است
بشکفت که یارب چه لبی نوشتر از من
آخر چه گلابی است به از اشک من ای گل
دیگی نه در این بادیه پرجوشتر از من
شهریار
قبولم نمی کند
خورشیدم و شهاب قبولم نمی کند سیمرغم و عقاب قبولم نمی کند
عریان ترم ز شیشه و مطلوب سنگسار این شهر، بی نقاب قبولم نمی کند
ای روح بی قرار چه با طالعت گذشت عکسی شدم که قاب قبولم نمی کند
این چندمین شب است که بیدار مانده ام آنگونه ام که خواب قبولم نمی کند
بیتاب از تو گفتنم و آخ که قرنهاست آن لحظه های ناب قبولم نمی کند
گفتم که با خیال تو دلی خوش کنم ولی با این عطش سراب قبولم نمی کند
بی سایه تر ز خویش حضوری ندیده ام حق دارد آفتاب قبولم نمی کند
محمد علی بهمنی
بی تو هوای خیمه ی ما سرد می شود
بی تو هوای خیمه ی ما سرد می شود
رنگ رُخ سه ساله ی من زرد می شود
خورشید انعکاس وجود نجیب توست
این دایره نباشی اگر سرد می شود
این حلقه های گریه ی سردرگم و غریب
زنجیر آهنی و پر از درد می شود
دامان کودکانه ی یک دختر نجیب
بی تو اسیر آتش نامرد می شود
بر گِرد توست گردش سیاره ی زمین
هر جاذبه بدون تو ولگرد می شود
رفتی و روز روشن ما در مسیر شام
دنبال صبح ِ روی تو شبگرد می شود
رضا جعفری
[ ۱۳۸٩/۱/٢٧ ] [ ۱۱:٤٧ ب.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
نبود در تار و پودش دیدی گفت عاشقه عاشق [ ۱۳۸٩/۱/٢٥ ] [ ٤:٥٥ ب.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
می دانی من و تو هردو فصل مشترک احساسیم این روزها عجیب شادم که قاصدکی از سوی تو آرام بر دستانم نشسته و در گوشم نوید لحظه های ناب را می دهد انگار باران عشق بر سرم نازل شده گمانم امسال بهار من سرشار از نیایش و شادمانی است [ ۱۳۸٩/۱/٢٥ ] [ ٤:۳٧ ب.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
میان عاشق و ومعشوق رمزیست چه داند آنکه اشتر می چراند تا که از جانب معشوق نباشد کششی کوشش عاشق بی چاره به جایی نرسد [ ۱۳۸٩/۱/٢٢ ] [ ۱۱:٤٤ ب.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
دوستت دارم کمتر از خدا و بیشتر از خودم چون به خدا ایمان دارم و به تو احتیاج
دیگر به خلوت لحظه هایم عاشقانه قدم نمی گذاری... دیگرآمدنت در خیالم آنقدر گنگ است که نمی بینمت... سنگینی نگاهت را مدتهاست که حس نکرده ام... من مبهوت مانده ام که چگونه این همه زمان را صبورانه گذرانده ای؟! من نگاه ملتمسم را در این واژه ها پر کرده ام که شاید... دیگر زبانم از گفتن جملات هراسیده است./ آرزویم اینست...
نتراود اشک در چشم تو هرگز مگر از شوق زیاد... نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز... و به اندازه هر روز تو عاشق باشی... عاشق آنکه تو را می خواهد... و به لبخند تو از خویش رها می گردد و تورا دوست بدارد به همان اندازه...
زیباست به خاطر تو زیستن و برای تو ماندن و به پای تو سوختن و چه تلخ و غم انگیز است دور از تو بودن و برای تو گریستن و به عشق و دنیای تو نرسیدن ای کاش میدانستی بدون تو و به دور ازدستهای مهربانت زندگی چه نا شکیباست...
[ ۱۳۸٩/۱/۱۸ ] [ ۱۱:٠٢ ق.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
عاشقانه می نویسم برای تو همراه همیشگی من
عشق گلی است که اگر آنرا به قصد تجزیه و تحلیل پرپر کنید هرگز قادر نخواهید بود که آنرا دوباره جمع کنید
زندگی مثل پیانو است... دکمه های سیاه برای غم ها و دکمه های سفید برای شادی ها. اما زمانی می توان آهنگ زیبایی نواخت که دکمه های سیاه و سفید را با هم فشار دهی...../ من به یک هراس همیشه طرحهای ساده و سایه های باران خورده ام را بی دلیل بر باد داده ام بعد از این دیگر نه به خواب قاصدکی تعبیر خواهم شد و نه به اعتبار چند خیال رنگ و رو رفته [ ۱۳۸٩/۱/۱۸ ] [ ۱٠:٥۳ ق.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
تبریک به مناسبت عید نوروز ، اس ام اس عید نوروز 8٩
پیش فروش بوس های عید نوروز آغاز شد، برای ثبت نام لپتو بیار جلو! بر چهره گل نسیم نوروز خوش است در صحن چمن روی دل افروز خوش است از دی که گذشت هر چه گویی خوش نیست خوش باش و ز دی مگو که امروز خوش است بهار یک نقطه دارد نقطه آغاز بهار زندگیتان بی انتها باد سال نو مبارک بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک شاخه های شسته، باران خورده، پاک آسمان آبی و ابر سفید، برگهای سبز بید عطر نرگس، رقص باد، نغمه شوق پرستوهای شاد خلوت گرم کبوترهای مست، نرم نرمک می رسد اینک بهار خوش به حال روزگار عید است ولی بدون او غم داریم عاشق شده ایم و عشق را کم داریم ای کاش که این عید ظهورش برسد اینگونه هزار عید با هم داریم اللهم عجل لولیک الفرج ز کوی یار می آید نسیم باد نوروزی از این باد از مدد خواهی، چراغ دل بر افروزی نوروز مبارک فرخنده باد بر همگان مقدم بهار نوروز، جاودانه ترین جشن روزگار نوروز مبارک دستان پر نوازش بهار، طبیعت خفته را از خواب بیدار می سازد و زمین و درخت، رازهای رنگارنگ و عطرآگین خویش را نثار نگاه ما می کنند. در سال جدید خورشیدی، سبزی، شادی، کامیابی، بهره وری، اثربخشی فعالیتها و بهروزیتان را از درگاه ایزد منان آرزومندم. برآمد باد صبح و بوی نوروز / به کام دوستان و بخت پیروز مبارک بادت این سال و همه سال / مبارک بادت این روز و همه روز ای خدای دگرگون کننده دلها و دیده ها ای تدبیر کننده روز و شب ای دگرگون کننده حالی به حالی دیگر حال ما را به بهترین حال دگرگون کن سال نو مبارک امیدوارم عید با بوسه هایش، بهار با گلهایش و سال نو با امیدهایش بر تو ای عزیزترین مبارک باشد. باغ رویاهایتان پر شکوفه، شکوفه های زندگیتان پربار، تنتان سالم، دلتان شاد. نوروز مبارک سال گذشته مبارک! انجمن عقب افتادگان ذهنی میدونم اگه بگم سال نو مبارک، حالت از شنیدن این جمله کلیشه ای بهم می خوره. پس سال نو مبارک! فرارسیدن فصل رویش گل و برافروختگی آتش اهورایی نوروز باستانی مبارک باد. یک شاخه رز سفید تقدیم تو باد رقصیدن شاخ بید تقدیم تو باد تنها دل ساده ایست دارایی من آنهم شب پاک عید تقدیم تو باد. دلت شاد و لبت خندان بماند برایت عمر جاویدان بماند خدا را می دهم سوگند بر عشق هر آن خواهی برایت آن بماند بپایت ثروتی افزون بریزد که چشم دشمنت حیران بماند تنت سالم سرایت سبز باشد برایت زندگی آسان بماند تمام فصل سالت عید باشد چراغ خانه ات تابان بماند دم همه اونایی که تو خونه تکونی دلشون ما رو دور نریختن گرم، ما هم سعی می کنیم زیاد جا نگیریم! سال نو پیشاپیش مبارک ستاره بختتان بالا سپیده صبحتان تابناک سایه عمرتان بلند ساز زندگیتان کوک سرزمین دلتان سبز سال جدید مبارک لحظه ای که سال تحویل می شه ... تنها لحظه ایه که بی منت به من لبخند می زنی ... کاش هر ثانیه برای من سال تحویل باشه تا لبخند همیشه مهمون لبهات بمونه... سال نو مبارک ><(((:> mahi -!!!!- sabze -€€€- sir -@@@- senjed ~...~ somag -$$$- sekke -~- samano -( ' )( ' )- sib یادت باشه اولین کسی که برات هفت سین چید من بودم هر روزتان نوروز، نوروزتان پیروز، نوروزتان امروز، امروزتان دیروز، دیروزتان پیروز، پیروزتان هر روز، اسگول شدی امروز! سال 86 با تمام ادعاهاش رفیق نیمه راه از آب در اومد امیدوارم سال 87 مثل اجدادش نارفیق نباشه و با ظهور آقا رفاقت خودش رو ابدی کنه. سال خود را با بهترین 7سین آغاز کنید: سلام قولا" من رب الرحیم سلام علئ موسى و هارون سلام علئ ابراهیم سلام علئ نوح فى العالمین سلام علئ المرسلین سلام علئ إلیاسین سلام هی حتى مطلع الفجر فرستنده: 0935xxxx289 SMS های قدیمی قبل از عید - طنز <<<< بوووووم >>>> ------------------ ... سال نو ... ................. ................. ................. نشده هنوز! هول نشو... عمو نوروز بود... باد صدا دار داد !!! تو عید میوه ها گرون شده. قدر خودتو بدون گلابی می خواستم برات سبزه عید بفرستم گفتم شاید طاقت نیاری بخوریش ایام عید - تبریک رسمی
ساقیا آمدن عید مبارک بادت وان مواعید که دادی مرواد از یادت سال نو و نوروز باستانی مبارک سایه حق سلام عشق سعادت روح سلامت تن سرمستی بهار سکوت دعا سرور جاودانه این است هفت سین آریایی نوروز مبارک سلامتی سعادت سیادت سرور سروری سبزی سرزندگی هفت سین سفره زندگیتان باشد. نوروز 89 مبارک مثل ماهی زنده مثل سبزه زیبا مثل سمنو شیرین مثل سنبل خوشبو مثل سیب خوش رنگ و مثل سکه با ارزش باشید سال نو مبارک دنیا را برایتان شاد شاد و شادی را برایتان دنیا دنیا آرزومندم هر روزتان نوروز با آرزوی 12 ماه شادی، 52 هفته پیروزی، 365 روز سلامتی، 8760 ساعت عشق، 525600 دقیقه برکت، 3153000 ثانیه دوستی. سال نو مبارک باد سال و مال و فال و حال و اصل و نسل و بخت و تخت بادت اندر شهریاری برقرار و بر دوام سال خرم، فال نیکو، مال وافر، حال خوش، اصل ثابت، نسل باقی، تخت عالی، بخت رام ********سال نو مبارک******** بهار بهترین بهانه برای آغاز، و آغاز بهترین بهانه برای زیستن است آغاز بهار بر شما مبارک ><(((> ><(((> ><(((> من اولین کسی بودم که برای تو ماهی عید فرستادم. سال نو مبارک چند روز دیگه بهار میاد و همه چیز رو تازه میکنه، سال رو، ماه رو، روزها رو، هوا رو، طبیعت رو، ولی فقط یک چیز کهنه می شه که به همه اون تازگی میارزه، «دوستیمون»! امروز 2 نفر از من آدرس و شماره تلفن تو رو گرفتن که بیان پیشت منم دادم. سال دیگه می یان سراغت یکیشون خوشبختی بود، اون یکی هم موفقیت. \/\/\\\&///\/\/ این سبزه 13 به دره. اون وسطی رو برای رسیدن شما به همه آرزوهاتون گره زدم ایام عید - طنز یادت باشه تعطیلات به زودی تموم می شه و بعدش امتحاناته که انتظارت رو می کشه. ستاد کوفت سازی تعطیلات نوروزی حلول ماه مبارک نوروز بر تمامی فجرآفرینان عرصه ایثار و پیروان آن حضرت صلوات e . .. ei . .. eid . .. eide . .. eidele ghafel . .. didi sale 88 ham tamoom shod? سرسبزترین سبزه ها تقدیم تو باد . . . طرح ویژه جمع آوری سبزه های 13 به در (ستاد تامین علوفه دامی)
[ ۱۳۸٩/۱/۱۸ ] [ ۱٠:٤٦ ق.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
در نهان به آنان دل می بندیم که دوستمان ندارند و در آشکار از آنان که دوستمان دارند غافلیم شاید این است دلیل تنهایی ما (دکتر شریعتی)!!!!!!!!!!!
در مهربانی همچون باران باش که در ترنمش "علف هرز" و "گل سرخ" یکیست.
برایت دعا می کنم تا خدا از تو بگیرد هر آنچه که خدا را از تو می گیرد. (شریعتی)
برای جبران اشتباهات، به دوستانت همان قدر زمان بده که برای خودت فرصت قائل می شوی.
بهترین انتقامی که می تونی از سرنوشت بگیری اینه که شاد باشی.
عاشقانه
مردها را شجاعت به جلو میراند و زنها را حسادت .
برنارد شاو
زنده بودن را به بیداری بگذرانیم که سالها به اجبار خواهیم خفت!
دکتر علی شریعتی
عاشقانه
عمیق ترین درد زندگی مردن نیست... بلکه نداشتن کسی است که الفبای دوست داشتن را
برایت تکرار کند و تو از او رسم محبت بیاموزی.
عاشقانه
هر گلی پاسخ زمین است به آفتاب...
زمستانی نباش که بلرزانی تابستانی نباش به بسوزانی بهاری باش که برویانی
عاشقانه
خداوندا! دستانم خالی اند و دلم غرق در آرزوها
یا به قدرت بی کرانت دستانم را توانا گردان، یا دلم را از آرزوهای دست نیافتنی خالی کن
عاشقانه
نمى دونم گنجشک ها که شبیه هم هستند چه جورى همدیگر را می شناسند ونمی دونم چند نفر
شبیه من هستند که تو دیگه منو نمی شناسى! عاشقانه
مصرعی از قلب من با مصرعی از قلب تو، شاه بیتی می شود در دفتر و دیوان عشق. عاشقانه
دوست داشتن مثل بازی الاکلنگ می مونه. اونی که عاشقتره همیشه خودش رو پایین نگه می
داره تا عشقش از بالا بودن لذت ببره!
عاشقانه
ای کاش آشنائیها نبود یا به دنبالش جدائی ها نبود یا مرا با او نمی کردی آشنا یا مرا از او نمی کردی جدا
عاشقانه
حس که پیدا شد عشق باریدن گرفت، هیچ میدانی رمز عاشق بودن هرکس فقط این است: ساده بودن، ساده دیدن، و ساده پذیرفتن...پس ساده میگویم، ساده...دوستت دارم
لبخند ارزانترین راهی است که می توان توسط آن نگاه را وسعت داد
عاشقانه
وقتی سرت رو رو شونه های کسی میگذاری که دوستش داری بزرگترین آرامش دنیا رو تو خودت احساس میکنی و وقتی کسی که دوستش داری سرش رو رو شانه هات میذاره احساس می کنی قوی ترین موجود جهانی .
عاشقانه
بوسه اسم است...چون عمومی است بوسه فعل است...چون هم لازم است هم متعدی بوسه حرف تعجب است...چون اگر ناگهانی باشد طرف مقابل را مات و مهبوت میکند بوسه ضمیر است...چون از قید انسان خارج نیست بوسه حرف ربط است...چون 2 نفر را به هم متصل میکند.
نامم را پدرم انتخاب کرد، نام خانوادگی ام را یکی از اجدادم! دیگر بس است! راهم را خودم انتخاب خواهم کرد. ... استادشهید ، دکتر علی شریعتی عاشقانه
کاش می شد با تو بودن را نوشت .... تا که زیبا را کشم بر هر چه زشت ... کاش می شد روی این رنگین کمان ... می نوشتم تا ابد با من بمان
عاشقانه
آسمان وقف نگاهت گل من / مانده ام چشم براهت گل من / هر کجا هستی و باشی گویم / که خدا پشت و پناهت گل من )
عاشقانه
دوست داشتن مثل بازی الاکلنگ می مونه. اونی که عاشقتره همیشه خودش رو پایین نگه می داره تا عشقش از بالا بودن لذت ببره! عاشقانه !!!
زباغ خاطراتم هرگز نخواهی رفت ومن هرگز نخواهم برد از یاد نگاه مهربانت را یک گونی عشق تقدیم تو باد... عشقش مال خودت، ولی یادت نره گونی شو پس بدی! عاشقانه از نوع پسرا
دروغ پسرانه : 1. خیلی میخوامت(ماشاالله پسرها همه رو میخوان) ?.همیشه به یادتم(مخصوصا موقع لالا) ?.تا اخرش با هاتم(ولی از یه نوع دیگش) ?.غیر تو به هیچکسی فکر نمیکنم(اره جون عمت) ?.من بهت اعتماد کامل دارم(مخصوصا در حین تلفن پشت خطی داشته باشی) ?.تا حالا با هیچ د*تری انقدر صمیمی نبودم(به جز خواهرم) ?.دوستت دارم(دروغ سال ?? )
من بی پناهم تو بی گناهی - دل به تو دادم ، چه اشتباهی از تو کشیدم شکل کبوتر - نقاشی ام رو بگذار و بگذر تو این نبودی ، من بد کشیدم - آخه دلت رو هرگز ندیدم تو بی گناهی ، من بی پناهم - ایمن بمانی از اشک و آهم
اگه با دلت چیزی یا کسی رو دوست داری زیاد جدی نگیرش، چون ارزشی نداره، چون کار دل دوست داشتنه، مثل کار چشم که دیدنه، اما اگه یه روز با عقلت کسی رو دوست داشتی، اگه عقلت عاشق شد، بدون که داری چیزی رو تجربه می کنی که اسمش عشق واقعی
خنده از لبهایم گریزد" اگر اشک از چشمهایم گریزد" اگر از گریه دریایی بسازم" اگر از خنده رویایی بسازم" لحظه ای از یاد تو دور نخواهم ماند
میخوام به سردی شبهام بخندم... میخوام به پوچی فردام بخندم... وقتی میبینمت با دیگرونی... تو اوج گریه هام میخوام بخندم... میخوام داد بزنم تنهای تنهام... میخوام وقتی میگم تنهام بخندم ........................
چه زیباست بخاطر تو زیستن و برای تو ماندن و به پای تو سوختن و چه تلخ و غم انگیز است دور از تو بودن برای تو گریستن و به عشق و دنیای تو نرسیدن ... ای کاش میدانستی بدون تو و به دور از دستهای مهربانت زندگی چه ناشکیباست
اگه قرار بود لیلی و مجنون به هم میرسیدن که دیگه نه لیلی لیلی بود نه مجنون مجنون عشق واسه رسیدن نیست . عشق حسرت رسیدُنه
اگر امروز خواستی و نتوانستی ، که معذوری ... ولی اگر روزی توانستی و نخواستی ، منتظر روزی باش که بخواهی و نتوانی .
خلاقیت یعنی اینکه به خودت این اجازه را بدهی تا اشتباه کنی. هنر یعنی دانستن اینکه کدام اشتباه را نگه داری
به آسانی میشه در دفترچه تلفن کسی جایی پیدا کرد ولی به سختی میشه در قلب او جایی پیدا کرد به راحتی میشه در مورد اشتباهات دیگران قضاوت کرد ولی به سختی میشه اشتباهات خود را پیدا کرد به راحتی میشه بدون فکر کردن حرف زد ولی به سختی میشه زبان را کنترل کرد به راحتی میشه کسی را که دوستش داریم از خود برنجانیم ولی به سختی میشه این رنجش را جبران کنیم به راحتی میشه کسی را بخشید ولی به سختی میشه از کسی تقاضای بخشش کرد
میگویند سه چیز زاده عشق نیست: جدایی، سفر، فراموشی، ولی آن زمان که تو مرا تنها گذاشتی و فراموشم کردی من لحظه لحظه عاشقت شدم بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد مثل یک بیت ته قافیه ها خواهم مرد تو که رفتی همه ثانیه ها سایه شدند. سایه در سایه آن ثانیه ها خواهم مرد گم شدم در قدم دوری چشمان بهار بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد
آری آغاز دوست داشتن است گرچه پایان راه ناپیداست من به پایان دگر نیاندیشم که همین دوست داشتن زیباست
عشق ۶ مرحله داره : ۱: دیدار ۲: قرار ۳: بذار ۴: فشار ۵: درآر ۶: فرار ... به امید دیدار!
به غم کسی اسیرم که ز من خبر ندارد.... عجب از محبت من که در او اثر ندارد.... غلط است هر که گوید : دل به دل راه دارد.... دل من ز غصه خون شد دل او خبر ندارد
هیچ کس ویرانیم را حس نکرد .وسعت تنهائیم را حس نکرد .در میان خنده های تلخ من .گریه پنهانیم را حس نکرد .در هجوم لحظه های بی کسی درد بی کس ماندنم را حس نکرد .آن که با آغاز من مانوس بود . لحظه پایانیم را حس نکرد
دوست داشتن رو باید از برگ درخت آموخت وقتی زرد می شه، وقتی می میره ؛ وقتی از درخت جدا می شه ؛ بازم پای همون درخت می افته
در وجودم چیزی هست که تو را نجوا می کند ... و تنها عشق مرا رها م
ی کند ... و نور آن نگاهی ست که تو به من روا می کنی ... پس عشق و نور را از من دریغ نکن و بر من بتاب که بی عشق تو ؛ بی نگاه تو ؛ بی تو رو به غروب رهسپارم .... مرا به طلوعی دیگر برسان ....
خورشید می تابد وندرین گرمی مهر
چهره ی سرخ شقایق زیباست
عشق در آن پیداست
وندرین خشکی دشت
چشمه ای هم جاری
چشمه ای سرد و خنک
که شود مرهم داغ عاشق..........
و چه زیباست که باد
می نوازد بر خاک
همه موسیقی شاد
شاخه ها می رقصند
به نوای خوش باد
وندرین گرمی و شور
دل آن عاشق پیر
به نوای سخن عشق
شود بار دگر
زیبا
و بخواند بارها
قصه ی عاطفه را
منبع:افتاب
عاشقانه
دل من دریاییست
که تو با قایق احساس بر آن می گذری
وچه زیبا و چه گرم بر من این ثانیه ها می گذرد
من در این آبی احساس تو را
می برم موج به موج
می رسانم تا اوج
با یکی بوسه ی خورشید که پیمانه ی ماست
اوج پرواز تو با من زیباست................
منبع: افتاب.
عاشقانه
کاش می شد عشق را تقسیم کرد بر بدان هم مهر را تفهیم کرد
کاش می شد در عبور لحظه ها
عاشقان را در جهان تکریم کرد
* * *
کاش می شد با صدای بی صدا
خواندن اسم تو را ممکن شوم
بی تو بودن را همه عادت شدم
از تو گفتن را همه از بر شدم
در تمام شعر های این جهان
گفتن از یاد تو را ممکن شدم
آدمی اگر فقط بخواهد خوشبخت باشد به زودی موفق میگردد ولی او می خواهد خوشبخت تر از دیگران باشد و این مشکل است زیرا او دیگران را خوشبخت تر از انچه هستند تصور میکند
دنیا رو بد ساختن .. کسی را که دوست داری . تو را دوست نمی دارد .. کسی که تو را دوست دارد . تو دوستش نمی داری .. اما کسی که تو دوستش داری و اوهم تو را دوست دارد به رسم و ایین هرگز به هم نمی رسند و این رنج است
یادت باشه دنیا گرده! هر وقت احساس کردی به آخر رسیدی شاید در نقطه شروع باشی
عاشقانه
migan bezar 1 divane ta akhare omr negat kone vali nazar 1 nega ta akhare omr divanat kone
انسان با ۳ بوسه تکمیل می شود : ۱. بوسه مادر: که با آن پا به عرصه خاکی میگذارد ... ۲ . بوسه عشق: که یک عمر با آن زندگی می کند... ۳. بوسه خاک: که با آن پا به عرصه ابدیت می گذارد
بیهوده مکن عمر گران صرف رفیقان ، عمر صرف کسی کن که دلش جان تو باشد ، امروز کسی محرم اسرار کسی نیست ، ما تجربه کردیم کسی یار کسی نیست .
عشق یعنی خاطرات بی غبار دفتری از شعر و از عطر بهار عشق یعنی یک تمنا , یک نیاز زمزمه از عاشقی با سوز و ساز عشق یعنی چشم خیس مست او زیر باران دست تو در دست او عشق یعنی ماتهب از یک نگاه غرق در گل بوسه تا وقت پگاه عشق یعنی عطر خجلت ....شور عشق گرمی دست تو در آغوش عشق یعنی "بی تو هرگز ...پس بمان تا سحر از عاشقی با او بخوان عشق یعنی هر چه داری نیم کن از برایش قلب خود تقدیم کن
کاش بودی تا دلم تنها نبود تا اسیر غصه ی فردا نبود کاش بودی تا برای قلب من زندگی این گونه بی معنا نبود کاش بودی تا لبان سرد من بی خبر از موج و از دریا نبود
دیروز در دادگاه دلم، مغز من قاضی بود، متهم قلبم بود، جرم من عشقم بود، عشق من یاد تو بود، (آیا) حق من اعدام بود؟؟؟
اگر روزی دلت لبریز غم بود گذارت بر مزار کهنه ام بود بگو این بی نصیب خفته در خاک یه روزی عاشق و دیوانه ام بود
نگرانی هرگز از غصه فردا چیزی نمی کاهد ، بلکه فقط شادی امروز را از بین می برد هر واقعه ای در آغاز به صورت رویا است . - کارل
سه جمله ی زیبا : 1) اگر اولش به فکر آخرش نباشی آخرش به فکر اولش می افتی . 2) لذتی که در فراغ هست در وصال نیست چون در فراغ شوق وصال هست و در وصال بیم فراغ . 3) آغاز کسی باش که پایان تو باشد
انسان با ۳ بوسه تکمیل می شود : ۱. بوسه مادر: که با آن پا به عرصه خاکی میگذارد ... ۲ . بوسه عشق: که یک عمر با آن زندگی می کند... ۳. بوسه خاک: که با آن پا به عرصه ابدیت می گذارد ...
شاید زندگی آن جشنی نباشد که آرزویش را داشتی اما حال که به آن دعوت شده ای تا میتوانی زیبا برقص......
عشق مثل یه کنجشک میمونه، اگه محکم بگیریش میمیره، اگه شل بگیریش میپره، پس سعی کن یه طوری بگیریش که آروم تو دستات خوابش ببره....
ببخش نه به خاطرآنکه آنها لیاقت بخشش تو را دارند بلکه به این خاطر که تو لیاقت داری آرامش داشته باشی...
یک شمع می تواند هزاران شمع را روشن کند، بدون آن که چیزی از دست بدهد، مانند شادی که هیچ گاه با تقسیم کردن کم نمی شود
خانومها با گوشهایشان عاشق می شوند و مردها با چشم هایشان. (شکسپیر
عاشقانه
بنویس نامه نویس ، برای یارم بنویس از سرگذشت غربتم ، تا روزگارم بنویس اگه جوهری نمونده، با خون رگهام بنویس اگه کاغذت تمومه، رو تن شبهام بنویس بنویس نامه نویس ، از دل زارم بنویس طفلکی دل دلکم، مرد روز و حالم بنویس از غصه های بی صدام ، که آب می شن رو گونه هام خاطره گذشته ها ،که جون میدن پیش چشام از سردیه فاصله ها ، جون میکَنم تو غصه ها یه دل دارم تو سینه و ، هزار حدیث از گریه ها بنویس نامه نویس ، از دل زارم بنویس طفلکی دل دلکم ،مرد روز و حالم بنویس بنویس نامه نویس، روی ماسه های خیس داره می سوزه تنم ، واسه دریا بنویس ببین در عمق چشم من ،شکستن آهسته رو بگو به قاصدک بگو ، پیام این دل خسته رو بنویس نامه نویس ، از دل زارم بنویس طفلکی دل دلکم مرد روز و حالم بنویس
عاشقانه
برویم، جاده پیش روی ماست امن است من آن را آزموده ام کاغذها را بگذار که نانوشته بمانند و کتاب ها را ناخوانده رها کن من خودم را به تو واگذار می کنم و تو خودت را به من و تا آنجا که زنده ایم در بازتاب سحرانگیز و آشنای آفتاب این جاده را تا به انتها خواهیم رفت
عاشقانه
کاش میشد اشک را تهدید کرد مدت لبخند را تمدید کرد کاش میشد در میان لحظه ها لحظه ی د یدار را نزدیک کرد
عاشقانه
زندگی وقتی قشنگه که در کتاب قانون آن اصل معرفت ماده محبت و تبصره عشق نوشته شده باشه
عاشقانه
عاشقانه ترین نگاهم را روی قایقی از باد نشاندم و پارو زنان سوی تو فرستادم وقتی به ساحل نگاه تو رسید تو چشمانت را بستی و قایقم غرق شد
عاشقانه
وقتی با انگشت به طرف کسی اشاره می کنی تا مسخره اش بکنی بدون سه تا از انگشت هات به طرف خودت
دیشب خواستم واسه دل خودم فال بگیرم وقتی فالنامه رو باز کردم چشمم به شعری افتاد که هیچ ربطی به دل من نداشت تازه فهمیدم که دلم مال خودم نیست...
عشق مثله ساعت شنی یه همزمان که قلبت رو پرمیکنه مغزت رو خالی میکنه...
سه چیز در زندگی اموختم:از عشق رسوایی/از دوست بی وفایی/از شب تنهایی
دل شکستن چاره اش سنگ نیست این دل ما با نگاهی سرد نیز میشکند
میگویند سه چیز زاده عشق نیست: جدایی، سفر، فراموشی، ولی آن زمان که تو مرا تنها گذاشتی و فراموشم کردی من لحظه لحظه عاشقت شدم
دوست داشتن همیشه گـــفتن نیست گاه سکوت است و گاه نگــــــاه ... غـــــریبه ! این درد مشترک من و توست که گاهی نمی توانیم در چشمهای یکد یگــرنگــــاه کنی
بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد مثل یک بیت ته قافیه ها خواهم مرد تو که رفتی همه ثانیه ها سایه شدند. سایه در سایه آن ثانیه ها خواهم مرد گم شدم در قدم دوری چشمان بهار بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد
عاشقانه
موقعی که می خواستمت می ترسیدم نگات کنم،موقعی که نگات کردم ترسیدم باهات حرف بزنم. موقعی که باهات حرف زدم ترسیدم نازت کنم،موقعی که نازت کردم ترسیدم عاشقت بشم حالا که عاشقت شدم میترسم از دستت بدم..
فریاد من از داغ توست ...... بیهوده خاموشم مکن ...... حالا که یادت میکنم ...... دیگر فراموشم مکن ...... همرنگ دریا کن مرا ...... یکبار معنا کن مرا...
هرگز برای عاشق شدن، به دنبال باران و بهار و بابونه نباش. گاهی در انتهای خارهای یک کاکتوس به غنچه ای می رسی که ماه را بر لبانت می نشاند
انواع بوسه: 1.بوس صورت : دوست داشتن 2. بوس پیشانی : آرامش 3.بازو: شوخی کردن 4.لب : عاشق بودن 5. گردن : نیاز داشتن
خیانت تنها این نیست که روزی را با دیگری بگذرانی ... خیانت میتواند دروغ دوست داشتن باشد !
موقعی که می خواستمت می ترسیدم نگات کنم،موقعی که نگات کردم ترسیدم باهات حرف بزنم. موقعی که باهات حرف زدم ترسیدم نازت کنم،موقعی که نازت کردم ترسیدم عاشقت بشم حالا که عاشقت شدم میترسم از دستت بدم...
به من گفتی که دل دریا کن ای دوست همه دریا از آن ما کن ای دوست .....دلم دریا شد ودادم به دستت....... مکش دریا به خون پروا کن ای دوست...
فقط او را صدا کردم نیامد/ تمام شب دعا کردم نیامد/ به من گفت باید با وفا بود / به عهدش هم وفا کردم نیامد/
بسوزد خانه ی لیلی و مجنون که رسم عاشقی در عالم انداخت اگر لیلی به مجنون داده میشد دل هیچ عاشقی رسوا نمی شد
بوسه اسم است...چون عمومی است بوسه فعل است...چون هم لازم است هم متعدی بوسه حرف تعجب است...چون اگر ناگهانی باشد طرف مقابل را مات و مهبوت میکند بوسه ضمیر است...چون از قید انسان خارج نیست بوسه حرف ربط است...چون 2. وقتی داری فکر می کنی که من دارم فکر می کنم که تو داری فکر می کنی که من به چی فکر می کنم دلم می خواد که فکر کنی که من به تو فکر می کنم...
هرگز برای عاشق شدن، به دنبال باران و بهار و بابونه نباش. گاهی در انتهای خارهای یک کاکتوس به غنچه ای می رسی که ماه را بر لبانت می نشاند
تو کوله بارت عشق میزارم که بگذریم،قلب میزارم که جا بدی،اشک میدم که همراهیت کنه و مرگ که بدونی باز بر می گردی پیشم
اگر می توانستم مجازاتت کنم از تو می خواستم به اندازه ای که تو را دوست دارم مرا دوست داشته باشی
عاشق هرکس شدم او شد نصیب دیگری *دل به هرکس دادم او هم زد به قلبم خنجری* من سخاوت دیده ام دل را به هرکس می دهم *شر م دارم پس بگیرم آنچه را بخشیده ام
اگر روزی مُردم ، تابوتم را سیاه کنید تا همه بدانند سیاه بخت بودم بر روی سینه ام تکه یخی بگذارید تا به جای معشوقم برایم گریه کند ... چشمانم را باز بگذارید تا همه بدانند چشم انتظار معشوقم بودم ... و آخر اینکه دستانم را ببندید تا همه بدانند خواستم ولی نتوانستم
گفتمش دل میخری؟ گفت چند؟/گفتمش دل مال تو، تنها بخند/ خنده کردو دل ز دستانم ربود/ تا به خود باز آمدم او رفته بود/ دل زدستانش به خاک افتاده بود
عشق من شعر و شراب عشق تو نقش بر اب عشق تو یک گل زرد دستایی که سرد سرد عشق من مثل جنون ابی رنگ اسمونه مثل یک ماهی به دریاست عشق من ببین چه زیباست
وقتی از همه ی دنیا دلم می گیرد هیچکس و هیچ چیز نمی تواند طوفان درونم را ارام سازد.تنها نگریستن به چشمان همیشه نگران مادر است که درونم را ارام می سازد
وقتی از همه ی دنیا دلم می گیرد هیچکس و هیچ چیز نمی تواند طوفان درونم را ارام سازد.تنها نگریستن به چشمان همیشه نگران مادر است که درونم را ارام می سازد
نگاهم را به روی خاک می کشانم شاید رد پایی از تو باشد.انقدر میروم تا نشانه ای از تو بیابم.نگاهم خسته و پاهایم نا توان است اما باز هم منتظر می مانم تا شاید روزی بیایی
عاشقانه
به غم کسی اسیرم که ز من خبر ندارد.... عجب از محبت من که در او اثر ندارد.... غلط است هر که گوید : دل به دل راه دارد.... دل من ز غصه خون شد دل او خبر ندارد
من اگر اشک به دادم نرسد می شکنم اگر از یاد تو یادی نکنم می شکنم بر لب کلبه ی محصور وجود، من در این خلوت خاموش سکوت، اگر از یاد تو یادی نکنم، می شکنم اگر از هجر تو آهی نکشم، تک و تنها، می شکنم به خدا می شکنم
من اگر اشک به دادم نرسد می شکنم اگر از یاد تو یادی نکنم می شکنم بر لب کلبه ی محصور وجود، من در این خلوت خاموش سکوت، اگر از یاد تو یادی نکنم، می شکنم اگر از هجر تو آهی نکشم، تک و تنها، می شکنم به خدا می شکنم
من اگر اشک به دادم نرسد می شکنم اگر از یاد تو یادی نکنم می شکنم بر لب کلبه ی محصور وجود، من در این خلوت خاموش سکوت، اگر از یاد تو یادی نکنم، می شکنم اگر از هجر تو آهی نکشم، تک و تنها، می شکنم به خدا می شکنم
گله میکرد ز مجنون لیلی - که شده رابطهمان ایمیلی حیف از آن رابطهی انسانی - که چنین شد که خودت میدانی
عشق وقتی بشود داتکامی - حاصلش نیست به جز ناکامی نازنین خورده مگر گرگ تو را - برده یا داتنت و داتارگ تو را
بهرت ایمیل زدم پیشترک - جای سابجکت نوشتم: به درک به درک گر دل من غمگین است - به درک گر غم سنگین است
به درک رابطه گر خورده ترک - قطع آن هم به جهنم به درک آنقدر دلخورم از این ایمیلم - که به این رابطه هم بیمیلم
مرگ لیلی نت و مت را ول کن - همه را جای OK کنسل کن OFF کن کامپیوتر را جانم - یار من باشد و ببین من ON ام
اگرت حرفی و پیغامی هست - روی کاغذ بنویس با دست نامه یک حالت دیگر دارد - خط تو لطف مکرر دارد
خسته از Font و ز Format شدهام - دلخور از گردالی @ (ات) شدهام
کرد ریپلای به لیلی مجنون - که دلم هست از این سابجکت خون باشه فردا تلفن خواهم کرد - هر چه گفتی که بکن خواهم کرد
زودتر پیش تو خواهم آمد - هی مرتب به تو سر خواهم زد راست گفتی تو عزیزم لیلی - دیگر از من نرسد ایمیلی
نامهای پست نمودم بهرت - به امیدی که سرآید قهرت...
پلکهای مرطوب مرا باور کن ، این باران نیست که میبارد ، صدای خسته ی من است که از چشمانم بیرون میریزند [ ۱۳۸٩/۱/۱۸ ] [ ۱٠:٤۳ ق.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
[ ۱۳۸٩/۱/٩ ] [ ۱:٢٥ ب.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
[ ۱۳۸٩/۱/٩ ] [ ۱:٢٥ ب.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
[ ۱۳۸۸/۱٢/٢۸ ] [ ٩:٥٢ ب.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
[ ۱۳۸۸/۱٢/۱٩ ] [ ٩:٥۳ ب.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
سخنی با خدا خدایا من اگر با تو بد کنم تو را بنده ی دیگر بسیار است تو اگر با من مدارا نکنی مرا خدایی دیگر کجاست همیشه عشق همیشه عشق پیش از انکه تو را به اوج ببرد هر دوپایت را میشکند! بعد تو می مانی و تنهایی وبعد به میهمانی ابرها می ایی تو دوری یعنی فراق، فراق یعنی دلتنگی، دلتنگی یعنی تو، تو یعنی همه ی دنیای من عشق عاشقی را شرط اول ناله وفریاد نیست تا کسی از جان شیرین نگذرد فرهاد نیست عاشقی مقدورهر عیاش نیست غم کشیدن صنعت نقاش نیست اتش عشق یک عشق عروج است و رسیدن به کمال ، یک عشق غوغای درون است و تمنای وصال ، یک عشق سکوت است و سخن گفت ن چشم ، یک عشق خیال است و....خیال است و....خیال سخن دل آدما نمی تونن تغییر کنن رابطه ها نمی تونن عوض بشن دنیا نمی تونه ثابت بمونه ولی یه دوست میتونه تا ابد یه دوست بمونه دوستت دارم تا ابد عشق شوخی شوخی به من خندیدی ولی من جدی جدی گرفتارت شدم تو شاید شوخی شوخی منو فراموش کنی ولی من بی تو جدی جدی میمیرم ... فریاد میخواهم زندگیم را با رنگ سیاه بنویسم با خط دل بنگارم و با کلام عشق آغاز کنم که شاید اینبار در این جاده ی تاریک سیاه بتوانم تنها با نور عشق زندگی کنم عشق افلاطون می گه: " اگه با دلت چیزی یا کسی رو دوست داری زیاد جدی نگیرش، چون ارزشی نداره، چون کار دل دوست داشتنه، مثل کار چشم که دیدنه، اما اگه یه روز با عقلت کسی رو دوست داشتی ، اگه عقلت عاشق شد، بدون که داری چیزی رو تجربه می کنی که اسمش عشق واقعیست آتش عشق از آتش عشق هر که افروخته نیست با او سر سوزنی دلم دوخته نیست گر سوخته دل نه ای زما دور که ما آتش به دلی زنیم کو سوخته نیست واقعیت عشق ور زیدن ضمانت تنها نشدن نیست شبی از شبها شبی از شبها تو به من گفتی که شب باش: من که شب بودم و شب هستم و شب خواهم بود به امیدی که تو فانوس شب من به او بگویید به او بگویید دوستش دارم، به او که قلبش به وسعت دریاییست که قایق کوچک دل من درآن غرق شده، به او که مرا از این زمین خاکی به سرزمین نور و شعر و ترانه برد، و چشمهایم را به دنیایی پر از زیبایی باز کرد عشق عشق آلوچه نیست که بهش نمک بزنی، دختر همسایه نیست که بهش چشمک بزنی، غذا نیست که بهش ناخونک بزنی، رفیق نیست که بهش کلک بزنی عشق مقدسه , باید جلوش زانو بزنی!!!! ای کاش کودک بودم ای کاش کودک بودم ،تا بزرگ ترین شیطنت زندگیم نقاشی روی دیوار بود. ای کاش کودک بودم ، تا از ته دل می خندیدم، نه اینکه مجبور باشم همواره تبسمی تلخ بر لب داشته باشم. ای کاش کودک بودم ، تا در اوج ناراحتی و درد با یک بوسه تو، همه چیز را فراموش می کردم کاش .............. کاش می شد باردیگر سرنوشت از سر نوشت کاش می شد هر چه هست بر دفتر خوبی نوشت کاش می شد از قلمهایی که بر عالم رواست با محبت, با وفا, با مهربانیها نوشت کاش می شد اشتباه هرگز نبودش در جهان داستان زندگانی بی غلط حتی نوشت کاش دلها از ازل مهمور حسرتها نبود کاین همه ای کاشها بر دفتر دلها نوشت
[ ۱۳۸۸/۱۱/۱٧ ] [ ٢:۱٧ ب.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
مردی که همسرش را از دست داده بود دختر سه سالهاش را بسیار دوست میداشت. دخترک به بیماری سختی مبتلا شد، پدر به هر دری زد تا کودک سلامتیاش را دوباره به دست بیاورد، هرچه پول داشت برای درمان او خرج کرد ولی بیماری جان دخترک را گرفت و او مرد. پدر در خانه اش را بست و گوشهگیر شد. با هیچکس صحبت نمیکرد و سرکار نمیرفت. دوستان و آشنایانش خیلی سعی کردند تا او را به زندگی عادی برگردانند ولی موفق نشدند. شبی پدر رویای عجیبی دید. دید که در بهشت است و صف منظمی از فرشتگان کوچک در جادهای طلائی بهسوی کاخی مجلل در حرکت هستند. هر فرشته شمعی در دست داشت و شمع همه فرشتگان به جز یکی روشن بود. مرد وقتی جلوتر رفت، دید فرشتهای که شمعش خاموش است، همان دختر خودش است. پدر فرشته غمگین را در آغوش گرفت و او را نوازش داد، از او پرسید: دلبندم، چرا غمگینی؟ چرا شمع تو خاموش است؟ دخترک به پدرش گفت: بابا جان، هروقت شمع من روشن میشود، اشکهای تو آنرا خاموش میکند و هروقت دلتنگ میشوی، من هم غمگین میشوم. پدر در حالی که اشکش در چشمانش حلقه زده بود، از خواب پرید. اشکهایش را پاک کرد، انزوا را رها کرد و به زندگی عادی خود بازگشت
از امروز ماهانه یک میلیون تومان درآمد کسب کنید کسب درآمد 500 هزار تومان در ماه آسان و تضمینی
[ ۱۳۸۸/۱۱/۱٥ ] [ ۱:٢٤ ب.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
کسب درآمد 500 هزار تومان در ماه آسان و تضمینی
ادامه مطلب [ ۱۳۸۸/۱۱/۱۳ ] [ ۸:۱٤ ب.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
|
|
|
کفشهایم کو
چه کسی بود صدا زد: سهراب؟
آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ.
مادرم در خواب است
شب خرداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه ها
می گذرد
و نسیمی خنک از حاشیه ی سبز پتو خواب مرا می روبد.
بوی هجرت می آید:
بالش من پر آواز پر چلچله هاست.
صبح خواهد شد
و به این کاسه ی آب
آسمان هجرت خواهد کرد.
باید امشب بروم.
من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم
حرفی از جنس زمان نشنیدم.
هیچ چشمی٬ عاشقانه به زمین خیره نبود.
کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد.
هیچکس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت.
من به اندازه ی یک ابر دلم می گیرد
وقتی می بینم حوری
پای کم یابترین نارون روی زمین
فقه می خواند
چیزهایی هم هست٬ لحظه هایی پر اوج
(مثلا شاعره ای را دیدم
آنچنان محو تماشای فضا بود که در چشمانش
آسمان تخم گذاشت.
و شبی از شبها مردی از من پرسید
تا طلوع انگور٬ چند ساعت راه است؟)
باید امشب بروم
باید چمدانی را
که به اندازه ی پیراهن تنهایی من جا دارد٬ بردارم
و به سمتی بروم
که درختان حماسی پیدا است٬
رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند.
یک نفر باز صدا زد:سهراب!
کفش هایم کو؟
((سهراب سپهری))
|
||
|
شنبه بیست و ششم دی 1388 توسط علیرضا | |
||
|
هنوز پاسخی قطعی برای این سؤال که آیا بوسیدن پدیدهای غریزی است یا اکتسابی، وجود ندارد. بوسیدن پدیدهای است انسانی که اما فقط در بین ۹۰ درصد مردم دنیا رواج دارد.
بوسیدن پدیدهای انسانی است، ولی آیا رواج آن مربوط به غرایز انسانی میشود یا اینکه باید به آن به عنوان پدیدهای فرهنگی نگریست؟ این سؤالی است که هنوز دانشمندان پاسخی قطعی برای آن نیافتهاند. بیش از صد سال است که دانشمندان در صدد یافتن علت رواج بوسه در میان انسانها هستند. زیگموند فروید، روانکاو اتریشی، بر این عقیده بود که بوسیدن غریزهای انسانی است و این غریزه از بدو تولد در انسان وجود دارد. به عقیده او بوسه ریشه در نیاز نوزاد به مکیدن شیر از پستان مادر دارد. ولی هنگامی که ایوان پاولوف، فیزیولوژیست و پزشک روس، در سال ۱۹۰۰ در آزمایش معروف سگ و صدای زنگ نشان داد که آب دهن سگ میتواند با صدای زنگی که برای او تبدیل به علامت غذا شده، راه بیفتد، بسیاری از روانشناسان به این نتیجه رسیدند که رفتار انسان نیز نه بر غریزه که بر آموزههای او مبتنی است. این دسته از روانشناسان بر این باورند که انسان کنترل کامل بر غرایز خود دارد و بوسه را نشانه ابراز عشق میدانند که با آگاهی صورت میگیرد. گروه دیگری از دانشمندان بر این نظرند که انسان فقط قادر است برخی از رفتارهای غریزی خود را تغییر دهد. آنان بوسیدن را جزو رفتارهای غریزیای میدانند که قابل کنترل است. به عقیده آنان این نظریه پاسخ این سؤال را نیز در بر دارد که اگر بوسیدن پدیدهای غریزی و مادرزاد است، پس چرا در بین ۱۰ درصد مردم دنیا از نظر فرهنگی مردود است. ۶۵۰ میلیون انسان با بوسیدن بیگانه هستند در فرهنگ ۶۵۰ میلیون انسان، بوسیدن عملی چندشآور و حتی وحشیانه است. در سفرنامه یک مردمشناس فرانسوی در سال ۱۸۹۷ آمده که در بین چینیها بوسیدن حتی میتوانست نشانه آدمخواری تلقی شود. در همان زمان دانشمندی دانمارکی نیز مشاهده کرده بود که در برخی قبایل فنلاندی یک زوج هیچگاه یکدیگر را نمیبوسیدند. امروزه ۱۰ درصد مردم دنیا بوسیدن را عملی زشت میدانند. برای نمونه در مغولستان پدران برای ابراز محبت به پسرانشان، به جای بوسیدن آنان سرشان را بو میکنند. برخی نظریات بیولوژیک پیرامون بوسه در سال ۱۹۶۰ جانورشناس انگلیسی، دزموند موریس، این نظریه را مطرح کرد که بوسیدن از رسمی میآید که در گذشته در میان نیاکان بشر وجود داشته و به کودکان از طریق دهان به دهان غذا میدادهاند. موریس میگوید، این عمل هنوز هم در بین شامپانزهها رایج است. اینکه بشر از طریق دهان به دهان هم تغذیه میکرده، در نوشتههای یونان باستان نیز آمده است. طبق مشاهدات و گزارشهای یک محقق اتریشی این رسم امروزه هم در برخی قبایل آفریقایی رواج دارد. جهانی شدن فرهنگ بوسیدن کشف اینکه چرا انسانها همدیگر را میبوسند همچنان موضوع تحقیقهای علمی است. با توجه به اهمیتی که بوسیدن در زندگی بشر دارد، این عجیب هم نیست. فقط یک زوج نیستند که همدیگر را میبوسند: پاپ زمین کشورهایی را که به آن سفر میکند، میبوسد. کسانی که به کلیسا میروند، حلقهای را که کشیشها بر دست دارند، میبوسند. سران سابق کشورهای اروپای شرقی لب یکدیگر را میبوسیدند و فرانسویها گونه یکدیگر را میبوسند. با توجه به گسترش روزافزون روابط بین فرهنگهای گوناگون به احتمال زیاد نود درصدی که بوسیدن در بین آنان رواج دارد، موفق خواهند شد ۱۰ درصد باقیمانده را نیز با خود همراه کنند. در انگلیس تا همین ۲۰ سال پیش بوسیدن، حتی بوسیدن گونه، در خیابان امری غیرقابل تصور بود، در صورتی که امروز همه همدیگر را در ملا عام میبوسند. روند جهانی شدن، فرهنگ را هم، که بوسیدن جزیی از آن است، در بر میگیرد. |

عاشق عاشق تر
نبود در تار و پودش دیدی گفت عاشقه عاشق
@@@@@@@ نبودش @@@@@@@
امشب همه جا حرف از آسمون و مهتابه ، تموم خونه دیدار این خونه
فقط خوابه ، تو که رفتی هوای خونه تب داره ، داره از درو دیوارش غم
عشق تو می باره ، دارم می میرم از بس غصه خوردم ، بیا بر گرد تا ازعشقت
نمردم، همون که فکر نمی کردی نمونده پیشت، دیدی رفت ودل ما رو سوزوندش
حیات خونه دل می گه درخت ها همه خاموشن، به جای کفتر و گنجشک کلاغای
سیاه پوشن ، چراغ خونه خوابیده توی دنیای خاموشی ، دیگه ساعت رو
طاقچه شده کارش فراموشی ، شده کارش فراموشی ، دیگه بارون نمی
باره اگر چه ابر سیاه ، تو که نیستی توی این خونه ، دیگه آشفته
بازاریست ، تموم گل ها خشکیدن مثل خار بیابون ها ، دیگه از
رنگ و رو رفته ، کوچه و خیابون ها ،،، من گفتم و یارم گفت
گفتیم و سفر کردیم،از دشت شقایق ها،با عشق گذرکردیم
گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداری، عشقو
به فراموشی ،چند روزه تو می سپاری
گفتم که تو می دونی،سرخاک
تو می میرم ، ولی
تا لحظه مردن
نمی گیرم
دل از
تو
از عطر گل یاس بگو، ای دل من
از آیه ی احساس بگو، ای دل من
وقتی که به آب میرسی با لب خشک
یا حضرت عباس بگو، ای دل من

گرچه خود پرچم به دوش کربلاست
رایة العباس در دست خداست
مردم هنوز آینه تکثیر می کنند
هر فتنه ای که هست به زنجیر می کنند
جایی برای فتنه گران، پاک و امن نیست
نتوان دگر به فتنه گری ها نشست و زیست
قزوین ما به عامل بیگانه پشت کرد
سوی کسی که ضد ولی بوده مشت کرد
فریاد زد که شیخ تو بیگانه ای برو
رنگ دروغ بسته به این خانه ای برو
ای شیخ بی چراغ که بی پیر آمدی
در بند نفس و فتنه به زنجیر آمدی
دارالعباده` است نه جای منافقان
مینو در است شهر شهیدان و عاشقان
ای شیخ بی چراغ به اصلاح خود بکوش
نابود می شوی ز دغلکاری سروش
چون گاو شاخ دار به ما حمله می کند
بنگر که گاو با گل و ریحان چه می کند؟
جایی برای نخبه نادان نداشتیم
او را به خاک برده و آنجا گذاشتیم
نخبه کسی بود که ولی باور است و بس
با خلق دل شکسته ما یاور است و بس
خدا گفت به دنیایتان می اورم تا عاشق شوید.
ازمون تان تنها همین است:عشق.
و هر که عاشق تر امد نزدیکتر است.
پس نزدیکتر ایید.
نزدیکتر.
عشق کمند من است.
کمندی که شما را پیش من می اورد.کمندم را بگیرید.
و لیلی کمند خدا را گرفت.
خدا گفت:عشق فرصت گفتگوست.گفتگو با من.با من گفتگو کنید.
و لیلی تمام کلمه هایش را به خدا داد.لیلی هم صحبت خدا شد.
خدا گفت:عشق همان نام من است که مشتی خاک را بدل به نور می کند.
ولیلی مشتی نور شد در دستان خداوند
اللهم انّی اسئلک یا من لطفه خفی و ایادیه باسطة لا تنقضی اسئلک بلطفک الخفی الذی ما لطفت به لعبد الا کفی ان ترینی مولای علی بن ابیطالب علیه السلام فی منامی.
البته می توان بجای کلمه علی بن ابیطالب علیه السلام اسماء سایر ائمه را ذکر کرد. برای خواب دیدن هر یک از ائمه کسیکه دو رکعت نماز بعد از نماز عشاء با هر سوره ای که می خواهد بخواند و بعد این دعا را صد مرتبه بخواند پیغبر اکرم و یا هر یک از ائمه اطهار را که بخواهد در خواب خواهد دید.
بسم الله الرّحمن الرّحیم یا نور النور یا مدبر الامور بلغ منّی روح محمد و ارواح آل محمد تحیة و سلاماً.
http://www.mahdiehtehran.ir/detailnews.asp?id=157
روزی لقمان به پسرش گفت امروز به تو 3 پند می دهم که کامروا شوی
اول اینکه سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری!
دوم اینکه در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی
سوم اینکه در بهترین کاخها و خانه های جهان زندگی کنی
پسر لقمان گفت ای پدر ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم چطور من می توانم این کارها را انجام دهم؟
لقمان جواب داد:
اگر کمی دیر تر و کمتر غذا بخوری هر غذایی که میخوری طعم بهترین غذای جهان را می دهد.
اگر بیشتر کار کنی و کمی دیرتر بخوابی در هر جا که خوابیده ای احساس می کنی بهنرین خوابگاه جهان است.
اگر با مردم دوستی کنی و در قلب آنها جای می گیری و آنوقت بهترین خانه های جهان مال توست
| یاری اندر کـس نـمیبینیم یاران را چـه شد |
| دوسـتی کی آخر آمد دوستداران راچه شد |
| آب حیوان تیره گون شد خضر فرخ پی کجاسـت |
| خون چـکید از شاخ گل بادبهاران را چـه شد |
| صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاسـت |
| عـندلیبان را چـه پیش آمد هزاران را چـه شد |
| لعـلی از کان مروت برنیامد سالهاسـت |
| تابـش خورشید و سعی باد و باران را چـه شد |
| زهره سازی خوش نمیسازد مگر عودش بسوخت |
| کـس ندارد ذوق مستی میگساران را چـه شد |
| کـس نـمیگوید که یاری داشت حق دوستی |
| حـق شناسان را چه حال افتاد یاران را چه شد |
| شـهر یاران بود و خاک مـهربانان این دیار |
| مـهربانی کی سر آمد شـهریاران را چـه شد |
| گوی توفیق و کرامـت در میان افـکـندهاند |
| کـس بـه میدان در نمیآید سواران را چه شد |

امّا گِله بیشمار داریم از تو
ما منتظر تو نیستیم آقاجان
تنها همه «انتظار» داریم از تو...!.jpg)
هر روز به دنبال جوابی دیگر
هر روز کشیدهام عذابی دیگر
هر شب به هوای دیدنت از خوابی
آسیمه دویدهام به خوابی دیگر.jpg)
ای عشق! بیا که سینههامان شد چاک
«این النّبأ العظیم؟»، گشتیم هلاک
چشمی که تو را ندیده باشد کور است
خون شد دل ما، «متی ترانا و نراک».jpg)
در تاک مگر شراب پنهان نشده؟
در غنچه مگر گُلاب پنهان نشده؟
ای بیخبران که مُنکر صبح شدید
در شب مگر آفتاب پنهان نشده؟.jpg)
یک عمر تو زخمهای ما را بستی
هر روز کشیدی به سرِ ما دستی
شعبان که به نیمه میرسد آقاجان!
ما تازه به یادمان میآید هستی!.jpg)
این ماه که چون چراغ تو میسوزد
عمریست که در فراق تو میسوزد
خورشید که هر روز تو را میبیند
در آتش اشتیاق تو میسوزد.jpg)
ای اصل امید! بیمها را دریاب
بابای همه! یتیمها را دریاب
هر چند خدا خودش کریم است، آقا!
لطفی کن و یاکریمها را دریاب.jpg)
شد بسته در هر دو جهان، از بس که...
خشکید زمین و آسمان، از بس که...
بد نیست اگر کمی خجالت بکشیم
خون شد دل صاحبالزّمان، از بس که...؟!.jpg)
درسی که مرور میکنی، عاشوراست
هر جا که عبور میکنی، عاشوراست
ای وارث زخمهای هفتاد و دو تن
روزی که ظهور میکنی، عاشوراست
جلیل صفربیگی
دوستت دارم کمتر از خدا و بیشتر از خودم چون به خدا ایمان دارم و به تو احتیاج!!
دستانم تشنه ی دستان توست شانه هایت تکیه گاه خستگی هایم با تو می مانم بی آنکه دغدغه های فردا داشته باشم زیرا می دانم فردا بیش از امروز دوستت خواهم داشت
می دانم روزی با تن خسته و خیس ، سوار بر قطرات درشت باران بر ناوادنهای چشمم فرود می آیی در میان انبوه مژگانم میزبان خواهم بود و در آن لحظه چشمانم را برای همیشه می بندم تا دیگر دوریت را حس نکنم
چه زیباست بخاطر تو زیستن وبرای تو ماندن وبه پای تو سوختن وچه تلخ وغم انگیز است دور از تو بودن برای تو گریستن وبه عشق ودنیای تو نرسیدن ای کاش میدانستی بدون تو وبه دور از دستهای مهربانت زندگی چه ناشکیباست
دلم می گیره وقتی که بدون عشق می خندم
قسم خوردم به لبخندت، نه دیگه دل نمی بندم
شبیه جادّه ای کورم یه کوره راه پر تردید
که می سوزه تنم توو این بیابونِ پر از خورشید
می خوام خورشید چشماتو با هرچی شب بپوشونم
آره تقصیر چشمات بود ؛ همینه که پریشونم
یه روزی باغچه ی قلبم فقط اردیبهشتی بود
ببین با رفتنت چی شد ! چه پیشونی نوشتی بود ... ؟!
مثِ آفت ، یه نیمه شب گُلای قلبمو بردی
تو ویرونی رهام کردی منو یادت نیاوردی
هزار بار با نگام گفتم :« واسه این باغچه امّیدی ... »
نخواستی گل کنه عشقم ، نمی دیدی ، نفهمیدی
َ
مردی با اسب و سگش در جادهای راه میرفتند. هنگام عبور از کنار درخت عظیمی، صاعقهای فرود آمد و آنها را کشت. اما مرد نفهمید که دیگر این دنیا را ترک کرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدتها طول میکشد تا مردهها به شرایط جدید خودشان پی ببرند.
پیادهروی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق میریختند و به شدت تشنه بودند. در یک پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند که به میدانی با سنگفرش طلا باز میشد و در وسط آن چشمهای بود که آب زلالی از آن جاری بود. رهگذر رو به مرد دروازهبان کرد: «روز به خیر، اینجا کجاست که اینقدر قشنگ است؟»
دروازهبان: «روز به خیر، اینجا بهشت است.»
- «چه خوب که به بهشت رسیدیم، خیلی تشنهایم.»
دروازهبان به چشمه اشاره کرد و گفت: «میتوانید وارد شوید و هر چه قدر دلتان میخواهد بوشید.»
- اسب و سگم هم تشنهاند.
نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حیوانات به بهشت ممنوع است.
مرد خیلی ناامید شد، چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. از نگهبان تشکر کرد و به راهش ادامه داد. پس از اینکه مدت درازی از تپه بالا رفتند، به مزرعهای رسیدند. راه ورود به این مزرعه، دروازهای قدیمی بود که به یک جاده خاکی با درختانی در دو طرفش باز میشد. مردی در زیر سایه درختها دراز کشیده بود و صورتش را با کلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود.
مسافر گفت: روز به خیر
مرد با سرش جواب داد.
- ما خیلی تشنهایم.، من، اسبم و سگم.
مرد به جایی اشاره کرد و گفت: میان آن سنگها چشمهای است. هرقدر که میخواهید بنوشید.
مرد، اسب و سگ، به کنار چشمه رفتند و تشنگیشان را فرو نشاندند.
مسافر از مرد تشکر کرد. مرد گفت: هر وقت که دوست داشتید، میتوانید برگردید.
مسافر پرسید: فقط میخواهم بدانم نام اینجا چیست؟
- بهشت
- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است!
- آنجا بهشت نیست، دوزخ است.
مسافر حیران ماند: باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نکنند! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی میشود!
- کاملأ برعکس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما میکنند. چون تمام آنهایی که حاضرند بهترین دوستانشان را ترک کنند، همانجا میمانند.
ویتامین A1 مخصوص آقایان !
آقایان محترم مصرف کنند - ویتامینA1 : همسرتان را با زنان دیگر مقایسه نکنید
هیچ موقع خانمان را با زن دیگر، بویژه مادرتان، زن سابق تان یا نامزد قبلی تان مقایسه نکنید. هرگزدربار? سایرروابطی که قبلا احتمالا داشته اید، مشتاقانه و با حسرت حرف نزنید. با این اعمال شما عدم امنیت را در جایی که نباید باشد، ایجاد می کنید. مردی که می خواهد گذشته را دوباره زنده کند، به سوی دردسر می رود.
به خاطر داشته باشید همسرتان می خواهد در زندگی شما مقدم ترین فرد باشد. وقتی شما الگویی را مثال می زنید مانند مادرتان، همسر قبلی تان، دخترخاله تان، آنطور احساس کردن برای او خیلی سخت است. او باور می کند که باید دقیقا عین آن الگو عمل، و از آن پیروی کند. هر زنی دوست دارد بابت توانائیهای خودش مورد تحسین قرار گیرد. به او اجازه دهید همان زن شایسته ای باشد که هست. بدانید که اگر به هر کس آزادی بدهید که خودش باشد او بهترین فرد می گردد.
ویتامین A2 مخصوص آقایان !

خدای مهربونم
تنها تمنای من از دریای مهرت
تنها خواهش من از وسعت بخشندگی ات
تنها نیاز من از بیکرانگی قدرتت
این است که
بهترین ها را در لحظه لحظه زندگی ام
به من هدیه کنی
و بگذار تا طعم آرامش و عشق را
برای همیشه بچشم
خدای مهربانم
برای هر آنچه که به من عطا کردی
شکرو سپاس بی نهایت مرا بپذیر 
بعد رفتنت عزیزم ، بس که تنهایی کشیدم
قامتم خمیده از بس ، عشقتو به دوش کشیدم
تو غم بی همزبونی ، هی می کشتم لحظه هامو
روی برگه های شعرم ، خالی کردم عقده هامو
خاطرت جمع هر جا باشی ، توی غربت یه کسی هست
خاطراتت زندگیشه ، اون غریبه خاطرت هست

ترجمه - ستاره سمائی:
کسانی که در پاسخ به خمیازه دیگران، بیشتر واکنش نشان می دهند، آنهایی هستند که از حس همدلی بیشتری بهره مندند.
تحقیقات جدید نشان داده اند که خمیازه کشیدن، چیزهایی بیشتر از خستگی فرد را نمایان می کند و اصلیترین دلیل مسری بودن خمیازه می تواند بیشتر نشانه درجه بالایی از همدلی با گروه باشد.
به علاوه، موجودات زیادی خمیازه می کشند اما در این بین فقط برخی از آدم ها و در بعضی مواقع، حیوانات و انسانهای نزدیک به آنها معتقدند که خمیازه مسری است و این احتمال را می دهند که شاید دلیل روانی داشته باشد.
به تازگی، در جشنواره علمیانجمن بریتانیا در یورک نتیجه تحقیقات دانشگاه شهر لیدز (واقع در انگلستان شمالی) اعلام شد. دکتر کاتریونا ماریسون، یکی از سخنران ها در بخش روانشناسی دانشگاه لیدز، که سرپرستی این کار را بر عهده دارد، می گوید: خمیازه مسری، عادت جالبی است.

طالع بینی انسانها و شناخت خصوصیات آنها از روی حرف اول اسم آنان!!!!
توجه : در این روش به دلیل وجود نداشتن حروف "گ.پ.چ.ژ"باید به جای این حروف معادل فارسی آنما را قرار دهید .مثال : (ژچ گ)=ج (پ)=ب.
این هم یک سری جک جدید برای شما
یه نفر میره جوراب فروشی میگه آقا جوراب میخوام فروشنده میگه:مردونه ؟یارو دست میده میگه: مردونه
افلاطون می گه: " اگه با دلت چیزی یا کسی رو دوست داری زیاد جدی نگیرش، چون ارزشی نداره، چون کار دل دوست داشتنه، مثل کار چشم که دیدنه، اما اگه یه روز با عقلت کسی رو دوست داشتی ، اگه عقلت عاشق شد، بدون که داری چیزی رو تجربه می کنی که اسمش عشق واقعیست
خدایا من اگر با تو بد کنم تو را بنده ی دیگر بسیار است تو اگر با من مدارا نکنی مرا خدایی دیگر کجاست
.اس ام اس دوری

گاهی گمان نمیکنی و میشود
گاهی نمیشود که نمیشود
گاهی هزار دوره دعا بی استجابت است
گاهی نگفته قرعه بنام تو میشود
گاهی گدای گدایی و بخت نیست
گاهی تمام شهر گدای تو میشود...
فرستنده: 8357***0936
به خاموشی ما منگر که ما خود معدن رازیم..
فلک بشکست بال ما وگرنه اهل پروازیم...
فرستنده: 5039***0938
در جهان هرگز مشو مدیون احساس کسی.
تا نباشد در جهان عمرت گروگان کسی.
عشق عبارت است از(محبت شدید)حرکات تنفسی که از هر چیز فارغ است و به سوی محبوب بدون اندیشه(افلاطون)
سوء اختیاری است که با نفس فارغ از همه چیز روبرو شده است(یوژن)
نابینایی حواس و اندیشه ی آدمی از عیوب معشوق(ارسطو)
طبیعتی است در دل آدم که به وجود می آید و حرکت و نمو می کند و موادی از حرص در آن جمع می شود و هر چه که عشق قدرت پیدا می کند به هیجان و لجاجت عاشق می افزاید(فیثاغورث)



.gif)


چهار فصل عشق......!
در عالم عشق اولین دیدار
در خاطره چون بهار میماند
تابستان گرمی تمنا هاست
پاییز به انتظار میماند
آن سوز که سردی زمستان است
ما را به فراق یار می ماند
و ز ما چون زمان عاشقی بگذشت
افسانه به روزگار می ماند
به شانه ام تکیه نکن
من از تو افتاده ترم
ما که به هم نمی رسیم
گریه نکن بذار برم
چه دردی است در میان جمع بودن
ولی در گوشه ای تنها نشستن
به رسم دوستی دستی فشردن
ولی با هر سخن قلبی شکستن
در دل شب دعای من
گریه ی بی صدای من
بانگ خدا خدای من
به خاطر تو بود و بس
ای پناه قلب های بی پناه ای امید آسمان های غریب
ای به رنگ اشک های گرم شمع ای چنان لبخند میخک ها نجیب
کوچه ی دل با تو زیبا می شود تو شفا بخش نگاه عاشقی
مهربانی نازنینی مثل عشق با تمام شاپرک ها صادقی
ای تماشای تو یک حس لطیف بی تو فرش کوچه ها بارانی است
بی تو صد نیلوفر عاشق هنوز در حصار عاشقی زندانی است
قلب من تقدیم چشمان تو شد عشق یعنی تا ابد آبی شدن
عشق یعنی لحظه ای بارانی و لحظه ای شفاف و مهتابی شدن
عشق یعنی لذت یک آرزو عشق یعنی یک بلای ماندگار
عشق یعنی هدیه ای از آسمان عشق یعنی یک صفای سازگار
عشق یعنی با وجود زندگی دور از آداب مردم زیستن
عشق یعنی لحظه ای خندیدن و سال ها اشک ندامت ریختن
عشق یعنی زنگ تکرار نگاه عشق یعنی لحظه ای زیبا شدن
عشق یعنی قطره بودن سوختن عشق یعنی راهی دریا شدن
هر چه هست این عشق صد ها قلب صاف با حضورش آبی و بی کینه است
عشق یعنی سبز بودن تا ابد عشق رنگ نقره ی آیینه است
تو گل گلدان قلب من شدی عشق شد یک برگ از گلدان تو
در بهار آرزو ها می دهد میوه های عاطفه چشمان تو
چشم هایم باز بارانی شدند قلبم اما گشت دریایی ز عشق
دل گذشت از کوچه های خاطره روح شد مضمون و معنایی ز عشق
باید از آرمش دل ها گذشت شادمان چون لحظه ی دیدار شد
بهترین تسکین دل این جمله است باید از پیوند تو سرشار شد








به سلامتی درخت! نه به خاطرِ میوش، به خاطرِ سایش. به سلامتی دیوار! نه به خاطرِ بلندیش، واسه اینکه هیچوقت پشتِ آدم روخالی نمیکنه. به سلامتی دریا! نه به خاطرِ بزرگیش، واسه یکرنگیش. به سلامتی سایه! که هیچوقت آدم رو تنها نمیذاره. بقیه در ادامه مطلب