پروانگی
قالب وبلاگ

روزی مردی هیزم شکن در حال جمع آوری هیزم بود که ناگهان تبرش به طرف دریا پرت شد مرد که فقیر بود و فقط همین یک تبر داشت شروع به گریه کردن کرد ناگهان فرشته ای از دریا بالا آمد و گفت چه اتفاقی افتاده؟مرد گفت تبرم داخل دریا افتاد فرشته گفت نگران نباش من تبر تو را می آورم فرشته پایین دریا رفت و یک تبر از جنس طلا به او نشان داد و گفت: این تبر توست مرد جواب داد نه: فرشته از صداقت مرد خوشش آمد دوباره به پایین رفت و این بار تبری از جنس نقره به او نشان داد و گفت این تبر توست ؟ مرد گفت : نه تبر من یک تبر ساده است.فرشته خیلی از مرد خوشش آمد وتبر مرد را به همراه  تبر طلایی و نقره ای به مرد داد. مرد خوشحال شد از فرشته تشکر کرد و رفت.چند روز بعد زن مرد هیزم شکن به همراه هیزم شکن کنار دریا رفتند اما ناگهان زن مرد به داخل دریا پرت شد مرد شروع به گریه کردن کرد.فرشته آمد و گفت: چه اتفاقی افتاده است ؟مرد گفت زن من در دریا افتاده است فرشته رفت و یک زن زیبا و خواننده به او نشان داد و گفت:این زن توست ؟ مرد گفت: بله. فرشته عصبانی شد و گفت : هیچ ازتو خوشم نیامد. مرد گفت فرشته ناراحت نشو اگر به تو می گفتم نه تو زن دیگری را می آوردی و می گفتی این زن توست و من جواب می دادم نه آنگاه تو زن خودم را به همراه دو زن دیگر به من میدادی در صورتی که من فقط زن خود را دوست دارم و زن خود را می خواهم فرشته از حرف های مرد خوشش آمد و زن مرد را به او باز گرداند و به آن ها ثروتی هدیه کرد تا بتوانند تا آخرعمر با هم زندگی خوبی داشته باشند.

[ ۱۳۸۸/۱٠/۱٩ ] [ ٥:٥٢ ‎ب.ظ ] [ زینب ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

آخرين مطالب
لینک دوستان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
آرشيو مطالب
بک لينک