پروانگی
قالب وبلاگ
[ ۱۳۸٩/٢/٧ ] [ ۱:٥۳ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]


 

بقیه عکس ها در ادامه مطلب...


ادامه مطلب
[ ۱۳۸٩/۱/٢۸ ] [ ۱:٢٤ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

 

تا  کی ؟

 

من در این نقطه دور

در بلا تکلیفی

در کش و قوسی خیالی جانکاه

به افق چشم بدوزم تا کی؟

بی سبب منتظر معجزه ام

بی ثمر دیده بر این راه کبود

می روم در پی تو

سالها آمد و رفت

بارها من دیدم

کوچ مرغان غزل خوان چمن

سفر چلچله ها

کوچ برف از دل کوهسار بلند

کوچ هر فصلی را

لیک یاد تو ز دل کوچ نکرد

 

           

 

رفتن

 

نوبت من شده بود

 

که معلم پرسید

 

صرف کن رفتن را

 

و شروع کردم من

 

رفتم ، رفتی ، رفت ...

 

و سکوتی سرسخت

 

همه جا را پر کرد

 

سردی ِ احساسش

 

فاصله را رو کرد

 

آری رفت و رفت

 

و من اکنون تنها

 

مانده ام در اینجا

 

شادی ام غارت شد

 

من شکستم در خود

 

سهم من غربت شد

 

من دچارش بودم

 

بغض یک عادت شد

 

خاطرات سبزش

 

روی قلبم حک شد

 

رفت و در شکوه شب

 

با خدا تنها شد

 

و حضورش در من

 

آسمانی تر شد

 

اشک من جاری شد

 

صرف ِ فعل ِ رفتن

 

بین غم ها گم شد

 

و معلم آرام

 

روی دفترم نوشت

 

تلخ ترین فعل جهان است رفتن

 

 

 

            معراج حقیقت      

 

بر آر از آستین معرفت دست دعا اینجا

 

که جان را مى دهد آیینه لطفش جلا، اینجا

 

به چشم دل نظر کن بر حریم دختر موسى

 

اگردرمان درد خویش مى خواهى، بیا اینجا

 

مجو از خیل بی دردان دواى درد بى درمان

 

که دردت را دوا اینجا، که رنجت را شفا اینجا

 

صداى قدسیان بشنو که مى آید به گوش جان

 

که نورآذین بود چون ساحت اُمُّ القُرا اینجا

 

حریم یثرب و بطحاست گویى مرقد پاکش

 

شب اَسرى، فروغ جاودان مصطفى اینجا

 

فضاى قدس، معراج حقیقت، بزم اَوْ اَدنى

 

که از او مى تراود عطر ِ جان ِ مرتضى اینجا

 

بنامْ ایزد، که خاک پاک او بوى نجف دارد

 

ز بام آشنایى ، زاده ی خیرالنّسا اینجا

 

تو را پرواز خواهد داد تا اوج خداجویى

 

به بوى چشمه سار زندگى بخش ِ بقا اینجا

 

بر آى از ظلمت هستى ، که خضر آمد به سر مستى

 

که مى جویم رضاى او به تسلیم و رضا اینجا

 

منم «مشفق» غبارى دامن افشان در هواى او

 

عباس مشفق کاشانى

 

           

 

درد عشق

 

یاد آن که جز به روی منش دیده وانبود

 

وان سست عهد جز سری از ماسوا نبود

 

امروز در میانه کدورت نهاده پای

 

آن روز در میان من و دوست جانبود

 

کس دل نمی دهد به حبیبی که بی وفاست

 

اول حبیب من به خدا بی وفا نبود

 

دل با امید وصل به جان خواست درد عشق

 

آن روز درد عشق چنین بی دوا نبود

 

تا آشنای ما سر بیگانگان نداشت

 

غم با دل رمیده ما آشنا نبود

 

از من گذشت و من هم از او بگذرم ولی

 

با چون منی بغیر محبت روا نبود

 

گر نای دل نبود و دم آه سرد ما

 

بازار شوق و گرمی شور و نوا نبود

 

سوزی نداشت شعر دل انگیز شهریار

 

گر همره ترانه ساز صبا نبود

 

شهریار

 

 

 

دوباره باز خواهم گشت

 

نمی دانم چه هنگام?از کدامین راه

 

 

ولی یکبار دیگر باز خواهم گشت

 

و چشمان تو را با نور خواهم شست

 

به دیوار حریم عشق یکبار دیگر من تکیه خواهم کرد

 

رسوم عشق ورزی را دوباره زنده خواهم کرد

 

 

به نام عشق و زیبایی دوباره خطبه خواهم خواند

 

 

 

من خواهش پرنده ام.....

 

زیبا ! چرا ادامه ندادی سخن بگو

 

این چیست در نگاه عجیبت به من بگو

 

زیبا! تمام آنچه که زیباست مال تو

 

حتی به جای سهم من از خویشتن بگو

 

زیبا!  تمام پنجره ها روبروی  توست

 

اما تو رو به که ای؟ جان من بگو

 

این حرفها گدازه روح  مذاب  ماست

 

این لهجه من است تو با سوختن بگو

 

با جویبار گمشده در شوره زار عمر

 

باری یکی دو چشمه ز دریا شدن بگو

 

آه ای زبان بی ضربان با زبان برگ

 

شعری اگر چه زرد!برای چمن بگو

 

عاشق شدی غریب مسافر دلت کجاست!؟

 

دلتنگ کوچه های که ای!بی وطن بگو

 

زیبا ! چرا  ادامه  ندادی درخت را؟

 

من خواهش پرنده ام از نارون بگو.

 

           

 

نشد

 

 

 

به خدا حافظی تلخ تو سوگند نشد

 

که تو رفتی ودلم ثانیه ای بند نشد

 

لب تو میوه ممنوع ولی لبهایم

 

هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد

 

با چراغی همه جا گشتم وگشتم در شهر

 

هیچ کس هیچ کس اینجا به تو مانند نشد

 

هر کسی در دل من جای خودش را دارد

 

جانشین تو در این سینه خداوند نشد

 

خواستند از تو بگویند شبی شاعرها

 

عاقبت با قلم شرم نوشتند:نشد!

 

           

 

روزه دارم

 

روزه دارم من و افطارم از آن لعل لب است

 

آری افطار رطب در رمضان مستحب است

 

روز ماه رمضان زلف میفشان که فقیه

 

بخورد روزه خود را به گمانش که شب است

 

زیر لب وقت نوشتن همه کس نقطه نهند

 

این عجب نقطه خال تو به بالای لب است

 

یارب این نقطه که بالا بنهاد؟

 

نقطه هرجا غلط افتاده مکیدن ادب است

 

شحنه اندر عقب است و من از آن می­ترسم

 

که لب لعل تو آلوده به ماء العنب است

 

منعم از عشق کند زاهد و آگه نبود

 

شهرت عشق من از ملک عجم تا عرب است

 

عشق آنست که از روی حقیقت باشد

 

هرکه را عشق مجازی­ست حمال الحطب است

 

گر صبوحی به وصال رخ جانان جان داد

 

سودن چهره به خاک سر کویش ادب است

 

صبوحی

 

 

کوچه

 

از کو چه ی زیبای تو امروز گذشتم

 

دیدم که همان عاشق معشوقه پرستم

 

یک لحظه به یاد تو در آن کوچه نشستم

 

                                               دیدم که ز سر تا به قدم شوق و امیدم

 

                                              هر چند گل از خرمن عشق تو  نچیدم 

 

آن شور جوانی نرود لحظه ای از یاد

 

ای راحت جان و دل من خانه ات آباد

 

با یاد رخت این دل افسرده شود شاد

 

                                               هرگز نشود مهر تو ای شوخ  فراموش

 

                                               کی آتش عشق تو شود یک سره خاموش

 

هر جا که نشستم سخن از عشق تو گفتم

 

با اشک جگر سوز ، دل سخت تو سفتم

 

خاک ره این کوچه به خار مژه رفتم

 

                                                  دل می تپد از شوق که امروز کجایی

 

                                                 شاید که دگر باره از این کوچه بیایی

 

 دکتر مشایخی -در استقبال از شعر به یاد ماندنی « کوچه »

 

 

صنم

 

پیش رخ تو ای صنم ، کعبه سجود می کند

 

در طلب تو آسمان سینه کبود می کند

 

حسن ملائک و بشر جلوه نداشت اینقدر

 

روی تو  می زند در او حسن نمود می کند

 

ناز نشسته با طرب ،چهره به چهره ،لب به لب

 

گوشه چشم مست تو گفت و شنود می کند

 

ای تو فروغ کوکبم ، تیره مخواه چون شبم

 

دل به هوای آتشت این همه دود می کند

 

آن که به بحر می دهد صبر نشستن ابد

 

شوق سیاحت و سفر همره رود می کند

 

عطر دهد به سوختن ، نغمه زند به ساختن

 

دل به هوای آتشت این همه دود می کند

 

           

 

بیمارم

 

من به اندازه نادیدن تو بیمارم

و به شوق نگهت شب همه شب بیدارم

ثانیه.روز.زمان.ساعت و من دلتنگم

دیگر از هرچه دروغ است و کلک بیزارم

خسته از هرچه که بی تو به سرانجام رسید

خسته از شعر و ز هر صحبت طوطی وارم

گرمی و هرم حضورت بدنم را سوزاند

نکند خوابم و یارب نکند تب دارم؟

گرم صحبت شدم و هیچ نمی دانستم

ساعتی هست که همصحبت این دیوارم

 

 

 

 

آقا اجازه

 

آقا اجازه ! این دو سه خط رو خودت بخوان

 

قبل از هجوم سرزنش و حرف دیگران

 

آقا اجازه ! پشت به من کرده قلبتان

 

بار دیگر نمی دهد به دلم روی خوش نشان

 

قصدم گلایه نیست ، اجازه ! نه به خدا 

 

اصلا به این نوشته بگویید داستان

 

من خسته ام از آتش و از خاک ، از زمین

 

از احتمال فاجعه ، از آخرالزمان

 

آقا اجازه ! سنگ شدم مانده در کویر

 

باران بیار و باز بباران از آسمان

 

اهل بهشت یا که جهنم ؟ خودت بگو

 

آقا اجازه ! ما  نه در این و نه در آن

 

یک پای در جهنم و یک پای در بهشت

 

یا زیر دستهای نجیب تو در امان

 

....................  آقا اجازه

 

باشد ! صبور می شوم امّا تو لااقل

 

....دستی برای من بده از دورها تکان...

 

 

 

 

ماه عشق

 

کوله بارت بربند  !

 

شاید این چند سحر فرصت آخر باشد

 

که به مقصد برسیم...!

 

بشناسیم خدا را......

 

و بفهمیم که یک عمر چه غافل بودیم

 

می شود آسان رفت

 

می شود کاری کرد که رضا باشد او

 

ای سبکبال در این راه شگرف

 

در دعای سحرت

 

در مناجات خدایی شدنت

 

هرگز از یاد نبر

 

من جامانده بسی محتاجم..............

 

 

من که تسبیح نبودم

 

من که تسبیح نبودم،تو مرا چرخاندی

 

مشت بر مهره تنهایی من پیچاندی

 

 

مهر دستان تو دنبال دعایی میگشت

 

بارها دور زدی ذهن مرا گرداندی

 

 

ذکرها گفتی و بر گفته خود خندیدی

 

از همین نغمه تاریک مرا ترساندی

 

 

بر لبت نام خدا بود-خدا شاهد ماست

 

بر لبت نام خدا بود و مرا رقصاندی

 

 

دست ویرانگر تو عادت چرخیدن داشت

 

عادتت را به غلط چرخه ایمان خواندی

 

 

قلب صد پاره من مهره صد دانه نبود

 

تو ولی گشتی و این گمشده را لرزاندی

 

 

جمع کن:رشته ایمان دلم پاره شدست

 

منکه تسبیح نبودم،تو مرا چرخاندی

 

 

کوچه سار شب

 

درین سرای بی کسی کسی به در نمی زند

 به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی زند

 یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمی کند

 کسی به کوچه سار شب در سحر نمی زند

نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار

دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند

گذر گهی ست پر ستم که اندر او به غیر غم

 یکی صلای آشنا به رهگذر نمی زند

 دل خراب من دگر خراب تر نمی شود

 که خنجر غمت ازین خراب تر نمی زند

چه چشم پاسخ است ازین دریچه های بسته ات ؟

برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمی زند

 نه سایه دارم و نه بر ، بیفکنندم و سزاست

 اگر نه بر درخت تر کسی تبر نمی زند

 

 

 

 

من شما را دوست...

 

 

 

آقا گمانم من شما را دوست...

 

حسی غریب و آشنا را دوست...

 

نه نه! چه می گویم فقط این که

 

آیا شما یک لحظه ما را دوست؟

 

منظور من این که شما با من...

 

من با شما این قصه ها را دوست...

 

ای وای! حرفم این نبود اما

 

سردم شده آب و هوا را دوست...

 

حس عجیب پیشتان بودن

 

نه! فکر بد نه! من خدا را دوست...

 

از دور می آید صدای پا

 

حتی همین پا و صدا را دوست...

 

این بار دیگر حرف خواهم زد

 

آقا گمانم من شما را دوست...

 

نیمه شعبان بر همه شما مبارک باد

 

سلامتی و تعجیل در ظهورش صلوات

 

 

 

بیا باران !

 

این جمعه , رنگ و بویی دیگه داره , چون صاحبش داره می آد.

 

این جمعه , عاشق تر می شم... این جمعه , بیشتر چشم انتظارم...این جمعه , دیگه دل تنگ نیستم.

 

این جمعه , دلواپسی هامو بگیر از من ! بعدش هم , غمهامو تو ای آیینه حاشا کن !

 

این جمعه , اول همه شروع هاست; اول وصل , اول آرامش , اول راه عاشقی و اول هر چه خوبیه...

 

این جمعه , می تونه آخر همه پایان ها باشه ; پایان هجر , پایان بی قراری , پایان غصه و پایان هر چه دلواپسیه...

 

این جمعه , خود خودشه...اصل همه آدینه ها !

 

این جمعه , دردشو نمی گه چون اصل درمان داره می آد.

 

این جمعه , آفتاب هم یه جور دیگه گرما می بخشه...گرمایی به رنگ زندگی.

 

این جمعه , خبریه ؟! خبر که چه عرض کنم ! وعده است...مژده است !

 

این جمعه , " اذا جاء نصر الله والفتح "...این جمعه " وان یکاد الذین کفروا لیز لقونک بابصارهم..."

 

این جمعه " و من شر حاسد اذا حسد " و این جمعه " امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء "

 

این جمعه , این جمعه قراره چشم های یعقوب وار منتظر , با اومدنش , نور بگیرن...

 

این جمعه , زمین نه تنها ; آسمون ها چراغونیه و پر از طاق نصرت.

 

این جمعه ,   " بر سر آنم که گر زدست برآید                      دست به کاری زنم که غصه سرآید "

 

این جمعه ,   " هرآن کسی که در حلقه نیست زنده به عشق       بر او نمرده به فتوای من نماز کنید "

 

این جمعه , تورو خدا بیا ! این جمعه به خاطر همه چشم به راه دوختن ها , بیا !

 

بیا تا من احساس غرور کنم...احساس تورو داشتن...احساس مهمان خدا بودن...

 

این جمعه , یار می آد ; یار غمخوار دلدار می آد...

 

این جمعه , مهربونی ها تقسیم می شه...عجله کنید...جا نمونید...این جمعه , همون جمعه ست...

 

این جمعه , به همه دنیا می ارزه , مگه نه ؟! این جمعه , مژدگانی ! بهار است...

 

این جمعه , کسی جز تو از دلم خبر نداره...از دل بی تابم که تاب و قرارش داره می آد !

 

این جمعه , پا به پای من بیا و دست به دست من بده ! از نگار بخوان ; از نگار جان , بهار ایمان و قرار جانان...

 

این جمعه , حرفی برای گفتن ندارم...ترانه ای برای سرودن ندارم...غزلی برای خواندن ندارم ; فقط نیمه جانی مانده که دو دستی , پیشکش آمدنت می کنم...چه کند بی نوا ندارد بیش !

 

بیا که خوش می آیی...بیا که عطر دل انگیز جان می آوری...بیا که با آمدنت , عالم هستی , طراوت دوباره می گیرد...بیا فدایت شوم...بیا که تر شوم...بیا باران ! بیا.

 

هزار گل صلوات نذر قدومت...

 

امید معنوی

 

 

اگر باران نبارد

 

اگر باران نبارد، آسمان دلگیر خواهد ماند

زمین چون کودکی در انتظار شیر خواهد ماند

اگر باران نبارد دشت، بی سجّاده خواهد شد

اگر باران نبارد رود، بی تفسیر خواهد ماند

اگر باران نبارد، از عطش جنگل چه خواهد کرد؟

یقین همچون کویری تفته از تبخیر خواهد ماند

اگر باران نبارد، سعی خورشید و صفای آب

به گِرد کعبة این خاک، بی تأثیر خواهد ماند

اگر باران نبارد ریشه ها ـ این بیشه های سبز!

به زندان سیاهِ خاک، در زنجیر خواهد ماند

اگر باران نبارد ـ گرچه میدانم که میبارد ـ

مدار فصلها در امتداد تیر خواهد ماند

اگر باران نبارد، بر شب ـ آن باران نورانی ـ

پی تثبیت خود این شام، بی شبگیر خواهد ماند

ببار ای جاری همواره! ای باران نورانی!

به دیدار تو تا کی این زمین پیر، خواهد ماند؟

 

از حمید واحدی

 

[ ۱۳۸٩/۱/٢٧ ] [ ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

 

 

من تورا آسان نیاوردم بدست

 

 ای از عشق پاک من همیشه مست

 

من تورا آسان نیاوردم بدست

 

بار ها این کودک احساس من

 

زیر بارانهای اشک من نشست

 

 من تورا آسان نیاوردم بدست

 

در دل آتش نشستن کار آسانی نبود

 

راه را بر اشک بستن کار آسانی نبود

 

با غروری هم قد بالای بام آسمان

 

بارها در خود شکستن کار آسانی نبود

 

بارها این دل به جرم عاشقی

 

زیر سنگینی بار غم شکست

 

من تورا آسان نیاوردم به دست

 

در بدست آوردنت برد باریها شده

 

بی قراریهاشده شب زنده داریها شده

 

در بدست آوردنت پایداریها شده

 

با ظلم و جر روزگار سازگاری ها شده....

 

           

 

بی تو

 

قصد جان می کند این عید و بهارم بی تو

این چه عیدی و بهاری است که دارم بی تو

گیرم این باغ ، گلاگل بشکوفد رنگین

به چه کار ایدم ای گل ! به چه کارم بی تو ؟

با تو ترسم به جنونم بکشد کار ، ای یار

من که در عشق چنین شیفته وارم بی تو

به گل روی تواش در بگشایم ورنه

نکند رخنه بهاری به حصارم بی تو

گیرم از هیمه زمرد به نفس رویانده است

بازهم باز بهارش نشمارم بی تو

با غمت صبر سپردم به قراری که اگر

هم به دادم نرسی ، جان بسپارم بی تو

بی بهار است مرا شعر بهاری ،آری

نه همیه نقش گل و مرغ نیارم بی تو

دل تنگم نگذارد که به الهام لبت

غنچه ای نیز به دفتر بنگارم بی تو

 

 

بهار

 

بوی باران ، بوی سبزه ، بوی خاک

 

شاخه های شسته ، باران ورده ، پاک

 

آسمان آبی و ابر سفید

 

برگهای سبز بید

 

عطر نرگس ، رقص باد

 

نغمه شوق پرستوهای شاد

 

خلوت گرم کبوترهای مست

 

نرم نرمک می رسد اینک بهار

 

خوش بحال روزگار

 

 

می رفت

 

دیدمش دوش که سرمست وخرامان می رفت

 

جام می بر کف و در مجلس رندان می رفت

 

چون همی گفتمش: ای مونس دیرینه ی من

 

سخت میگفت و دل آزرده پریشان می رفت

 

نقش خوارزم وخیال لب جیهون میبست

 

با هزاران گله از ملک سلیمان می رفت

 

می شد آن کس که چو اوجان سخن کس نشناخت

 

من همی دیدم و از کالبدم جان می رفت

 

گفتم اکنون سخن خوش که بگوید با ما ؟

 

کان شکر لحجه ی خوشگوی سخندان می رفت

 

لابه بسیار نمودم که مرو سود نداشت

 

زآن که او از نظر رحمت سلطان می رفت

 

پادشاها ز کرم از سر جورمش بگذر

 

چه کند سوخته؟ از غایت حرمان می رفت

 

چون بشد آن صنم از دیده حافظ غایب

 

اشک همواره ز رخساره به دامان میرفت

 

           

 

بـــاران

 

عـشـق را با آب چـشم و شیـره جان مینویسم

 

زیـربـاران میـنشیـنم زیـربــاران مـیـنویـسـم

 

مصلحـت درعـاشقی را از دل دریـا بـجـویـم

 

جـلوه ی معـصومیـت را ازغـزالان مینویسم

 

لای اوراق گـلی با رنـگ اشـک ارغــوانـی

 

نـالـه را آهـسـتـه با پـرکارمـژگان میـنـویـسم

 

نـامه را با آب انگوری طهارت می دهـم من

 

نسـخـه ی مشکل کشای رد هـجران مینویسم

 

عاقـبت یک روزنه  یک روزبا تومی نشینم

 

روز را تا شـب بـرایت شعـر باران مینویسم

 

خوشه ی گـندم می آرم  پیش رویت میگذارم

 

روبـرویــت مینشینم بـاتـو پـیـمان مـیـنـویسم

 

درسـماع ِعـاشـقـی غـرق تـلاوت بـانـگاهـت

 

باتـو پـیـونـد عـمـیق رشـتـه ی جان مینویسم

 

لحظه ی کوتـاه دستـت را به دستم می گـذارم

 

ازخطوط  دسـت هـایـت شـعـرایمان مینویسم

 

نیست پـروایـم بـه دل از طعنه بـیجـای مردم

 

آنچه دردیـدار بینم  پـیـش یـاران می نـویسم

 

عـطرآغـوشـت نبویم چـاره وصلت نـجـویـم

 

لـیک چـشـمـان ِتـورا تـاسـطـرپایان مینویسم

 

عـاشـقی عـیـبـی ندارد، لیک بهـرخـاطـرتـو

 

جای نامت را دو..(نقطه) یا بهاران مینویسم

 

           

 

لیلی و مجنون

 

یک شبی مجنون نمازش را شکست

بی وضو در کوچه لیلا نشست

 

عشق آن شب مست مستش کرده بود

فارغ از جام الستش کرده بود

 

سجده ای زد بر لب درگاه او

پر زلیلا شد دل پر آه او

 

 

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای

بر صلیب عشق دارم کرده ای

 

جام لیلا را به دستم داده ای

وندر این بازی شکستم داده ای

 

نشتر عشقش به جانم می زنی

دردم از لیلاست آنم می زنی

 

خسته ام زین عشق، دل خونم مکن

من که مجنونم تو مجنونم مکن

 

مرد این بازیچه دیگر نیستم

این تو و لیلای تو ... من نیستم

 

گفت: ای دیوانه لیلایت منم

در رگ پیدا و پنهانت منم

 

سال ها با جور لیلا ساختی

من کنارت بودم و نشناختی

 

عشق لیلا در دلت انداختم

صد قمار عشق یک جا باختم

 

کردمت آوارهء صحرا نشد

گفتم عاقل می شوی اما نشد

 

سوختم در حسرت یک یا ربت

غیر لیلا برنیامد از لبت

 

روز و شب او را صدا کردی ولی

دیدم امشب با منی گفتم بلی

 

مطمئن بودم به من سرمیزنی

در حریم خانه ام در میزنی

 

حال این لیلا که خوارت کرده بود

درس عشقش بیقرارت کرده بود

 

مرد راهش باش تا شاهت کنم

صد چو لیلا کشته در راهت کنم

 

           

 

تو کرده ای تو

 

تو کرده ای تو،من اینگونه بی قرارم اگر

 

که مثل لاله دلم خون و داغدارم اگر

 

هنوز بوی تو دارد اتاق کوچک من

 

که سر به کوه و بیابان نمی گذارم اگر

 

به یمن عشق هنوز ایستاده ام سر پا

 

مرا پرنده بخوان بال و پر ندارم اگر

 

من آفتاب تو را در دلم نهان دارم

 

که دل به وسوسه شب نمی سپارم اگر

 

بدل به دود و تل خاک می شود دنیا

 

بخواهم آتش عشق تو را ببارم اگر

 

سیاه کرده به تن واژه واژه شعرم

 

مگیر از من دیوانه، سوگوارم اگر

 

نه هفتخوان که من از هرچه هست می گذرم

 

اگر که داشته باشم تو را کنارم،اگر

 

مرا جدا نکن از خود که هستی ام با توست

 

همان حکایت آیینه و غبارم اگر...

 

سید جعفر عزیزی

 

           

 

یاد قلبت باشد

 

یاد قـلـبـت باشـد,یک نفر هـسـت که بـین آدمهـایی که هـمه غریـبـنـد

 

به تو می انـدیـشـد و دلـش از دوری تو دلـگـیـر اسـت...

 

یاد قـلبـت باشد، یک نفرهـست که شـب و روز دعایـش این است

 

زیر این سـقـف بلـنـد، هر کجا هستی، به سـلامت باشی

 

 

و دلـت همواره، محو شادی و تبسم باشد...

 

یاد قـلبت باشد، یک نفر هـست که دنـیـایـش و رویایش را

 

به شکـوفـایی احـسـاس تـو پـیـوند زده...

 

 

 

دلـش می خواهـد لحـظه ها را بـا تـو بـه خـدا بـسـپـارد...

 

یـادت بـاشد یـک نفر هـسـت که بـا  یـادت هـر صـبـح گونـه سـبـز اقـاقـی ها را

 

از تـه قـلـب و دلـش می بـوســد...

 

 

 

           

 

مجلس ماتم

 

با اشکهاش دفتر خود را نمور کرد

 

ذهنش ز روضه های مجسم عبور کرد

 

در خود تمام مرثیه ها را مرور کرد

 

شاعر بساط سینه زدن را که جور کرد

 

احساس کرد از همه عالم جدا شده است

 

در بیت هاش مجلس ماتم به پا شده است

 

در اوج روضه خوب دلش را که غم گرفت

 

وقتی که میز و دفتر و خودکار دم گرفت

 

وقتش رسیده بود به دستش قلم گرفت

 

مثل همیشه رخصتی از محتشم گرفت

 

باز این چه شورش است....

 

که در جان واژه هاست

 

شاعر شکست خورده ی طوفان واژه هاست

 

بی اختیار شد قلمش را رها گذاشت

 

دستی ز غیر قافیه را کربلا گذاشت

 

یک بیت بعد واژه لب تشنه را گذاشت

 

تن را جدا گذاشت و سر را جدا گذاشت

 

حس کرد پا به پاش جهان گریه می کند

 

دارد غروب فرشچیان گریه می کند

 

 

من عاشق تو هستم

 

رنگ و بویت ای گل رنگ و بو ندارد

 

با لعلت آب حیوان آبی به جو ندارد

 

از عشق من به هر سو در شهر گفتگوئی است

 

من عاشق تو هستم این گفتگو ندارد

 

دارد متاع عفت از چار سو خریدار

 

بازار خودفروشی این چار سو ندارد

 

جز وصف پیش رویت در پشت سر نگویم

 

رو کن به هر که خواهی گل پشت و رو ندارد

 

گر آرزوی وصلش پیرم کند مکن عیب

 

عیب است از جوانی کاین آرزو ندارد

 

خورشید روی من چون رخساره برفروزد

 

رخ برفروختن را خورشید رو ندارد

 

سوزن ز تیر مژگان وز تار زلف نخ کن

 

هر چند رخنه‌ی دل تاب رفو ندارد

 

او صبر خواهد از من بختی که من ندارم

 

من وصل خواهم از وی قصدی که او ندارد

 

با شهریار بیدل ساقی به سرگرانی است

 

چشمش مگر حریفان می در سبو ندارد

 

شهریار

 

           

 

معما

 

مرا بازیچه خود ساخت چون موسی که دریا را

فراموشش نخواهم کرد چون دریا که موسی را

 

خیانت قصه تلخی است اما از که می نالم

خودم پرورده بودم در حواریون یهودا را

 

نسیم وصل وقتی بوی گل می داد حس کردم

 

که این دیوانه پرپر می کند یک روز گل ها را

 

خیانت غیرت عشق است وقتی وصل ممکن نیست

نباید بی وفایی دید نیرنگ زلیخا را 

 

کسی را تاب دیدار سر زلف پریشان نیست

چرا آشفته می خواهی خدایا خاطر ما را

 

نمی دانم چه افسونی گریبان گیر مجنون است

که وحشی می کند چشمانش آهوان صحرا را

 

چه خواهد کرد با ما عشق,پرسیدیم و خندیدی

فقط با پاسخت پیچیده‌تر کردی معما را

 

           

 

خاطراتت را بیاور تا بگویم کیستم

 

 

 

از سخن چینان شنیدم آشنایت نیستم

 

خاطراتت را بیاور تا بگویم کیستم

 

سیلی هم صحبتی از موج خوردن سخت نیست

 

صخره ام هر قدر بی مهری کنی می ایستم

 

تا نگویی اشک های شمع ازکم طاقتی است

 

در خودم آتش به پا کردم ولی نگریستم 

 

چون شکست آینه، حیرت صد برابر می شود

 

بی سبب خود را شکستم تا بیننم کیستم

 

زندگی در برزخ وصل و جدایی ساده نیست

 

کاش قدری پیش از این یا بعد از آن می زیستم

 

 

 

 

برای خوشبخت بودن، فرش قرمز لازم نیست.

 

 دفتری پر ز ورق، نمره بیست، یا اسکناس های دویست، لازم نیست.

 لباسی پر ز طلا، لازم نیست.

 به خدا، لازم نیست!

نیازی به فریاد حوادث نیست.

 موسیقی باران، برای دلخوشی کافیست.

 سلامی به پدر، نگاهی به خواهر کافیست.

برای خوشبخت بودن، آغوش گرم یک مادر کافیست.

 سواری روی موج خیال، نشستن کنار یادگاریها، رفتن میان خاطره ها کافیست.

 برای خوشبخت بودن، یک احساس کوچک خوشبختی کافیست

 

           

 

تفاوت

پس شاخه‌های یاس و مریم فرق دارند

آری! اگر بسیار اگر کم فرق دارند

شادم تصور می‌کنی وقتی ندانی

لبخندهای شادی و غم فرق دارند

برعکس می‌گردم طواف خانه‌ات را

دیوانه‌ها آدم به آدم فرق دارند

من با یقین کافر، جهان با شک مسلمان

با این حساب اهل جهنم فرق دارند

بر من به چشم کشتة عشقت نظر کن

پروانه‌های مرده با هم فرق دارند

 

           

 

فراموش تر از من

 

کس نیست در این گوشه فراموشتر از من

 

وز گوشه نشینان توخاموشتر از من

 

هر کس به خیالیست هم آغوش و کسی نیست

 

ای گل به خیال تو هم آغوشتر از من

 

می نوشد از آن لعل شفقگون همه آفاق

 

اما که در این میکده غم نوشتر از من

 

افتاده جهانی همه مدهوش تو لیکن

 

افتاده تر از من نه و مدهوشتر از من

 

بی ماه رخ تو شب من هست سیه پوش

 

اما شب من هم نه سیه پوشتر از من

 

گفتی تو نه گوشی که سخن گویمت از عشق

 

ای نادره گفتار کجا گوشتر از من

 

بیژن تر از آنم که بچاهم کنی ای ترک

 

خونم بفشان کیست سیاوشتر از من

 

با لعل تو گفتم که علاجم لب نوشی است

 

بشکفت که یارب چه لبی نوشتر از من

 

آخر چه گلابی است به از اشک من ای گل

 

دیگی نه در این بادیه پرجوشتر از من

 

شهریار

 

 

قبولم نمی کند

 

خورشیدم و شهاب قبولم نمی کند

سیمرغم و عقاب قبولم نمی کند

 

عریان ترم ز شیشه و مطلوب سنگسار

این شهر، بی نقاب قبولم نمی کند

 

ای روح بی قرار چه با طالعت گذشت

عکسی شدم که قاب قبولم نمی کند

 

این چندمین شب است که بیدار مانده ام

آنگونه ام که خواب قبولم نمی کند

 

بیتاب از تو گفتنم و آخ که قرنهاست

آن لحظه های ناب قبولم نمی کند

 

گفتم که با خیال تو دلی خوش کنم ولی

با این عطش سراب قبولم نمی کند

 

بی سایه تر ز خویش حضوری ندیده ام

حق دارد آفتاب قبولم نمی کند

 

محمد علی بهمنی

 

           

 

بی تو هوای خیمه ی ما سرد می شود

 

 

 

بی تو هوای خیمه ی ما سرد می شود

 

رنگ رُخ سه ساله ی من زرد می شود

 

خورشید انعکاس وجود نجیب توست

 

این دایره نباشی اگر سرد می شود

 

این حلقه های گریه ی سردرگم و غریب

 

زنجیر آهنی و پر از درد می شود

 

دامان کودکانه ی یک دختر نجیب

 

بی تو اسیر آتش نامرد می شود

 

بر گِرد توست گردش سیاره ی زمین

 

هر جاذبه بدون تو ولگرد می شود

 

رفتی و روز روشن ما در مسیر شام

 

دنبال صبح ِ روی تو شبگرد می شود

 

رضا جعفری

 

           

 

[ ۱۳۸٩/۱/٢٧ ] [ ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

نبود در تار و پودش              دیدی گفت عاشقه عاشق
@@@@@@@@       نبودش    @@@@@@@@@@
امشب همه جا حرف از آسمون و مهتابه ، تموم خونه دیدار این خونه
فقط خوابه ، تو که رفتی هوای خونه تب داره ، داره از درو دیوارش غم
عشق تو می باره ، دارم می میرم از بس غصه خوردم ، بیا بر گرد تا ازعشقت
نمردم، همون که فکر نمی کردی نمونده پیشت، دیدی رفت ودل ما رو سوزوندش
حیات خونه دل می گه درخت ها همه خاموشن، به جای کفتر و گنجشک کلاغای
سیاه پوشن ، چراغ خونه خوابیده توی دنیای خاموشی ، دیگه ساعت رو
طاقچه شده کارش فراموشی ، شده کارش فراموشی ، دیگه بارون نمی
باره اگر چه ابر سیاه ، تو که نیستی توی این خونه ، دیگه آشفته
بازاریست ، تموم گل ها خشکیدن مثل خار بیابون ها ، دیگه از
رنگ و رو رفته ، کوچه و خیابون ها ،،، من گفتم و یارم گفت
گفتیم و سفر کردیم،از دشت شقایق ها،با عشق گذرکردیم
گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداری، عشقو
به فراموشی ،چند روزه تو می سپاری
گفتم که تو می دونی،سرخاک
تو می میرم ، ولی
تا لحظه مردن
نمی گیرم
دل از
تو

[ ۱۳۸٩/۱/٢٥ ] [ ٤:٥٥ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

می دانی من و تو هردو فصل مشترک

احساسیم

این روزها عجیب شادم که قاصدکی از سوی تو

آرام بر دستانم نشسته و در گوشم نوید لحظه

های ناب را می دهد انگار باران عشق بر سرم

نازل شده گمانم امسال بهار من  سرشار از

نیایش و شادمانی است

[ ۱۳۸٩/۱/٢٥ ] [ ٤:۳٧ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

tifooses  سرزمین عشق

میان عاشق و ومعشوق رمزیست

چه داند آنکه اشتر می چراند

تا که از جانب معشوق نباشد کششی

کوشش عاشق بی چاره به جایی نرسد

[ ۱۳۸٩/۱/٢٢ ] [ ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

دوستت دارم کمتر از خدا و بیشتر از خودم

چون به خدا ایمان دارم و به تو احتیاج

دیگر به خلوت لحظه هایم عاشقانه قدم نمی گذاری...

دیگرآمدنت در خیالم آنقدر گنگ است که نمی بینمت...

سنگینی نگاهت را مدتهاست که حس نکرده ام...

من مبهوت مانده ام که چگونه این همه زمان را صبورانه گذرانده ای؟!

من نگاه ملتمسم را در این واژه ها پر کرده ام که شاید...

دیگر زبانم از گفتن جملات هراسیده است./

آرزویم اینست...

نتراود اشک در چشم تو هرگز مگر از شوق زیاد...

نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز...

و به اندازه هر روز تو عاشق باشی...

عاشق آنکه تو را می خواهد...

و به لبخند تو از خویش رها می گردد و تورا دوست بدارد

به همان اندازه...

زیباست به خاطر تو زیستن و برای تو ماندن

و به پای تو سوختن و چه تلخ و غم انگیز است

دور از تو بودن و برای تو گریستن

و به عشق و دنیای تو نرسیدن

ای کاش میدانستی بدون تو و به دور ازدستهای مهربانت  

زندگی چه نا شکیباست...

 

[ ۱۳۸٩/۱/۱۸ ] [ ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

 شب به ماه میگه: عشق یعنی چی؟

ماه میگه: یعنی اومدن دوباره ی تو

ماه میگه: تو بگو عشق یعنی چی؟

شب میگه: انتظار دیدن تو

گفتم: دوستت دارم

نگاهی به من کرد و گفت: چند تا؟

دستام رو بالا آوردم و تمام انگشتهای دستمو نشونش دادم

اما اون به کف دستام نگاه کرد که خالی بود...

انسان با سه بوسه تکمیل می شود:

١- بوسه مادر که با آن پا به عرصه خاکی میگذاری

٢- بوسه عشق که یک عمر با آن زندگی می کنی

٣- بوسه خاک که با آن به ابدیت می روی

البته ایشا الله که هزار سال عمر کنید و به همه ی آرزوهاتون برسین

[ ۱۳۸٩/۱/۱۸ ] [ ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

 

عاشقانه می نویسم برای تو همراه همیشگی من

عشق گلی است که اگر آنرا به قصد تجزیه و تحلیل پرپر کنید

هرگز قادر نخواهید بود که آنرا دوباره جمع کنید

زندگی مثل پیانو است...

دکمه های سیاه برای غم ها و دکمه های سفید برای شادی ها.

اما زمانی می توان آهنگ زیبایی نواخت که

دکمه های سیاه و سفید را با هم فشار دهی...../

 

من به یک هراس

همیشه طرحهای ساده و سایه های باران خورده ام را

بی دلیل بر باد داده ام

بعد از این دیگر

نه به خواب قاصدکی تعبیر خواهم شد

و نه به اعتبار چند خیال رنگ و رو رفته

 شب به ماه میگه: عشق یعنی چی؟

ماه میگه: یعنی اومدن دوباره ی تو

ماه میگه: تو بگو عشق یعنی چی؟

شب میگه: انتظار دیدن تو

 

[ ۱۳۸٩/۱/۱۸ ] [ ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

 

 

 

 

 

تبریک به مناسبت عید نوروز ، اس ام اس عید نوروز 8٩ 

پیش فروش بوس های عید نوروز آغاز شد، برای ثبت نام لپتو بیار جلو!

بر چهره گل نسیم نوروز خوش است

در صحن چمن روی دل افروز خوش است

از دی که گذشت هر چه گویی خوش نیست

خوش باش و ز دی مگو که امروز خوش است

بهار یک نقطه دارد نقطه آغاز

بهار زندگیتان بی انتها باد

سال نو مبارک

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک

شاخه های شسته، باران خورده، پاک

آسمان آبی و ابر سفید، برگهای سبز بید

عطر نرگس، رقص باد، نغمه شوق پرستوهای شاد

خلوت گرم کبوترهای مست، نرم نرمک می رسد اینک بهار

خوش به حال روزگار

عید است ولی بدون او غم داریم

عاشق شده ایم و عشق را کم داریم

ای کاش که این عید ظهورش برسد

اینگونه هزار عید با هم داریم

اللهم عجل لولیک الفرج

ز کوی یار می آید نسیم باد نوروزی از این باد از مدد خواهی، چراغ دل بر افروزی

نوروز مبارک

فرخنده باد بر همگان مقدم بهار

نوروز، جاودانه ترین جشن روزگار

نوروز مبارک

دستان پر نوازش بهار، طبیعت خفته را از خواب بیدار می سازد و زمین و درخت، رازهای رنگارنگ و عطرآگین خویش را نثار نگاه ما می کنند.

در سال جدید خورشیدی، سبزی، شادی، کامیابی، بهره وری، اثربخشی فعالیتها و بهروزیتان را از درگاه ایزد منان آرزومندم.

برآمد باد صبح و بوی نوروز / به کام دوستان و بخت پیروز

مبارک بادت این سال و همه سال / مبارک بادت این روز و همه روز

ای خدای دگرگون کننده دلها و دیده ها

ای تدبیر کننده روز و شب

ای دگرگون کننده حالی به حالی دیگر

حال ما را به بهترین حال دگرگون کن

سال نو مبارک

امیدوارم عید با بوسه هایش، بهار با گلهایش و سال نو با امیدهایش بر تو ای عزیزترین مبارک باشد.

باغ رویاهایتان پر شکوفه، شکوفه های زندگیتان پربار، تنتان سالم، دلتان شاد.

نوروز مبارک

سال گذشته مبارک! انجمن عقب افتادگان ذهنی

می‌دونم اگه بگم سال نو مبارک، حالت از شنیدن این جمله کلیشه ای بهم می خوره. پس سال نو مبارک!

فرارسیدن فصل رویش گل و برافروختگی آتش اهورایی نوروز باستانی مبارک باد.

یک شاخه رز سفید تقدیم تو باد

رقصیدن شاخ بید تقدیم تو باد

تنها دل ساده ایست دارایی من

آنهم شب پاک عید تقدیم تو باد.

دلت شاد و لبت خندان بماند

برایت عمر جاویدان بماند

خدا را می دهم سوگند بر عشق

هر آن خواهی برایت آن بماند

بپایت ثروتی افزون بریزد

که چشم دشمنت حیران بماند

تنت سالم سرایت سبز باشد

برایت زندگی آسان بماند

تمام فصل سالت عید باشد

چراغ خانه ات تابان بماند

دم همه اونایی که تو خونه تکونی دلشون ما رو دور نریختن گرم، ما هم سعی می کنیم زیاد جا نگیریم!

سال نو پیشاپیش مبارک

ستاره بختتان بالا

سپیده صبحتان تابناک

سایه عمرتان بلند

ساز زندگیتان کوک

سرزمین دلتان سبز

سال جدید مبارک

لحظه ای که سال تحویل می شه ... تنها لحظه ایه که بی منت به من لبخند می زنی ... کاش هر ثانیه برای من سال تحویل باشه تا لبخند همیشه مهمون لبهات بمونه... سال نو مبارک

><(((:> mahi

-!!!!- sabze

-€€€- sir

-@@@- senjed

~...~ somag

-$$$- sekke

-~- samano

-( ' )( ' )- sib

یادت باشه اولین کسی که برات هفت سین چید من بودم

هر روزتان نوروز، نوروزتان پیروز، نوروزتان امروز، امروزتان دیروز، دیروزتان پیروز، پیروزتان هر روز، اسگول شدی امروز!

سال 86 با تمام ادعاهاش رفیق نیمه راه از آب در اومد امیدوارم سال 87 مثل اجدادش نارفیق نباشه و با ظهور آقا رفاقت خودش رو ابدی کنه.

سال خود را با بهترین 7سین آغاز کنید:

سلام قولا" من رب الرحیم

سلام علئ موسى و هارون

سلام علئ ابراهیم

سلام علئ نوح فى العالمین

سلام علئ المرسلین

سلام علئ إلیاسین

سلام هی حتى مطلع الفجر

فرستنده: 0935xxxx289

SMS های قدیمی

قبل از عید - طنز

<<<< بوووووم >>>>

------------------

... سال نو ...

.................

.................

.................

نشده هنوز!

هول نشو... عمو نوروز بود...

باد صدا دار داد !!!

تو عید میوه ها گرون شده. قدر خودتو بدون گلابی

می خواستم برات سبزه عید بفرستم گفتم شاید طاقت نیاری بخوریش

ایام عید - تبریک رسمی

 

ساقیا آمدن عید مبارک بادت

وان مواعید که دادی مرواد از یادت

سال نو و نوروز باستانی مبارک

سایه حق

سلام عشق

سعادت روح

سلامت تن

سرمستی بهار

سکوت دعا

سرور جاودانه

این است هفت سین آریایی

نوروز مبارک

سلامتی

سعادت

سیادت

سرور

سروری

سبزی

سرزندگی

هفت سین سفره زندگیتان باشد.

نوروز 89 مبارک

مثل ماهی زنده

مثل سبزه زیبا

مثل سمنو شیرین

مثل سنبل خوشبو

مثل سیب خوش رنگ

و مثل سکه با ارزش باشید

سال نو مبارک

دنیا را برایتان شاد شاد

و شادی را برایتان دنیا دنیا آرزومندم

هر روزتان نوروز

با آرزوی

12 ماه شادی،

52 هفته پیروزی،

365 روز سلامتی،

8760 ساعت عشق،

525600 دقیقه برکت،

3153000 ثانیه دوستی.

سال نو مبارک باد

سال و مال و فال و حال و اصل و نسل و بخت و تخت

بادت اندر شهریاری برقرار و بر دوام

سال خرم، فال نیکو، مال وافر، حال خوش،

اصل ثابت، نسل باقی، تخت عالی، بخت رام

********سال نو مبارک********

بهار بهترین بهانه برای آغاز، و آغاز بهترین بهانه برای زیستن است

آغاز بهار بر شما مبارک

><(((>

><(((>

><(((>

من اولین کسی بودم که برای تو ماهی عید فرستادم.

سال نو مبارک

چند روز دیگه بهار میاد و همه ‌چیز رو تازه می‌کنه، سال رو، ماه رو،

روزها رو، هوا رو، طبیعت رو، ولی فقط یک چیز کهنه می شه که به

همه اون تاز‌گی می‌ارزه، «دوستیمون»!

امروز 2 نفر از من آدرس و شماره تلفن تو رو گرفتن که بیان پیشت

منم دادم. سال دیگه می یان سراغت

یکیشون خوشبختی بود،

اون یکی هم موفقیت.

\/\/\\\&///\/\/

این سبزه 13 به دره. اون وسطی رو برای رسیدن شما به همه آرزوهاتون گره زدم

ایام عید - طنز

یادت باشه تعطیلات به زودی تموم می شه و بعدش امتحاناته که انتظارت رو می کشه.

ستاد کوفت سازی تعطیلات نوروزی

حلول ماه مبارک نوروز بر تمامی فجرآفرینان عرصه ایثار و پیروان آن حضرت صلوات

e

.

..

ei

.

..

eid

.

..

eide

.

..

eidele ghafel

.

..

didi sale 88 ham tamoom shod?

سرسبزترین سبزه ها تقدیم تو باد . . .

طرح ویژه جمع آوری سبزه های 13 به در

(ستاد تامین علوفه دامی)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

[ ۱۳۸٩/۱/۱۸ ] [ ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

 

 

در نهان به آنان دل می بندیم که دوستمان ندارند و در آشکار از آنان که دوستمان دارند غافلیم شاید این است دلیل تنهایی ما (دکتر شریعتی)!!!!!!!!!!!

 

در مهربانی همچون باران باش که در ترنمش "علف هرز" و "گل سرخ" یکیست.

 

 

برایت دعا می کنم تا خدا از تو بگیرد هر آنچه که خدا را از تو می گیرد. (شریعتی)

 

 

برای جبران اشتباهات، به دوستانت همان قدر زمان بده که برای خودت فرصت قائل می شوی.

 

 

 

بهترین انتقامی که می تونی از سرنوشت بگیری اینه که شاد باشی.

 

عاشقانه

 

مردها را شجاعت به جلو می‌راند و زنها را حسادت .

 

برنارد شاو

 

زنده بودن را به بیداری بگذرانیم که سالها به اجبار خواهیم خفت!

  

دکتر علی شریعتی

 

عاشقانه

 

عمیق ترین درد زندگی مردن نیست... بلکه نداشتن کسی است که الفبای دوست داشتن را

 

برایت تکرار کند و تو از او رسم محبت بیاموزی.

 

عاشقانه

 

هر گلی پاسخ زمین است به آفتاب...

 

 

زمستانی نباش که بلرزانی

تابستانی نباش به بسوزانی

بهاری باش که برویانی

 

عاشقانه

 

خداوندا! دستانم خالی اند و دلم غرق در آرزوها

 

 

 

 

 

یا به قدرت بی کرانت دستانم را توانا گردان، یا دلم را از آرزوهای دست نیافتنی خالی

کن

 

 

عاشقانه

 

نمى دونم گنجشک ها که شبیه هم هستند چه جورى همدیگر را می شناسند ونمی دونم چند نفر

 

شبیه من هستند که تو دیگه منو نمی شناسى!

عاشقانه

 

مصرعی از قلب من با مصرعی از قلب تو، شاه بیتی می شود در دفتر و دیوان عشق.

عاشقانه

 

دوست داشتن مثل بازی الاکلنگ می مونه. اونی که عاشقتره همیشه خودش رو پایین نگه می

 

داره تا عشقش از بالا بودن لذت ببره!

 

عاشقانه

 

ای کاش آشنائیها نبود یا به دنبالش جدائی ها نبود

یا مرا با او نمی کردی آشنا یا مرا از او نمی کردی جدا

 

عاشقانه

 

حس که پیدا شد عشق باریدن گرفت، هیچ میدانی رمز عاشق بودن هرکس فقط این است: ساده بودن، ساده دیدن، و ساده پذیرفتن...پس ساده میگویم، ساده...دوستت دارم

 

 

لبخند ارزانترین راهی است که می توان توسط آن نگاه را وسعت داد

 

عاشقانه

 

وقتی سرت رو رو شونه های کسی میگذاری که دوستش داری

بزرگترین آرامش دنیا رو تو خودت احساس میکنی و وقتی کسی که دوستش داری سرش رو رو شانه هات میذاره احساس می کنی قوی ترین موجود جهانی .

 

عاشقانه

 

بوسه اسم است...چون عمومی است بوسه فعل است...چون هم لازم است هم متعدی بوسه حرف تعجب است...چون اگر ناگهانی باشد طرف مقابل را مات و مهبوت میکند بوسه ضمیر است...چون از قید انسان خارج نیست بوسه حرف ربط است...چون 2 نفر را به هم متصل میکند.

 

 

نامم را پدرم انتخاب کرد، نام خانوادگی ام را یکی از اجدادم! دیگر بس است! راهم را خودم انتخاب خواهم کرد. ... استادشهید ، دکتر علی شریعتی

عاشقانه

 

کاش می شد با تو بودن را نوشت .... تا که زیبا را کشم بر هر چه زشت ... کاش می شد روی این رنگین کمان ... می نوشتم تا ابد با من بمان

 

 

عاشقانه

 

آسمان وقف نگاهت گل من / مانده ام چشم براهت گل من / هر کجا هستی و باشی گویم / که خدا پشت و پناهت گل من

)  

 

عاشقانه

 

دوست داشتن مثل بازی الاکلنگ می مونه. اونی که عاشقتره همیشه خودش رو پایین نگه می داره تا عشقش از بالا بودن لذت ببره!

عاشقانه !!!

 

زباغ خاطراتم هرگز نخواهی رفت ومن هرگز نخواهم برد از یاد نگاه مهربانت را یک گونی عشق تقدیم تو باد... عشقش مال خودت، ولی یادت نره گونی شو پس بدی!

عاشقانه از نوع پسرا

 

دروغ پسرانه : 1. خیلی میخوامت(ماشاالله پسرها همه رو میخوان) ?.همیشه به یادتم(مخصوصا موقع لالا) ?.تا اخرش با هاتم(ولی از یه نوع دیگش) ?.غیر تو به هیچکسی فکر نمیکنم(اره جون عمت) ?.من بهت اعتماد کامل دارم(مخصوصا در حین تلفن پشت خطی داشته باشی) ?.تا حالا با هیچ د*تری انقدر صمیمی نبودم(به جز خواهرم) ?.دوستت دارم(دروغ سال ?? )

 

 

من بی پناهم تو بی گناهی - دل به تو دادم ، چه اشتباهی از تو کشیدم شکل کبوتر - نقاشی ام رو بگذار و بگذر تو این نبودی ، من بد کشیدم - آخه دلت رو هرگز ندیدم تو بی گناهی ، من بی پناهم - ایمن بمانی از اشک و آهم

 

 

اگه با دلت چیزی یا کسی رو دوست داری زیاد جدی نگیرش، چون ارزشی نداره، چون کار دل دوست داشتنه، مثل کار چشم که دیدنه، اما اگه یه روز با عقلت کسی رو دوست داشتی، اگه عقلت عاشق شد، بدون که داری چیزی رو تجربه می کنی که اسمش عشق واقعی

 

 

 

خنده از لبهایم گریزد" اگر اشک از چشمهایم گریزد" اگر از گریه دریایی بسازم" اگر از خنده رویایی بسازم" لحظه ای از یاد تو دور نخواهم ماند

 

 

میخوام به سردی شبهام بخندم... میخوام به پوچی فردام بخندم... وقتی میبینمت با دیگرونی... تو اوج گریه هام میخوام بخندم... میخوام داد بزنم تنهای تنهام... میخوام وقتی میگم تنهام بخندم

........................

 

چه زیباست بخاطر تو زیستن و برای تو ماندن و به پای تو سوختن و چه تلخ و غم انگیز است دور از تو بودن برای تو گریستن و به عشق و دنیای تو نرسیدن ... ای کاش میدانستی بدون تو و به دور از دستهای مهربانت زندگی چه ناشکیباست

 

 

اگه قرار بود لیلی و مجنون به هم میرسیدن که دیگه نه لیلی لیلی بود نه مجنون مجنون عشق واسه رسیدن نیست . عشق حسرت رسیدُنه

 

اگر امروز خواستی و نتوانستی ، که معذوری ... ولی اگر روزی توانستی و نخواستی ، منتظر روزی باش که بخواهی و نتوانی .

 

 

خلاقیت یعنی اینکه به خودت این اجازه را بدهی تا اشتباه کنی. هنر یعنی دانستن اینکه کدام اشتباه را نگه داری

 

به آسانی میشه در دفترچه تلفن کسی جایی پیدا کرد ولی به سختی میشه در قلب او جایی پیدا کرد به راحتی میشه در مورد اشتباهات دیگران قضاوت کرد ولی به سختی میشه اشتباهات خود را پیدا کرد به راحتی میشه بدون فکر کردن حرف زد ولی به سختی میشه زبان را کنترل کرد به راحتی میشه کسی را که دوستش داریم از خود برنجانیم ولی به سختی میشه این رنجش را جبران کنیم به راحتی میشه کسی را بخشید ولی به سختی میشه از کسی تقاضای بخشش کرد

 

 

می‌گویند سه چیز زاده عشق نیست: جدایی، سفر، فراموشی، ولی آن زمان که تو مرا تنها گذاشتی و فراموشم کردی من لحظه لحظه عاشقت شدم

بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد مثل یک بیت ته قافیه ها خواهم مرد تو که رفتی همه ثانیه ها سایه شدند. سایه در سایه آن ثانیه ها خواهم مرد گم شدم در قدم دوری چشمان بهار بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد

 

آری آغاز دوست داشتن است گرچه پایان راه ناپیداست من به پایان دگر نیاندیشم که همین دوست داشتن زیباست

 

 

عشق ۶ مرحله داره : ۱: دیدار ۲: قرار ۳: بذار ۴: فشار ۵: درآر ۶: فرار ... به امید دیدار!

 

 

به غم کسی اسیرم که ز من خبر ندارد.... عجب از محبت من که در او اثر ندارد.... غلط است هر که گوید : دل به دل راه دارد.... دل من ز غصه خون شد دل او خبر ندارد

 

هیچ کس ویرانیم را حس نکرد .وسعت تنهائیم را حس نکرد .در میان خنده های تلخ من .گریه پنهانیم را حس نکرد .در هجوم لحظه های بی کسی درد بی کس ماندنم را حس نکرد .آن که با آغاز من مانوس بود . لحظه پایانیم را حس نکرد

 

دوست داشتن رو باید از برگ درخت آموخت وقتی زرد می شه، وقتی می میره ؛ وقتی از درخت جدا می شه ؛ بازم پای همون درخت می افته

 

در وجودم چیزی هست که تو را نجوا می کند ... و تنها عشق مرا رها م

 

ی کند ... و نور آن نگاهی ست که تو به من روا می کنی ... پس عشق و نور را از من دریغ نکن و بر من بتاب که بی عشق تو ؛ بی نگاه تو ؛ بی تو رو به غروب رهسپارم .... مرا به طلوعی دیگر برسان ....

 

خورشید می تابد

        وندرین گرمی مهر

 

                       چهره ی سرخ شقایق زیباست

 

                                              عشق در آن پیداست

 

وندرین خشکی دشت

 

          چشمه ای هم جاری

 

                       چشمه ای سرد و خنک

 

                                         که شود مرهم داغ عاشق..........

 

و چه زیباست که باد

 

 می نوازد بر خاک

 

همه موسیقی شاد

 

                شاخه ها می رقصند

 

                به نوای خوش باد

 

                                وندرین گرمی و شور

 

                                دل آن عاشق پیر

 

                               به نوای سخن عشق

 

                                               شود بار دگر

 

                                                          زیبا

 

                               و بخواند بارها

 

                                            قصه ی عاطفه را

 

منبع:افتاب

 

 

عاشقانه

 

دل من دریاییست

 

 

که تو با قایق احساس بر آن می گذری

 

وچه زیبا و چه گرم بر من این ثانیه ها می گذرد

 

من در این آبی احساس تو را

 

                                         می برم          موج به موج

 

                                         می رسانم      تا اوج

 

با یکی بوسه ی خورشید که پیمانه ی ماست

 

                                                          اوج پرواز تو با من زیباست................

 

منبع: افتاب.

 

 

عاشقانه

 

کاش می شد عشق را تقسیم کرد

بر بدان هم مهر را تفهیم کرد

 

کاش می شد در عبور لحظه ها

 

عاشقان را در جهان تکریم کرد

 

 *     *      *

 

کاش می شد با صدای بی صدا

 

خواندن اسم تو را ممکن شوم

 

بی تو بودن را همه عادت شدم

 

از تو گفتن را همه از بر شدم

 

در تمام شعر های این جهان

 

گفتن از یاد تو را ممکن شدم

 

آدمی اگر فقط بخواهد خوشبخت باشد به زودی موفق میگردد ولی او می خواهد خوشبخت تر از دیگران باشد و این مشکل است زیرا او دیگران را خوشبخت تر از انچه هستند تصور میکند

 

دنیا رو بد ساختن .. کسی را که دوست داری . تو را دوست نمی دارد .. کسی که تو را دوست دارد . تو دوستش نمی داری .. اما کسی که تو دوستش داری و اوهم تو را دوست دارد به رسم و ایین هرگز به هم نمی رسند و این رنج است

 

 

یادت باشه دنیا گرده! هر وقت احساس کردی به آخر رسیدی شاید در نقطه شروع باشی

 

عاشقانه

 

migan bezar 1 divane ta akhare omr negat kone vali nazar 1 nega ta akhare omr divanat kone

 

 

انسان با ۳ بوسه تکمیل می شود : ۱. بوسه مادر: که با آن پا به عرصه خاکی میگذارد ... ۲ . بوسه عشق: که یک عمر با آن زندگی می کند... ۳. بوسه خاک: که با آن پا به عرصه ابدیت می گذارد

 

بیهوده مکن عمر گران صرف رفیقان ، عمر صرف کسی کن که دلش جان تو باشد ، امروز کسی محرم اسرار کسی نیست ، ما تجربه کردیم کسی یار کسی نیست .

 

 

عشق یعنی خاطرات بی غبار دفتری از شعر و از عطر بهار عشق یعنی یک تمنا , یک نیاز زمزمه از عاشقی با سوز و ساز عشق یعنی چشم خیس مست او زیر باران دست تو در دست او عشق یعنی ماتهب از یک نگاه غرق در گل بوسه تا وقت پگاه عشق یعنی عطر خجلت ....شور عشق گرمی دست تو در آغوش عشق یعنی "بی تو هرگز ...پس بمان تا سحر از عاشقی با او بخوان عشق یعنی هر چه داری نیم کن از برایش قلب خود تقدیم کن

 

 

کاش بودی تا دلم تنها نبود تا اسیر غصه ی فردا نبود کاش بودی تا برای قلب من زندگی این گونه بی معنا نبود کاش بودی تا لبان سرد من بی خبر از موج و از دریا نبود

 

 

دیروز در دادگاه دلم، مغز من قاضی بود، متهم قلبم بود، جرم من عشقم بود، عشق من یاد تو بود، (آیا) حق من اعدام بود؟؟؟

 

 

اگر روزی دلت لبریز غم بود گذارت بر مزار کهنه ام بود بگو این بی نصیب خفته در خاک یه روزی عاشق و دیوانه ام بود

 

نگرانی هرگز از غصه فردا چیزی نمی کاهد ، بلکه فقط شادی امروز را از بین می برد هر واقعه ای در آغاز به صورت رویا است . - کارل

 

 

سه جمله ی زیبا : 1) اگر اولش به فکر آخرش نباشی آخرش به فکر اولش می افتی . 2) لذتی که در فراغ هست در وصال نیست چون در فراغ شوق وصال هست و در وصال بیم فراغ . 3) آغاز کسی باش که پایان تو باشد

 

انسان با ۳ بوسه تکمیل می شود : ۱. بوسه مادر: که با آن پا به عرصه خاکی میگذارد ... ۲ . بوسه عشق: که یک عمر با آن زندگی می کند... ۳. بوسه خاک: که با آن پا به عرصه ابدیت می گذارد ...

 

شاید زندگی آن جشنی نباشد که آرزویش را داشتی اما حال که به آن دعوت شده ای تا میتوانی زیبا برقص......

 

 

عشق مثل یه کنجشک می‌مونه، اگه محکم بگیریش می‌میره، اگه شل بگیریش می‌پره، پس سعی کن یه طوری بگیریش که آروم تو دستات خوابش ببره....

 

 

 

ببخش نه به خاطرآنکه آنها لیاقت بخشش تو را دارند بلکه به این خاطر که تو لیاقت داری آرامش داشته باشی...

 

 

یک شمع می تواند هزاران شمع را روشن کند، بدون آن که چیزی از دست بدهد، مانند شادی که هیچ گاه با تقسیم کردن کم نمی شود

 

 

خانومها با گوشهایشان عاشق می شوند و مردها با چشم هایشان. (شکسپیر

 

عاشقانه

 

بنویس نامه نویس ، برای یارم بنویس

از سرگذشت غربتم ، تا روزگارم بنویس

اگه جوهری نمونده، با خون رگهام بنویس

اگه کاغذت تمومه، رو تن شبهام بنویس

بنویس نامه نویس ، از دل زارم بنویس

طفلکی دل دلکم، مرد روز و حالم بنویس

از غصه های بی صدام ، که آب می شن رو گونه هام

خاطره گذشته ها ،که جون میدن پیش چشام

از سردیه فاصله ها ، جون میکَنم تو غصه ها

یه دل دارم تو سینه و ، هزار حدیث از گریه ها

بنویس نامه نویس ، از دل زارم بنویس

طفلکی دل دلکم ،مرد روز و حالم بنویس

بنویس نامه نویس، روی ماسه های خیس

داره می سوزه تنم ، واسه دریا بنویس

ببین در عمق چشم من ،شکستن آهسته رو

بگو به قاصدک بگو ، پیام این دل خسته رو

بنویس نامه نویس ، از دل زارم بنویس

طفلکی دل دلکم مرد روز و حالم بنویس

 

عاشقانه

 

 

برویم، جاده پیش روی ماست

امن است من آن را آزموده ام

کاغذها را بگذار که نانوشته بمانند و کتاب ها را ناخوانده رها کن

من خودم را به تو واگذار می کنم و

تو خودت را به من و تا آنجا که زنده ایم

در بازتاب سحرانگیز و آشنای آفتاب

این جاده را تا به انتها خواهیم رفت

 

عاشقانه

 

کاش میشد اشک را تهدید کرد مدت لبخند را تمدید کرد کاش میشد در میان لحظه ها لحظه ی د یدار را نزدیک کرد

 

عاشقانه

 

زندگی وقتی قشنگه که در کتاب قانون آن اصل معرفت ماده محبت و تبصره عشق نوشته شده باشه

 

 

 

عاشقانه

 

عاشقانه ترین نگاهم را روی قایقی از باد نشاندم و پارو زنان سوی تو فرستادم وقتی به ساحل نگاه تو رسید تو چشمانت را بستی و قایقم غرق شد

 

عاشقانه

 

وقتی با انگشت به طرف کسی اشاره می کنی تا مسخره اش بکنی بدون سه تا از انگشت هات به طرف خودت

 

 

دیشب خواستم واسه دل خودم فال بگیرم وقتی فالنامه رو باز کردم چشمم به شعری افتاد که هیچ ربطی به دل من نداشت تازه فهمیدم که دلم مال خودم نیست...

 

 

عشق مثله ساعت شنی یه همزمان که قلبت رو پرمیکنه مغزت رو خالی میکنه...

 

 

سه چیز در زندگی اموختم:از عشق رسوایی/از دوست بی وفایی/از شب تنهایی

 

 

دل شکستن چاره اش سنگ نیست این دل ما با نگاهی سرد نیز میشکند

 

می‌گویند سه چیز زاده عشق نیست: جدایی، سفر، فراموشی، ولی آن زمان که تو مرا تنها گذاشتی و فراموشم کردی من لحظه لحظه عاشقت شدم

 

 

دوست داشتن همیشه گـــفتن نیست گاه سکوت است و گاه نگــــــاه ... غـــــریبه ! این درد مشترک من و توست که گاهی نمی توانیم در چشمهای یکد یگــرنگــــاه کنی

 

 

بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد مثل یک بیت ته قافیه ها خواهم مرد تو که رفتی همه ثانیه ها سایه شدند. سایه در سایه آن ثانیه ها خواهم مرد گم شدم در قدم دوری چشمان بهار بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد

 

عاشقانه

 

موقعی که می خواستمت می ترسیدم نگات کنم،موقعی که نگات کردم ترسیدم باهات حرف بزنم. موقعی که باهات حرف زدم ترسیدم نازت کنم،موقعی که نازت کردم ترسیدم عاشقت بشم حالا که عاشقت شدم میترسم از دستت بدم..

 

 

فریاد من از داغ توست ...... بیهوده خاموشم مکن ...... حالا که یادت میکنم ...... دیگر فراموشم مکن ...... همرنگ دریا کن مرا ...... یکبار معنا کن مرا...

 

 

هرگز برای عاشق شدن، به دنبال باران و بهار و بابونه نباش. گاهی در انتهای خارهای یک کاکتوس به غنچه ای می رسی که ماه را بر لبانت می نشاند

 

انواع بوسه: 1.بوس صورت : دوست داشتن 2. بوس پیشانی : آرامش 3.بازو‌: شوخی کردن 4.لب : عاشق بودن 5. گردن : نیاز داشتن

 

 

خیانت تنها این نیست که روزی را با دیگری بگذرانی ... خیانت میتواند دروغ دوست داشتن باشد !

 

 

موقعی که می خواستمت می ترسیدم نگات کنم،موقعی که نگات کردم ترسیدم باهات حرف بزنم. موقعی که باهات حرف زدم ترسیدم نازت کنم،موقعی که نازت کردم ترسیدم عاشقت بشم حالا که عاشقت شدم میترسم از دستت بدم...

 

 

به من گفتی که دل دریا کن ای دوست همه دریا از آن ما کن ای دوست .....دلم دریا شد ودادم به دستت....... مکش دریا به خون پروا کن ای دوست...

 

فقط او را صدا کردم نیامد/ تمام شب دعا کردم نیامد/ به من گفت باید با وفا بود / به عهدش هم وفا کردم نیامد/

 

 

بسوزد خانه ی لیلی و مجنون که رسم عاشقی در عالم انداخت اگر لیلی به مجنون داده میشد دل هیچ عاشقی رسوا نمی شد

 

 

بوسه اسم است...چون عمومی است بوسه فعل است...چون هم لازم است هم متعدی بوسه حرف تعجب است...چون اگر ناگهانی باشد طرف مقابل را مات و مهبوت میکند بوسه ضمیر است...چون از قید انسان خارج نیست بوسه حرف ربط است...چون 2.

وقتی داری فکر می کنی که من دارم فکر می کنم که تو داری فکر می کنی که من به چی فکر می کنم دلم می خواد که فکر کنی که من به تو فکر می کنم...

 

 

هرگز برای عاشق شدن، به دنبال باران و بهار و بابونه نباش. گاهی در انتهای خارهای یک کاکتوس به غنچه ای می رسی که ماه را بر لبانت می نشاند

 

تو کوله بارت عشق میزارم که بگذریم،قلب میزارم که جا بدی،اشک میدم که همراهیت کنه و مرگ که بدونی باز بر می گردی پیشم

 

اگر می توانستم مجازاتت کنم از تو می خواستم به اندازه ای که تو را دوست دارم مرا دوست داشته باشی

 

 

عاشق هرکس شدم او شد نصیب دیگری *دل به هرکس دادم او هم زد به قلبم خنجری* من سخاوت دیده ام دل را به هرکس می دهم *شر م دارم پس بگیرم آنچه را بخشیده ام

 

 

 

اگر روزی مُردم ، تابوتم را سیاه کنید تا همه بدانند سیاه بخت بودم بر روی سینه ام تکه یخی بگذارید تا به جای معشوقم برایم گریه کند ... چشمانم را باز بگذارید تا همه بدانند چشم انتظار معشوقم بودم ... و آخر اینکه دستانم را ببندید تا همه بدانند خواستم ولی نتوانستم

 

 

گفتمش دل میخری؟ گفت چند؟/گفتمش دل مال تو، تنها بخند/ خنده کردو دل ز دستانم ربود/ تا به خود باز آمدم او رفته بود/ دل زدستانش به خاک افتاده بود

 

 

عشق من شعر و شراب عشق تو نقش بر اب عشق تو یک گل زرد دستایی که سرد سرد عشق من مثل جنون ابی رنگ اسمونه مثل یک ماهی به دریاست عشق من ببین چه زیباست

 

 

وقتی از همه ی دنیا دلم می گیرد هیچکس و هیچ چیز نمی تواند طوفان درونم را ارام سازد.تنها نگریستن به چشمان همیشه نگران مادر است که درونم را ارام می سازد

 

وقتی از همه ی دنیا دلم می گیرد هیچکس و هیچ چیز نمی تواند طوفان درونم را ارام سازد.تنها نگریستن به چشمان همیشه نگران مادر است که درونم را ارام می سازد

 

 

نگاهم را به روی خاک می کشانم شاید رد پایی از تو باشد.انقدر میروم تا نشانه ای از تو بیابم.نگاهم خسته و پاهایم نا توان است اما باز هم منتظر می مانم تا شاید روزی بیایی

 

 

عاشقانه

 

به غم کسی اسیرم که ز من خبر ندارد.... عجب از محبت من که در او اثر ندارد.... غلط است هر که گوید : دل به دل راه دارد.... دل من ز غصه خون شد دل او خبر ندارد

 

 

 

من اگر اشک به دادم نرسد می شکنم اگر از یاد تو یادی نکنم می شکنم بر لب کلبه ی محصور وجود، من در این خلوت خاموش سکوت، اگر از یاد تو یادی نکنم، می شکنم اگر از هجر تو آهی نکشم، تک و تنها، می شکنم به خدا می شکنم

 

من اگر اشک به دادم نرسد می شکنم اگر از یاد تو یادی نکنم می شکنم بر لب کلبه ی محصور وجود، من در این خلوت خاموش سکوت، اگر از یاد تو یادی نکنم، می شکنم اگر از هجر تو آهی نکشم، تک و تنها، می شکنم به خدا می شکنم

 

 

من اگر اشک به دادم نرسد می شکنم اگر از یاد تو یادی نکنم می شکنم بر لب کلبه ی محصور وجود، من در این خلوت خاموش سکوت، اگر از یاد تو یادی نکنم، می شکنم اگر از هجر تو آهی نکشم، تک و تنها، می شکنم به خدا می شکنم

 

 

گله می‌کرد ز مجنون لیلی - که شده رابطه‌مان ایمیلی

حیف از آن رابطه‌ی انسانی - که چنین شد که خودت می‌دانی

 

عشق وقتی بشود دات‌کامی - حاصلش نیست به جز ناکامی

نازنین خورده مگر گرگ تو را - برده یا دات‌نت و دات‌ارگ تو را

 

بهرت ای‌میل زدم پیشترک - جای سابجکت نوشتم: به درک

به درک گر دل من غمگین است - به درک گر غم سنگین است

 

به درک رابطه گر خورده ترک - قطع آن هم به جهنم به درک

آنقدر دلخورم از این ایمیلم - که به این رابطه هم بی‌میلم

 

مرگ لیلی نت و مت را ول کن - همه را جای OK کنسل کن

OFF کن کامپیوتر را جانم - یار من باشد و ببین من ON ام

 

اگرت حرفی و پیغامی هست - روی کاغذ بنویس با دست

نامه یک حالت دیگر دارد - خط تو لطف مکرر دارد

 

خسته از Font و ز Format شده‌ام - دلخور از گردالی @ (ات) شده‌ام

 

کرد ریپلای به لیلی مجنون - که دلم هست از این سابجکت خون

باشه فردا تلفن خواهم کرد - هر چه گفتی که بکن خواهم کرد

 

زودتر پیش تو خواهم آمد - هی مرتب به تو سر خواهم زد

راست گفتی تو عزیزم لیلی - دیگر از من نرسد ایمیلی

 

نامه‌ای پست نمودم بهرت - به امیدی که سرآید قهرت...

 

 

پلکهای مرطوب مرا باور کن ، این باران نیست که میبارد ، صدای خسته ی من است که از چشمانم بیرون میریزند

[ ۱۳۸٩/۱/۱۸ ] [ ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

 

سخنی با خدا        

خدایا من اگر با تو بد کنم تو را بنده ی دیگر بسیار است تو اگر با من مدارا نکنی مرا خدایی دیگر کجاست

همیشه عشق        

همیشه عشق پیش از انکه تو را به اوج ببرد هر دوپایت را میشکند! بعد تو می مانی و تنهایی وبعد به میهمانی ابرها می ایی

تو        

دوری یعنی فراق، فراق یعنی دلتنگی، دلتنگی یعنی تو، تو یعنی همه ی دنیای من

عشق     

عاشقی را شرط اول ناله وفریاد نیست تا کسی از جان شیرین نگذرد فرهاد نیست عاشقی مقدورهر عیاش نیست غم کشیدن صنعت نقاش نیست

اتش عشق           

یک عشق عروج است و رسیدن به کمال ، یک عشق غوغای

درون است و تمنای وصال ، یک عشق سکوت است و سخن گفت

ن چشم ، یک عشق خیال است و....خیال است و....خیال

سخن دل 

آدما نمی تونن تغییر کنن رابطه ها نمی تونن عوض بشن دنیا نمی تونه ثابت بمونه ولی یه دوست میتونه تا ابد یه دوست بمونه دوستت دارم تا ابد

عشق     

شوخی شوخی به من خندیدی ولی من جدی جدی گرفتارت شدم تو شاید شوخی شوخی منو فراموش کنی ولی من بی تو جدی جدی میمیرم ... 

فریاد     

میخواهم زندگیم را با رنگ سیاه بنویسم با خط دل بنگارم و با کلام عشق آغاز کنم که شاید اینبار در این جاده ی تاریک سیاه بتوانم تنها با نور عشق زندگی کنم

عشق     

افلاطون می گه: " اگه با دلت چیزی یا کسی رو دوست داری زیاد جدی نگیرش، چون ارزشی نداره، چون کار دل دوست داشتنه، مثل کار چشم که دیدنه، اما اگه یه روز با عقلت کسی رو دوست داشتی ، اگه عقلت عاشق شد، بدون که داری چیزی رو تجربه می کنی که اسمش عشق واقعیست

آتش عشق           

از آتش عشق هر که افروخته نیست با او سر سوزنی دلم دوخته نیست گر سوخته دل نه ای زما دور که ما آتش به دلی زنیم کو سوخته نیست

واقعیت  

عشق ور زیدن ضمانت تنها نشدن نیست

شبی از شبها       

شبی از شبها تو به من گفتی که شب باش: من که شب بودم و

شب هستم و شب خواهم بود به امیدی که تو فانوس شب من

به او بگویید        

به او بگویید دوستش دارم، به او که قلبش به وسعت دریاییست که قایق کوچک دل من درآن غرق شده، به او که مرا از این زمین خاکی به سرزمین نور و شعر و ترانه برد، و چشمهایم را به دنیایی پر از زیبایی باز کرد

عشق     

عشق آلوچه نیست که بهش نمک بزنی، دختر همسایه نیست که بهش چشمک بزنی، غذا نیست که بهش ناخونک بزنی، رفیق نیست که بهش کلک بزنی عشق مقدسه , باید جلوش زانو بزنی!!!!

ای کاش کودک بودم          

ای کاش کودک بودم ،تا بزرگ ترین شیطنت زندگیم نقاشی روی

دیوار بود. ای کاش کودک بودم ، تا از ته دل می خندیدم، نه اینکه

مجبور باشم همواره تبسمی تلخ بر لب داشته باشم. ای کاش

کودک بودم ، تا در اوج ناراحتی و درد با یک بوسه تو، همه چیز

را فراموش می کردم

کاش ..............  

کاش می شد باردیگر سرنوشت از سر نوشت کاش می شد هر چه هست بر دفتر خوبی نوشت کاش می شد از قلمهایی که بر عالم رواست با محبت, با وفا, با مهربانیها نوشت کاش می شد اشتباه هرگز نبودش در جهان داستان زندگانی بی غلط حتی نوشت کاش دلها از ازل مهمور حسرتها نبود کاین همه ای کاشها بر دفتر دلها نوشت

 

[ ۱۳۸۸/۱۱/۱٧ ] [ ٢:۱٧ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

مردی که همسرش را از دست داده بود دختر سه ساله‏اش را بسیار دوست میداشت.

دخترک به بیماری سختی مبتلا شد، پدر به هر دری زد تا کودک سلامتی‏اش را دوباره به دست بیاورد، هرچه پول داشت برای درمان او خرج کرد ولی بیماری جان دخترک را گرفت و او مرد.

پدر در خانه اش را بست و گوشه‏گیر شد.

با هیچکس صحبت نمیکرد و سرکار نمیرفت. دوستان و آشنایانش خیلی سعی کردند تا او را به زندگی عادی برگردانند ولی موفق نشدند.

شبی پدر رویای عجیبی دید.

دید که در بهشت است و صف منظمی از فرشتگان کوچک در جاده‏ای طلائی به‏سوی کاخی مجلل در حرکت هستند.

هر فرشته شمعی در دست داشت و شمع همه فرشتگان به جز یکی روشن بود.

مرد وقتی جلوتر رفت، دید فرشته‏ای که شمعش خاموش است، همان دختر خودش است.

پدر فرشته غمگین را در آغوش گرفت و او را نوازش داد، از او پرسید: دلبندم، چرا غمگینی؟ چرا شمع تو خاموش است؟

دخترک به پدرش گفت: بابا جان، هروقت شمع من روشن میشود، اشکهای تو آنرا خاموش میکند و هروقت دلتنگ میشوی، من هم غمگین میشوم.

پدر در حالی که اشکش در چشمانش حلقه زده بود، از خواب پرید.

اشکهایش را پاک کرد، انزوا را رها کرد و به زندگی عادی خود بازگشت

 از امروز ماهانه یک میلیون تومان درآمد کسب کنید 

 کسب درآمد 500 هزار تومان در ماه آسان و تضمینی

 

 

[ ۱۳۸۸/۱۱/۱٥ ] [ ۱:٢٤ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

زندگی را نخواهیم فهمید اگر از همه گل‌های سرخ دنیا متنفر باشیم فقط چون در کودکی وقتی خواستیم گل‌سرخی را بچینیم خاری در دستمان فرو رفته است؟

 زندگی را نخواهیم فهمید اگر دیگر آرزو کردن و رویا دیدن را از یاد ببریم و جرات زندگی بهتر داشتن را لب تاقچه به فراموشی بسپاریم فقط به این خاطر که در گذشته یک یا چند تا از آرزوهایمان اجابت نشدند.

 زندگی را نخواهیم فهمید اگرعزیزی را برای همیشه ترک کنیم فقط به این خاطر که در یک لحظه خطایی از او سر زد و حرکت اشتباهی انجام داد.

 زندگی را نخواهیم فهمید اگر دیگر درس و مشق را رها کنیم و به سراغ کتاب نرویم فقط چون در یک آزمون نمره خوبی به دست نیاوردیم و نتوانستیم یک سال قبول شویم.

 زندگی را نخواهیم فهمید اگر دست از تلاش و کوشش برداریم فقط به این دلیل که یک بار در زندگی سماجت وپیگیری ما بی‌نتیجه ماند.

 زندگی را نخواهیم فهمید اگر همه دست‌هایی را که برای دوستی به سمت ما دراز می‌شوند، پس بزنیم فقط به این دلیل که یک روز، یک دوست غافل به ما خیانت کرد و از اعتماد ما سوءاستفاده کرد.

 زندگی را هرگز نخواهیم فهمید اگر فقط چون یکبار در عشق شکست خوردیم دیگر جرات عاشق شدن را از دست بدهیم و از دل‌بستن بهراسیم.

 زندگی را نخواهیم فهمید اگر همه شانس‌ها و فرصت‌های طلایی همین الان را نادیده بگیریم فقط به این خاطر که در یک یا چند تا از فرصت‌ها موفق نبوده‌ایم.

 زندگی را نخواهیم فهمید اگر از ترس زمین خوردن هرگز قدم در جاده نگذاریم.

 فراموش نکنیم که بسیاری اوقات در زندگی وقتی به در بسته‌ای می‌رسیم و یک‌صد کلید در دستمان است، هرگز نباید انتظار داشته باشیم که کلید در بسته همان کلید اول باشد. شاید مجبور باشیم صبر کنیم و همه صد کلید را امتحان کنیم تا یکی از آنها در را باز کند. گاهی اوقات کلید صدم کلیدی است که در را باز می‌کند و شرط رسیدن به این کلید امتحان کردن نود‌ و نه کلید دیگر است. یادمان باشد که زندگی را هرگز نخواهیم فهمید اگر کلید صدم را امتحان نکنیم فقط به این خاطر که نود و نه کلید قبلی جواب ندادند. از روی همین زمین خوردن‌ها و دوباره بلندشدن‌هاست که معنای زندگی فهمیده می‌شود و ما با توانایی‌ها و قدرت‌های درون خود بیشتر آشنا می‌شویم.

 از امروز ماهانه یک میلیون تومان درآمد کسب کنید 

[ ۱۳۸۸/۱۱/۱٢ ] [ ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

 

 

از امروز ماهانه یک میلیون تومان درآمد کسب کنید 

 

 

 

 

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد...

 پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود.

دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.

در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد.

او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت.

دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.

دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.

در 19 سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت.

یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.

روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد.

دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود.

دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد.

در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد.

زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست... و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد.

ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت... شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید.

زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و 20 درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟

پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد.

چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت.

مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای من نگهدارید؟

پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد.

مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش یک ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره چیست؟

مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را از کجا پیدا کردی؟ کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم.

پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟

پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟

کاغذ به زمین افتاد. رویش نوشته شده بود:

معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد

 

[ ۱۳۸۸/۱۱/۱٢ ] [ ٩:٢۳ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

 

ماهیانه 1,000,000 تومان درآمد کسب کنید

 

 

هر کسی دوتاست . 

 

 

و خدا یکی بود . 

و یکی چگونه می توانست باشد ؟ 

هر کسی به اندازه ای که احساسش می کنند ، هست . 

و خدا کسی که احساسش کند ، نداشت . 

عظمت ها همواره در جستجوی چشمی است که آنرا ببیند . 

خوبی ها همواره نگران که آنرا بفهمد . 

و زیبایی همواره تشنه دلی است که به او عشق ورزد . 

و قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد . 

و غرور در جستجوی غروری است که آنرا بشکند . 

و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پراقتدار و مغرور . 

اما کسی نداشت ... 

و خدا آفریدگار بود . 

و چگونه می توانست نیافریند . 

زمین را گسترد و آسمانها را برکشید ... 

و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود . 

و با نبودن چگونه توانستن بود ؟ 

و خدا بود و با او عدم بود . 

و عدم گوش نداشت . 

حرف هایی است برای گفتن که اگر گوشی نبود ، نمی گوییم . 

و حرفهایی است برای نگفتن ... 

حرف های خوب و بزرگ و ماورائی همین هایند . 

و سرمایه ی هر کسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد ... 

و خدا برای نگفتن حرف های بسیار داشت . 

درونش از آنها سرشار بود . 

و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد ؟ 

و خدا بود و عدم . 

جز خدا هیچ نبود . 

در نبودن ، نتوانستن بود . 

با نبودن نتوان بودن . 

و خدا تنها بود . 

هر کسی گمشده ای دارد . 

و خدا گمشده ای داشت ...

 

[ ۱۳۸۸/۱۱/۱۱ ] [ ٦:٢٦ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

 

شخصی مشغول تخریب دیوار قدیمی خانه اش بود تا آنرا نوسازی کند. توضیح اینکه منازل ژاپنی بنابر شرایط محیطی دارای فضایی خالی بین دیوارهای چوبی هستند. 

این شخص در حین خراب کردن دیوار در بین آن مارمولکی را دید که میخی از بیرون به پایش فرو رفته بود.

دلش سوخت و یک لحظه کنجکاو شد. وقتی میخ را بررسی کرد خیلی تعجب کرد ! این میخ چهار سال پیش، هنگام ساختن خانه کوبیده شده بود !

اما براستی چه اتفاقی افتاده بود ؟ که در یک قسمت تاریک آنهم بدون کوچکترین حرکت، یک مارمولک توانسته بمدت چهار سال در چنین موقعیتی زنده مانده !

چنین چیزی امکان ندارد و غیر قابل تصور است. متحیر از این مساله کارش را تعطیل و مارمولک را مشاهده کرد.

در این مدت چکار می کرده ؟ چگونه و چی می خورده ؟

همانطور که به مارمولک نگاه می کرد یکدفعه مارمولکی دیگر، با غذایی در دهانش ظاهر شد !

مرد شدیدا منقلب شد ! چهار سال مراقبت. و این است عشق ! یک موجود کوچک با عشقی بزرگ !

[ ۱۳۸۸/۱۱/۱۱ ] [ ۱:٥٠ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]


  این مطلب را که بخشی از یکی از نامه‌های نادر ابراهیمی به همسرش است دوستی که به ما لطف زیادی دارد برایمان فرستاده و توصیه کرده که همه زوج‌ها این نامه را چندین بار و نه به‌تنهایی که با هم و در کنار یکدیگر ‌ بخوانند. برای دوست عزیزمان آرزوی خوشبختی و همراهی همیشگی می‌کنیم و این نامه را به همه زوج‌های ایرانی تقدیم می‌کنیم.


همسفر!

در این راه طولانی که ما بی‌خبریم

و چون باد می‌گذرد

بگذار خرده اختلاف‌هایمان با هم باقی بماند

خواهش می‌کنم! مخواه که یکی شویم، مطلقا

مخواه که هر چه تو دوست داری، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم

و هر چه من دوست دارم، به همان گونه مورد دوست داشتن تو نیز باشد

مخواه که هر دو یک آواز را بپسندیم

یک ساز را، یک کتاب را، یک طعم را، یک رنگ را

و یک شیوه نگاه کردن را

مخواه که انتخابمان یکی باشد، سلیقه‌مان یکی و رویاهامان یکی.

هم‌سفر بودن و هم‌هدف بودن، ابدا به معنی شبیه بودن و شبیه شدن نیست.

و شبیه شدن دال بر کمال نیست، بلکه دلیل توقف است

 

عزیز من!

دو نفر که عاشق‌اند و عشق آنها را به وحدتی عاطفی رسانده است، واجب نیست که هر دو صدای کبک، درخت نارون، حجاب برفی قله علم کوه، رنگ سرخ و بشقاب سفالی را دوست داشته باشند.

اگر چنین حالتی پیش بیاید، باید گفت که یا عاشق زائد است یا معشوق و یکی کافی است.

عشق، از خودخواهی‌ها و خودپرستی‌ها گذشتن است اما، این سخن به معنای تبدیل شدن به دیگری نیست .

من از عشق زمینی حرف می‌زنم که ارزش آن در «حضور» است نه در محو و نابود شدن یکی در دیگری.

 

عزیز من!

اگر زاویه دیدمان نسبت به چیزی یکی نیست، بگذار یکی نباشد .

بگذار در عین وحدت مستقل باشیم.

بخواه که در عین یکی بودن، یکی نباشیم.

بخواه که همدیگر را کامل کنیم نه ناپدید .

بگذار صبورانه و مهرمندانه درباب هر چیز که مورد اختلاف ماست، بحث کنیم ،اما نخواهیم که بحث، ما را به نقطه مطلقا واحدی برساند.

بحث، باید ما را به ادراک متقابل برساند نه فنای متقابل .

اینجا سخن از رابطه عارف با خدای عارف در میان نیست .

سخن از ذره ذره واقعیت‌ها و حقیقت‌های عینی و جاری زندگی است.

بیا بحث کنیم.

بیا معلوماتمان را تاخت بزنیم.

بیا کلنجار برویم .

اما سرانجام نخواهیم که غلبه کنیم.

بیا حتی اختلاف‌های اساسی و اصولی زندگی‌مان را، در بسیاری زمینه‌ها، تا آنجا که حس می‌کنیم دوگانگی، شور و حال و زندگی می‌بخشد نه پژمردگی و افسردگی و مرگ، حفظ کنیم.

من و تو حق داریم در برابر هم قدعلم کنیم و حق داریم بسیاری از نظرات و عقاید هم را نپذیریم.

بی‌آن‌که قصد تحقیر هم را داشته باشیم .

عزیز من! بیا متفاوت باشیم.

[ ۱۳۸۸/۱۱/٩ ] [ ۸:۳٢ ‎ق.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

عشق یعنی با تو خواندن از جنون 

عشق یعنی سوختنها از درون 

عشق یعنی سوختن تا ساختن

عشق یعنی عقل و دین را باختن 

عشق یعنی دل تراشیدن ز گل

عشق یعنی گم شدن در باغ دل 

عشق یعنی تو ملامت کن مرا

عشق یعنی می ستایم من تو را 

عشق یعنی در پی تو در به در 

عشق یعنی یک بیابان درد سر 

عشق یعنی با تو آغاز سفر 

عشق یعنی قلبی آماج خطر 

عشق یعنی تو بران از خود مرا 

عشق یعنی باز می خوانم تو را 

عشق یعنی بگذری از آبرو 

عشق یعنی کلبه های آرزو 

عشق یعنی با تو گشتن هم کلام

عشق یعنی انتظار یک سلام 

عشق یعنی دستهایی رو به دوست 

عشق یعنی مرگ در راهت نکوست 

عشق یعنی شاخه ای گل در سبد 

عشق یعنی دل سپردن تا ابد 

عشق یعنی سروهای سربلند 

عشق یعنی خارها هم گل کنند 

عشق یعنی تو بسوزانی مرا

عشق یعنی سایه بانم من تو را 

عشق یعنی بشکنی قلب مرا 

عشق یعنی می پرستم من تو را 

عشق یعنی آن نخستین حرفها 

عشق یعنی در میان برفها 

عشق یعنی یاد آن روز نخست 

عشق یعنی هر چه در آن یاد توست 

عشق یعنی تک درختی در کویر 

عشق یعنی عاشقانی سر به زیر 

عشق یعنی بگذری از هفت خان 

عشق یعنی آرش و تیر و کمان

[ ۱۳۸۸/۱۱/۸ ] [ ٥:٢٤ ‎ق.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

شباهت بی اندازه این دختر به

دانیال عبادی

 

[ ۱۳۸۸/۱۱/٦ ] [ ۱:٢۳ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]


موضوع: عکسهای عاشقانه -


برای مشاهده ی بقیه عکسها به ادامه مطالب بروید:

 


ادامه مطلب
[ ۱۳۸۸/۱۱/۳ ] [ ۸:۳٩ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

شب را دوست دارم به خاطر تاریکی ، تاریکی را دوست دارم به خاطر تنهایی ، تنهایی را دوست دارم به خاطر فکر کردن ، فکر کردن را دوست دارم به خاطر تو ، تو را دوست دارم به خاطر چشمانت ، چشمانت را دوست دارم به خاطر قطرات اشکی که می دانم بر سر مزارم خواهی ریخت . 
___________________________________________________________________________________

تمام احساسم مال توست ، بهترین عطرهایم از نفس تو ساخته می شود . 
___________________________________________________________________________________

من برای لبخندت دلتنگم و برای تمام حرفهایت ... 
هرگز از تو خسته نشدم و هرگز جز برای تو زندگی نکردم . 
___________________________________________________________________________________

کنم هر شب دعایی که ز دلم بیرون رود مهرت 
ولی ... 
آهسته گویم الهی بی اثر باشد 
___________________________________________________________________________________

اسمتو واسه دلخوشی می خوام ، دلتو واسه عاشقی می خوام ، صداتو واسه آرامش می خوام ، دستت رو واسه نوازش می خوام ، پاهاتو واسه همراهی می خوام ، عطرت رو واسه مستی می خوام ، خیالت رو واسه پرواز می خوام ، خودت رو واسه پرستش می خوام . 
___________________________________________________________________________________

برای دیدن جملات عاشقانه بیشتر بر روی ادامه کلیک کنید .



دیشب تو فکرت بودم که یه قطره اشک از چشمام جاری شد ، از اشک پرسیدم: چرا اومدی؟ گفت: آخه تو چشمات کسی هست که دیگه اونجا جای من نیست . 
___________________________________________________________________________________

اگه چشمات پرسید بگو ندیدمش . اگه گوش هات پرسید بگو نشنیدمش . اگه دستت لرزید بگو مال سرما ست . اما اگه دلت لرزید به خودت دروغ نگو ، دوستش داری . 
___________________________________________________________________________________

اگه تورو خواستن اشتباهه ، اگه با تو بودن اشتباهه ، اگه عاشق تو بودن اشتباهه ، اگه واسه تومردن اشتباهه پس تو بهترین و قشنگترین اشتباه زندگی من هستی . 
___________________________________________________________________________________

می دونی فرق تو با عشق ، زندگی و گل چیه؟ عشق یک کلمه است اما تو معنیه اونی . زندگی اجباره اما تو دلیل اونی . گل یه گیاهه اما تو عطره اونی . 
___________________________________________________________________________________

اگه یه روز نشه که دیگه با تو باشم ، برات می نویسم خدا نخواست ما با هم باشیم ، ولی بدون اون روز روزه مرگ عشق منه . 
___________________________________________________________________________________

می خوام روی تمام سنگ های دنیا بنویسم دلم واست تنگ شده و آرزو می کنم یکی از اون سنگ ها به سرت بخوره ، تا بفهمی دل تنگی چه دردی داره . 
___________________________________________________________________________________

آرزو دارم که قشنگترین گل سرخ دنیا را بچینم و بر برگ های آن قطره ایی از خون خود را بچکانم و آن را به محبوبم هدیه کنم تا زمانی که گل را می بوید نفسش خون مرا گرم کند . 
___________________________________________________________________________________

ای کاش می دانستم چیست؟ 
آنچه از چشم تو 
تا عمقِ وجودم جاریست 
___________________________________________________________________________________

با خودم عهد بستم باردیگرکه تورا دیدم ، بگویم از تو دلگیرم ولی باز تو را دیدم و گفتم: بی تو می میرم ... 
___________________________________________________________________________________

بزرگترین آرزویم این بود که کوچیکترین آرزوی تو باشم . 
___________________________________________________________________________________

از پشت شیشه های بزرگ دلتنگی گریه می کنم و آرزو می کنم که کاش برای یک لحظه فقط یک لحظه آغوش گرمت را احساس کنم ، می خواهم سر روی شانه های مهربانت بگذارم تا دیگر از گریه کم نشوم . 
___________________________________________________________________________________

عاشق و مجنونت شدم ، نخونده مهمونت شدم ، کلی پریشونت شدم ، شمع تو شمدونت شدم ، خاک تو گلدونت شدم ، خادم دربونت شدم ، شعرای ارزونت شدم ، عمری غزل خونت شدم ، اما یه جوری مجنونت شدم . 
___________________________________________________________________________________

می گریم در اشک هایم تو را می بینم ، اشک هایم را پاک می کنم کسی تو را نبیند . 
___________________________________________________________________________________

برات می نویسم دوستت دارم . آخه می دونی آدما گاهی اوقات خیلی زود حرفاشونو از یاد می برن ولی یه نوشته ، به این سادگیا پاک شدنی نیست ، گرچه پاره کردن یک کاغذ از شکستن یک قلب هم ساده تره ولی من می نویسم ... من می نویسم ... دوست دارم . 
___________________________________________________________________________________

میگن لبخند ربطی به مرگ نداره ولی تو بخند تا من برات بمیرم . 
___________________________________________________________________________________

بچه بودیم دخترا عاشق عروسک بودن و پسرا عاشق مردای قوی . بزرگ شدیم دخترا عاشق مردای قوی شدن و پسرا عاشق عروسک . 
___________________________________________________________________________________

خواستم عشق رو تو دستام بگیرم ، ولی جا نشد . پس گذاشتمش تو جیبم ، ولی جا نشد . در کیفمو باز کردم ، ولی جا نشد . تصمیم گرفتم ببرمش توی اتاق ، ولی جا نشد . بنابراین یه خونه براش گرفتم ، ولی جا نشد . با خودم گفتم: یه باغ ! آره ! ولی جا نشد . پس گذاشتمش توی قلبم ، حالا دیگه جاش خوبه خوبه ... تازه می فهمم این که می گن دل آدم می تونه از دنیا هم بزرگتر باشه یعنی چی . 
___________________________________________________________________________________

زندگی چیست ؟ اگر خنده است چرا گریه میکنیم ؟ اگر گریه است چرا خنده میکنیم ؟ اگر مر گ است چرا زندگی می کنیم ؟ اگر زندگی است چرا می میریم ؟ اگه عشق است چرا به آن نمی رسیم ؟ اگه عشق نیست چرا عاشقیم 
___________________________________________________________________________________

عشق رازی است مقدس ، برای کسانی که عاشقند . ‌عشق برای همیشه بی‌کلام می‌ماند . اما برای کسانی که عشق نمی ورزند ، ‌عشق شوخی بی‌رحمانه‌ای بیش نیست . 
___________________________________________________________________________________

یادت باشه ... یادت باشه ... یادت باشه و بالاخره یادت باشه که ... دل تخته سیاه نیست که هر کی اومد روش بنویسه و هر کس هم رفت بشه اسمشو پاک کرد . 
___________________________________________________________________________________

شبی غم با دل من گفتگو کرد مرا با چشمهایت روبرو کرد 
دلم می گفت هرگزعاشقت نیست ولی دست دلم را گریه روکرد 
___________________________________________________________________________________

سخن از پیوند سست دو نام و هم آغوشی در اوراق کهنه ی یک دفتر نیست . سخن از گیسوی خوشبخت من است با شقایق های سوخته ی بوسه ی تو ... 
___________________________________________________________________________________

می دونی که تا به حال در عمرم چیزی ازت نخواستم اما دوست دارم برای اینکه علاقه ات رو به هم ثابت کنی ، یک دقیقه ... فقط یک دقیقه ی ناقابل به خاطر من نفس نکش تنها چیزی که از تو می خوام . 
___________________________________________________________________________________

هرگز برای عاشق شدن ، به دنبال باران و بهار و بابونه نباش . گاهی در انتهای خارهای یک کاکتوس به غنچه ای می رسی که ماه را بر لبانت می نشاند . 
___________________________________________________________________________________

موقعی که می خواستمت می ترسیدم نگات کنم ، موقعی که نگات کردم ترسیدم باهات حرف بزنم . موقعی که باهات حرف زدم ترسیدم نازت کنم ، موقعی که نازت کردم ترسیدم عاشقت بشم . حالا که عاشقت شدم می ترسم از دستت بدم . 
___________________________________________________________________________________

تو را برای وفای تو دوست می دارم وگرنه دلبر پیمانه شکن فراوان است 
___________________________________________________________________________________

چه مغرورانه اشک ریختیم ... چه مغرورانه سکوت کردیم ... چه مغرورانه التماس کردیم ... چه مغرورانه از هم گریختیم ... غرور هدیه شیطان بود و عشق هدیه خداوند ... هدیه شیطان را به هم تقدیم کردیم و هدیه خداوند را از هم پنهان کردیم . 
___________________________________________________________________________________

می‌خواهم آنقدر پیر شوم تا مرا نشناسی . آن روز شاید به درد دل پیرمردی گوش دهی . 
___________________________________________________________________________________

در گذری از شهر عشق رسمی این چنین دیدم ، مجنون ها به دار آویخته شده بودند و لیلی ها به چهارپایه های زیر پای آنها لگد می زدند . 
___________________________________________________________________________________

خدایا ... به من رفیقی بده که با من گریه کند . دوستی که با من بخندد را خودم پیدا خواهم کرد . 
___________________________________________________________________________________

تنهایی ام را با تو قسمت می کنم ، سهم کمی نیست . گسترده تر از عالم تنهایی من ، عالمی نیست . غم آنقدر دارم ، که می خواهم تمام فصلها بر سفره رنگین خود بنشانمت . بنشین ، غمی نیست . 
___________________________________________________________________________________

یکی را دوست می دارم ، ولی افسوس که او هرگز نمی داند . نگاهش می کنم شاید بخواند از نگاه من که او را دوست دارم ، ولی افسوس ... 
___________________________________________________________________________________

یکی از سکوت صدایم کرد و با صدایش سکوتم را شکست . این صدای تنهایی بود ، که غم را برایم هدیه آورده بود . او چه می دانست که غم من تنهایی است ، نه غم تنهایی ولی اگر غم هم مرا تنها می گذاشت ، در سکوت تنها می ماندم . ای سکوت صدایم کن . 
___________________________________________________________________________________

هر روز پسرکی فقیر برای سیر کردن قلبش سر کوچه ای به گدایی نگاهی می نشست و دختری نجیب برای دفع هفتاد بلا صدقه ای می انداخت در کاسه ی چشمانش . 
___________________________________________________________________________________

چه زیباست در اوج تنهایی دست انسانی را گرفتن به بهانه اینکه نگذارم تنها بماند . چه زیباست در اوج ناامیدی انسانی را همراهی کردن به بهانه امیدوار کردنش و چه نامردمانه است انسانی را دنبال خود کشیدن ، عاشق کردنش و در اوج تنهاییش رها کردن و گفتنِ اینکه دیگر تو را نمی خواهم . 
___________________________________________________________________________________

عاشقونه نگام نکن ... نذار دوباره بشکنم ... نذار تو این غروب تلخ ... از همه چی دل بکنم ... نذار صدای قدمات ... سکوتو بشکنه ... که این سکوت لعنتی ... قشنگترین حرف منه ... با عاشقونه نگات ... چشامو بارونی نکن ...واسه یه حس بی دلیل ... قلبمو قربونی نکن ... نگاه سردمو ببین ... دل از کسی نمیبره ... هیشکی واسه عاشق شدن ... قلب یخی نمی خره ... دیگه رو خاک تن من ... بذر محبت رو نپاش . 
___________________________________________________________________________________

پلی که بود بین ما اگر چه بی صدا شکست ، محالِ عهد بسته را به غیر مرگ بشکنم . 
___________________________________________________________________________________

در این هجوم بی کسی ، پروانه بودن اشتباس ، عاشقی اشتباس ، عشق دروغ است ، ولی زندگی هنوز زیباست . 
___________________________________________________________________________________

میدونی این چیه؟ ( ) ( ) ( ) ( ) ( ) () این دلِ منه که روز به روز برات تنگ تر می شه . 
___________________________________________________________________________________

در همه ی عالم گشتم و عاشق نشدم تو چه بودی که تو را دیدم و دیوانه شدم

[ ۱۳۸۸/۱۱/۳ ] [ ۸:٤٦ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]
[ ۱۳۸۸/۱۱/۳ ] [ ۸:۱٩ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

کارت زیبای عاشقانه - کارتهای عاشقانه

[ ۱۳۸۸/۱۱/۳ ] [ ۸:٠٧ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]
[ ۱۳۸۸/۱۱/۳ ] [ ٧:٢۸ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

 

 

عشق تنها کار بی چرای عالم است 

چه آفرینش بدان پایان می گیرد 

معشوق من چنان لطیف است 

که خود را به (( بودن )) نیالوده است

که اگر جامه ی وجود بر تن می کرد

نه معشوق من بود 
 

11


 

 

عشق لذتی مثبت است که موضوع آن زیبایی است، همچنین احساسی عمیق، علاقه‌ای لطیف و یا جاذبه‌ای شدید است که محدودیتی در موجودات و مفاهیم ندارد و می‌تواند در حوزه‌هایی غیر قابل تصور ظهور کند.


عشق و احساس شدید دوست داشتن می‌تواند بسیار متنوع باشد و می‌تواند علایق بسیاری را شامل شود.


 


1


 


3                                 4                  2           


 

[ ۱۳۸۸/۱٠/٢٩ ] [ ٥:٢٠ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

اس ام اس احساساتی.اس ام اس امروز.اس ام اس باحال.اس ام اس برای دوست

اس ام اس برای معشوق.اس ام اس برای همه.اس ام اس بسیار زیبا.اس ام اس بهمن ماه 88

اس ام اس تاثیر گذار.اس ام اس تولد.اس ام اس جدید.اس ام اس خیانت.اس ام اس خیلی جدید

 

 

مهربانی تزئین لحظه هاست

برای مهربانیت جوابی جز دوست داشتن ندارم . . .

خدایا وقتی ازم گرفتی و بهم بخشیدی ، فهمیدم که

معادله زندگی ، نه غصه خوردن برای نداشته هاست

و نه شاد بودن برای داشته ها . . .

اگه ما کنار هم باشیم خوشیم / پس خوبه از هم دیگه جدا نشیم

من کنار تو ، تو کنار من / پس نگاه با هر غریبه قدغن

این سخن در آسمان باید نوشت:

با تو در دوزخ مداوم ، بی تو هرگز در بهشت . . .

بقیه در ادامه مطلب


تنهایی آدم ها به عمق دریاست ، ولی پر کردنش با یک لیوان محبت کافیه . . .

MARAb-T920b

این طوری نمی تونی بخونیش، برو بگیرش جلوی آینه !

خواستم توی قلبت خونه کنم دیدم زمینش خیلی گرونه !

ما که فقیریم ، توی چشات چادر میزنیم . . .

فرقی نمیکنه که به اندازه دل یک گنجشک دوستت داشته باشم یا به اندازه دل فیل

مهم اینه که به اندازه یک دل دوستت دارم . . .

اگر روزی مقدر شد که با اشکت وضو سازم / خدا داند که با چشمت هزاران قبله می سازم . . .

دانم و دانی که جانم عاقبت از آن توست / پس نزن آتش به جانم چون که جانم جان توست

گر زنی آتش به جانم من بسوزم در رهت / پس از آن هر ذره خاکسترم خواهان توست . . .

نازی که ز لبخند گل یاس هویداست / زیبائی عشق است که در چشم تو پیداست . . .

هر آنکه از رفاقت دم میزد / ولی ناخوداگاه از خیانت دم میزد

تو رویاهام که با هر یک رفیقو / که با هر یک غم و شادی شریکو

به وقت خوش همه با تو رفیقو / به مشکل میرسی هر یک غریب

توی گفنار خویش دم از رفاقت / ولی بوئی نبردند از صداقت

[ ۱۳۸۸/۱٠/٢٧ ] [ ٥:٢٥ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]
[ ۱۳۸۸/۱٠/٢٥ ] [ ٧:۳٤ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

عاشق                         عاشق تر 

   

نبود در تار و پودش              دیدی گفت عاشقه عاشق

 

@@@@@@@         نبودش       @@@@@@@

 

امشب همه جا حرف  از آسمون و مهتابه  ،  تموم خونه دیدار این خونه

 

فقط  خوابه ، تو که رفتی هوای  خونه تب داره  ،  داره  از درو دیوارش غم

 

عشق تو می باره ، دارم می میرم از بس غصه خوردم ،  بیا بر گرد تا ازعشقت

 

نمردم، همون که فکر نمی کردی نمونده پیشت، دیدی رفت ودل ما رو سوزوندش

 

حیات خونه دل می گه درخت ها همه خاموشن، به جای کفتر و  گنجشک  کلاغای

 

سیاه پوشن ،  چراغ  خونه  خوابیده  توی  دنیای خاموشی  ،   دیگه  ساعت رو

 

طاقچه شده کارش فراموشی  ،  شده کارش فراموشی  ،  دیگه  بارون  نمی

 

باره  اگر چه  ابر سیاه  ،  تو که  نیستی  توی  این خونه ،   دیگه  آشفته

 

بازاریست  ،  تموم  گل ها  خشکیدن مثل خار بیابون ها ،  دیگه  از

 

رنگ  و رو رفته ، کوچه و خیابون ها ،،، من گفتم و یارم گفت

 

گفتیم و سفر کردیم،از دشت شقایق ها،با عشق گذرکردیم

 

گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداری، عشقو

 

به فراموشی ،چند روزه تو می سپاری

 

گفتم که تو می دونی،سرخاک

 

تو می میرم ، ولی

 

تا لحظه مردن

 

نمی گیرم

 

دل از

  تو


ادامه مطلب
[ ۱۳۸۸/۱٠/٢٥ ] [ ٧:٠٢ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

 

سید محمد حسین یثربی

مقدمه : هر ایده و مکتبی برای گسترش فکر خود از ابزارهای گوناگونی استفاده می کند. در میان این ابزارها نیروی انسانی نقش عمده ای بر عهده دارد. کسانی که می کوشند تا پیام مذهب خود را به گوش همگان برسانند. در مکاتب آسمانی که هر یک در حیطه زمانی معینی تعریف شده اند نیز این امر جاری است.

 


ادامه مطلب
[ ۱۳۸۸/۱٠/٢٥ ] [ ۸:٤۳ ‎ق.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

خدا گفت به دنیایتان می اورم تا عاشق شوید.

ازمون تان تنها همین است:عشق.

و هر که عاشق تر امد نزدیکتر است.

پس نزدیکتر ایید.

نزدیکتر.

عشق کمند من است.

کمندی که شما را پیش من می اورد.کمندم را بگیرید.

و لیلی کمند خدا را گرفت.

خدا گفت:عشق فرصت گفتگوست.گفتگو با من.با من گفتگو کنید.

و لیلی تمام کلمه هایش را به خدا داد.لیلی هم صحبت خدا شد.

خدا گفت:عشق همان نام من است که مشتی خاک را بدل به نور می کند.

ولیلی مشتی نور شد در دستان خداوند

[ ۱۳۸۸/۱٠/٢٤ ] [ ۱:٢٦ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

یاری اندر کـس نـمی‌بینیم یاران را چـه شد
دوسـتی کی آخر آمد دوستداران راچه شد
آب حیوان تیره گون شد خضر فرخ پی کجاسـت
خون چـکید از شاخ گل بادبهاران را چـه شد 
صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاسـت
عـندلیبان را چـه پیش آمد هزاران را چـه شد
لعـلی از کان مروت برنیامد سال‌هاسـت
تابـش خورشید و سعی باد و باران را چـه شد
زهره سازی خوش نمی‌سازد مگر عودش بسوخت
کـس ندارد ذوق مستی میگساران را چـه شد 
کـس نـمی‌گوید که یاری داشت حق دوستی
حـق شناسان را چه حال افتاد یاران را چه شد
شـهر یاران بود و خاک مـهربانان این دیار
مـهربانی کی سر آمد شـهریاران را چـه شد
گوی توفیق و کرامـت در میان افـکـنده‌اند
کـس بـه میدان در نمی‌آید سواران را چه شد

 

[ ۱۳۸۸/۱٠/٢٤ ] [ ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

دوستت دارم کمتر از خدا و بیشتر از خودم چون به خدا ایمان دارم و به تو احتیاج!!

 دستانم تشنه ی دستان توست شانه هایت تکیه گاه خستگی هایم با تو می مانم بی آنکه دغدغه های فردا داشته باشم زیرا می دانم فردا بیش از امروز دوستت خواهم داشت

 می دانم روزی با تن خسته و خیس ، سوار بر قطرات درشت باران بر ناوادنهای چشمم فرود می آیی در میان انبوه مژگانم میزبان خواهم بود و در آن لحظه چشمانم را برای همیشه می بندم تا دیگر دوریت را حس نکنم

 چه زیباست بخاطر تو زیستن وبرای تو ماندن وبه پای تو سوختن وچه تلخ وغم انگیز است دور از تو بودن برای تو گریستن وبه عشق ودنیای تو نرسیدن ای کاش میدانستی بدون تو وبه دور از دستهای مهربانت زندگی چه ناشکیباست

[ ۱۳۸۸/۱٠/٢۳ ] [ ٥:٠٥ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

دلم می گیره وقتی که بدون عشق می خندم

قسم خوردم به لبخندت، نه دیگه دل نمی بندم

شبیه جادّه ای کورم یه کوره راه پر تردید

که می سوزه تنم توو این بیابونِ پر از خورشید   

می خوام خورشید چشماتو با هرچی شب بپوشونم

آره تقصیر چشمات بود ؛ همینه که پریشونم

یه روزی باغچه ی قلبم فقط اردیبهشتی بود

ببین با رفتنت چی شد ! چه پیشونی نوشتی بود ... ؟!

مثِ آفت ، یه نیمه شب گُلای قلبمو بردی

تو ویرونی رهام کردی منو یادت نیاوردی

هزار بار با نگام گفتم :« واسه این باغچه امّیدی ... »

نخواستی گل کنه عشقم ، نمی دیدی ، نفهمیدی

 

 َ

[ ۱۳۸۸/۱٠/٢۳ ] [ ٥:٠۳ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

بعد رفتنت عزیزم ، بس که تنهایی کشیدم
قامتم خمیده از بس ، عشقتو به دوش کشیدم

تو غم بی همزبونی ، هی می کشتم لحظه هامو
روی برگه های شعرم ، خالی کردم عقده هامو

خاطرت جمع هر جا باشی ، توی غربت یه کسی هست
خاطراتت زندگیشه ، اون غریبه خاطرت هست


ادامه مطلب
[ ۱۳۸۸/۱٠/٢٢ ] [ ٥:٤٤ ‎ق.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

قلب

لطفا این مطلب را بخونید

البته به شرط اینکه از این داستان درس عبرت بگیرد

 

The image “http://www.myup.ir/files/amfmv5akzphyjruakzz7.gif” cannot be displayed, because it contains errors.


ادامه مطلب
[ ۱۳۸۸/۱٠/۱٩ ] [ ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

این هم مطلب بسیار بسیار جالب خلقت زن

لطفا بخونید بسار جالب است

از هنگامی که خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش روز می گذشت.

فرشته ای ظاهر شد و عرض کرد : چرا این همه وقت صرف این یکی می فرمایید ؟ 

 

 The image “http://www.myup.ir/files/amfmv5akzphyjruakzz7.gif” cannot be displayed, because it contains errors.


ادامه مطلب
[ ۱۳۸۸/۱٠/۱٩ ] [ ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

 

10 عادت خوب برای زنان

پذیرفتن ریسک های کوچک زندگی مانند نظر دادن در شغل، یا به تنهایی به سینما یا به سفر رفتن میتواند شجاعت شما را زیاد کند. تمرین چنین کارهای ترس شما را میکاهد و اعتماد به نفس و شادیتان را می افزاید.

1- برای خودتان سرمایه گذاری کنید!

زنان در وقت گذاشتن برای دیگران و تلاش برای برطرف کردن نیاز آنها تلاش بسیاری میکنند، اما صرف وقت یا پول برای خودشان شاید نوعی خوشگذرانی به چشم بیاید. اما سرمایه گذاشتن برای خود احساس سلامتی را در شما افزایش می دهد، ظاهر و درون شما را زیباتر می کند. چرا در کلاسهایی که برای شغل شما مفید است یا به شما در کشف علایقتان کمک میکند ثبت نام نمی کنید؟ این سرمایه گذاری حتی میتواند بسادگی خریدن یک دسته گل در هفته برای خودتان باشد.

 

The image “http://www.myup.ir/files/amfmv5akzphyjruakzz7.gif” cannot be displayed, because it contains errors.

 

 



ادامه مطلب
[ ۱۳۸۸/۱٠/۱٩ ] [ ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]


· سنگی که طاقت ضربه های تیشه را ندارد تندیس زیبایی نخواهد شد از زخم تیشه خسته نشو که وجودت شایسته تندیسی زیباست.

· فراموش کن چیزی را که نمی توانی بدست آوری و بدست بیاور چیزی را که نمی توانی فراموش کنی.

· سریع ترین راه دریافت عشق بخشیدن آن به دیگران است.

· آرزوهاتو یه جا یاداشت کن و یکی یکی از خدا بخواه خدا یادش نمیره ولی تو یادت میره که چیزی که امروز داری دیروز آرزوشو کردی.

· برای انسانهای بزرگ بن بست وجود ندارد . زیر آنها بر این باورند که یا راهی خواهیم یافت یا راهی خواهیم ساخت .

· در نبرد میان انسانهای سخت و روزهای سخت این انسانهای سخت هستند که میمانند نه روزهای سخت.

[ ۱۳۸۸/۱٠/۱٩ ] [ ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

تست روانشناسی باخت متوالی در ادامه مطلب

 

 

 

The image “http://www.myup.ir/files/amfmv5akzphyjruakzz7.gif” cannot be displayed, because it contains errors.

 


ادامه مطلب
[ ۱۳۸۸/۱٠/۱٩ ] [ ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

با خواندن این مقاله به شخصیت خود پی ببرید!

 

 

The image “http://www.myup.ir/files/amfmv5akzphyjruakzz7.gif” cannot be displayed, because it contains errors.

 


ادامه مطلب
[ ۱۳۸۸/۱٠/۱٩ ] [ ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

افلاطون می گه: " اگه با دلت چیزی یا کسی رو دوست داری زیاد جدی نگیرش، چون ارزشی نداره، چون کار دل دوست داشتنه، مثل کار چشم که دیدنه، اما اگه یه روز با عقلت کسی رو دوست داشتی ، اگه عقلت عاشق شد، بدون که داری چیزی رو تجربه می کنی که اسمش عشق واقعیست 

 

خدایا من اگر با تو بد کنم تو را بنده ی دیگر بسیار است تو اگر با من مدارا نکنی مرا خدایی دیگر کجاست

 


ادامه مطلب
[ ۱۳۸۸/۱٠/۱٩ ] [ ٦:۱٥ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

روزی مردی هیزم شکن در حال جمع آوری هیزم بود که ناگهان تبرش به طرف دریا پرت شد مرد که فقیر بود و فقط همین یک تبر داشت شروع به گریه کردن کرد ناگهان فرشته ای از دریا بالا آمد و گفت چه اتفاقی افتاده؟مرد گفت تبرم داخل دریا افتاد فرشته گفت نگران نباش من تبر تو را می آورم فرشته پایین دریا رفت و یک تبر از جنس طلا به او نشان داد و گفت: این تبر توست مرد جواب داد نه: فرشته از صداقت مرد خوشش آمد دوباره به پایین رفت و این بار تبری از جنس نقره به او نشان داد و گفت این تبر توست ؟ مرد گفت : نه تبر من یک تبر ساده است.فرشته خیلی از مرد خوشش آمد وتبر مرد را به همراه  تبر طلایی و نقره ای به مرد داد. مرد خوشحال شد از فرشته تشکر کرد و رفت.چند روز بعد زن مرد هیزم شکن به همراه هیزم شکن کنار دریا رفتند اما ناگهان زن مرد به داخل دریا پرت شد مرد شروع به گریه کردن کرد.فرشته آمد و گفت: چه اتفاقی افتاده است ؟مرد گفت زن من در دریا افتاده است فرشته رفت و یک زن زیبا و خواننده به او نشان داد و گفت:این زن توست ؟ مرد گفت: بله. فرشته عصبانی شد و گفت : هیچ ازتو خوشم نیامد. مرد گفت فرشته ناراحت نشو اگر به تو می گفتم نه تو زن دیگری را می آوردی و می گفتی این زن توست و من جواب می دادم نه آنگاه تو زن خودم را به همراه دو زن دیگر به من میدادی در صورتی که من فقط زن خود را دوست دارم و زن خود را می خواهم فرشته از حرف های مرد خوشش آمد و زن مرد را به او باز گرداند و به آن ها ثروتی هدیه کرد تا بتوانند تا آخرعمر با هم زندگی خوبی داشته باشند.

[ ۱۳۸۸/۱٠/۱٩ ] [ ٥:٥٢ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

عشق عبارت است از(محبت شدید)حرکات تنفسی که از هر چیز فارغ است و به سوی محبوب بدون اندیشه(افلاطون)

سوء اختیاری است که با نفس فارغ از همه چیز روبرو شده است(یوژن)

 

نابینایی حواس و اندیشه ی آدمی از عیوب معشوق(ارسطو)

 

طبیعتی است در دل آدم که به وجود می آید و حرکت و نمو می کند و موادی از حرص در آن جمع می شود و هر چه که عشق قدرت پیدا می کند به هیجان و لجاجت عاشق می افزاید(فیثاغورث)

 

 

 

 

 

[ ۱۳۸۸/۱٠/۱٩ ] [ ٥:٤٩ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

  چهار فصل عشق......!

 

در عالم عشق اولین دیدار

 

                                                 در خاطره چون بهار میماند

 

تابستان گرمی تمنا هاست

 

                                                 پاییز به انتظار میماند            

 

آن سوز که سردی زمستان است

 

                                                ما را به فراق یار می ماند

 

و ز ما چون زمان عاشقی بگذشت

 

                                                افسانه به روزگار می ماند

[ ۱۳۸۸/۱٠/۱٩ ] [ ٥:٤٧ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

به شانه ام تکیه نکن

                                                      من از تو افتاده ترم        

 

ما که به هم نمی رسیم   

 

                                                                                گریه نکن بذار برم       

 

چه دردی است در میان جمع بودن     

 

                                               ولی در گوشه ای تنها نشستن   

 

 به رسم دوستی دستی فشردن

 

                                              ولی با هر سخن قلبی شکستن  

 

در دل شب دعای من   

 

                                                  گریه ی بی صدای من

 

 بانگ خدا خدای من

 

                                                  به خاطر تو بود و بس

[ ۱۳۸۸/۱٠/۱٩ ] [ ٥:٤٥ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

ای پناه قلب های بی پناه                                                     ای امید آسمان های غریب

 

ای به رنگ اشک های گرم شمع                                      ای چنان لبخند میخک ها نجیب

 

کوچه ی دل با تو زیبا می شود                                              تو شفا بخش نگاه عاشقی

 

مهربانی نازنینی مثل عشق                                                   با تمام شاپرک ها صادقی

 

ای تماشای تو یک حس لطیف                                     بی تو فرش کوچه ها بارانی است

 

بی تو صد نیلوفر عاشق هنوز                                          در حصار عاشقی زندانی است

 

قلب من تقدیم چشمان تو شد                                           عشق یعنی تا ابد آبی شدن

 

عشق یعنی لحظه ای بارانی و                                      لحظه ای شفاف و مهتابی شدن

 

عشق یعنی لذت یک آرزو                                                 عشق یعنی یک بلای ماندگار

 

عشق یعنی هدیه ای از آسمان                                      عشق یعنی یک صفای سازگار

 

عشق یعنی با وجود زندگی                                                    دور از آداب مردم زیستن

 

عشق یعنی لحظه ای خندیدن و                                        سال ها اشک ندامت ریختن

 

عشق یعنی زنگ تکرار نگاه                                         عشق یعنی لحظه ای زیبا شدن

 

عشق یعنی قطره بودن سوختن                                      عشق یعنی راهی دریا شدن

 

هر چه هست این عشق صد ها قلب صاف                     با حضورش آبی و بی کینه است

 

عشق یعنی سبز بودن تا ابد                                          عشق رنگ نقره ی آیینه است

 

تو گل گلدان قلب من شدی                                          عشق شد یک برگ از گلدان تو

 

در بهار آرزو ها می دهد                                                   میوه های عاطفه چشمان تو

 

چشم هایم باز بارانی شدند                                          قلبم اما گشت دریایی ز عشق

 

دل گذشت از کوچه های خاطره                                 روح شد مضمون و معنایی ز عشق

 

باید از آرمش دل ها گذشت                                         شادمان چون لحظه ی دیدار شد

 

بهترین تسکین دل این جمله است                                      باید از پیوند تو سرشار شد

[ ۱۳۸۸/۱٠/۱٩ ] [ ٥:٤۱ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

نخستین درس مهم - زن نظافتچى

 

 من دانشجوى سال دوم بودم. یک روز سر جلسه امتحان وقتى چشمم به سوال آخر افتاد، خنده‌ام گرفت. فکر کردم استاد حتماً قصد شوخى کردن داشته است. سوال این بود: «نام کوچک زنى که محوطه دانشکده را نظافت می‌کند چیست؟»

من آن زن نظافتچى را بارها دیده بودم. زنى بلند قد، با موهاى جو گندمى و حدوداً شصت ساله بود... امّا نام کوچکش را از کجا باید می‌دانستم؟

من برگه امتحانى را تحویل دادم و سوال آخر را بی‌جواب گذاشتم. درست قبل از آن که از کلاس خارج شوم دانشجویى از استاد سوال کرد آیا سوال آخر هم در بارم‌بندى نمرات محسوب می‌شود؟


ادامه مطلب
[ ۱۳۸۸/۱٠/۱٩ ] [ ٥:۳٥ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

یکی از بستگان خدا

 

شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی.

 

پسرک، در حالی‌که پاهای برهنه‌اش را روی برف جابه‌جا می‌کرد تا شاید سرمای برف‌های کف پیاده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه می‌کرد.

 

در نگاهش چیزی موج می‌زد، انگاری که با نگاهش ، نداشته‌هاش رو از خدا طلب می‌کرد، انگاری با چشم‌هاش آرزو می‌کرد.

 

خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالی‌که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد..

- آهای، آقا پسر!

پسرک برگشت و به سمت خانم رفت.. چشمانش برق می‌زد وقتی آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد.پسرک با چشم‌های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:

- شما خدا هستید؟

- نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!

- آها، می‌دانستم که با خدا نسبتی دارید!یکی از بستگان خدا

 

شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی.

 

پسرک، در حالی‌که پاهای برهنه‌اش را روی برف جابه‌جا می‌کرد تا شاید سرمای برف‌های کف پیاده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه می‌کرد.

 

در نگاهش چیزی موج می‌زد، انگاری که با نگاهش ، نداشته‌هاش رو از خدا طلب می‌کرد، انگاری با چشم‌هاش آرزو می‌کرد.

 

خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالی‌که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد..

- آهای، آقا پسر!

پسرک برگشت و به سمت خانم رفت.. چشمانش برق می‌زد وقتی آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد.پسرک با چشم‌های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:

- شما خدا هستید؟

- نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!

- آها، می‌دانستم که با خدا نسبتی دارید!

[ ۱۳۸۸/۱٠/۱٩ ] [ ٥:۳۱ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

خواهم که شبی محو جمال تو شوم

نظارگی بزم وصال تو شوم

وانگاه به یاد شمع رویت همه عمر

بنشینم و فانوس خیال تو شوم

تا کی به لبت ناله ی جانسوز بود

یا بر لب تو شعر غم آموز بود

بیهوده در انتظار فردا منشین

کامروز تو فردای پریروز بود



ادامه مطلب
[ ۱۳۸۸/۱٠/۱۸ ] [ ٦:۳٦ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با ریش های بلند جلوی در دید.
به آنها گفت: « من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید، بفرمائید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم.»
آنها پرسیدند:« آیا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او به دنبال کاری بیرون از خانه رفته.»
آنها گفتند: « پس ما نمی توانیم وارد شویم.»


ادامه مطلب
[ ۱۳۸۸/۱٠/۱۸ ] [ ٦:۳٢ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

چه شخصیتی دارید ؟
این تست فقط 3 پرسش دارد و جواب ها شما را شگفت زده خواهند کرد.
جواب ها را نخوانید زیرا مغز مانند چتر نجات عمل میکند ، وقتی که باز است بهتر کار میکند.
اگر به جواب ها نگاه کنید نتیجه درستی نخواهید گرفت.
یک قلم و کاغذ بردارید و جواب ها را بنویسید.
این یک تست صادقانه است که اطلاعات زیادی از خودتان به شما می دهد.

حالا شروع کنید.....!!!


ادامه مطلب
[ ۱۳۸۸/۱٠/۱۸ ] [ ٧:٤٠ ‎ق.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]
[ ۱۳۸۸/۱٠/۱٥ ] [ ٤:٠٠ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]
[ ۱۳۸۸/٩/٩ ] [ ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]
[ ۱۳۸۸/٩/٤ ] [ ۳:۱٦ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]
وقتی نور معرفت پرتوافشانی می کند



هنوز چند کوچه و خیابان تا رسیدن به خانه فاصله داشت که دیگر از نور و روشنایی برق خبری نبود. فقط نور چراغ اتومبیل ها و برخی موتورسیکلت ها بود که مسیر رفت و آمد مردم را روشن می کرد. اول کوچه که رسید، خداحافظی کرد و از موتور دوستش پیاده شد.

کوچه تاریک بود.دوستش باید می رفت، اما لحظه ای توقف کرد.سر موتور را به سمت داخل کوچه برگرداند.مسیر حرکت او تا رسیدن به خانه روشن شد. آن قدر که خیلی راحت همه جا را می دید. وقتی کلید انداخت تا در را باز کند، زیر لب تنها یک جمله بیشتر نگفت:

“الهی خدا قبر برادرت را نورانی کند.”

آن که سوار بر موتور بود این جمله رانشنید، اما خدای مهربان که دنبال بهانه برای عطا و بخشش می گردد، این درخواست بنده اش را که برای بنده دیگری بود، …..

راستی که در دل تاریک آن شب، نور چراغ موتورسیکلت تا کجاها را روشن ساخت.

[ ۱۳۸۸/٩/۳ ] [ ٥:٢٧ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]
مهمان


پیرزن با تقوایی در خواب خدا را دید و به او گفت:« خدایا، من خیلی تنها هستم، آیا مهمان خانه من می شوی؟» خدا قبول کرد و به او گفت که فردا به دیدنش خواهد آمد.

پیرزن از خواب بیدار شد، با عجله شروع به جارو کردن خانه کرد. رفت و چند نان تازه خرید و خوشمزه ترین غذایی را که بلد بود، پخت. سپس نشست و منتظر ماند.

چند دقیقه بعد در خانه به صدا در آمد. پیرزن با عجله به طرف در رفت و آن را باز کرد. پشت در پیرمرد فقیری بود. پیرمرد از او خواست تا غذایی به او بدهد. پیرزن با عصبانیت سر فقیر داد زد و در را بست.

نیم ساعت بعد باز در خانه به صدا درآمد. پیرزن دوباره در را باز کرد. این بار کودکی که از سرما می لرزید از او خواست تا از سرما پناهش دهد. پیرزن با ناراحتی در را بست و غرغرکنان به خانه برگشت.

نزدیک غروب بار دیگر در خانه به صدا درآمد. این بار پیرزن مطمئن بود که خدا آمده، پس با عجله به سوی در دوید. در را باز کرد ولی این بار نیز زن فقیری پشت در بود. زن از او کمی پول خواست تا برای کودکان گرسنه اش غذایی بخرد. پیرزن که خیلی عصبانی شده بود، با داد و فریاد، زن فقیر را دور کرد.

شب شد ولی خدا نیامد. پیرزن ناامید شد و رفت که بخوابد و در خواب بار دیگر خدا را دید.

پیرزن با ناراحتی به خـدا گفت:« خدایـا، مگر تو قول نداده بودی که امـروز به دیـدنم مـی آیی؟»

خدا جواب داد:« بله، ولی من سه بار به خانه ات آمدم و تو هر سه باردر را به رویم بستی!»

[ ۱۳۸۸/٩/۳ ] [ ٥:٢٥ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

10 راه ساده برای آرامش بخشیدن به زندگی


زندگی در بهترین حالت خود، آشفته و پرهرج و مرج است. همه ما همیشه در عجله هستیم، چند کار را به طور همزمان انجام می دهیم و سعی می کنیم برای همه آدم ها همه کار بکنیم و ندرتاً وقت کافی برای خودمان می گذاریم. همه ما در جستجوی آرامشیم اما معمولاً آنچه که لازمه دستیابی به آن است را انجام نمی دهیم و دنبال راه هایی برای به دست آوردن آرامش می رویم که فقط هرج و مرج زندگیمان را بیشتر می کنند.

در این مقاله راه های ساده ای برای ایجاد آرامش در زندگی به شما پیشنهاد می کنیم:

1) بدانید که کنترل هیچ چیز در دنیا به جز خودتان در دست کسی نیست. خودتان تنها چیزی هستید که کنترل کامل روی آن دارید. وقتی این مسئله را درک کنید، و براساس آن دیدگاه و عملکردهایتان را تغییر دهید، زندگیتان بیش از پیش آرام خواهد شد. وقتی سعی می کنید آدم های دیگر یا موقعیت هایی که فرای کنترل شماست را کنترل کنید، فقط زمانتان را هدر می دهید و بر آشفتگی زندگیتان اضافه می کنید.


ادامه مطلب
[ ۱۳۸۸/٩/٢ ] [ ۳:٢٢ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

درخواست دختر80 ساله برای ازدواج!!!

 

دخترى که در جوانى عاشق پسر همسایه شده اما در ازدواجش ناکام مانده بود در ۸۰ سالگى براى رسیدن به آرزویش، راهى دادگاه شد تا اجازه ازدواج بگیرد.

به گزارش ایران، «ستاره» مدتى قبل با قامتى خمیده و لرزان عصازنان به همراه وکیل خود به شعبه ۲۷۶ دادگاه خانواده تهران رفت. او وقتى در برابر قاضى «محمود بقال شیروان» ایستاد در دادخواستى خواستار صدور اجازه ازدواج به نیابت از پدر گمشده اش با مرد مورد علاقه اش شد.


ادامه مطلب
[ ۱۳۸۸/٩/٢ ] [ ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

 

عشق

ارسال شده در چهارشنبه 25 دی 1387 - چهارشنبه 25 دی 1387 و ساعت 04:29 ب.ظ

 

روزگاری در یک جزیری دور افتاده همه احساس ها با هم به خوبی و خوشی زندگی میکردند. خوشبختی،پولداری،عشق،عقل،صبر،غم،ترس... هریک زندگی خوبی را میکردند. تا انکه یک روزعقل به بقیه گفت:خیلی زود این جزیره را اب فرا خواهد گرفت وهمه غرق خواهیم شد.همه احساس ها قایق هایشان را در اوردند و مشغول تعمیرانها شدند. و یک روز طوفان بزرگی شروع شد وهوا بد شد و همه با سرعت سوار قایقهایشان شدند،وپارو زنان جزیره را ترک کردند. عشق هم سوار قایقش بود اما هنگامیکه ازجزیره دور میشد حیوانات جزیره را دید که همه به کناره جزیره امده بودند وترس را نگه داشته بودند و اجازه نمیدادند سواره قایقش شود. عشق به سرعت به طرف جزیره برگشت و قایق خود را به حیوانات جزیره داد. ترس سوار قایق شد و رفت. و حیوانات سوار قایق عشق شدند و دیگر جایی برای عشق نماند. قایق رفت وعشق درجزیره تنها ماند. جزیره هرلحظه بیشتردرآب فرو میرفت و عشق تا گردن زیر آب بود. عشق نمی ترسید زیرا ترس ازجزیره رفته بود. عشق فریاد زد وازاحساس ها کمک خواست. اول کسی جوابش را نداد. 
کمی بعد در آن نزدیکی قایق غرور را دید و گفت: لطفا کمکم کن. غرورگفت: هرگز،تو خیسی ومرا خیس می کنی.
سپس غم را دید عشق به غم گفت: ای دوست عزیزمرا نجات بده. غم گفت: متاسفم دوست خوبم!من آنقدرغمگینم که نمی توانم به توکمک کنم. بد خوشگذرانی وبی خیالی از کنارعشق رد شدند ولی عشق هرگزازآنها کمک نخواست. او از دور شهوت را دید وازاوپرسید: به من کمک می کنی؟ شهوت گفت: نه! سالها منتظره این لحظه بودم که تو از بین بروی. تو همیشه مرا تحقیر می کردی وهمه می گفتند تو از من برتری. از نابود شدن تو خوشحال خواهم شد.
عشق که نمی توانست ناامید باشد رو بسوی خداوند کردوگفت: خدایا مرا نجات بده. ناگهان صدایی از دوربه گوشش رسید که فریاد می زد: نگران نباش، من تورا نجات می دهم. عشق به قدری آب خورده بود که دیگرنتوانست روی آب بماند و بیهوش شد. وقتی به هوش آمد خود را در قایق عقل دید. خورشید طلوع کرده بود ودریا آرامترشده بود وجزیره آرام آرام اززیر آب بیرون می آمد وهمه احساس ها امتحان خود را پس داده بودند. عشق ازجا بلند شد وبه عقل سلام کرد وازاوتشکرکرد. عقل جواب سلامش را داد و گفت: من شجاعتش را نداشتم که تورا نجات دهم وقایق شجاعت هم ازمن دور بود ونمی توانست برای نجات تو بییاید. تعجب می کنم تو چطوری بدون من وشجاعت برای نجات حیوانات وترس به جزیره برگشتی؟! همیشه می دانستم درون تو نیرویی هست که درهیچ یک ازما نیست. فقط تو لیاقت فرماندهی همه احساس ها را داری. عشق از او تشکر کرد و گفت: باید بقیه را پیدا کنیم وبه جزیره برگردیم. راستی چه کسی مرا نجات داد؟ عقل گفت: زمان! عشق با تعجب پرسید: زمان! عقل گفت: بله، 
چون فقط زمان می تواند بزرگی وارزش عشق را درک کند.

 

 

عشق کلید شهر قلب است به شرط آن که قفل دلت هرز نباشد که با هر کلیدی باز شود

[ ۱۳۸۸/٩/٢ ] [ ۸:٥٧ ‎ق.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

100 عکس عاشقانه

زیبارویی که می داند زیبایی ماندنی نیست پرستیدنی ست / ارد بزرگ


ادامه مطلب
[ ۱۳۸۸/٩/٢ ] [ ۸:٥٢ ‎ق.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

ژرف ترین درد


هرجا که ژرف ترین درد است , عظیم ترین آموزش را به همراه دارد


وقت


هیچ وقت نگو وقت نداری. به تو همان مقدار زمان داده شده که به هلن کلر ، لئوناردو داوینچی ،

 

توماس جفرسون و آلبرت انیشتین.


صیاد


هیچ صیادی از جویی حقیر که به گودالی می ریزد مروارید ی صید نخواهد کرد.(فروغ فرخزاد)


جمله ای زیبا از چارلی چاپلین


دنیا آنقدر وسیع هست که برای همه مخلوقات جایی باشد پس به جای آنکه جای کسی را بگیریم


تلاش کنیم جای واقعی خود را بیابیم. ‏(چارلی چاپلین)


سقراط


یکی از شاگردان سقراط وی را پرسید: زچه رو هرگزت اندوهگین ندیده ام؟ گفت از آن رو

که چیزی را مالک نیستم که عدمش اندوهگینم کند


دوست داشتن


راه دوست داشتن هر چیز درک این واقعیت است که امکان دارد از دست برود


حقیقت و دورغ


اگه کسی گفت برات می میره، بدون دروغ میگه!!! حقیقت رو کسی میگه که برای تو زندگی

می کنه


همسر پولدار


سرسبزترین بهار تقدیم تو باد / یک همسر پولدار تقدیم تو باد با سبزه گره زدن اگر یافت نشد /

صدها گره چنار تقدیم تو باد


دفاع و حمله


اگر می خواهید حقیقتی را خراب کنید ، خوب به آن حمله نکنید، بد از آن دفاع کنید


فراموشی


یک ساعت که آفتاب بتابد ، خاطره آن همه شب های بارانی از یاد میرود این است


حکایت آدم ها ، فراموشی


[ ۱۳۸۸/٩/۱ ] [ ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

- آیا می دانستید اگر دندان شکسته


ای را داخل نوشابه بیاندازید پس از


هفت ساعت حل می شود.

 

بقیه در ادامه مطلب:


ادامه مطلب
[ ۱۳۸۸/٩/٢ ] [ ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]
[ ۱۳۸۸/۸/٢۳ ] [ ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

دوستدار تو __ قلب ها

Loving U__Hearts

برای دیدن عکسها در سایز اصلی به روی آنها کلیک کنید

www.Biya2Ax.ir  www.Biya2Ax.ir  www.Biya2Ax.ir

www.Biya2Ax.ir  www.Biya2Ax.ir  www.Biya2Ax.ir

www.Biya2Ax.ir  www.Biya2Ax.ir  www.Biya2Ax.ir

www.Biya2Ax.ir  www.Biya2Ax.ir  www.Biya2Ax.ir

www.Biya2Ax.ir

[ ۱۳۸۸/۸/٢۱ ] [ ۳:٥٤ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

یک شرکت بزرگ قصد استخدام تنها یک نفر را داشت. بدین منظور آزمونی برگزار کرد که تنها یک پرسش داشت. پرسش این بود :

شما در یک شب طوفانی سرد در حال رانندگی از خیابانی هستید. از جلوی یک ایستگاه اتوبوس در حال عبور کردن هستید. سه نفر داخل ایستگاه منتظر اتوبوس هستند.

یک پیرزن که در حال مرگ است. یک پزشک که قبلاً جان شما را نجات داده است. یک خانم/آقا که در رویاهایتان خیال ازدواج با او را دارید. شما می‌توانید تنها یکی از این سه نفر را برای سوار نمودن بر گزینید. کدامیک را انتخاب خواهید کرد؟ دلیل خود را بطور کامل شرح دهید :

پیش از اینکه ادامه حکایت را بخوانید شما نیز کمی فکر کنید ....

...........

..........

........

.......

......

.....

.....

...

..

.
 
قاعدتاً این آزمون نمی‌تواند نوعی تست شخصیت باشد زیرا هر پاسخی دلیل خاص خودش را دارد.
پیرزن در حال مرگ است، شما باید ابتدا او را نجات دهید. هر چند او خیلی پیر است و به هر حال خواهد مرد.
شما باید پزشک را سوار کنید. زیرا قبلاً او جان شما را نجات داده و این فرصتی است که می‌توانید جبران کنید. اما شاید هم بتوانید بعداً جبران کنید.
شما باید شخص مورد علاقه‌تان را سوار کنید زیرا اگر این فرصت را از دست دهید ممکن است هرگز قادر نباشید مثل او را پیدا کنید.

از دویست نفری که در این آزمون شرکت کردند، تنها شخصی که استخدام شد دلیلی برای پاسخ خود نداد. او نوشته بود :
سوئیچ ماشین را به پزشک می‌دهم تا پیرزن را به بیمارستان برساند و خودم به همراه همسر رویاهایم متحمل طوفان شده و منتظر اتوبوس می‌مانیم.

پاسخی زیبا و سرشار از متانتی که ارائه شد گویای بهترین پاسخ است و مسلما همه می‌پذیرند که پاسخ فوق بهترین پاسخ است، اما هیچکس در ابتدا به این پاسخ فکر نمی‌کند. چرا؟

زیرا ما هرگز نمی‌خواهیم داشته‌ها و مزیت‌های خودمان را (ماشین) (قدرت) (موقعیت) از دست بدهیم. اگر قادر باشیم خودخواهی‌ها، محدودیت ها و مزیت‌های خود را از خود دور کرده یا ببخشیم گاهی اوقات می‌توانیم چیزهای بهتری بدست بیاوریم.

تحلیل فوق را می‌توانیم در یک چارچوب علمی‌تر نیز شرح دهیم: در انواع رویکردهای تفکر، یکی از انواع تفکر خلاق، تفکر جانبی است که در مقابل تفکر عمودی یا سنتی قرار می‌گیرد.

در تفکر سنتی، فرد عمدتاً از منطق، در چارچوب مفروضات و محدودیت‌های محیطی خود، استفاده می‌کند و قادر نمی‌گردد از زوایای دیگر محیط و اوضاع اطراف خود را تحلیل کند.

تفکر جانبی سعی می‌کند به افراد یاد دهد که در تفکر و حل مسائل، سنت شکنی کرده، مفروضات و محدودیت ها را کنار گذاشته، و از زوایای دیگری و با ابزاری به غیر از منطق عددی و حسابی به مسائل نگاه کنند.

در تحلیل فوق اشاره شد اگر قادر باشیم مزیت‌های خود را ببخشیم می‌توانیم چیزهای بهتری بدست بیاوریم.

شاید خیلی از پاسخ‌دهندگان به این پرسش، قلباً رضایت داشته باشند که ماشین خود را ببخشند تا همسر رویاهای خود را به دست آورند. بنابراین چه چیزی باعث می‌شود نتوانند آن پاسخ خاص را ارائه کنند.

دلیل آن این است که به صورت جانبی تفکر نمی‌کنند. یعنی محدودیت ها و مفروضات معمول را کنار نمی‌گذارند. اکثریت شرکت‌کنندگان خود را در این چارچوب می‌بینند که باید یک نفر را سوار کنند و از این زاویه که می‌توانند خود راننده نبوده و بیرون ماشین باشند، درباره پاسخ فکر نکرده‌اند.

[ ۱۳۸۸/۸/۱٩ ] [ ٢:٢٦ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]

 

 

همه ما از نوجوانی و جوانی خاطرات دلبستگی به چیز و یا کسی را در ذهن خود به عنوان خاطره همراه داریم دلبستگی هایی که گاها به اشتباه آن را عشق می نامیدیم

 

http://th01.deviantart.com/fs9/300W/i/2006/034/5/3/because_I_love_you_by_huetink.jpg

 

معمولا دختران و پسران با نزدیک شدن به سن رشد و بلوغ هر کشش عاطفی در وجود خود را به عشق  تشبیه میکنند. از همان عشقهایی که به گفته مادر بزرگها شبها عاشق میشدند و روزها فارغ.کلمه عشق و عاشق دارای مفهوم و معنی والای است که افسوس در زمان حال به بازیچه زبان تبدیل گشته است.ما یا هنوز مفهوم عشق را نمی دانیم یا کلمه ای که بر احساس میان لیلی و مجنون ، شیرین و فرهاد و ....سایر عشاق معروف نام نهاده بودند عشق نبوده است
این روزها میبینیم که هر ذوستی ساده و کوتاه مدت چند روزه را عشق میخوانند . و به بهای آن در سنین نوجوانی و پاکی تمام زندگی و آینده خود را برای چند روز خوش گذرانی تباه میکنند. حال آنکه اگر به واقع دچار عشق واقعی شده باشند  عاشق و معشوق حقیقی هیچگاه مانع شکوفایی و موفقیت یکدیگر نمی شوند. ارد بزرگ در این مورد میگوید :  عشق همچون توفان سرزمین غبار گرفته وجود را پاک می کند و انگیزه رشد و باروری روزافزون می گردد .
از نظر من، عشق از دیرباز بر دوگونه بوده است:  عشق گل و بلبل و عشق شمع و پروانه .. براستی کدام یک برازنده و حقیقی است؟ در عشق پروانه و شمع، شمع معشوقی مغرور است  که با وجود عشق آتشینی که در سینه دارد، عشقی که او را چنان به فغان و ضجه وامیدارد که پروانه- عاشق بیقرارش را از سرزمینها و محیط های دور به سوی خود فرا میخواند، عشقی که هرچند آنرا بروز نمی دهد اما حرارت وشدت آن ، ذره ذره ی وجود نازکش را می سوزاند و آب میکند، زبان در کام نگه میدارد و سکوت را تا سرحد تباهی و نفی مطلق حفظ میکند. اما با این همه خودپسند نیست و خود می سوزد اما روشنایی سوختنش، قلب عاشقش را نور و حرارت و روشنی می بخشد و با او عشق زنده است. زمانی که وجود شمع به عدم انجامید و حرارت سوزانش ، دل نازکش را بلعید، عشق به اتمام می رسد و عاشقش ناپدید.

در آنسوی قضیه، پروانه عاشقی است که فارغ از هیاهوی دنیا، دیوانه وار به شمع که چون سروسهی با سکوت و ابهتی کوه مانند بر قامت رعنایش تکیه کرده عشق می ورزد و شور عشق او را چنان از خود بیخود کرده که تمام موانع و مشکلات و پایان نامعلوم و گنگ عشقش را فراموش کرده، دل به دریا می سپارد و بی باک از توفان حوادث، سر در راه معشوق میگذارد و به سوی او می تازد و این کار را آنقدر دوام میدهد تا از سرچشمه نور و روشنایی که از قلب پاک معشوقش ساطع است سیراب گردد و بعد ...

 

http://haghighat-e-tanhaii.persiangig.ir/image/%d8%b9%d8%b4%d9%821.jpg

 

در عشق گل و بلبل، گل معشوقی است که سرسبد بهار است و مسافری زودرنج و حساس، باید با او چون گل رفتار کرد  چرا که با آمدن خزان که موسم عشق نام گرفته ، گل ما غمین شده  بدن ظریفش رنگ چروکیدگی به خود می گیرد و بلبل، عاشقی بیقرار است که عشق گل و بوی گل او را چنان از خود بیخود می کند و در عالم مستی فرو می برد که بی اختیار ناله سر می دهد و آنقدر می نالد که دیگر نالیدن با خون و پوست و رنگش می آمیزد و حتی اگر از گل دور باشد و در بین اغیار، باز هم به شوق او می خواند.
نکته جالب در عشق گل و بلبل اینست که این دو به ندرت به وصل هم می رسند و اگر هم دست روزگار آنها را قرین یکدیگر گرداند، این نزدیکی اندکی بیش نیست و تا کسی آن دو را و خوشبختی شان را نظاره میکند، بدون درنگ نقشه هولناکی در سر می پروراند: گل را از ماحولش جدا کرده و خودخواهانه او را بخاطر زیبایی و عطرش در دست گرفته و آنقدر این دست و آن دست میکند تا پژمرده شود و یا اگر مهربانتر باشد آنرا در گلدانی روی میز اتاقش یا پشت پنجره اش قرار می دهد و بلبل را با صد حیله و ترفند و فریب به بند میکشد و در قفسی تنگ زندانی.

عشق قرون معاصر هم اگر متهم به پاکی و صداقت و راستی باشد، عشق گل و بلبل است . چرا که دیگر ذهنیت پروانه ای و عملکردی چون شمع در بین آدمهای این دوره یافت نمی شود. عاشق امروزی همچون بلبل است، صمیمانه عشق می ورزد و دلش از شور یار می تپد و منظور و مطلوبش عشق حقیقی است. بسا اوقات این عشق به وصال می انجامد و شوره زار زندگی، دشت پرگل بهاری می شود اما همانطور که گل و بلبل را ما آدمها از هم جدا میکنیم، مردم نابخرد وعاه شهر ما و یا حوادث روزگار با حرف و حدیث و عملکردهای به ظاهر مصلحانه و خیرخواهانه  ، عاشق و معشوق امروز را از هم جدا می سازند.

 

http://tamby.fulgan.com/pictures/siky-tigers/Lovely.jpg

 

اما جدای از تقسیم بندی و تعاریف بسیاری که در زبانها و ملیت های مختلف از عشق شده و بعد از این هم خواهد شد آنچه مسلم است هر گاه پای یک عشق واقعی نه یک احساس زودگذر در میان باشد حتی محکمترین انسانها نیز دست تسلیم در برابرش بالا خواهند برد.همانگونه که ارد بزرگ میگوید :عشق چنان شیفتگی در نهان خود دارد که سخت ترین دلها نیز ، گاهی هوس شنا در آن را می کنند .

[ ۱۳۸۸/٦/٢۸ ] [ ٢:۱٠ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

آخرين مطالب
لینک دوستان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
آرشيو مطالب
بک لينک