|
پروانگی |
به هنگام بازدید از یک بیمارستان روانى، از روانپزشک پرسیدم شما چطور میفهمید که یک بیمار روانى به بسترى شدن در بیمارستان نیاز روانپزشک گفت: ما وان حمام را پر از آب میکنیم و یک قاشق چایخورى، یک فنجان و یک سطل جلوى بیمارمیگذاریم و از او میخواهیم که وان را خالى کند. من گفتم: آهان! فهمیدم. آدم عادى باید سطل را بردارد چون بزرگتراست. روانپزشک گفت: نه! آدم عادى در پوش زیرآب وان را بر میدارد .شما میخواهید تختتان کنارپنجره باشد ؟! ؟!؟ [ ۱۳۸۸/۱٠/٢٤ ] [ ۱:٠٧ ب.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
چهار تا دوست که ۳۰ سال بود همدیگه رو ندیده بودند توی یه مهمونی همدیگه رو می بینن و شروع می کنن در مورد زندگی هاشون برای همدیگه تعریف کنن. بعد از یه مدت یکی از اونا بلند میشه میره دستشویی. سه تای دیگه صحبت رو می کشونن به تعریف از فرزندانشون... [ ۱۳۸۸/٥/٢٤ ] [ ٥:٢٧ ب.ظ ] [ زینب ]
[ نظرات () ]
|
درباره وبلاگ
لینک های مفید
لینک دوستان
پيوندهای روزانه
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
لینک های مفید |
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] |